۰ داستانک

رفتم ثبت احوال. گفتم: «آمده‌ام احوالم را ثبت کنم.» گفتند: «بفرما!» گفتم: «بنویسید حالم هیچ خوب نیست.» گفتند: «چند روز دیگر سر بزندی. مسئولش رفته مرخصی استعلاجی.»

https://t.me/nghiasi

۰ تاکسی‌نوشت تازه

تابستان است و هوا آفتابی و شهر پر از توریست و بازار داغ و این یعنی شنگولی من و ایستادن در ایستگاه ِ بی‌بخار ِ مرکز خرید بزرگ شهر که اغلب مسافرهایش پیراند و مسیرشان کوتاه. قهوه‌ای می‌گیرم و رو به پیاده رو تکیه می‌دهم به ماشین و می‌ایستم به تماشای مردمی که یا می‌روند خرید یا از خرید برمی‌گردند.
قهوه تمام نشده، می شوم تاکسی اول و بلافاصله چهار تا زن از راه می‌رسند، هر کدام با دو سه تا ساک دستی پُر. پیاده می‌شوم. فارسی حرف می‌زنند و ظاهرا کله شان کمی گرم است. ویرم می‌گیرد، خودم را بزنم به کوچه‌ی علی چپ. Hallo یی می‌اندازم و صندوق عقب را باز می‌کنم. ساک‌هاشان را می‌گذارند آن تو و سوار می‌شویم. یکی از عقب می‌پرسد: «ببخشید آقا، شما ایرانی هستید؟» به روی خودم نمی آورم. جلویی می‌گوید: «دیدید گفتم؟» بعد تکه کاغذی می‌گیرد جلوم و می‌گوید: Please. آدرس است. بد نیست. شانزده هفده یورویی نصیبم می‌شود. راه می‌افتم. یکی‌شان می‌گویداین سروکله‌ش داد می‌زنه تُرکه بابا. ایرانی بود می‌گف خبجلویی می‌پرسد:
Excuse me. where are you from?
لهجه‌ی فارسی‌ام را تا می‌توانم قایم می‌کنم و به انگلیسی خیلی غلیظی می‌گویم:
I am from Greece. Where are you from? Turkey?
یکی از عقب به فارسی می‌گوید: «ای بخشکی شانس! این شوفرتاکسی یونانیم ما رو با ترکا عوضی گرفته. خوب شد نگفت عربیدو هم چنان دل‌خور ادامه می‌دهد:
No no. We are from iran. Do you know Iran?
به زحمت جلوی خند‌ه‌ام را می‌گیرم. می‌گویم:
Oh yes, sure, Cyrus, Alexander, Persepolis.
یکی‌شان می‌گوید: «آی گور به گور شه اون اسکندرتون که یه قصر رو به خاطر یه دستمال به آتیش کشیدمیان خنده‌های بلندشان یکی تند تند چیزهایی به انگلیسی می‌گوید. می‌گویم:
I am so sorry. I do not speak english. Do you speak german?
وسط no no گفتن‌شان یکی می‌گویدآره ارواح عمه‌ت. لهجه‌ی انگلسی‌اش مال ناف نیویورکه، اون وخ می‌گه انگلیسی بلد نیسیکی دیگرشان می‌گویداینو باش. اگه آلمانی بلد بودیم که باهات انگلیسی حرف نمی‌زدیم که عمودیگر افتاده‌اند به قهقه. بعداش شروع می‌کنند به حرف زدن در مورد خریدشان. این که چی را چند خریده‌اند و برای کی خریده‌اند.
می‌رسیم. موقع حساب کتاب یکی از عقب به جلویی می‌گوید»:تو نمی‌خواد پیاده شی فری. برو باهاش. اول بگو برلینو نشونت بده، بعدشم زن‌اش شو و باهاش برو یونان؛ برو کشور آب و آفتاب و شراب «.این یکی می‌گویدواه، با این؟! خدا نصیب نکنه. قحطه مرده مگه؟» پیاده که می‌شویم ساک‌هاشان را بردارند، رو به او به فارسی می‌گویم: «خیلی بی‌سلیقه اید خانم. حالا این درست که من جرج کلونی نیستم ولی شمام همچین کلئوپاترا نیستنا«.
میان اوه و وای و خنده‌هاشان می‌گویم: «به هر حال خوش بگذره سفرتان به آلمان.» و سه سوت سوار می‌شوم و درمی‌روم.

