۲ تلنگر

لینک را باز می‌کنم. می‌خوانم: آذرخش، ترجمه‌ی مهشید میرمعزی، انتشارات نگاه، سال انتشار ۹۲٫ گردآورنده هربرت شنیرله، لوتس. از همین جا یک تک گفتاردرونی را با خودم آغاز می‌کنم: اگر این‌ها دونفرند، چرا گردآورنده؟ اگر یک نفر است آن ویرگول آن وسط چکار می‌کند؟ تک گفتار را ترک می‌کنم و می‌روم پایین‌تر. نگاهی گذرا کافی ست تا دستگیرم بشود، "مقدمه" چیزی نیست مگر عنوان تک تک داستان‌ها همراه با خلاصه‌ای از هر کدام در چند کلمه. دوباره برمی‌گردم به تک گفتاردرونی: این که نشد مقدمه. آخر چرا داستان‌ها را لو می‌دهد اول کتاب؟ مال کی هست اصلا؟ مترجم یا گردآورنده(گان؟). تک گفتار درونی را قطع می‌کنم. می‌روم سراغ اولین داستان. می‌خوانم: «پسرک صندلی را به طرف پنجره هول داد.» تک گفتاردرونی ام این بار طولانی می شود: "هول" را که نمی‌دهند؛ می‌خورند. آن "هُل" است که می‌دهند. حالا عیب ندارد. سخت نگیر. غلط چاپی ست. از دست مترجم در رفته خب. مگر خودت همیشه نمی‌گو یی هیچ مترجمی نیست که از خطا مبرا نباشد؟ شاید هم از چشم ویراستار – به شرط وجوداش – دور مانده. به خودم می‌آیم. من آمده بودم کتاب بخوانم یا تک گفتار درونی راه بیاندازم؟ پس می‌پردازم به خواندن. یک جمله بعد می‌خوانم: «هنوز رنگ قرمز به چشم‌های عروسک فشار می داد.» بازمی افتم به تک گفتاردرونی که این بار فقط از یک کلمه تشکیل شده: «جان؟» می‌روم سراغ داستان بعدی. در همان سطر دوم‌اش می‌خوانم:«احساسش مبنی بر در کمین بودن چیزی، شدیدتر شده بود.» لال می‌شوم. می‌روم پایین تر. باز می‌خوانم: «آنچه که در کمین بود، آزاد می شود.» … «احساس می کند در پشت سرش که حالا خشک و گرم شده است، تمام قدرت کلاس در هم گره می‌شود.» آه سردی می‌کشم و صفحه را می‌بندم.

لینک را دو سه ماه پیش دوستی فرستاده بود و نوشته بود:«یک چیزی بگو! دنيا را چه ديدی فلانی؟ شايد هم تلنگری شد تا اهل ترجمه کيفيت را بر کميت ترجيح بدهند.» گرچه در جواب‌اش نوشته بودم: «چرا برای خودم دشمن تراشی بکنم آخر رفیق؟ فردا می‌گویند، این حسودی‌اش شده یا دارد رقیب از میدان بدر می‌کند» اما این یکی دو تا استاتوس آخر مهران زولاند را که دیدم ، گفتم: به درک، هر چه می‌خواهند بگویند. من میگویم. شاید تلنگری شد.

۰ از ترجمه

«آثار کلاسیک آثاری است که برای خوانندگان و دوستدارانش، ثروتی می‌سازند؛ اما این دارایی … کم‌ارزش‌تر نیست.» بالاخره “آثار کلاسیک” جمع است یا مفرد؟ و بعد “این دارایی” از چه چیزی کم‌ارزش‌تر نیست؟ حالا باز می‌شود به ضرب حدس و گمان فهمید، منظور نویسنده از این جمله در متن اصلی چه بوده اما این یکی را دیگر اصلن نمی‌شود فهمید:«شناخت خصائل اخلاقی به مثابه معادل انسانی مشخصه‌های کائنات است.»

