تنهایی یا آدم را مقاوم و مقاومتر میکند و یا پاک درهم میشکند. من درهم شکستهام بس که هرزه و ولنگارم. از دست خودم ذله شدهام. روزهایم به کار میگذرد و شبهایم در نشئگی دود و الکل و وبولگردی و چت و تماشای سایتهای پورنو. روز به روز بیشتر آلودهی مخدارت میشوم. پول داشته باشم، کوک هم میخرم و خطهای بلند و باریک میزنم. نه میخوانم، نه مینویسم. نه کسی را دوست دارم و نه کسی دوستم دارد. دلم دایم آشوب است. تشویش دارم. منگ و ملولم. همیشه سردم است. به شدت تنهایم. هیچ جور تحمل هیچ کس را ندارم. میخواهم شده حتا یک روز نروم بیرون. کسی را نبینم. با کسی حرف نزنم. به حرف کسی گوش نکنم. سكوت كنم. گوشه بگیرم. به انزوا بروم. تنها باشم. اما نمیشود. نمیتوانم. اراده ندارم. انگیزه ندارم. جنم ندارم. ندارم. من هیچ ندارم، نه وقت، نه حوصله، نه امید، نه استعداد. راه نجاتی نمانده. اصلا نجاتی در کار نیست. من تمام شدهام. همه چیز تمام شده است. تسلیم شدهام. محکومام به وصله پینه کردن امروز به فردا در حسرت عشق و نوشتن، تا ثانیهی مرگ. از شاشیدن تا نوشتن، به درستی همهی کارهایم شك دارم. همیشه فکر میکنم دیگران بهتر از من میدانند. آنها موفق شدهاند و تنها من وامانده و جاماندهام. سرشکسته و شکستهسر عقب ماندهام. همه جلواند. قهرماناند. خوباند. بهتراند. قبول شدهاند. بُردهاند. به همهشان رشك میبرم، به همهی این دیگران، این موفقها، اینها كه نظم و سامان دارند، نمونه و سرمشقاند، منظماند، مرتباند، خوشبختاند، راضیاند، از آزمون زندگی سربلند بیرون آمدهاند، ارادهای پولادین دارند، اهل تصمیم و عملاند. دیگر تاب اینهمه شلوغی، اینهمه وظیفه، اینهمه مقایسه را ندارم. باختهام. بله، پاکباخته دقیقترین توصیف وضع من است. همه چیز را باختهام، دل را، پول را، وطن را، خانواده را. تمام چیزهایی را كه میشد به آنها چنگ زد و تكیه داد و سرپا ماند و زندگی كرد و خورد و خوابید و گایید و سفركرد و خندید و لذت برد. همه را یکی یکی به داو گذاشتهام و باختهام. به هیچکدام از تصمیمهایم عمل نمیکنم. همه با از فردا شروع میشوند. از فردا مینویسم. از فردا الكل نمیخورم. از فردا گراس نمیكشم. از فردا رابطه با ماری را تمام میكنم. از فردا ایپسیلن نمیروم. از فردا به انبوه كارهای عقب افتاده میرسم و هزاران هزار قول دیگر. شمردنشان حالم را بیشتر از خودم بهم میزند. من نه لایق عشقم نه نوشتن. هر چه که در طول سالها نوشتهام، همهاش مهمل و زنجموره است، خط خطیهایی است ناقص، بیربط به ادبیات، قلمفرساییهایی بیهوده. مثل جوعگرفتهها میخورم و میان همهمهی بایدها و نبایدها، تشویشها و دلهرهها خوابم نمیبرد. از رمق که میافتم، بیهوش میشوم و یکی دو ساعت نشده بیدار میشوم. گویا یکی منتظر ایستاده کنارم تا چشمام گرم بشود و او دست و پایم را از هر طرف بکشد و مدام هشدار بدهد: نخواب! بیدار شو! نخواب! استمناء هم دیگر کارساز نیست. مرتب خواب سقوط در آسانسور میبینم. والیوم میخورم و به اغما میروم تا كابوسها دوباره از خواب بپراندم. همانجا درون تخت سیگاری میپیچیم و میکشم. دهانم که خوب تلخ شد، چشمهایم سنگین میشود و باز کابوسی دیگر یا بینی ِ خیس ِ داداشی بیدارم کند. (حالا اسماش را یادگرفته. صدایش که میزنم بدو بدو میآید. وقتی دعوایش میکنم، سخت میترسد. امرو یکی از گلدانها را شکست.) طُرفه این که همیشه در انتظار واقعهای خوشآیندام. فکر میکنم هر آن اتفاقی در شرف وقوع است که زندگیام را از این رو به آن رو میکند و این شورهزار، ناگهان اقیانوس میشود. مگر عشق اعجاز کند. نمیتوانم شبح مامان و خبیث را از خودم برانم. چسبیدهاند به درونام، به روحام، به وجودم. نمیروند. سمجاند. به درونام ناخن میکشند، به روحام سوهان میکشند که نمیتوانی! بیعرضهای! بیلیاقتی! تنبلی!