۰ روخوانی از رمان “اقیانوس بر شانه”

یک‌شنبه ۱۳٫۰۲٫۲۰۱۴ در هایدلبرگ

لینک خرید کتاب در آمازون

 

۰ یک تاکسی‌نوشت تازه

هدیه‌ی هما

قانون نانوشته‌ی راننده‌های شب می‌گوید، تا ساعتی مانده به نیمه شب بمان توی ایستگاه‌ها و بعد از آن شروع کن به دورزدن. امشب اما تمام ایستگاه‌ها پُراند. خودم هم حوصله‌ی ماندن در ایستگاه و تن دادن به حرکت‌های لاکپشتی ندارم. هما اگر بخواهد بیاید، ایستگاه و غیر ایستگاه نمی‌شناسد. می‌آید. پس هر چه بادا باد. همین اول کار دست می‌زنم به قانون‌شکنی و می‌روم سمت مرکز شهر؛ به امید این که جماعت، خسته از کار یا خرید با تاکسی به خانه‌هایشان در اطراف شهر برگردند. اما ایستگاه‌ها و خیابان‌های این‌جا هم پُراند. دلم می‌سوزد برای هما. آخر چطور پیدایم کند میان این همه تاکسی ِ بی‌مسافر؟ نع! گویا قرار است امشب مرغ هما که هیچ، حتا یک بوف کور هم نصیبم نشود. می‌دانم اول غروب کسی از خانه‌اش نمی‌زند بیرون اما در جست‌وجوی هما گل صدبرگ را می‌اندازم توی دستگاه و دوباره دور می‌کنم خودم را از مرکز شهر. به یاد زادگاه نرم نرمک می‌اندازم سمت شمال. من رسیده‌ام میان خیابان بلند و سه بانده‌ی سالوادور آلنده و شهرام ناظری از دلنوازان و نازنازان ِ در راه گذشته. نیستان همه رفته‌اند، اما هنوز از هستان، تو بخوان مسافر خبری نیست. چه باک. هم چنان می‌روم. مستقیم. از باند راست.

 تازه جان و دل داده‌ام به زخمه‌های رضا قاسمی که می‌بینم هما دارد می‌زند روی شانه‌ی مردی که نشسته روی نیمکت کنار خیابان و بال بال زنان می‌فرستداش کنار خیابان تا رو به من دست ببرد به هوا. دستگاه را خاموش می‌کنم و درست زیر پایش نگه می‌دارم. مردی‌ست حدود پنجاه، با ظاهری آراسته و باوقار: کت و شلوار و کراوات و بارانی و کلاه شاپو، با عینکی روی بینی. شبیه کارمندان بانک است، عین فرناندو پسوآ. سوارمی‌شود. حتما خسته از سر کار می‌آید. می‌خواهد هر چه زودتر برسد به چهار دیواری‌اش، خلوت‌اش. یا شاید هم می‌رود به مهمانی؟ همه‌ی این‌ها به تو چه مربوط؟ اولین مسافر امشب را عشق است. اما نکند منتظر تاکسی سفارشی‌اش بوده؟ می‌دانم هما میانه‌اش با مسافردزدها خوب نیست. بعد از عصر بخیر، می‌گویم:«اگر تاکسی سفارش داده‌اید، همکارم الان می‌رسد.» یک پنجاه یورویی می‌گذارد کنار دنده. می‌گوید:«مرا توی شهر برگردان.به اندازه‌ی این پنجاه یورو. » برمی‌گردم. رنگ پریده است. چشم‌هایش دو دومی‌زند. مضطرب است. به آدم‌هایی می‌ماند که نشئه‌ی یک مخدر خیلی قوی باشند: مبهوت و کرخت، مثل گربه‌ها خیره به هیچ. – می‌خواهید جای خاصی را ببینید؟- نع. – مسیر خاصی را ترجیح می‌دهید؟- نع. هر کجا که دلت خواست برو. فقط چرخ بزن، راه برو و حرف هم اصلا نزن. لحن‌اش بیش‌تر خواهش‌ دارد تا تحکم‌. نمی‌خورد از تیمارستان یا آسایشگاه روانی گریخته باشد. نکند از نشئگی در حال انفچار است؟ جاخورده اسکناس را برمی‌دارم. می‌گویم اوکی و راه می‌افتم. چشم‌اش به بیرون است. روح‌اش دارد در مکان‌هایی ناشناخته پرواز می‌کند. ترس برم می‌دارد. دور می‌زنم و از خلوت حاشیه‌ی شهر دوباره می‌اندازم به همان سمتی که آمده بودم. تاکسی‌متر رسیده به سی و چند یورو و ما تازه رسیده‌ایم به شلوغی اول غروب ناف برلین که ناگهان می‌گوید:«نگه دار!». من ترمز کرده نکرده، پیاده می‌شود. کلاه را می‌کشد پایین. سر را خم می‌کند. دو دست را حلقه می‌کند به پشت سر و به سرعت می‌پیچید توی کوچه‌ی سنگ‌فرش ِ باریک و بلند و نیمه تاریک. تو گویی از چیزی نامرئی در گریز است.