“چرا باید کلاسیک‌ها را خواند”، صفحه‌ی فلان و بیسار

۰ زنده باد

وقتی نوشتن پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال مترجم. کارش سخت نیست چون همه‌ی اجزای اثر از پیش معلوم است.

وقتی ترجمه پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال نویسنده. کارش سخت نیست چون در انتخاب همه‌ی اجزای اثر آزاد است.

در هر دو حال اما سرانجام با خودم می‌گویم: زنده باد آزادی نویسنده.

۰ کفش‌های نوک چهارگوش و پیژامه‌های آستین‌دار

کم و بیش همه‌ی اهل فن در این نکته توافق دارند که لازم است هر از چند سال یک ترجمه‌ی تازه از آثار شاخص و شاه‌کار ادبیات جهان انجام شود. اثری که مثلاً پنجاه سال پیش و طبعاً به زبان آن روز ترجمه شده، بی‌تردید نیاز به ترجمه‌ی دوباره و تازه دارد. تحول در زبان، نارسایی ِ ترجمه‌های پیشین، ناقص یا فاقد کیفیت بودن آن‌ها از جمله دلیل‌هایی است که می‌توان در جانب‌داری از این نظر ارایه کرد. پس هر ترجمه‌ی تازه مدعی است، ترجمه‌های پیش از خود را نپسندیده و چیزی بیش از آن‌ها عرضه می‌کند. گذشته از آن تا همین چند سال پیش کم‌تر کتابی از داستایفسکی یا کافکا در دست بود که از زبان اصلی به فارسی ترجمه شده باشد.
بیگانه
رمان «بیگانه»ی آلبر کامو (۱۹۶۰ – ۱۹۱۳) از آن دست آثاری است که چندین بار و اغلب از زبان اصلی ترجمه شده است. جلال آل‌احمد و علی‌اصغر خبره‌زاده (گویا برای نخستین بار)، امیرجلالالدین اعلم، هدایتالله میرزمانی، محمدرضا پارسایار، خشایار دیهیمی، پرویز شهدی و لیلی گلستان مترجم‌هایی هستند که به ترجمه‌ی این اثر دست زده‌اند. نوشته‌ی زیر تلاشی است در پاسخ به این پرسش که آیا لیلی گلستان توانسته است ترجمه‌ی تازه‌ای از «بیگانه» ارایه کند یا خیر.
الجزیره یا الجزایر
چاپ نخست «بیگانه» ترجمه‌ی لیلی گلستان در سال ۱۳۸۶ توسط نشر مرکز انتشار یافت و در سال‌های بعد به چاپ چهارم رسید. لیلی گلستان در گفت‌وگویی می‌گوید: این «کناب در مدتی کمتر از بیست و پنج روز به چاپ دوم رسید» و «به جرات می‌گویم در طول ۳۵ سال ترجمه، هیچ کتابی را به اندازه «بیگانه» با دقت و وسواس ترجمه نکرده بودم؛ به حدی که ترجمه این رمان کوتاه، یک سال وقت گرفت.” مطالعه‌ی دقیق کتاب اما نشان می‌دهد، دقت و وسواس مترجم چندان کارساز نبوده است.
اولین نکته‌ای که در همان صفحه‌ی اول به چشم می‌خورد، خطایی است بسیار فاحش و در عین حال شگفت‌آور: «آسایشگاه سالمندان در مارنگو است. هشتاد کیلومتری الجزایر.» این خطا دست‌کم دو بار دیگر در صفحه‌های میانی کتاب تکرار می‌شود: «اتوبوس وارد روشنایی‌های الجزایر شد» و «به چند کیلومتری الجزایر رفتیم» و  «کلبۀ ساحلی‌اش نزدیک الجزایر». چنین اشتباهی را نمی‌توان به حساب غلط چاپی گذاشت چون دست‌کم در چاپ دوم کتاب تصحیح نشده. آیا مترجم دو کلمه را شبیه هم دیده؟ یا این که مترجم ِ چنین اثر مهمی نمی‌دانست “الجزایر” اسم کشور و “الجزیره” پایتخت آن است یا این که کم دقتی کرده است؟
توصیف‌های عجیب