- … فامیل نسبی ما نبودن. سببی بودن. نسبی و نسبی میدونی یعنی چی؟
- آره. میدونم.
- فامیل نسبی و سببی با هم فرق دارن.
- میدونم.
- فامیل نسبی یعنی وقتی یه مرد یا یه زن از دو تا خونوادهی مختلف …
- میدونم.
- فامیل سبببی یعنی وقتی یه مرد یا یه زن از یک خونواده …
- نمودی. گفتم میدونم فرقشون چیه. حرفتو بزن.
- نمیذاری که.
بعد از ناشتا روی بالکن زیر آفتاب با همسر اختلاط نمودیم. پس از آن ایمیل جواب دادیم، خانه جارو زدیم، لباس خیس آویزان نمودیم. چند تکه ظرف شستیم. مواد پیتزا را آماده و خرد نموده آشپزخانه را تحویل همسر داده و فصل دوم را به پایان بردیم. بعد پیتزایی خوردیم بس خوشبامزه دستپخت بیبدیل همسر با کولا. پس از چرت چای آفریقایی نوشیدیم و فصل دوم را بر همسر برخواندیم به مدت دو ساعت. وسطاش آش رشته خوردیم در سه کاسه، ایضا دستپخت همسر و به همراهی ایشان. بعد با دادا و کافکا بازی کردیم، کمی فیس بوکبازی نمودیم تا همین الان و هم اکنون میرویم یک وسترن داغ ببنیم و محضوظ شویم از پژواک برخورد گلولهی کابوها بر صخرهها . پس از آن میخوابیم و از فردا مینشینیم سر نهایی نمودن فصل سوم. این بود سیزده به در یا یکشنبهی ما.
پتر بیکسل
فارسی: ناصر غیاثی
مرد جوانی که در اینجا از او بسیار سخن خواهد رفت، نویسنده بود (غیر از این تقریباً هیچی نبود، فقط نویسنده بود) علاوه براین قد کوتاه و چاق بود و در مدرسه ورزشاش بد بود. این مضمونِ رماناش هم بود که برایش افتخار و ستایش به ارمغان میآورد. از آن موقع در اتاقاش مثل اتاقِ یک هتل زندگی میکرد؛ مرتب در این انتظار که در بزنند، که در را باز کند، پسربچهی پیشخدمتِ هتل با یک یادداشت جلوی در باشد و یا حتا اگر شده یک دختربچه.
پس در زدند و جلوی در کسی ایستاده بود که اول از همه، بدون گفتن سلام، گفت:
- من کتاب نمیخوانم.
نویسنده گفت:
- خب، بعدش؟
غریبه گفت:
- بعدش هم میخواهم وارد رمانتان بشوم.
در این موقع نویسندهی قد کوتاهِ چاق در را محکم بست، رفت سراغ میزش و شروع کرد به نوشتن.
