۰ پیام

اِی دانشجویان ادبیاتی که صد سال دیگر موضوع پایان نامه تان وضع سانسور در دوران ماست، بدانید و آگاه باشید که به قول ما امروزی ها در یک نگاه کلی دو نوع مامور سانسور داریم: یکی بدعنق و یکی خوش اخلاق. مثال؟ یکی از همین دسته ی بدعنق ها به من گفته بود، جمله ی “یکی زدم در ِ کون مادرشوهرم” را از توی کتابت بردار. مانده بودم چه بنویسم. بنویسم مثلا: “یکی زدم به نشمینگاه مادر شوهرم” یا “یکی زدم به باسن مادرشوهرم” یا “باسن مادرشوهر خود را نواختم” یا “کوفتم به نشیمنگاه مادر شوهرم” یا “زدم به قسمت عقب ِ مادرشوهرم”؟ در حالی که از دهان آن شخصیت جمله ی دیگری غیر از “یکی زدم در ِ کون مادرشوهرم” درنمی آمد، مجبور شدم بنویسم “عذر مادر شوهرم را خواستم”. تو بودی، چه می کردی؟ بد آورده بودم، افتاده بودم دست یک سانسورچی بدعنق. به قول ما امروزی ها “می فهمی؟”

اما اگر شانس بیاوری و بیافتی دست یک سانسورچی خوش اخلاق، آن وقت می توانی با خیال راحت توی کتابت انواع و اقسام اشارات صریح جنسی حتی مثلا کلمه ی مطلقاً ممنوعه ی “جنده” را هم بیاوری و کتابت منتشر بشود.
در پایان پیام خود از امروز به دانشجویان ادبیات صد سال بعد مایلم این را هم اضافه کنم که فضای کلی حاکم بدین گونه است که با وجود این که این دسته از سانسورچی ها در اقلیت کامل بسرمی برند، اما نباید در ملاء عام از کتاب هایی که از زیر دست این دسته رد می شود، اسم ببری. چرا؟ اِی بابا! من خیال می کردم، شما آدم های صد سال بعد خیلی باهوش تر از امروز ما هستید که. نیستید؟ همانی هستید که پدران ما بودند؟ که ما هستیم؟ باشد، حالا که این طور است می گویم برایتان. نباید اسم ببری چون ممکن است همین فردا هم کتاب مربوطه را توقیف بکنند و هم باعث بیکاری یک سانسورچی خوش اخلاق بشوی.
پایان پیام

۰ از نوشتن و ننوشتن

ننوشتن دشوارتر است از نوشتن و نوشتن از خود دشوارتر از نوشتن از دیگران.

۱ هشتادسالگی فیلیپ راث؛ آمریکایی‌ترین نویسنده‌ آمریکایی

نقل از سایت بی بی سی

ناصر غیاثی

مارس امسال فیلیپ راث، نویسنده‌ی آمریکایی هشتاد سالگی‌اش را پشت سر گذاشت. راث در شهر ِ کارگرنشین نیوآرک بزرگترین شهر ایالت نیوجرسی و در نزدیکی نیویورک، در یک خانوادۀ یهودی به دنیا آمد. پدربزرگ و مادربزرگ او از یهودیان اروپای شرقی بودند که به آمریکا مهاجرت کرده بودند. نیوآرک چهره‌های شناخته شدۀ بسیاری در عرصه‌های مختلف هنری اعم از ادبیات و معماری و سینما و موسیقی عرضه کرده است که پاول استر یکی از آن‌ها است. اما شهرت این شهر بیشتر به خاطر حضوراش در بسیاری از کتاب‌های راث است. راث می‌گوید: «من حافظۀ این شهرم». شهر نیوآرک با دعوت از مهمانانی از سراسر دنیا شب هشتادمین سال تولد نویسنده‌اش را جشن گرفت و روث که همیشه از چنین مجالسی گریزان بود، در آن شرکت کرد. هشت سال پیش در اکتبر ۲۰۰۵ نیز میدانی در نیوآرک را به نام راث نامگذاری شد

فیلیپ راث اکتبر سال گذشته اعلام کرده بود نوشتن را برای همیشه کنار گذاشته است و کاری نمی‌کند مگر مطالعه و کمک به زندگینامه‌نویس‌اش برای نوشتن زندگی‌نامۀ او. کار دیگراش نوولی است که از طریق ایمیل با یک کودک هشت ساله می‌نویسد.

