داشتم از رشت میرفتم تهران که برگردم. اتوبوس که پلیس راه رشت نگه داشت، وسط موز و کلوچه و چی و چی پسرک ِ روزنامهفروشی هم وارد شد و داد زد: “کرباسچی در زندان” یا شاید هم “محاکمهی کرباسچی”. یک عکس بزرگ سیاه سفید از کرباسچی تو صفحهی اول بود، در لباس زندان، بسیار ترسناک. من حسابی نگران شدم. به رفیقام گفتم. پرسید، نگران چی هستی؟ گفتم، ندیدی عکس کرباسچی را؟ اگر تو این اوضاع بحرانی کودتایی چیزی بشود، فرودگاهها را ببندند، آن وقت من چکار کنم؟
ناکس پوکید از خنده. یکی محکم زد رو زانوم، گفت، نگران نباش برارجان، تو به پروازت میرسی. ما بیست سال است که اینجا هر روز از این بحرانها داریم.
معلوم بودPer se را تازه یاد گرفته، بجا و بیجا مرتب تکرار میکرد. بالاخره همان طور که انتظار داشتم، گفت: «میدانی Per se یعنی چی؟» میدانستم من اگر بگویم فیالذات، او میگوید نه، فیالنفسه. من اگر بگویم فیالنفسه، او میگوید نه، فیالذات. اگر بگویم در جوهر خودش، او میگوید… پس خودم را راحت کردم و یک کلمه گفتم: «نه.» گفت:«نه؟» گفتم:«نع!» گفت: «تو دیگر چه جور مترجمی هستی.» گفتم:«استاد! مترجم و فرهنگ لغت گویا Per se دو مقولهی متفاوتاند.»
دم صبح، سر راهم به خانه، مردی گره کراوات شل، دگمههای بارانی و کت باز، دو پا خمیده و دور از هم، تکیه داده به یک ماشین کنار خیابان و دارد با بیحالی دست تکان میدهد. از بس خورده نمیتواند سر پا بیاستد. اما نع! دیگر بس است. امشب به اندازهی کافی جنازهکشی کردهای. رد میشوم. دلام میسوزد. دلات میآید، این وقت شب، این را را با این حالاش نرسانی در ِ خانهاش؟ ترمز میکنم، دنده عقب میگیرم و میایستم جلوی پاش. به زحمت خودش را میکشاند داخل ماشین و ولو میشود روی صندلی عقب. تمجمجکنان تشکر میکند و آدرس میدهد. میرود دو سه خیابان بالاتر. در همان لحظه تصمیم میگیرم با کرایهاش بروم پمپ بنزین، یک بستهی شیش تایی آبجوی خنک بگیرم، بعد در خانهی تنهاییام با خودم بنشینم به صبوحی کردن. شروع میکند به عذرخواهی از این که مست است و مسیراش کوتاه. مستها به خصوص مستهای آخر شب فقط حرف میزنند. تو هر چه بگویی، باد هواست. پس سکوت میکنم. چند لحظه بعد میگوید: «من واقعاً تحسین میکنم زنهایی مثل شما را که با این سن و سال و این وقت شب هنوز کار میکنید.» برمیگردم و میگویم: «زن؟» لابلای خندهی مستانهاش میگوید: «اوه… ببخشید! مست که هستم اما این موهای بلند و سفید روی شانهها و پشت گردنتان هم بیتقصیر نیست.»
از آن شبهای خیلی تیره است: من ملول و شهر خالی از مسافر. پنج شش ساعت است سرگذاشتهام به خیابانهای بیابانجنگلشهر ِ برلین. میخواهم آن قدر وُل بخورم توی خیابانهاش تا باز دستی از آستینی بیرون بیاید و رو به من برود بالا یا دهانی داد بزند: تاکسی! باب مارلی رسیده بهevery thing would be all right که پیرمرد سوار میشود:
- مستقیم لطفا.
