۰ انتخابات ریاست جمهوری

جای آن دارد که در این لحظاتی که برای بسیاری سرشار است از شور و شادی یاد و تشکری هم بکنیم از امیر تتلو.

https://t.me/nghiasi

۰ داستانک

رفتم ثبت احوال. گفتم: «آمده‌ام احوالم را ثبت کنم.» گفتند: «بفرما!» گفتم: «بنویسید حالم هیچ خوب نیست.» گفتند: «چند روز دیگر سر بزندی. مسئولش رفته مرخصی استعلاجی.»

https://t.me/nghiasi

۰ موآسیر اسکلیر

جناب موآسیر اسکلیر نویسنده ی برزیلی و خالق «پلنگ های کافکا» که یادتان هست؟ ایشان در میان آثارشان داستان بلند طنز دیگری دارند تحت عنوان «ارتش تک نفره»، داستان مایر گوینزبرگ، یک یهودی جوان، مهاجر از روسیه و ساکن شهری در برزیل، زادگاه خود اسکلیر. مایر کمونیستی ست چهارآتشه که به تنهایی ارتشی تشکیل می دهد برای مبارزه با سرمایه داری. از کارهای عجیب و غریب ِ این اتوپیست تمام عیار این است که سر میز صبحانه به ترتیب به همه سلام می کند و می گوید: «صبح بخیر رفیق قهوه. صبح بخیر رفیق نان. صبح بخیر رفیق شکر.» حزبش روزنامه ای هم دارد که نویسنده ی تمام مطالب و تنها خواننده اش خود ِ رفیق مایر، دبیرکل و رهبر حزب و بزرگ ارتشتاران سرزمین خیالی خویش است. شب ها آن را برای اعضای حزبش رفیق بُز، رفیق مرغ، رفیق عنکبوت و رفیق خوک می خواند. تنها عنصر نامطلوب حزب “رفیق مرغ” است، چرا که مدت های مدیدی ست با نگذاشتن تخم از شرکت در پروسه ی تولید سرباز زده و هنگام سخنرانی های پرشور رفیق مایر در جلسات حزبی بی خیال همه نوک به زمین می زند. تا این که گویا سرانجام انتقادهای رفیق مایراز “رفیق مرغ” و تشویق او به انتقادازخود موثر واقع شده باشد، این رفیق با گذاشتن اولین تخم به طور فعال در پروسه ی تولید اقتصاد ِ جنگی شرکت می کند، اما…
لذت وافری بردم از ترجمه ی این کتاب و به همین خاطرتقریباً مطمئنم که – اگر حمل بر خودستایی نشود – توانسته ام آن لذت به خوانندگان کتاب هم منتقل کنم. حالا باید منتشر بشود، خواند و دید. فردا تحویلش می دهم به «نشر نو».

۰ بازگشت

مدت‌ها بود این‌جا را به حال خود رها کرده بودم. از این پس بیشتر می‌نویسم این‌جا.

۰ سمینار یک روزه‌ی کافکا

سمینار کافکابرنامه‌ی سمينار از ساعت ده صبح تا پنج عصر، صد البته همراه با استراحت بین سخنرانی‌ها، عبارت است از: ۱٫ مروری زندگی، شخصیت و آثار کافکا ۲٫ مروری بر ترجمه‌ی آثار کافکا در ایران ۳٫ چگونگی به بار نشستن «مسخ» و تحلیلی چندجانبه از آن ۴٫ پاسخ به سوالات شرکت‌کنندگان

۰ تمرین دمکراسی

بعله…این درست که یارو گفته گرچه من مخالف نظر توام، اما جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی. ولی دیگر نگفته جانش را برای هر مزخرفی می‌دهد که از دهانت درمیاد. از سر راه پیداش نکرده که.

۰ از این‌جا

از این‌جا

توی محوطه‌ی ترمینال اصفهان یکی می‌آید سمتم: «میستر شیراز؟ شیراز؟» ویرم می‌گیرد سربه سرش بگذارم. می‌ایستم. می‌گویم: «یس. هاو ماچ؟» شاد وسرخوش از شکاری که گیرش آمده داد می‌زند: «سیا! سیا بیا. این میتسر می‌ره شیراز.» می‌گویم: «وات؟» می‌گوید: «ناتینگ، ناتینگ.» می‌گویم: «ناثینگ؟ وای؟» در این فاصله سیا هم دوان دوان با یک “هِلو” از راه می‌رسد و می‌گوید: «دمت گرم بهروز. اینو از کجا پیدا کردی؟» و رو به من: « یو گو تو شیراز؟» می‌گویم: «نات گو. درایو میتسر، درایو. یس آی ام گویینگ تو درایو تو شیقاز.» می‌گوید: «یس یس. درایو. آی ام ات یور سرویس. آی هاو اِ گود چیر.» می‌گویم: «وری نایس. هاو ماچ؟» بهروز به سیا می‌گوید: «چی می‌گه این سیا؟ چرا هی ماچ ماچ می‌کنه؟ به منم گفت ماچ. از اوناش نباشه یه وخ.» سیا یک “خفه”ای به بهروز می‌گوید و رو به من: «ناتینگ. یو آر اور گاست.» می‌گویم: «ناتینگ؟ وای؟ ایز ایت اِ تعارف؟ اور یو مین ایت» ناگهان یادم می‌آید که اِی دل غافل نمی‌دانم “جدی” به انگلیسی چه می‌شود. حالا سه چهار تایی راننده و دلال و شاگرشوفر دیگر هم جمع شده‌اند دور ما. از رو نمی‌روم. می‌گویم: «آی ام فرام جرمانی. دو یو اسپیک جرمن؟» سیا می‌گوید: «نو پرابلم. یو گو…نه… یو درایو تو شیراز… وی درایو تو شیراز… نو پرابلم.» دیگر نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. می‌گویم: «آخه من چیم به خارجی‌ها شبیه مرد حسابی؟ قدم؟ قیافه‌ام؟ چیم؟» بهروز قاه قاه می‌خندد. می‌گوید: «تیپت داداش، تیپت خارجیه خداوکیلی.» می‌گویم: «مرسی. ولی من خارجی که نیستم هیچ، ده برابر تو ایرانی‌ترم. می‌رم تهران. خداحافظ.» و راه می‌افتم. سیا از پشت سرم می‌گوید:« خیلی باحالی..» و بهروز: «رشتی این‌قدر باحال ندیده بودم خداوکیلی. دمت قیژ!»