 تا من به خودم بیایم، او محو شده است.

۰ فرتیش ماخن

دارم هر دو جلد از تاکسی‌نوشت‌ها را ویرایش و بازنویسی می‌کنم. آن‌چه می‌خوانید، بخشی از داستان «فرتیش» بود از کتاب "تاکسی‌نوشت‌ها"، منتشر شده توسط انشتارات کاروان.

 

شب خیلی وقت است از نیمه گذشته. من خسته از خیابان‌‌های خالی از مسافر یک ساعتی است گیرکرده‌ام توی این ایستگاه نفرین شده. حتا از اسم‌اش هم بدم می‌آید: استخر پاراتسلزویس. هر بار گذرم به این‌جا افتاد، همین گُه بود. حوصله‌ام سرآمده. خوابم می‌آید. دلم می‌خواهد بروم خانه. کتاب را پرت می‌کنم روی داشبورد. عیکنم را برمی‌دارم. شیشه را کمی می‌کشم پایین. به خیابان نگاه می‌کنم. باد استخوان‌سوزی زوزه می‌کشد و برگ هوا می‌کند. به آسمان نگاه می‌کنم. آن دور دورها چندتایی ستاره پیداست. ماه، مانده زیر چند تکه ابر نازک اما نزدیک است، خیلی نزدیک. انگار پشت دری باشد که شیشه‌اش بخار گرفته. یک روز نویسنده‌ای از ایکاروس مهاجرت می‌کند به ماه. آن‌جا می‌شود راننده تاکسی. مسافر می‌برد از این ستاره به آن ستاره. شب‌ها کل کهکشان را زیر پا می‌گذارد. یک بار مسیراش می‌خورد به اروس. از آن‌جا مسافری می‌برداش به عطارد و باز از آن‌جا مسافر دیگری به مریخ. توی راه شیری گیر می‌کند توی ترافیک. اعصاب‌اش خرد می‌شود. در مریخ کلی منتظر مسافر بعدی می‌شود. بعد این می‌برداش به زمین. از آن‌جا خسته و بی‌مسافر دارد برمی‌گردد به ستاره‌ی خودش ماه که ناگهان در عقب باز می‌شود. مردی به سرعت وارد می‌شود، می‌نشیند و فورا در را می‌بندد. بوی الکل و سیگار می‌پیچد توی ماشین. صداها و بوها از ماه برم می‌گردانند توی تاکسی روی زمین. «گه بزنند به این هوا.» نگاه‌اش می‌کنم. مثل اغلب مسافرهای آخر شب می زده است. چهل و چند سالی باید داشته باشد. کمی تپل است، موهای سرش ولواند روی پیشانی و ته ریشی روی صورت دارد. نه، به این نمی‌خورد مسافر ماه باشد. «برو خیابان ستاره!» می‌گویم:«شب عالی بخیر. کجا هست؟ فرعی‌ست؟» «شب بخیر. صحاری مارین خورده به گوش‌ات؟» حسابی کلافه است. مهم نیست. مسیراش طولانی است. ماشین را روشن می‌کنم و کمی محتاطانه و کمی شنگول می‌گویم:…

۰ داستان‌خوانی

داستان “دیتر از مجموعه داستان «تاکسی‌نوشت دیگر» را خوانده‌ام:

۱ صبوحی

دم صبح، سر راهم به خانه، مردی گره کراوات شل، دگمه‌های بارانی و کت باز، دو پا خمیده و دور از هم، تکیه داده به یک ماشین کنار خیابان و دارد با بی‌حالی دست تکان می‌دهد. از بس خورده نمی‌تواند سر پا بیاستد. اما نع! دیگر بس است. امشب به اندازه‌ی کافی جنازه‌کشی کرده‌ای. رد می‌شوم. دل‌ام می‌سوزد. دل‌ات می‌آید، این وقت شب، این را را با این حال‌اش نرسانی در ِ خانه‌اش؟ ترمز می‌کنم، دنده عقب می‌گیرم و می‌ایستم جلوی پاش. به زحمت خودش را می‌کشاند داخل ماشین و ولو می‌شود روی صندلی عقب. تمجمج‌کنان تشکر می‌کند و آدرس می‌دهد. می‌رود دو سه خیابان بالاتر. در همان لحظه تصمیم می‌گیرم با کرایه‌اش بروم پمپ بنزین، یک بسته‌ی شیش تایی آب‌جوی خنک بگیرم، بعد در خانه‌ی تنهایی‌ام با خودم بنشینم به صبوحی کردن. شروع می‌کند به عذرخواهی از این که مست است و مسیراش کوتاه. مست‌ها به خصوص مست‌های آخر شب فقط حرف می‌زنند. تو هر چه بگویی، باد هواست. پس سکوت می‌کنم. چند لحظه بعد می‌گوید: «من واقعاً تحسین می‌کنم زن‌هایی مثل شما را که با این سن و سال و این وقت شب هنوز کار می‌کنید.» برمی‌گردم و می‌گویم: «زن؟» لابلای خنده‌ی مستانه‌اش می‌گوید: «اوه… ببخشید! مست که هستم اما این موهای بلند و سفید روی شانه‌ها و پشت گردن‌تان هم بی‌تقصیر نیست.»

۲ سوته دلان

از آن شب‌های خیلی تیره است: من ملول و شهر خالی از مسافر. پنج شش ساعت است سرگذاشته‌ام به خیابان‌های بیابان‌جنگل‌شهر ِ برلین. می‌خواهم آن‌ قدر وُل بخورم توی خیابان‌هاش تا باز دستی از آستینی بیرون بیاید و رو به من برود بالا یا دهانی داد بزند: تاکسی! باب مارلی رسیده بهevery thing would be all right که پیرمرد سوار می‌شود:

– مستقیم لطفا.

هیچ خوشم نمی‌آید از این مسافرهایی که آدرس سرراست نمی‌دهند. انگار بگویند ببرم به ناکجاآباد. جان به سرات می‌کنند تا بفهمی این ناکجاآباد لعنتی‌شان دور است یا نزدیک. اما من امشب دلم آن قدر گرفته که دهانم باز نمی‌شود، ترفندزدن که جای خود دارد. بالاخره یک جایی می‌رود دیگر. حالا ده یورو بیش‌تر یا کم‌تر فرقی هم می‌کند مگر؟

–  کار و کاسبی چطور است؟

این سئوال یکی از شیوه‌های نادر بازکردن سر حرف است. معمولا از هوا شروع می‌کنند. نگاه‌اش می‌کنم. این طور مرتب و مودب که نشسته، می‌خواهد بگوید، گرچه کله‌ام گرم است اما مست نیستم فقط دلم می‌خواهد با یکی حرف بزنم. لُپ‌هایش هم حسابی گل انداخته. باید شراب‌خوار قهاری باشد. نمی‌گویم خرابتر از حال من. می‌گویم: – خراب. – من آدم خوش قدمی هستم. چند تا آه می‌کشد. یکی دو بار هم پوف پوف می‌کند. از قرار این پیرمرد نیمه مست امشب مثل من سخت تنهاست و دل‌اش پُر. بگذار ببینم درد این بیش‌تر و سخت‌تر است یا درد من؟

–  شب خوبی داشتید؟

–  دارم از مراسم سال زنم برمی‌گردم.

تازه متوجه‌ی پیراهن سفید و کت شلوار و کراوات و کفش سیاه‌اش می‌شوم.

– پارسال یک روز مانده به تولد۷۱ سالگی‌اش مُرد. بعد از ۵۳ سال زندگی مشترک.

– اوه. متاسفم. تسلیت.