هیچ خوشم نمیآید از این مسافرهایی که آدرس سرراست نمیدهند. انگار بگویند ببرم به ناکجاآباد. جان به سرات میکنند تا بفهمی این ناکجاآباد لعنتیشان دور است یا نزدیک. اما من امشب دلم آن قدر گرفته که دهانم باز نمیشود، ترفندزدن که جای خود دارد. بالاخره یک جایی میرود دیگر. حالا ده یورو بیشتر یا کمتر فرقی هم میکند مگر؟
- کار و کاسبی چطور است؟
این سئوال یکی از شیوههای نادر بازکردن سر حرف است. معمولا از هوا شروع میکنند. نگاهاش میکنم. این طور مرتب و مودب که نشسته، میخواهد بگوید، گرچه کلهام گرم است اما مست نیستم فقط دلم میخواهد با یکی حرف بزنم. لُپهایش هم حسابی گل انداخته. باید شرابخوار قهاری باشد. نمیگویم خرابتر از حال من. میگویم: – خراب. – من آدم خوش قدمی هستم. چند تا آه میکشد. یکی دو بار هم پوف پوف میکند. از قرار این پیرمرد نیمه مست امشب مثل من سخت تنهاست و دلاش پُر. بگذار ببینم درد این بیشتر و سختتر است یا درد من؟
- شب خوبی داشتید؟
- دارم از مراسم سال زنم برمیگردم.
تازه متوجهی پیراهن سفید و کت شلوار و کراوات و کفش سیاهاش میشوم.
- پارسال یک روز مانده به تولد۷۱ سالگیاش مُرد. بعد از ۵۳ سال زندگی مشترک.
- اوه. متاسفم. تسلیت.
دستمال بیرون میآورد و اشکاش را پاک میکند. آلمانی به سختی گریه میکند. بخصوص مردهایش. تا برسیم، لابلای برداشتن و گذاشتن دستمال در جیب و فینکردنها و اشکپاککردنها، میگوید نقاش ساختمان بوده و مدتیست بازنشسته شده. ۷۶ سال دارد و دو تا دختر که سه سال است ندیدهشان. بچهها به مراسم خاکسپاری مادر نرسیده بودند. به سالگرد هم نرسیدهاند. «میدانی که، کار و شوهر و بچه و …». و بعد:
- همینجا نگهدار. خانهام آنجاست ولی میخواهم قبل از خواب سری به پاتوقم بزنم.
میفروشی روبهروی خانهاش را نشانم میدهد. پردههای زخیمی پنجرههای پهناش را پوشانده است.
- تاکسی متر را خاموش نکن. وقت داری؟
نمیشود بیا سوته دلان را برایش ترجمه کنم. ماشین را خاموش میکنم، صندلیام را میکشم عقب و بستهی توتونام را میآورم بیرون و نشاناش میدهم:
- اشکالی ندارد؟
- نه. یکی هم برای من بپیچ لطفا.
از پک زدنهایش معلوم است، سیگاری نیست. الکل نتوانسته آن غم درون را بشورد، حالا میخواهد به دود متوسل بشود. میگوید، تازگیها با زنی آشنا شده ۶۶ ساله و بیوه. زن بدی نیست. چند روز پیش بهش گفته، از او خوشاش میآید. البته خبر ندارد که این یک خانه توی غرب آلمان دارد و بعد از اتحاد دو آلمان یک خانه هم توی شرق آلمان بهش به ارث رسیده. قرار گذاشتهاند شب ژانویه بروند پاریس. البته هرکس توی اتاق خودش و به خرج خودش. آلمانی توی قبر هم که باشد، حساباش حساب است و کاکایاش برادر. میگوید و میخندد و میگرید؛ بیست دقیقهی تمام. بعد هم یک انعام درست و حسابی میدهد و وقت رفتن میگوید:
- تنهایی بد دردیست دوست من.
و میرود تا بقیه غماش را با چند لیوان آبجو بشورد.
“سوته دلان” بازنویسی و ویرایش ِ تازهی داستان “آه تنهایی” از “تاکسینوشتها” است.