نوشت: «مرد جوانی که در اینجا از او بسیار سخن خواهد رفت، نویسنده بود (غیر از این تقریباً هیچی نبود، فقط نویسنده بود) علاوه براین قد کوتاه و چاق بود و در مدرسه ورزشاش بد بود…»
اگر آن یکی در را به هم نمیکوبید و نمیگفت: «مرتیکهی عوضی!» این داستان هم مثل داستانِ دندانِ خالی میتوانست همینطور برای خودش ادامه پیدا کند.
در این هنگام نویسنده از خود پرسید، آیا مجبور است تن به چنین چیزهایی بدهد، و در همان حال که این را از خودش میپرسید، آن یکی اضافه کرد:
- همیشه همین را مینویسید که قد کوتاه و چاقاید و ورزشکار بدی هستید. اما شما در عالم واقع کوتاه قد و چاقاید و ورزشکار بدی هستید.
این مسئله نویسنده را آن چنان خشمگین کرد که صفحهی کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ لودویگ فون بتهوون، اجرای کوارتت ملوز[۱] را گذاشت. با هم به این کوارتت گوش دادند و نفری یک سیگار کشیدند. در این فاصله خورشید غروب کرد. از آنجا که بعداً فرصت نخواهد شد اشاره کنم، همین الان اشاره میکنم که بعداً ماه جلوی پنجره خواهد بود. اما باید عجله کنم، داستان بههر حال بسیار طولانی است. کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ بتهوون (برای صرفهجویی در وقت “لوودویگ فون” و “کوارتت ملوز” را به عمد میگذارم کنار) کوارتتِ سازهای زهیِ ۱۳۱ بتهوون خودش به تنهایی ۳۷ دقیقه و ۵۴ ثانیه طول میکشد.
حالا مکث میکنیم تا کوارتت زهی دوباره به ما برسد.
اینجا بود که غریبهی شرور با مشت کوبید روی گرامافون و گفت:
- من تحملاش را ندارم. شما نه فقط قد کوتاه و چاق هستید، بلکه حوصلهی آدم را هم سر میبرید. من رفتم.
نویسنده گفت:
- دوست عزیزم حتماً با خودتان فکر کرده بودید که وارد شدن به یک رمان سخت است اما خیلی هم راحت است. با این تفاوت که دیگر کسی از آن خارج نمیشود. شما الان دیگر داخلاش هستید. تازه وقتی هم خارج بشوید، خارجرفتنتان هم داخل رمان است. علاوه بر این هر وقت من دلم خواست، میتوانم بگذارم خارج بشوید اما در حال حاضر هیچ دوست ندارم، چون ماه هنوز پشت پنجره نیست و تازه برف را هم باید توصیف کنیم که مجبور است زیر کفش شما غیژغیژ بکند تا کمی کریسمس هم در رمان داشته باشیم. شما هم دوست عزیزم، بیشتر از آنچه داستان طول میکشد، اینجایید. داستان باید کوتاه باشد، میفهمید؟ داستان باید کوتاه باشد، هر چیزی که برای تلویزیون مینویسید، باید کوتاه باشد. و ما داریم وقتمان را با چیزهای بلندی مثل ِ “لوودویگ فون بتهوون” و “کوارتت سازهای زهی” و “غروب آفتاب” هدر میدهیم. در این فرصت اندک باید قدری برف ببارانیم تا ماه در برفی که زیر پایتان غرچ و غروچ میکند – غیژغیژ کردن چهار هجایی است و غرچ و غروچ کردن چهار هجایی. نه، بد هم نیست. غیژغیژ کردن هم چهار هجایی است، پس بنابراین: «زیر پایتان غیژغیژ میکند». تمام جمله: «تا ماه بتواند خود را در برفی که زیر پایتان غیژغیژ میکند، انعکاس دهد.»
آه، کاش فقط چند دقیقه در سکوت مکث میکردیم تا کتوارتتِ زهیِِ ۱۳۱ لودویگ فون بتهوون، اجرای کتوارتتِ مِلوز دست کم یک ذره به ما برسد.