دست‌مال‌ بیرون می‌آورد و اشک‌اش را پاک میکند. آلمانی به سختی گریه می‌کند. بخصوص مردهایش. تا برسیم، لابلای برداشتن و گذاشتن دستمال در جیب و فین‌کردن‌ها و اشک‌پاک‌کردن‌ها، می‌گوید نقاش ساختمان بوده و مدتی‌ست بازنشسته شده. ۷۶ سال دارد و دو تا دختر که سه سال است ندیده‌شان. بچه‌ها به مراسم خاک‌سپاری مادر نرسیده بودند. به سال‌گرد هم نرسیده‌اند. «می‌دانی که، کار و شوهر و بچه و …». و بعد:

– همین‌جا نگه‌دار. خانه‌ام آن‌جاست ولی می‌خواهم قبل از خواب سری به پاتوقم بزنم.

می‌فروشی روبه‌روی خانه‌اش را نشانم می‌دهد. پرده‌های زخیمی پنجره‌های پهن‌اش را پوشانده است.

– تاکسی متر را خاموش نکن. وقت داری؟

نمی‌شود بیا سوته دلان را برایش ترجمه کنم. ماشین را خاموش می‌کنم، صندلی‌ام را می‌کشم عقب و بسته‌ی توتون‌ام را می‌آورم بیرون و نشان‌اش می‌دهم:

– اشکالی ندارد؟

–  نه. یکی هم برای من بپیچ لطفا.

از پک زدن‌هایش معلوم است، سیگاری نیست. الکل نتوانسته آن غم درون را بشورد، حالا می‌خواهد به دود متوسل بشود. می‌گوید، تازگی‌ها با زنی آشنا شده ۶۶ ساله و بیوه. زن بدی نیست. چند روز پیش به‌ش گفته، از او خوش‌اش می‌آید. البته خبر ندارد که این یک خانه توی غرب آلمان دارد و بعد از اتحاد دو آلمان یک خانه هم توی شرق آلمان به‌ش به ارث رسیده. قرار گذاشته‌اند شب ژانویه بروند پاریس. البته هرکس توی اتاق خودش و به خرج خودش. آلمانی  توی قبر هم که باشد، حساب‌اش حساب است و کاکای‌اش برادر. می‌گوید و می‌خندد و می‌گرید؛ بیست دقیقه‌ی تمام. بعد هم یک انعام درست و حسابی می‌دهد و وقت رفتن می‌گوید:

– تنهایی بد دردیست دوست من.

و می‌رود تا بقیه غم‌اش را با چند لیوان آب‌جو بشورد.

“سوته دلان” بازنویسی و ویرایش ِ تازه‌ی داستان “آه تنهایی” از “تاکسی‌نوشت‌ها” است.

۲ رمان “اقیانوس بر شانه” به زودی منتشر می‌شود

۰ پاره‌ی دیگری از رمان «اقیانوس بر شانه»

ترس، اِی ترس، آه اِی ترس. پوست تنگ و جان‌ در خواهش‌ِ پرواز.

شب از نیمه گذشته. افتاده‌ای این گوشه، در سرزمین خوش‌بختی در مرگی تدریجی. غربت‌نشینی شده‌ای خراب که هرچه به دست‌ات می‌رسد می‌زنی، حشیش، گراس، تریاك، كوكائین، قرص، الکل. نه چریك شده‌ای، نه شاملو، نه هدایت، نه رحمانی. هنوز می‌ترسی.

می‌خواهی بکنی از آن سنده‌زار هدایت، بروی. بدوی، یک نفس بدوی تا سرزمین خوش‌بختی، تا شادی، آزادی، كمال. دور است سرزمین خوش‌بختی، دور، خیلی دور. همه را آن سوی پل گذاشتی. پل ویران کردی و آمدی به سرزمین خوش‌بختی. خوش‌بخت نشدی. برگشتی به خاکی که از آن کنده شده بودی. نپذیرفت ترا. تف‌ات کرد به سرزمین خوش‌بختی. هنوز می‌خواهی بگریزی.

نمی‌دانی از چه می‌ترسی، به کجا بگریزی. می‌خواهی، بروی. بدوی، یک نفس بدوی تا هیچ. نمی‌توانی. می‌ایستی به پشت سر نگاه می‌کنی:

عاشقی، شاعری، شوریدگی، مبارزه. داری ساک کتاب را سُر می‌دهی زیر نیمکت گاراژ. تازه دبیرستان تمام کرده‌ای. می‌خواهی مبارزه كنی. چریك بشوی. مخفی بشوی. بروی زیر زمین. دست‌گیر بشوی. زندانی سیاسی بشوی. قهرمان بشوی. معروف بشوی تا دل دختر هم‌سایه را بیش‌تر ببری، دل ِ اولین دختری كه سربرمی‌گرداند، به لب‌خندات با لب‌خند پاسخ می‌دهد. عشق‌اش شاعرت كرده. شعر عاشقانه می‌نویسی. به دختر هم‌سایه می‌دهی. تخلص‌ات ظلمت. در مهتاب شبی از کوچه‌اش می‌گذری، می‌خوانی، من آبروی عشقم لیلی و منظرات بلند کاج ِ خشک ِ کوچه‌ی بن‌بست…

دو مرد آرام می‌نشینند دو طرف‌ات. می‌چسبند به تو. می‌ترسی. آن غروب پاییز، جلوی كتاب‌فروشی. این بار دو تا. دو مچ‌ِ نازك‌ات در حلقه‌ی دو دست ِ سنگین:«ساواك! تكان نخور! همین‌طور كه نشسته‌ای بشین!» كارتی جلوی چشم‌ات می‌آید و ناپدید می‌شود. سبز، سفید، قرمز، شیر، خورشید، شمشیر. تپش قلب. ترس. ترس اقرار به زبونی‌ست برای شاعر عاشق امروز، برای چریك مبارز فردا. شاملو اگر نشد، رحمانی. كلمه. زن. نشئگی. «كارت شناسایی!» كارت شناسایی؟ ساواك؟ نهج‌البلاغه، گاواره‌‌بان، فلك الافلاك، راهیان ِ شعر امروز، آیدا در آینه زیر پای‌ات. نداری. «شناس‌نامه!» نداری. نداری. تو هیچ نداری. همین سبیل است و همین عینک. «این‌جا چه می‌كنی؟» شاش داری. تشنه‌ای. سیگار می‌خواهی. «می‌روم انزلی.» «تهران چکار داشتی؟» «آمده‌بودم پیش خاله‌ام گردش.» «اسم‌اش؟ خانه‌اش؟ شغل‌اش؟» تو و صدایت می‌لرزید. شاعری، عاشقی. شاملو اگر نشد، رحمانی، نشئگی، زن، کلمه، ساواک، شکنجه، زندانی سیاسی. می‌خواهی گریه كنی. «بلند شو! بی‌صدا! بیا!» چپی چاق است، پیراهن سفید نخی، آستین‌ها تازده، شلوار تیره. راستی لاغر، طاس، ریش روی چانه، سر تا به پا جین. غبار نازكی از ترحم در صداست. مچ‌ها رها می‌شوند. كنار خیابان یك پیكان‌ِ سفید. می‌ایستید کنارش. جین‌‌پوش سوار می‌شود. كارت تحصیلی‌ات را می‌گیرد جلوی‌اش و توی بی‌سیم می‌خواند. مرد چاق می‌گوید:«می‌دانی شهبانو فرح لاهیجان‌اند؟» «بله.» «کی به‌ت گفته؟» «تو روزنامه نوشته.» «تو روزنامه یا شب‌نامه و اعلامیه؟» «روزنامه‌ی رستاخیز.» می‌ترسی بگویی، توی ساک‌ات است. جین‌پوش میکروفن در دست، در انتظار. یك بسته عكس‌ِ فتوكپی دست‌ِ مرد پیراهن سفید. می‌خواهی فرار كنی. بدوی. از این‌جا تا خانه بدوی. تا دم‌ِ در‌ِ خانه یك نفس بدوی. بروی پشت‌ِ لانه‌ی كبوترها پنهان بشوی. سیر گریه كنی. هُرم داغ هوا، تشنگی. «می‌شود آب بخورم؟» «الان می‌بریم‌ات آب خنك بخوری.» مثانه در آستانه‌ی انفجار. آب كه نمی‌گذارند بخوری، می‌گذارند بشاشی؟ نمی‌توانی بدوی. این بار نمی‌توانی. عكسی جلوی صورت‌ِ رنگ پریده‌ات:«این تو نیستی؟» «نه آقا، به خدا این من نیستم. این كه سبیل ندارد، عینك ندارد.» «الان معلوم می‌شود.» سبیل و عینك‌ می‌گذارد برای عكس. دوباره می‌گیرد جلویت:«نگفتم تویی؟» «نه آقا. به خدا این من نیستم.» جین‌پوش حالا از ماشین برگشته پیاده‌رو و مهربان شده. کارت‌ات را می‌دهد دست‌ات: «برو! پشت سرتم نگاه نکن!»