نقل از سایت بی بی سی
ناصر غیاثی
مارس امسال فیلیپ راث، نویسندهی آمریکایی هشتاد سالگیاش را پشت سر گذاشت. راث در شهر ِ کارگرنشین نیوآرک بزرگترین شهر ایالت نیوجرسی و در نزدیکی نیویورک، در یک خانوادۀ یهودی به دنیا آمد. پدربزرگ و مادربزرگ او از یهودیان اروپای شرقی بودند که به آمریکا مهاجرت کرده بودند. نیوآرک چهرههای شناخته شدۀ بسیاری در عرصههای مختلف هنری اعم از ادبیات و معماری و سینما و موسیقی عرضه کرده است که پاول استر یکی از آنها است. اما شهرت این شهر بیشتر به خاطر حضوراش در بسیاری از کتابهای راث است. راث میگوید: «من حافظۀ این شهرم». شهر نیوآرک با دعوت از مهمانانی از سراسر دنیا شب هشتادمین سال تولد نویسندهاش را جشن گرفت و روث که همیشه از چنین مجالسی گریزان بود، در آن شرکت کرد. هشت سال پیش در اکتبر ۲۰۰۵ نیز میدانی در نیوآرک را به نام راث نامگذاری شد
فیلیپ راث اکتبر سال گذشته اعلام کرده بود نوشتن را برای همیشه کنار گذاشته است و کاری نمیکند مگر مطالعه و کمک به زندگینامهنویساش برای نوشتن زندگینامۀ او. کار دیگراش نوولی است که از طریق ایمیل با یک کودک هشت ساله مینویسد.
این رماننویس آمریکایی با پنجاه سال قلم زدن در هفت روز هفته، صبحها از ساعت نُه تا پنج بعدازظهر، بیش از سی اثر انتشار داده است. کمتر جایزۀ ادبی معتبر آمریکایی یا بینالمللی است که به راث که سالهای بسیاری را به تنهایی و با ماشین تحریراش در خانهای جنگلی انزوا گزید و نوشت، تعلق نگرفته باشد. با وجود آن که سالها گمانهزنی در مورد دادن جایزۀ ادبی نوبل به او جریان داشت، اما این تنها جایزۀ مهمیست که هنوز نصیب او نشده است.
راث پنج سال پیش در گفتگویی با روزنامهی دی تسایت آلمان گفت: «بدترین زمان، فاصلهی نوشتن بین دو کتاب است. وقتی مینویسم، زندهام. اما وقتی نمینویسم، مثل اتوموبیلی هستم که چرخهایش در برف گیرکرده باشد.» راث معتقد است:«به نظر من نوشتن تلاشی است برای بازتاب دادن ِ حقیقت ِ شخصت انسان و وقایع انسانی.»
آثار
نخستین مجموعه داستان راث «خداحافظ کلمبو» را که تصویری از جامعۀ آمریکایی – یهودی در نیویورک است، در ۲۶ سالگی او و در سال ۱۹۵۹ منتشر و با استقبال منتقدین و خوانندگان روبرو شد و سال بعد یکی از معتبرترین جایزههای ادبیات آمریکا را برای او به ارمغان آورد. رمان سوم راث «شکایت پورتنوی» که در سال ۱۹۶۹ او را به شهرت جهانی رساند، مونولوگ یک یهودی آمریکایی است که پیوند بین سکس و احساس گناه را بازمینماید. این کتاب اعترافات یک روشنفکر یهودی شیفتۀ سکس است روی کاناپۀ روانکاواش که در آن به جزییات روابط و خیالبافیهای جنسیاش میپردازد. این کتاب راث با زبانی روشن و در عین حال رکیک در مورد سکس باعث سروصدای بسیاری شد، چنان که عدهای آن را پورنوگرافیک دانستند. بسیاری شخصیت این کتاب آلکساندر پورتونی را همان فیلیپ راث میدانند. برخی منتقدین به ستایش این کتاب نشستند و برخی دیگر آن را بیارزش خواندند و منتقدین یهودی یک بار دیگر او را به عدموفاداری به یهودیت و یهودی ستیزی متهم کردند. اما «شکایت پورتنوی» به صدر لیست کتابهای فروش آمریکا صعود کرد و تا سال ۲۰۱۲ در سراسر جهان شش میلیون نسخه از آن به فروش رسید و در سال ۱۹۷۱ با کارگردانی ارنست لمان و با شرکت ریچارد بنجامین و کارن بلاک دستمایۀ فیلمی با همین عنوان قرار گرفت. “ننگ بشر” نیز عنوان یکی دیگر از رمانهای اوست که بر اساس آن فیلمی در سال ۲۰۰۳ به کارگردانی روبرت بنتون و با بازی نیکول کیدمن و آنتونی هاپکینز و اِد هریس ساخته شد. کارگردان زن ِ اسپانیایی ایزابل کواکست در سال ۲۰۰۸ از اثر دیگر راث «حیوان در حال مرگ» فیلمی ساخت با عنوان “مرثیه”.
