۸ از این‌جا و از آن‌جا

آن‌جا که بودم، سی و سه سال تمام، تقریبا هر روز مستقیم یا غیرمستقیم می‌پرسیدند: «مال کجایی؟» و من تا مبادا احیاناً زشتی‌ها تداعی‌شان بشود، نمی‌گفتم “ایران”، می‌گفتم “پرزین” تا یاد چیزهای زیبا بیافتند، یاد ِ هزارویک شب و شطرنج و قالی و گربه‌ی ایرانی.
حالا این‌جا اما که باز هم‌چنان همان سئوال را می‌پرسند، سرخوش می‌گویم: «یعنی از این لهجه‌ی زیبایم پیدا نیست؟»

۰ خمام‌نامه

اخیراً از میان اسناد تازه کشف شده از ساواک مدارک غیرقابل انکاری به دست آمده حاکی از این که دستگاه سانسور رژیم ستم‌شاهی در پیوندی نامیمون و با همیاری و همدستی یک خواننده‌ی رشتی به نام نادر گلچین و یک آهنگساز مازندرانی به نام عماد رام بخل و حسد ورزیده و در عنوان و متن ترانه‌ی مشهور ِ “بوی بهار” دست برده بودند. دست‌خط ِ این ترانه به قلم خود جناب معینی کرمانشاهی شاعر و ترانه‌سرای به‌نام معاصر که از جمله‌ی این اسناد است، نشان می‌دهد وی در سر تا سر این اثر تباناک خود در ستایش یار، نه “بهار” که “خمام” مرقوم فرموده بودند. به این ترتیب: نسیم خاک کوی تو بوی خمام می‌دهد/ شکوفه‌زار روی تو بوی خمام می‌دهد و الخ.
باری دوستان، درس بگیریم! ماه همیشه پشت ابر نمی‌ماند و تاریخ عادل داوری‌ست.

۰ گفت‌وگوی کوتاهی درباره‌ی آرتور شنیتسلر و داستان بلند “شهرت دیرهنگام”ش

هنر آنلاین

۰ یک توضیح

احساس می‌کنم یعنی واقعا احساس می‌کنم خانم میرمعزی – و چه بسا کسانی دیگر – از من رنجیده‌اند. اگر چنین است، من همین جا از ایشان و آن بقیه معذرت می‌خواهم؛ گرچه به عنوان یک همکار هنوز هم معتقدم که خانم میرمعزی – و این بار به زبانی بسیار دیپلماتیک و چرچیل‌وار– کارشان را اصلا جدی نمی‌گیرند. و این را فقط من نمی‌گویم. قصدم از آن یادداشت تنها همان تلنگر بود و لاغیر. وگرنه من هم مثل بیشتر مردم دوست ندارم دل کسی را به درد بیاورم.