در کتاب توصیف‌های عجیبی برمی‌خوریم غیرقابل تصور؛ از قبیل ِ «کفش‌های نوک چهارگوش» یا «یکی از پیژاماهای مرا پوشیده بود و آستین‌هایش را تا زده بود.» فرهنگ سخن واژه‌ی “پیژاما” را به “پیژامه”ارجاع می‌دهد و در معنی “پیژامه” می‌نویسد:«شلواری از جنس پارچۀ نازک که معمولاً مردان در خانه می‌پوشند.» و در ادامه می‌آورد: «واژۀ پای‌جامه از فارسی به هندی، از هندی به انگلیسی، از انگلیسی به فرانسه و از فرانسه به فارسی سیر کرده است.» در متن اصلی هر کلمه‌ای آمده باشد، “پیژامه” یا آن‌طور که مترجم آورده است “پیژاما” ترجمه‌ی درست و دقیق آن به فارسی نیست، به این دلیل ساده که پیژامه آستین ندارد. «اثاث اتاق چند صندلی و چهارپایه به شکل ضربدر بود. دوتای آنها در وسط بود که تابوت رویشان بود که سرپوش داشت.» گذشته از این که تصور اشیاء درون اتاق “به شکل ضربدر” غیرممکن است، این هم معلوم نیست دوتای کدام‌شان در وسط بودند، اثاث؟ صندلی؟ یا چهارپایه؟ «تمام اینها…نگاهم و افکارم را به هم ریخته بود.» در فارسی فعلی به نام “به هم ریختن افکار” داریم اما “به ریختن نگاه” نه.
جمله‌های بی‌معنی
کم نیستند جمله‌هایی که فهم آنها محال است. از این قبیل‌اند: «فکر می‌کنم دیدنی‌های هر جا، دیگر شروع شده بود»، «آخرین پردۀ آبی را که به دهانم می‌رفت»، «می‌توانم به دل انسانی آن که واکنش‌های بنیادین‌اش را نمی‌شناسم متوسل شوم.» «هرگز مثل امروز حس نکرده‌ام که آگاهی از فرمانی والا و مقدس و نفرتم در برابر چهرۀ آدمی که در آن غیر از دیوسیرتی چیزی نمی‌بینم این تکلیف دشوار را اجرگذارد و متعادل و روشن کند.» مترجم گاهی جملات را مکانیکی و کلمه به کلمه ترجمه می‌کند، بی‌آن که توجه داشته باشند چنین جمله‌هایی در فارسی بی‌معنی‌اند: «نمی‌توانستم این تجمل را داشته باشم». «… وکیلم … فریاد برآورد که هیات منصفه یک کارگر شریف را به مرگ محکوم خواهد کرد، کارگری که لحظه‌ای خودگم کرده شده و درخواست تخفیف مجازات برای جنایتی کرد که حمل آن برای من مشخص‌ترین مجازات خواهد بود.» معلوم نیست چگونه می‌شود “خودگم‌کرده” شد یا جنایتی را حمل کرد. «شنای قورباغه را ناشیانه کرد» و «دوباره شروع را بازی کرده بود» و «وقتی روی پلاژ لباس‌هایمان را پوشیدیم»
غلط‌های دستوری
«..این حقیقت را چسبیده بودم همانقدر که او مرا چسبیده بود.» ناگفته پیداست که به کسی یا چیزی می‌چسبند و نه کسی یا چیزی را. «نمی‌بینی مردم چقدر از این خوشبختی که من نصیب‌ام کرده‌ام، حسودی می‌کنند.» به کس یا چیزی حسودی می‌کنند و نه از کس یا چیزی. “قرار خواهند داد” در این جمله: «هیات منصفه این نکته را مورد توجه قرار خواهند داد» یا “پیدانکرده است” در این جمله «آقایان هیات منصفه، در روان من دقیق شده و چیزی پیدا نکرده است» یا “ریخت” «سینماهای محله هم موجی از تماشاچی را ریخت توی خیابان‌ها». «یک قایق ماهیگیری کوچکی را دیدم» به جای «یک قایق ماهیگیری کوچک» یا «یک جور دویدن دیوانه‌واری» به جای «یک جور دویدن دیوانه‌وار» «مسئلۀ قابل اهمیت» و «گذر یک ماشین را شنیدیم» و «رفاقت با او برایم بی‌تفاوت بود»، «درباره‌اش فکری ندارم»
تکرارها
“انگار” خود مترادف ِ “مثل این است” و جمله‌ی «انگار مثل این است که» تکرار مکررات است، چنان که “باز” و “دوباره” در این جمله: «باز دوباره برگشتم.» همین‌طور است تکرار “کمی” در: «بعد از ناهار کمی حوصله‌ام سررفت و کمی توی آپارتمان ول گشتم.»
از “را” ها
حرف اضافه‌ی “را” به کرات و اغلب نادرست در جمله‌های جاخوش کرده است مثل: «امروز را چه کار کنم» «با خودش مزۀ نمک را می‌آورد» «دو روز مرخصی را از رئیسم خواستم.» «فکرش را کردم.»
جمله‌های مجهول
مترجم تمام جملات را با همان ساختمانی که گویا در زبان اصلی بود، کلمه به کلمه به فارسی ترجمه کرده است: «از او پرسیده شد، «صداهای گنگی شنیده شد»، «زنگی زده شد»، «حرف ماسون کمترشنیده شد»، «باز از او پرسیده شد»، «به این اکتفا می‌شد».