سکس اعتراض به مرگ است
شخصیتهای آثار راث اغلب مردانی یهودی و متعلق به طبقۀ متوسط رو به پاییناند، مکان آثار او اغلب شهر محل تولداش و حاصل تجربههای او از زندگی و دو ازدواجی است که به جدایی کشیده شد. در بسیاری از داستانهای راث مردها در برابر جهانی که از آمدهاند، در برابر هویت خود یعنی یهودیت دست به شورش میزنند و میکوشند با فتح زنها و جهان، به سنتها و آیینها و آموزههای خانوادگی – دینی خود پشت پا بزنند. منتقدین آثار راث متفقالقولاند که وقایع زندگی راث در اغلب آثار او بازتابی انکارناپذیر مییابد، به عبارت دیگر آثار راث غالبا بازتاب ِ بیوگرافی خود اوست، امری که راث همیشه و با شدت تمام با آن مخالف ورزیده است. او هم چنین این ادعا را که شخصیتهای آثاراش خود او هستند، رد میکند و مینویسد، کتابهایش «نامههایی پیچیده و جعلی به خوداند که به آن داستان میگویند.» کتابهای راث مملو است از پرداختن به مسایل جنسی انسان ِ یهودی – آمریکایی چرا که راث اعتقاد دارد «سکس اعتراض به مرگ است.»
برخی از منتقدین معتقداند راث در بسیاری موارد چون فاصله گرفتن از سنتهای دینی، تجربۀ زندانی شدن توسط پدر و مادر و زندگی در سایۀ یهودیت پیوندی ناگسستنی با کافکا دارد، امری که خود راث نیز به آن اذعان دارد و همواره با احترام زیادی از کافکا یاد میکند. ببیشتر منتقدین یهودی او را متهم به یهودیستیزی میکنند و معتقدند او نویسندهای است که با رمانهایش از یهودیان بد میگوید.
شاید بتوان راث را وقایعنگار ِ زندگی ِ روشنفکران یهودی آمریکا، وقایعنگار آمریکای واقعی و توصیفگر تاثیرات اجتنابناپذیر خانواده و دین و سکس در سرنوشت آدمی دانست و مهمترین درونمایۀ آثار او را در میل جنسی، یهودیت، خدا، آمریکا، عشق و پیری و مرگ خلاصه کرد. راث جایی گفته است: «از مرگ نوشتن، راه یافتن به زندگی است.»
با تمام این احوال بسیاری از منتقدین ادبیات او را یکی از آمریکاییترین، پیرترین و مردترین نویسندهی آمریکایی میشناسند. راث در رمانهایش آن گونه که همسر دوماش کلیر بلوم در خاطراتاش مینویسد، زنباره و معشوقی وفادار، یهودی و ضدخدا، کمونیست و لیبرال است اما همواره فیلیپ راث باقی ماند. مجلۀ نیویورک مگزین به تازگی در یک همهپرسی از سی تن از همکاران جوان خود پرسید آیا فیلیپ راث را بزرگترین نویسندهی در قید حیات آمریکا میدانند؟ ۷۷ درصد پاسخها به این پرسش بله بود و در پاسخ به این پرسش که آیا روث از زنها متنفر است، ۱۷ درصد پاسخ مثبت دادند، ۳۰ در صد منفی و ۵۲ درصد اظهار بیاطلاعی کردند.