۲ تلنگر

لینک را باز می‌کنم. می‌خوانم: آذرخش، ترجمه‌ی مهشید میرمعزی، انتشارات نگاه، سال انتشار ۹۲٫ گردآورنده هربرت شنیرله، لوتس. از همین جا یک تک گفتاردرونی را با خودم آغاز می‌کنم: اگر این‌ها دونفرند، چرا گردآورنده؟ اگر یک نفر است آن ویرگول آن وسط چکار می‌کند؟ تک گفتار را ترک می‌کنم و می‌روم پایین‌تر. نگاهی گذرا کافی ست تا دستگیرم بشود، "مقدمه" چیزی نیست مگر عنوان تک تک داستان‌ها همراه با خلاصه‌ای از هر کدام در چند کلمه. دوباره برمی‌گردم به تک گفتاردرونی: این که نشد مقدمه. آخر چرا داستان‌ها را لو می‌دهد اول کتاب؟ مال کی هست اصلا؟ مترجم یا گردآورنده(گان؟). تک گفتار درونی را قطع می‌کنم. می‌روم سراغ اولین داستان. می‌خوانم: «پسرک صندلی را به طرف پنجره هول داد.» تک گفتاردرونی ام این بار طولانی می شود: "هول" را که نمی‌دهند؛ می‌خورند. آن "هُل" است که می‌دهند. حالا عیب ندارد. سخت نگیر. غلط چاپی ست. از دست مترجم در رفته خب. مگر خودت همیشه نمی‌گو یی هیچ مترجمی نیست که از خطا مبرا نباشد؟ شاید هم از چشم ویراستار – به شرط وجوداش – دور مانده. به خودم می‌آیم. من آمده بودم کتاب بخوانم یا تک گفتار درونی راه بیاندازم؟ پس می‌پردازم به خواندن. یک جمله بعد می‌خوانم: «هنوز رنگ قرمز به چشم‌های عروسک فشار می داد.» بازمی افتم به تک گفتاردرونی که این بار فقط از یک کلمه تشکیل شده: «جان؟» می‌روم سراغ داستان بعدی. در همان سطر دوم‌اش می‌خوانم:«احساسش مبنی بر در کمین بودن چیزی، شدیدتر شده بود.» لال می‌شوم. می‌روم پایین تر. باز می‌خوانم: «آنچه که در کمین بود، آزاد می شود.» … «احساس می کند در پشت سرش که حالا خشک و گرم شده است، تمام قدرت کلاس در هم گره می‌شود.» آه سردی می‌کشم و صفحه را می‌بندم.

لینک را دو سه ماه پیش دوستی فرستاده بود و نوشته بود:«یک چیزی بگو! دنيا را چه ديدی فلانی؟ شايد هم تلنگری شد تا اهل ترجمه کيفيت را بر کميت ترجيح بدهند.» گرچه در جواب‌اش نوشته بودم: «چرا برای خودم دشمن تراشی بکنم آخر رفیق؟ فردا می‌گویند، این حسودی‌اش شده یا دارد رقیب از میدان بدر می‌کند» اما این یکی دو تا استاتوس آخر مهران زولاند را که دیدم ، گفتم: به درک، هر چه می‌خواهند بگویند. من میگویم. شاید تلنگری شد.

۱ هشتادسالگی فیلیپ راث؛ آمریکایی‌ترین نویسنده‌ آمریکایی

نقل از سایت بی بی سی

ناصر غیاثی

مارس امسال فیلیپ راث، نویسنده‌ی آمریکایی هشتاد سالگی‌اش را پشت سر گذاشت. راث در شهر ِ کارگرنشین نیوآرک بزرگترین شهر ایالت نیوجرسی و در نزدیکی نیویورک، در یک خانوادۀ یهودی به دنیا آمد. پدربزرگ و مادربزرگ او از یهودیان اروپای شرقی بودند که به آمریکا مهاجرت کرده بودند. نیوآرک چهره‌های شناخته شدۀ بسیاری در عرصه‌های مختلف هنری اعم از ادبیات و معماری و سینما و موسیقی عرضه کرده است که پاول استر یکی از آن‌ها است. اما شهرت این شهر بیشتر به خاطر حضوراش در بسیاری از کتاب‌های راث است. راث می‌گوید: «من حافظۀ این شهرم». شهر نیوآرک با دعوت از مهمانانی از سراسر دنیا شب هشتادمین سال تولد نویسنده‌اش را جشن گرفت و روث که همیشه از چنین مجالسی گریزان بود، در آن شرکت کرد. هشت سال پیش در اکتبر ۲۰۰۵ نیز میدانی در نیوآرک را به نام راث نامگذاری شد

فیلیپ راث اکتبر سال گذشته اعلام کرده بود نوشتن را برای همیشه کنار گذاشته است و کاری نمی‌کند مگر مطالعه و کمک به زندگینامه‌نویس‌اش برای نوشتن زندگی‌نامۀ او. کار دیگراش نوولی است که از طریق ایمیل با یک کودک هشت ساله می‌نویسد.