پنج ساعت تا انزلی می‌ترسی، می‌ترسی اتوبوس را نگه دارند، پیاده‌ات كنند. نه، شاملو شدن سخت است. می‌ترسی چریك بشوی. رحمانی به‌تر است. راحت‌تر است. تا دم‌ ِ در‌ِ خانه می‌دوی. در برابر‌ِ پرسش‌ِ مادر كه، ها! چی شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

طعم‌ِ تازه‌ی کتاب، الكل، سیگار، شب‌گردی ‌و دختر‌ِ هم‌سایه. عینک می‌زنی که بگویند کتاب زیاد می‌خوانی. از میکی اسپلین می‌رسی به امشب اشكی می‌ریزد. از امشب اشکی می‌ریزد به قصه باغ مریم. حالا یادداشت‌های زیر زمینی زیر بغل، جولان می‌دهی در کوچه‌ها و خیابان‌ها. جنگ شكر در كوبا را نمی‌دهند بخوانی. می‌گویند بعدا. بعدا می‌گویند، نداریم. دارند، نمی‌دهند. می‌گویند، شهاب عاشق‌ِ دختر هم‌سایه است. عاشق‌ِ خلق نیست.

چند تار مو پشت لب. در تلاطم ِ كشف‌ِ چیزی گُنگ در درونی متلاطم‌. غروب ِ پاییزیی. جلوی‌ ِ ویترین ‌ِ كتاب‌فروشی. چشم به كتاب‌ها. تازه مواجه شده‌ای با خودی تازه اما پاك گُم و كدر. كشش‌هایی همه نیمه روشن. نوشتن، ادبیات، بوی كتاب ِ تازه، دفتر ِ تازه، خودنویسِ تازه. شعر. نیما… نگران با من اِستاده سحر… برگ‌ها در هوا و زمین. باد گرم. تصویر درهم آدم‌ها، سایه‌ی شاخ و برگ‌‌ درخت در ویترین.

كف‌ِ دستی به نرمی دو کپل‌ات را لمس می‌كند؛ لمسی گویا و لال. فورا، به غریزه یا به شهود شاید، تعمد ِ روشن ِ آن سایش بیدار را درمی‌یابی. می‌ترسی. سر برمی‌گردانی. مردی ایستاده سمت چپ‌ات قدکوتاه، چاق، طاس، تیغه‌های خشن ریش. وقیحانه نگاه‌ات می‌کند. می‌خندد. دست در جیب به مالش. با آرنج نرم می‌زند به بازویت. با سر اشاره می‌کند به مغازه‌ی كنار كتاب‌فروشی: «ساندویچ می‌خوری، بخرم برات؟» كودک را می‌بینی زیر تیر چراغ‌ ِ برق. حسرت‌ِ پدری كه برای پسر ساندویچ می‌خرد. هول، تنهایی و عجز، دل و تن‌ات را می‌لرزانند. یادت نداده‌اند در برابر متجاوز چه کنی. تنها به روح و روان‌ات تجاوز کرده‌اند. مرد نزدیك‌تر می‌شود. دوباره می‌زند. این بار به سینمای این طرف اشاره می‌کند:«سینما می‌آی، بلیط بخرم برات؟» کودک ِ پیاده‌رو؛ پدری كه پسرش را به سینما می‌برد. تنگی‌ی نفس. تپش تند قلب. وحشت. فرار می‌كنی. می‌دوی. یك نفس می‌دوی. تا دم‌ِ در‌ِ خانه یك نفس می‌دوی. و در برابر‌ِ پرسش ِ مادر كه چه شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

ایستاده‌ای در پیاده‌‌رو. كنار تیر‌ِ چراغ برق. بی‌زار از سیاهی ِ پیراهن ِ تن. پلک‌ها تنگ شده از انعكاس ‌ِ آفتاب بر برف، خیره به سایه‌ی كوتاه‌‌ات. داری یک چیزی می‌فهمی. حسی داری گنگ. جای چیزی مهم و بزرگ خالی‌ست.