می‌بینیم این مترجم ِ «بیگانه» در ادعای خود مبنی بر ارایه‌ی ترجمه‌ای تازه ناموفق بوده است. جای سئوال دارد، چگونه است، این کتاب در شمارگان ۳۰۰۰ آن‌چنان مقبول می‌افتد که در مدتی کمتر از بیست و پنج روز به چاپ دوم میرسد و از زمان انتشار به تقریب هر سال یک بار چاپ شده است؟
نقل از رادیو زمانه

۰ بوی ترجمه

عباس خضر، نویسنده عراقی که در آلمان اقامت دارد، در کتاب‌هایش زندگی و مبارزه زیر چکمه‌های دیکتاتور در یک کشور عربی را روایت می‌کند. او در «هندی قلابی» روایتی به‌دست می‌دهد از یک جوان عراقی که از زندان و خفقان و جنگ می‌گریزد. این کتاب با ترجمه‌ی الهام مقدس توسط نشر ایرانبان و قطره منتشر شده است. در این مقاله به چند و چون و کیفیت ترجمه‌ی الهام مقدس از این رمان می‌پردازم.

ناصر غیاثی

گفته‌اند و بسیار و به درستی گفته‌اند، مترجم باید به هر دو زبان مبداء و مقصد مسلط باشد. یعنی باید بتواند آن‌چه را در زبان مبداء می‌خواند، به درستی و دقت بفهمد و به سلاست به زبان مقصد منتقل کند. متن ترجمه شده‌ی چنین مترجمی به اصطلاح اهل فن بوی ترجمه نمی‌دهد. این بو را سکته‌هایی ایجاد می‌کنند که در متن ترجمه شده موجوداند. در چنین متن‌هایی گرچه جملات از نظر دستوری غلط یا از آن بدتر بی‌معنی نیستند، اما سلاست ندارند، در دهان نمی‌چرخند. خواننده ناچار است چنین جمله‌هایی را یک بار دیگر برای خودش ترجمه کند.