این رمان‌نویس آمریکایی با پنجاه سال قلم زدن در هفت روز هفته، صبح‌ها از ساعت نُه تا پنج بعدازظهر، بیش از سی اثر انتشار داده است. کمتر جایزۀ ادبی معتبر آمریکایی یا بین‌المللی است که به راث که سال‌های بسیاری را به تنهایی و با ماشین تحریراش در خانه‌ای جنگلی انزوا گزید و نوشت، تعلق نگرفته باشد. با وجود آن که سال‌ها گمانه‌زنی در مورد دادن جایزۀ ادبی نوبل به او جریان داشت، اما این تنها جایزۀ مهمی‌ست که هنوز نصیب او نشده است.

راث پنج سال پیش در گفتگویی با روزنامه‌ی دی تسایت آلمان گفت: «بدترین زمان، فاصله‌ی نوشتن بین دو کتاب است. وقتی می‌نویسم، زنده‌ام. اما وقتی نمی‌نویسم، مثل اتوموبیلی هستم که چرخ‌هایش در برف گیرکرده باشد.» راث معتقد است:«به نظر من نوشتن تلاشی است برای بازتاب دادن ِ حقیقت ِ شخصت انسان و وقایع انسانی.»

آثار

نخستین مجموعه داستان راث «خداحافظ کلمبو» را که تصویری از جامعۀ آمریکایی – یهودی در نیویورک است،  در ۲۶ سالگی او و در سال ۱۹۵۹ منتشر و با استقبال منتقدین و خوانندگان روبرو شد و سال بعد یکی از معتبرترین جایزه‌های ادبیات آمریکا را برای او به ارمغان آورد. رمان سوم راث «شکایت پورتنوی» که در سال ۱۹۶۹ او را به شهرت جهانی رساند، مونولوگ یک یهودی آمریکایی است که پیوند بین سکس و احساس گناه را بازمی‌نماید. این کتاب اعترافات یک روشنفکر یهودی شیفتۀ سکس است روی کاناپۀ روانکاواش که در آن به جزییات روابط و خیالبافی‌های جنسی‌اش می‌پردازد. این کتاب راث با زبانی روشن و در عین حال رکیک در مورد سکس باعث سروصدای بسیاری شد، چنان که عده‌ای آن را پورنوگرافیک دانستند. بسیاری شخصیت این کتاب آلکساندر پورتونی را همان فیلیپ راث می‌دانند. برخی منتقدین به ستایش این کتاب نشستند و برخی دیگر آن را بی‌ارزش خواندند و منتقدین یهودی یک بار دیگر او را به عدم‌وفاداری به یهودیت و یهودی ستیزی متهم کردند. اما «شکایت پورتنوی» به صدر لیست کتاب‌های فروش آمریکا صعود کرد و تا سال ۲۰۱۲ در سراسر جهان شش میلیون نسخه از آن به فروش رسید و در سال ۱۹۷۱ با کارگردانی ارنست لمان و با شرکت ریچارد بنجامین و کارن بلاک دستمایۀ فیلمی با همین عنوان قرار گرفت. “ننگ بشر”  نیز عنوان یکی دیگر از رمان‌های اوست که بر اساس آن فیلمی در سال ۲۰۰۳ به کارگردانی روبرت بنتون و با بازی نیکول کیدمن و آنتونی هاپکینز و اِد هریس ساخته شد. کارگردان زن ِ اسپانیایی ایزابل کواکست در سال ۲۰۰۸ از اثر دیگر راث «حیوان در حال مرگ» فیلمی ساخت با عنوان “مرثیه”.