کمی ملال، میدانید دوست من، کمی ملالِ بیشتر.
اگر میخواهید وارد رمان بشوید، بنشینید و سیصد صفحه صبر داشته باشید. ما هنوز اولین مومانِ بتهوون را هم نشنیدهایم.
[۱] کوارتت ملوز (Melos Quartet) از مشهورترین کوارتتهای جهان است. – م.
برخی لطیفهها تصویریاند و بامزهترینشان آنهایی که کمی هم مایههای سورئال دارند. خلاقیت سازندگان چنین لطیفههایی برای من یکی رشکآور است. مثلا این شاهکار را بخوانید:
ته روده دو تا گوز میخورند به تور هم. یکیشان رو میکند به آن یکی که: چه خبره؟ تیپ زدی. تو ُ کت شلوارُ کراوات ُ ادکلن؟! آن یکی میگوید، چند دقیقهی دیگر پرواز دارم.
یا این یکی که کمی ابعاد فلسفی دارد:
گفت، خدایا مرا نیامرز. گفتند، ده! مرد حسابی همه میگویند خدایا مرا بیامرز. تو میگویی خدایا مرا نیامرز؟ گفت، دارم شکسته نفسی میکنم.
پس از رشادت آرش حجازی، مدیر انتشارات کاروان بدیهی بود که آنجا را به تعطیلی بکشانند و به دنبال آن طبیعی بود که حق چاپ و انتشار کتابهای این ناشر به دیگر ناشران واگذار شود.
چندی پیش نامهای از انتشارات کندر به دستم رسید که حق انتشار «تاکسینوشتها» را از انتشارات کاروان خریده و قصد انتشار (چاپ پنجم) کتاب را دارند. منتها نوشته بودند که ارشاد به شرطی اجازهی چاپ مجدد میدهد که دو داستان «زوریخ و کابل در برلین» و «مارکسیسم در تاکسی» حذف بشوند.
چون عقیده داشتم، من دیگر به هیچ وجه تن به سانسور نخواهم داد، حتا اگر به قیمت حذف کتابهایم تمام میشود، طبیعی بود که اولین واکنش من مخالفت باشد. با دوستی اهل فن درددل میگفتم که گفت، متوجه نیستی، میخواهند با اعمال زور و فشار به تو و امثال تو، اگر نتواند به کل حذفتان کند، دستکم به حاشیه برانند؟ چه چیزی مطلوبتر از این که به حذف خودتان رضایت بدهید و میدان را خالی و بازی را واگذار کنید؟ بحثمان خیلی طولانیتر از آن بود که اینجا آوردم اما سرانجام قانع شدم، چاپ پنجم «تاکسینوشت» با حذف دو داستان منتشر بشود.
شاید تکرار مکرارت باشد اما ناگزیر از گفتنم: یک) موافقت من نه انگیزهی مالی دارد چرا که دویست دویست پنجاه یورو حقالتالیف دردی از من دوا نمیکند و نه انگیزهی شهرت چرا که دیگر شهرت برای من به هیچ وجه انگیزه محسوب نمیشود. دو) مسلم است، من تنها کسی نیستم که ارشاد بعد از چندین بازنشر یک کتاب، تازه به فکر “سلامت” اندیشه و فرهنگ میافتد و در عمل کمر به قتلاش میبندد و البته آخرین نفر هم نخواهم بود. سه) از آن مسلمتر این است که تا اینترنت هست و چاپ زیرزمینی و بساطیهای کنار خیابان، نه خواننده و نه نویسنده غم چندانی بابت حذف شدنهایی این چنینی ندارند. آنها حذف و سانسور میکنند، اما ما همچنان میخوانیم و مینویسیم.
خلاصه این که با این اوصاف چاپ پنجم «تاکسینوشتها» در ۱۰۰۰ نسخه، در ۹۶ صفحه و با قیمت قیمت ۳۵۰۰ تومان چند روزی است توسط انتشارات کندر به بازار رسیده.