یک مترجم می‌تواند و چه بسا گاهی ناگزیر است برای حفظ سلاست یا گاهی سبک در زبان مقصد یکی دو کلمه از یک جمله را ترجمه نکند. عکس این نیز صادق است، یعنی مترجم گاهی ناچار است برای رعایت ِ سبک و سیاق ِ نثر ِ زبان ِ مقصد، یکی دو کلمه به جمله‌ی ترجمه‌ شده اضافه کند که در متن اصلی نیست.

ترجمه‌ی الهام مقدس از “هندی قلابی” گاهی بوی ترجمه می‌دهد. چه در ترجمه‌ی جملاتی که نگاه مترجم به امر ترجمه مکانیکی می‌شود و چه در سطرهایی که فارسی‌اش می‌لنگد. مقدس از یک سو حتا یک کلمه در زبان مبداء را بی‌ترجمه نمی‌گذارد و از سوی دیگر از اضافه کردن ِ کلمه‌ای که در زبان مبداء نبوده در زبان مقصد احتراز دارد. مجموعه‌ی این دو عامل و برخی عوامل دیگر که در زیر می‌‌آید، به سلاست و روانی نثر کتاب آسیب می‌رساند. با این توضیح که تمام مثال‌ها از کتاب “هندی قلابی” است، به چند نمونه می‌پردازیم.

حذف و اضافه

یکی از حذف‌هایی که مترجم می‌تواند در جهت سلاست نثر انجام بدهد، حذف انواع ضمیرهاست. به مثل حذف ِ “این” در «منتظر این بودم» یا حذف ضمیر فاعلی “او” از «او از ما خداحافظی کرد». «حقوقم به زحمت کفاف مخارج زندگیم را می‌داد، پس چطور می‌توانستم پول خرج کاغذ هم کنم.» این جمله‌ها که کلمه به کلمه از آلمانی ترجمه شده‌اند، از نظر دستوری غلط نیستند اما رسا هم نیستند. مترجم این آزادی را بر خود روا ندانسته که با حذف “پس” و “می‌توانستم” و به خرج دادن ِ کمی ظرافت جمله را به سلاست برساند. در این صورت خواننده مجبور نمی‌شد، جمله را با مثلاً «خرج (یا پول کاغذ) را از کجا می‌آوردم؟» به فارسی سرراست برای خودش ترجمه کند. نمونه‌ی دیگر از زاید بودن ِ “چطور” این دو جمله است: «به یاد می‌آورم که چطور یک بار معلم‌های مدرسه دور هم نشستند و از یکی از این موارد حرف زدند». «برایش توضیح دادم که چطور فقط چند تا پیرمرد و پیرزن مانده بودند…» گذشته از زاید بودن “چطور”، مترجم در برگردان این جمله به دم‌دست‌ترین معنی ِ erklären رضایت داده است. این کلمه تنها به معنی “توضیح دادن” نیست، این‌جا به معنی “تعریف کردن”، “روایت کردن”، حتا “گفتن” است.

جمله‌ی «بارها و بارها همین اشباح، آن هم نه فقط در رویاهایم.» در فارسی ناقص است، چون فعل کم دارد. خواننده از خودش و مترجم می‌پرسد، این اشباح در رویاها هستند؟ بودند؟ می‌رقصند؟  چکار می‌کنند؟ مترجم به ناگزیر می‌بایست با توجه به جمله‌ی قبل یا بعد یک فعل به جمله اضافه کند تا جمله معنی بگیرد.

مجهول

الهام مقدس تمام جملات مجهول را درست همان طور که در زبان آلمانی ساخته می‌شود، کلمه به کلمه ترجمه کرده است. و به همین خاطر به جای « اجاق که روی آن … می‌پختند»، ترجمه می‌کند «… اجاق که روی آن بافالی و بادمجان پخته می‌شد.»، به جای «می‌گفتند که پلیس…»، ترجمه می‌کند «شنیده می‌شد که پلیس …»، به جای «به من گفتند»، «به من گفته شد»، به جای «به من هم یک … دادند»، «به من هم یک… داده شد.» به جای «واقعاً برمون می‌گردونن؟»، «واقعاً برگردونده می‌شیم؟» و مواردی دیگر از این دست که “غلط نیستند” اما رنگ و بوی بوی ترجمه دارند.