سکس اعتراض به مرگ است

شخصیت‌های آثار راث اغلب مردانی یهودی و متعلق به طبقۀ متوسط رو به پایین‌اند، مکان آثار او اغلب شهر محل تولداش و حاصل تجربه‌های او از زندگی و دو ازدواجی است که به جدایی کشیده شد. در بسیاری از داستان‌های راث مردها در برابر جهانی که از آمده‌اند، در برابر هویت خود یعنی یهودیت دست به شورش می‌زنند و می‌کوشند با فتح زن‌ها و جهان، به سنت‌ها و آیین‌ها و آموزه‌های خانوادگی – دینی خود پشت پا بزنند. منتقدین آثار راث متفق‌القول‌اند که وقایع زندگی راث در اغلب آثار او بازتابی انکارناپذیر می‌یابد، به عبارت دیگر آثار راث غالبا بازتاب ِ بیوگرافی خود اوست، امری که راث همیشه و با شدت تمام با آن مخالف ورزیده است. او هم چنین این ادعا را که شخصیت‌های آثاراش خود او هستند، رد می‌کند و می‌نویسد، کتاب‌هایش «نامه‌هایی پیچیده و جعلی به خوداند که به آن داستان می‌گویند.» کتاب‌های راث مملو است از پرداختن به مسایل جنسی انسان ِ یهودی – آمریکایی چرا که راث اعتقاد دارد «سکس اعتراض به مرگ است.»

برخی از منتقدین معتقداند راث در بسیاری موارد چون فاصله گرفتن از سنت‌های دینی، تجربۀ زندانی شدن توسط پدر و مادر و زندگی در سایۀ یهودیت پیوندی ناگسستنی با کافکا دارد، امری که خود راث نیز به آن اذعان دارد و همواره با احترام زیادی از کافکا یاد می‌کند. ببیشتر منتقدین یهودی او را متهم به یهودی‌ستیزی می‌کنند و معتقدند او نویسنده‌ای است که با رمان‌هایش از یهودیان بد می‌گوید.

شاید بتوان راث را وقایع‌نگار ِ زندگی ِ روشنفکران یهودی آمریکا، وقایع‌نگار آمریکای واقعی و توصیف‌گر تاثیرات اجتناب‌ناپذیر خانواده و دین و سکس در سرنوشت آدمی دانست و مهم‌ترین درون‌مایۀ آثار او را در میل جنسی، یهودیت، خدا، آمریکا، عشق و پیری و مرگ خلاصه کرد. راث جایی گفته است: «از مرگ نوشتن، راه یافتن به زندگی است.»

با تمام این احوال بسیاری از منتقدین ادبیات او را یکی از آمریکایی‌ترین، پیرترین و مردترین نویسنده‌ی آمریکایی می‌شناسند. راث در رمان‌هایش آن گونه که همسر دوم‌اش کلیر بلوم در خاطرات‌اش می‌نویسد، زن‌باره و معشوقی وفادار، یهودی و ضدخدا، کمونیست و لیبرال است اما همواره فیلیپ راث باقی ماند. مجلۀ نیویورک مگزین به تازگی در یک همه‌پرسی از سی تن از همکاران جوان خود پرسید آیا فیلیپ راث را بزرگترین نویسنده‌ی در قید حیات آمریکا می‌دانند؟ ۷۷ درصد پاسخ‌ها به این پرسش بله بود و در پاسخ به این پرسش که آیا روث از زن‌ها متنفر است، ۱۷ درصد پاسخ مثبت دادند، ۳۰ در صد منفی و ۵۲ درصد اظهار بی‌اطلاعی کردند.

در سال‌های اخیر توجه به آثار راث و ترجمۀ آثار او آغاز شد. اولین اثر راث که به فارسی ترجمه شد، “رئیس جمهور ما” بود و پس از آن  “زنگار بشر”، “خشم” “یکی مثل همه” و “ارباب انتقام” به فارسی‌زبانان عرضه شد. بی تردید حضور پررنگ و بی‌پردۀ مسایل جنسی در آثار راث مانع اصلی ترجمۀ آثار او به فارسی است.