به آرامی سر بلند می‌کنی. بهمن را می‌بینی. آن طرف خیابان دست در دست پدر از آرایش‌گاه می‌آید بیرون. سر تراشیده. می‌فهمی دستی از بالای سرت کم شده. می‌ترسی. می‌دوی. تا دم‌ِ در‌ِ اتاق یك نفس می‌دوی. بهتی‌ست در چهره‌ات. مادر را كه می‌بینی، جهان دوباره همان می‌شود كه بود. سراسیمه می‌بوسی‌اش. در برابر‌ِ پرسش ِ مادر كه چه شده؟ به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

تند تند می‌روی در جاده‌ی خاكی. بوی آب و گِل سرمست‌ترات كرده. کتاب باز می‌کنی. می‌خوانی. می‌بندی. به آسمان نگاه می‌کنی. یادت می‌رود. گردش ماه و زمین به دور خورشید. نمی‌توانی یاد بگیری. دل‌تنگ‌ِ مادری. هفته‌ای یک شب کم است دیدن مادر. دیگر تاب تنهایی، بی‌مادری نداری. بوی مادر می‌بَرَدَت. می‌روی خال‌ِ سیاه‌ ِ چانه‌ی مادر ببینی. دست مادر بگیری. بو بكشی. بوسه‌ی مادر بر گونه بگیری و از درخت‌ِ انجیر بروی بالا. چقدر راه رفته‌ای؟ مادر كه می‌بیندات، می‌گوید: «وای! خاکا می سر! تو ایا چی کونی[۱]» تو به یك هیچ اكتفا می‌كنی. می‌روی.

پوشه زیربغل. كزكرده گوشه‌ی حیاط. چشم به تكاپوی مورچه‌های زیر پا. قار قار کلاغ در گوش. دست بر پوست‌ِ سرخ و سوزان گونه‌ها. تحقیرشده، وحشت‌زده از خشم و خشونت. دل ِ پراز شوق‌ات درد می‌کند. از مدرسه برگشته‌ای. می‌خواهی بدوی، یك نفس بدوی. بروی. به سرعت بدوی. بروی، برسی به جایی كه این‌جا نباشد. بروی. از این تنهایی، از این  درماندگی بگریزی. می‌خواهی این درد و ترس را بِبَری جایی دور و غریب بگریی.

آب و شانه كرده بودی. عكس گرفته بودی. پوشه خریده بودی. صبح‌ِ زود‌ رفته بودی. گفته بودند، سِن‌ات نمی‌رسد. سال دیگر بیا. با بغض و امید تا خانه یك نفس دویده بودی. پدر باغ شخم می‌زد. مادر چیز می‌کاشت. گفته بودی، اسم‌ام را نمی‌نویسند. مادر گفته بود، جهنم، سال دیگر. هنوز خاك بر سر، تنها دشنام رایج خانه، از دهان‌ات بیرون نیامده، دست سنگین ِ پدر نشسته بود روی صورت‌ات که: «چی گفتی؟» به یك هیچی اكتفا کرده بودی. ایستاده بودی گوشه‌ی حیاط. کزکرده. می‌خواستی بدوی. یک نفس بدوی تا هیچ. نمی‌توانستی.

درد، هیجان و شادی در اتاق موج می‌زند. در و دیوار و سقف، همه در انتظار تو‌. نور گردسوز در تلاش ِ زنده ماندن. گرمای علاء‌الدین در تلاش ِ راندن ِ سرما. به هر گامی صدای جیرجیر حصیر، طنین‌اش خنده‌های ریز. حصیرها لوله شده روی ایوان، تکیه داده به دیوار اتاق، مشتاق لمس تن‌ات. قوقولی قوقوهای بلند خروس بالای لانه، باد به غبغب، تاج علم، به امید تسکین درد زائو. سگ‌ها خسته از شب سلانه سلانه از کنار پرچین در راه لانه، چشم به نور پنجره‌ی اتاق ِ کوچک و بلند بلند در گفت‌وگو: شب زنده‌داری دیگر در راه رسیدن. باغ چشم به راه آفتاب و باران بهار، سینه‌اش آماده‌ی پاهای تو. نرمه برف بر شاخه‌ها. نسیم آغشته به بوی بهار. غباری نازک از خاکه برف در هوا. رود‌ ِ کنار باغ تشنه. دریای نزدیک آرام. ماه و تنها رفتگر شهر، پیدا و ناپیدا در مه. وقت دل کندن از گرما و تاریكی شكم مادر.

ساعت‌هاست نشسته‌ای جلوی این كامپیوتر و داری یك بند می‌نویسی. خاطره می‌نویسی. ادبیات نمی‌نویسی.


[۱] خاکم بر سر، تو این‌جا چه می‌كنی؟

صفحات 1 2 3