اصطلاحات

ترجمه‌ی نادقیق برخی اصطلاحات نیز خواندن کتاب را قدری مشکل می‌کند. به مثل gesagt, getan. ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی این دو کلمه همان طور که مترجم آورده: «گفته شد، انجام شد» است اما می‌بینیم که ترجمه بی‌معنی می‌شود. از آن‌جا که در جملات پیشین حرف از تصمیمی است که پدر راوی، یک مرد سنتی عراقی می‌گیرد، می‌توان آن را به «مرد است و حرف‌اش» ترجمه کرد. یا «همه چیز علیه رابطه‌مان بود» فارسی سلیس نیست. اگر بی‌معنی نباشد، دست‌کم سکته دارد. می‌شد آن را  به «همه چیز با رابطه‌مان سر عناد داشت»، «همه چیز مخالف رابطه‌ی ما بود» یا جملات دیگری از این دست ترجمه کرد. نمونه‌ی دیگر، اصطلاح ِ “بازار ترک‌ها” (türkischer Basar) است. این اصطلاح در زبان آلمانی وقتی پای معامله‌ای در میان باشد، نمادی است از چانه زدن و در غیر این صورت نماد مکانی پرسروصدا و شلوغ؛ همان که در فارسی به آن “حمام زنانه” می‌گوییم. بی‌خبری مترجم از معنای اصطلاح باعث می‌شود، جمله را این طور ترجمه کند: «… سروصدای یک بازار ترک در آن ایستگاه کوچک پیچیده بود.». مورد دیگر «زیبایی بزمانند» است «هر چند زیبایی او بیش‌تر “بزی” به شمار می‌آمد». جملاتی نظیر ِ «قاچاقچی پرسشگر مرا نگاه می‌کرد» یا «نوشتن همیشه با زندگی درونی من در ارتباط بود، که مرا بی‌وقفه به آن وا می‌داشت» و یا «دلیل آن از دست دادن نوعی دیگر بود» حاصل ترجمه‌ی مکانیکی و کلمه به کلمه است.

سلاست

«همان طور که همه می‌دانند» فارسی‌اش می‌شود «به قول معروف»، «بر عالم و آدم آشکار است». در فارسی در پاسخ به پرسشی که فلان کار چقدر طول می‌کشد، نمی‌گوییم: «شاید نیم ساعت»، می‌توانیم بگوییم، «نیم ساعتی طول می‌کشد». «سروصدی غیرقابل فهمی» را می‌شود به «سروصدای نامفهوم، گنگ» ترجمه کرد، «اما برایم انتخاب دیگری نمانده بود» را به «چاره‌ی دیگری نداشتم»، «شرایط آب و هوایی عجیبی بر محله حاکم شده بود» را به «جوّ عجیبی…»، «کسی که جرات داشت که تنها سطری از آن آیات را پاک کند» را به «کسی که جرات می‌کرد تنها…» و یا سرانجام «اگر فقط سر این جورچیزها می‌ماند، که زندگی واقعاً قابل تحمل بود» را به «اگر به همین‌ها ختم می‌شد که زندگی…».

ظرافت

مردی عراقی که تازه از زندان آزاد شده و به خانه برگشته است، اگر به مادرش بگوید، «سلام» برای خواننده‌ی ایرانی ملموس‌تر است تا بگوید: «صبح بخیر». حتا اگر به مادرش بگوید «صبح بخیر» ، باز هم مادر عراقی در پاسخ نمی‌گوید: «صبح بخیر». یا می‌گوید «علیکم سلام» یا «سلام علیکم». عباس خضیر برای آلمانی و به آلمانی نوشته است: «Guten Morgen». یا فالگیر از راوی نمی‌پرسد، «مطمئنی که هر طور شده اینو می‌خوای؟»، می‌تواند بپرسد:«مطمئنی دلت می‌خواد فالتو بگیرم؟». همین جا بگویم، عباس خضیر گفت‌وگوها را به یکی از لهجه‌های موجود در زبان آلمانی ننوشته اما مترجم آن‌ها را به لهجه‌ی مسلط ِ تهرانی ترجمه کرده است.