۱

رمان من “اقیانوس بر شانه” منتشر شد. قابل خریداری در سایت آمازون در این نشانی

The Ocean on Shoulders

۰ آدرس

ایران، امیدشهر، میدان سبز، خیابان ندا، کوچه‌ی سهراب، منزل شادی

۴ نخیر!

ناصر زراعتی مقاله‌ای پر شرح وبسط و طولانی نوشته در گویانیوزکه خلاصه‌اش این است: افشای ِ اسامی شرکت‌کنندگان آن به اصطلاح همایش ایرانیان خارج از کشور – به قول خودش – «قُبح» دارد. و بعد، با این استدلال که آن‌ها هم بشرند و اعلام اسامی‌شان، رعایت نکردن حقوق بشری ِ آن‌هاست، توصیه می‌کند، حقوق بشر آن‌ها را رعایت کنیم. نمونه هم می‌آورد: یکی از شرکت‌کنندگان آن بخور بخور ِ حماسی، یک ایرانی‌الاصل سوئدی و عضو حزب دست‌ راستی آن‌جا بوده، حزبی که از سرمایه‌داری دفاع می‌کند و چی و چی. ایشان حالا برگشته سوئد، دارد زندگی‌اش را می‌کند؛ دولت و ملت سوئد هم عین خیال‌شان نیست.
آقای زراعتی! قیاس دو دولت و جامعه‌ی سوئد و ایران، مع‌الفارق است. از این گذشته حضرات رفته بودند در به اصطلاح همایش ِ دولتی شرکت کنند که رییس‌ و رهبرش معرف حضورتان هست. گیرم عده‌ای هم گول خورده باشند که باورش البته کمی سخت است. اما اعلام ِ – و نه حتمن افشای – اسامی این خانم‌ها و آقایان (اصلن چرا باید مخفی می‌ماند تا حالا “افشا” کنیم؟) هیچ ربطی به حقوق ِ بشری آن‌ها ندارد. حقوق بشرشان سرجایش محفوظ است و نشستن در یک کنفرانس نمایشی ِ که اوصاف‌اش بر همه هویداست و گوش دادن به دُرفشانی‌های کسی که از اساس منکر حقوق بشر است، جزو حقوق بشر کسی محسوب نمی‌شود. اگر نگوییم چنین کاری مصداقی از ضدیت با حقوق بشر است، دست‌کم زشت و ناپسند است.

۰ چند نامه

آقای غیاثی عزیز
ضمن … صداقتتان ، گاهی فکر می‌کنم شاید تصور دقیقی از وقایعی که اینجا در جریان بود- هست- نداشته باشد. این قضاوت حاصل همین پست اخیر و چند نوشته دیگری بود که ازتان خوانده بودم ( درباره تحریم نمایشگاه..)  نمی‌دانم چه بسا اگر شما تهران هم بودید باز هم چه‌گوارا می‌ماندید.  من شرایط آقای سعید کمالی را نمی‌دانم ولی باور کنید در شرایطی که تلفن خانه و موبایل و محل کارتان شنود است، در شرایطی که هر روز یکی از آدم های دور و بر بابت حرفهای در گوشی کنج آشپزخانه به ناکجا آبادی احضار می‌شود – یا نیمه شب می‌ریزند خانه‌اش و می‌برندش- و باید جواب پس بدهد جاج کردن آدم ها کمی سخت می شود.
گفتم البته من شرایط سعید کمالی را نمی دانم ولی واقعن نگرانم اگر الان ایران باشد این پست شما ممکن است برایش شر بشود.
 پ ن: … از چند سال پیش که تاکسی نوشت اول را خواندم و در مقام خواننده‌تان دلم می‌گیرد اگر چون شما …  به دام یکه‌نگری اپوزوسیون دور از مرکز بیفتد. حاشا که شما خود مراقب چنین نحوستی خواهید بود حتمن.

ادامه‌ي مطلب…

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8