در سالهای اخیر توجه به آثار راث و ترجمۀ آثار او آغاز شد. اولین اثر راث که به فارسی ترجمه شد، “رئیس جمهور ما” بود و پس از آن “زنگار بشر”، “خشم” “یکی مثل همه” و “ارباب انتقام” به فارسیزبانان عرضه شد. بی تردید حضور پررنگ و بیپردۀ مسایل جنسی در آثار راث مانع اصلی ترجمۀ آثار او به فارسی است.
قصدم این است که دو جلد تاکسینوشت را در یک جلد منتشر کنم در خارج از کشور و بدون سانسور. فعلا در حال کارکردن روی متنهای دو جلد قبلی هستم. تاکسینوشت زیر تازه هست و برای اولین بار منتشر میشود.
صبوحی
دم صبح، سر راهم به خانه، مردی گره کراوات شل، دگمههای بارانی و کت باز، دو پا خمیده و دور از هم، تکیه داده به یک ماشین کنار خیابان و دارد با بیحالی دست تکان میدهد. از بس خورده نمیتواند سر پا بیاستد. اما نع! دیگر بس است. امشب به اندازهی کافی جنازهکشی کردهای. رد میشوم. دلام میسوزد. دلات میآید، این وقت شب، این را را با این حالاش نرسانی در ِ خانهاش؟ ترمز میکنم، دنده عقب میگیرم و میایستم جلوی پاش. به زحمت خودش را میکشاند داخل ماشین و ولو میشود روی صندلی عقب. تمجمجکنان تشکر میکند و آدرس میدهد. میرود دو سه خیابان بالاتر. در همان لحظه تصمیم میگیرم با کرایهاش بروم پمپ بنزین، یک بستهی شیش تایی آبجوی خنک بگیرم، بعد در خانهی تنهاییام با خودم بنشینم به صبوحی کردن. شروع میکند به عذرخواهی از این که مست است و مسیراش کوتاه. مستها به خصوص مستهای آخر شب فقط حرف میزنند. تو هر چه بگویی، باد هواست. پس سکوت میکنم. چند لحظه بعد میگوید: «من واقعاً تحسین میکنم زنهایی مثل شما را که با این سن و سال و این وقت شب هنوز کار میکنید.» برمیگردم و میگویم: «زن؟» لابلای خندهی مستانهاش میگوید: «اوه… ببخشید! مست که هستم اما این موهای بلند و سفید روی شانهها و پشت گردنتان هم بیتقصیر نیست.»
«آقا دستت درد نکنه. رمانت رو یک نفس خوندم. اونم در شبی توی یک دهکورەی پرت و زیر نور فانوس. روزش را همە دنبال فیلمبردار و کارگردان دویدە بودم و خستهگیام بالکل از یادم رفت. چە قدر و در چه جاهای انگار حدیث نفس من بود و تو نوشته بودیش. امشب برگشتهام سر خونه و زندگیم و همین روزها باید دوبارە بخونمش و همت کنم نظرم رو دقیقتر برات بنویسم. یه جاهایی هم غلط غلوط چاپی داشت کە اذیت شدم. اما یک لذت عمیق بهت بدهکار شدم.
من ترا قربانت
برات خواهم نوشت داداش من.»
اینها را دوست ندیدهام بهروژ آکرایی خصوصی برای من نوشته بود. ازش اجازه گرفتم که بگذارماش اینجا. نویسندهها میدانند، از خواندن چنین جملههایی در مورد کتاب آدم، چه حالی به آدم دست میدهد، بخصوص وقتی از قلم یک نویسندهی دیگر باشد، آن هم – به قول بهروژ – در روز دوم سال باستانی. ممنونم برارجان!