https://telegram.me/nghiasi

۰ گلایه

 

«حتما خوشی زده زیر دلت که برگشته‌ای ایران.» این جمله را کسانی به من می‌گویند که یا تصوری از زندگی در غرب در ذهن‌شان وجود دارد (یا ساخته شده) ایده‌آل و عاری از هر گونه عیب و نقص و یا تا امروز پای‌شان را بیرون از مرزهای ایران نگذاشته‌اند. دست بالا یک ماه کمتر یا بیشتر توریستی رفته‌اند ترکیه یا یک کشور دیگر. و یا این‌که تازه پای‌شان رسیده به غرب و هنوز عرق تن‌شان خشک نشده.
این‌ها در حالی به مسند قضاوت می‌نشینند و حکم صادر می‌کنند که نه کمتر شناختی از شخص من و تاریخ و نوع زندگی و شخصیت و روح و روان و گرایش‌های ذاتی من دارند و نه هیچ ارزشی برای تصمیم‌های ناشی از تجربه‌های چو منی قایل‌اند که نزدیک به شصت سال از عمرش می‌گذرد، بیشتر از نصف عمرش را در غرب گذارنده، دو کلمه زبان یاد گرفته و سرش بیشتر توی کتاب و دفتر است.
در یک کلام این عالمان دهر صلاح مرا بهتر از خودم تشخیص می‌دهند.

تکمله‌ی ناگزیر: من نه به کسی توصیه می‌کنم برود، نه توصیه می‌کنم برگردد یا بماند. نسخه‌ی حاضر آماده‌ای وجود ندارد که به کار همه بیاید. هر کس با توجه به مجموعه شرایط ویژه‌ی شخص خودش تصمیم می‌گیرد و دست به عمل می‌زند، چنان‌که من.

۰

پادشاه در خواب است

هرتا مولر
ترجمه‌ی ناصر غیاثی

قبل از جنگ دسته نوازندگان ده در لباس فرم قرمزسیر ایستاده بود توی ایستگاه قطار. سایه‌بان ایستگاه پر بود از ریسه‌های آویزان ِ سوسن و مینا و اقاقیا. مردم لباس‌های شسته‌رُفته به تن کرده بودند. کودکان جوراب‌های ساق بلند سفید پوشیده بودند و دسته گل‌های سنگینی را گرفته بودند جلوی صورت‌شان.
قطار که وارد ایستگاه شد، دسته‌ی نوازندگان موزیک مارش نواخت. مردم کف زدند. بچه‌ها گل‌ها را پرت کردند توی هوا. قطار آهسته می‌رفت. مرد جوانی دست درازش را از پنجره آورد بیرون. انگشتانش را از هم گشود و فریادزد: «ساکت! اعلیحضرت خوابند.»
قطار که از ایستگاه بیرون می‌رفت، گل‌های بز سفید از مراتع برمی‌گشت. بزها از کنار ریل‌ها گذشتند و دسته‌گل‌ها را خوردند.
نوازندگان به خانه رفتند همراه با مارشی ناتمام. مردان و زنان به خانه رفته بودند همراه با دست‌تکان‌دادن‌هایی ناتمام. بچه‌ها به خانه رفته بودند با دست‌هایی خالی.

دخترکی که قرار بود بعد از پایان مارش و تمام‌شدن کف‌زدن‌ها، شعری برای پادشاه دکلمه کند، تنها نشسته بود در سالن انتظار ایستگاه و می‌گریست. آن‌قدر که بزها تمام دسته‌گلها را خوردند.

از رمان «قرقاول بزرگی‌ست آدمی در جهان» که ترجمه‌اش را همین روزها تحویل نشر چشمه خواهم داد.

۸ از این‌جا و از آن‌جا

آن‌جا که بودم، سی و سه سال تمام، تقریبا هر روز مستقیم یا غیرمستقیم می‌پرسیدند: «مال کجایی؟» و من تا مبادا احیاناً زشتی‌ها تداعی‌شان بشود، نمی‌گفتم “ایران”، می‌گفتم “پرزین” تا یاد چیزهای زیبا بیافتند، یاد ِ هزارویک شب و شطرنج و قالی و گربه‌ی ایرانی.
حالا این‌جا اما که باز هم‌چنان همان سئوال را می‌پرسند، سرخوش می‌گویم: «یعنی از این لهجه‌ی زیبایم پیدا نیست؟»

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11