با این وجود اما لغزش‌های ترجمه‌ی “هندی قلابی”، چیزی از اهمیت خواندن ِ این کتاب کم نمی‌کند. رمانی که روایت رنج ِ انسان‌هایی است در فرار از زیر چکمه‌هایی یک دیکتاتور، سرگردان در جهان و اسیر کابوس‌هایی جان‌سوز.

۱ قاتلان، نه مردگان

آقا هی نگویید و ننویسید «به قول کافکا “نوشتن بیرون پریدن [یا جهیدن یا جستن] از صف مردگان است”». به دین به مذهب، کافکای مادر مُرده اصلا و ابدا چنین چیزی نگفته بل‌که در دفتر یادداشت‌های روزانه‌اش در ۲۷ ژانویه ۱۹۲۲ نوشته:

Merkwürdiger, geheimnisvoller, vielleicht gefährlicher, vielleicht erlösender Trost des Schreibens: das Hinausspringen aus der Totschlägerreihe

«تسلای خاطر ِ عجیب ِ مرموز ِ چه بسا خطرناک ِ شاید رهایی‌ بخش ِ نوشتن: بیرون جستن از صف قاتلان» به زبان ساده‌تر یعنی تنها تسلای خاطر عجیب و مرموز و شاید خطرناک و چه بسا رهایی‌بخشی که در نوشتن وجود دارد، بیرون پریدن [یا جستن یا هر چی] از صف قاتلان است. می‌بیند که در این جمله نه تنها از “مردگان” خبری نیست بل‌که‌ حرف از تسلای خاطری است با چهار صفت که حاصل یا هم‌راه نوشتن است. حتا در ترجمه‌ی پر از غلط  ِ مصطفی اسلامیه از یادداشت‌های کافکا هم در صفحه‌ی ۴۹۲ آمده «آسودگی خاطر عجیب، مرموز، شاید خطرناک، شاید نجات‌دهنده‌ای که در نوشتن است: نوعی بیرون جستن از صف قاتلان است…»

من نمی‌دانم کدام مترجم بی‌سواتی مرتکب چنین اشتباهی شده که ملتی را چنین به اشتباه انداخته. شما را به جدتان اطلاع‌رسانی کنید تا کافکا کم‌تر در گور بلرزد.

۰ از g تا l

وسط ترجمه‌ی یک جمله برخوردم به کلمه‌ی Unzugänglichkeit. هر جانی کندم، دیدم جمله به خاطر وجود بی‌وجود همین یک کلمه بی‌معنی می‌شود. به هزار تا فرهنگ لغت مراجعه کردم، توی اینترنت گشتم، فکر کردم. بی‌فایده بود. بی اغراق چهل و پنج دقیقه وقت صرف کردم. نشد که نشد. برای هزار و یکمین بار که جمله را خواندم، دیدم Unzugänglichkeit نیست، بلکه Unzulänglichkeit است. می‌بینید که تمام حروف این کلمه عین هم‌اند، مگر وسط یکی‌شان g آمده، وسط آن یکی l. حالا جمله معنا‌دار شده بود.

۰ دو یقین و یک حدس

در «فرهنگ جامع آلمانی – فارسی، بروک هاوس، تالیف و ترجمۀ خشایار قائم‌مقامی» جلوی Nüstern آمده: «پوزه اسب، سوراخ‌های بینی ِ این چهار پای بسیار عزیز».
یقین دارم آقای قائم‌مقامی «این چهار پای بسیار عزیز» را از فرهنگ ِ آلمانی به آلمانی ِ بروک هاوس ترجمه نکرده‌اند بل که از تالیفات خود ایشان در این فرهنگ است. باز یقین دارم، تفاوت پوزه با سوراخ‌های بینی (منخرین) برای ایشان روشن نیست و سرانجام حدس می‌زنم آقای قائم‌مقامی عضو انجمن ِ اسب ایران باشند.

۹ درباره‌ی نویسنده‌ی “داستانک تبتی”

حضور محترم خوانندگان ِ گرامی ِ «مرز آبی» معروضم که
در پست قبلی به خودم اجازه دادم با شما یک شوخی بکنم: حقیت این است که «داستانکی تبتی» را خودم نوشته بودم. نه نویسنده‌ای به نام «کالاک سارهکاری» وجود خارجی دارد و نه مجله‌ای به نام «مطالعات ِ جنوب شرقی ِ آسیا».
«کالاک سارهکاری» را اگر با حروف لاتین بنویسیم، می‌شود: kalak sarehkari که همان «کلک سرکاری» خودمان باشد، یعنی به شما کلک زده بودم و سر ِ کاری بوده.
امیدوارم توانسته بوده باشم، شما را با این کارم بخندانم. حالا اگر خود داستانک به مذاق برخی خوش ننشست، حرجی نیست.
قدردان اعتماد شما

۳ از ترجمه تا ترجمه

هم‌کارم آقای حسین نوش‌آذر در دفتر خاک رادیو زمانه گفتگویی داشتند با آقای سعید سبزیان. ایشان در این گفتگو مسایلی مطرح کرده‌اند که جا دارد به آن‌ها پرداخته شود. با این توضیح که مبنای نظریات مطرح شده فقط پیرامون ترجمه‌ی ادبیات است و نه مقوله‌های دیگر، به بررسی بخش‌هایی از گفته‌های آقای سبزیان می‌پردازم.

ترجمه‌ی دوباره
برخلاف نظر آقای سبزیان ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب «در درجه‌ی اول حاکی از بی‌آگاهی مترجم و فقدان امید و آرزوهای بزرگ» نیست. این امر می‌تواند دلایل گوناگونی داشته باشد، از جمله این که مترجمی تشخیص بدهد، ترجمه از یک اثر دارای کاستی‌های فراوانی از جمله عدم انتقال سبک و لحن و غیرو توسط مترجم اول است. نمونه‌ی بارز چنین موضعی ترجمه‌ی دوباره‌ی داستان‌ها و رمان‌های کافکا توسط آقای علی‌اصغر حداد است. گاهی علاوه بر کاستی یک ترجمه، تحول در زبان مقصد نیز ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب را امری اجتناب‌ناپذیر می‌کند، نمونه‌اش رمان «جنایات و مکافات» داستایوفسکی است. علاوه بر این‌ها در تمام دنیا معمول است که بنا بر دلایل بالا کتابی را دو یا چند بار ترجمه می‌کنند. بنابراین نمی‌توان و نباید تمام کسانی را که کتابی را دوباره ترجمه می‌کنند، «رند و متقلب» خواند. مشکل دیگر ناشی از عدم عضویت ایران در قرارداد جهانی کپی رایت است. اگر ایران به این قرارداد می‌پیوست، ناشر کتاب به زبان اصلی به مترجم دیگری اجازه‌ی ترجمه‌ی دوباره نمی‌داد. البته شنیده‌ها حاکی از این است که برخی از مترجمین تا تمام کردن ترجمه‌ی کتابی، خبرش را اعلام نمی‌کنند مبادا مترجم دیگری سراغ همان کتاب برود. چاره شاید در وجود مرکزی می‌بود که مترجمین آن‌جا اعلام می‌کردند چه کتابی را در دست ترجمه دارند تا شاید مترجم دیگری سراغ ترجمه‌ی بی‌هوده و دوباره آن‌ها نرود.

ادامه‌ي مطلب…

صفحات 1 2 3