این رمان‌نویس آمریکایی با پنجاه سال قلم زدن در هفت روز هفته، صبح‌ها از ساعت نُه تا پنج بعدازظهر، بیش از سی اثر انتشار داده است. کمتر جایزۀ ادبی معتبر آمریکایی یا بین‌المللی است که به راث که سال‌های بسیاری را به تنهایی و با ماشین تحریراش در خانه‌ای جنگلی انزوا گزید و نوشت، تعلق نگرفته باشد. با وجود آن که سال‌ها گمانه‌زنی در مورد دادن جایزۀ ادبی نوبل به او جریان داشت، اما این تنها جایزۀ مهمی‌ست که هنوز نصیب او نشده است.

راث پنج سال پیش در گفتگویی با روزنامه‌ی دی تسایت آلمان گفت: «بدترین زمان، فاصله‌ی نوشتن بین دو کتاب است. وقتی می‌نویسم، زنده‌ام. اما وقتی نمی‌نویسم، مثل اتوموبیلی هستم که چرخ‌هایش در برف گیرکرده باشد.» راث معتقد است:«به نظر من نوشتن تلاشی است برای بازتاب دادن ِ حقیقت ِ شخصت انسان و وقایع انسانی.»

آثار

نخستین مجموعه داستان راث «خداحافظ کلمبو» را که تصویری از جامعۀ آمریکایی – یهودی در نیویورک است،  در ۲۶ سالگی او و در سال ۱۹۵۹ منتشر و با استقبال منتقدین و خوانندگان روبرو شد و سال بعد یکی از معتبرترین جایزه‌های ادبیات آمریکا را برای او به ارمغان آورد. رمان سوم راث «شکایت پورتنوی» که در سال ۱۹۶۹ او را به شهرت جهانی رساند، مونولوگ یک یهودی آمریکایی است که پیوند بین سکس و احساس گناه را بازمی‌نماید. این کتاب اعترافات یک روشنفکر یهودی شیفتۀ سکس است روی کاناپۀ روانکاواش که در آن به جزییات روابط و خیالبافی‌های جنسی‌اش می‌پردازد. این کتاب راث با زبانی روشن و در عین حال رکیک در مورد سکس باعث سروصدای بسیاری شد، چنان که عده‌ای آن را پورنوگرافیک دانستند. بسیاری شخصیت این کتاب آلکساندر پورتونی را همان فیلیپ راث می‌دانند. برخی منتقدین به ستایش این کتاب نشستند و برخی دیگر آن را بی‌ارزش خواندند و منتقدین یهودی یک بار دیگر او را به عدم‌وفاداری به یهودیت و یهودی ستیزی متهم کردند. اما «شکایت پورتنوی» به صدر لیست کتاب‌های فروش آمریکا صعود کرد و تا سال ۲۰۱۲ در سراسر جهان شش میلیون نسخه از آن به فروش رسید و در سال ۱۹۷۱ با کارگردانی ارنست لمان و با شرکت ریچارد بنجامین و کارن بلاک دستمایۀ فیلمی با همین عنوان قرار گرفت. “ننگ بشر”  نیز عنوان یکی دیگر از رمان‌های اوست که بر اساس آن فیلمی در سال ۲۰۰۳ به کارگردانی روبرت بنتون و با بازی نیکول کیدمن و آنتونی هاپکینز و اِد هریس ساخته شد. کارگردان زن ِ اسپانیایی ایزابل کواکست در سال ۲۰۰۸ از اثر دیگر راث «حیوان در حال مرگ» فیلمی ساخت با عنوان “مرثیه”.

سکس اعتراض به مرگ است

شخصیت‌های آثار راث اغلب مردانی یهودی و متعلق به طبقۀ متوسط رو به پایین‌اند، مکان آثار او اغلب شهر محل تولداش و حاصل تجربه‌های او از زندگی و دو ازدواجی است که به جدایی کشیده شد. در بسیاری از داستان‌های راث مردها در برابر جهانی که از آمده‌اند، در برابر هویت خود یعنی یهودیت دست به شورش می‌زنند و می‌کوشند با فتح زن‌ها و جهان، به سنت‌ها و آیین‌ها و آموزه‌های خانوادگی – دینی خود پشت پا بزنند. منتقدین آثار راث متفق‌القول‌اند که وقایع زندگی راث در اغلب آثار او بازتابی انکارناپذیر می‌یابد، به عبارت دیگر آثار راث غالبا بازتاب ِ بیوگرافی خود اوست، امری که راث همیشه و با شدت تمام با آن مخالف ورزیده است. او هم چنین این ادعا را که شخصیت‌های آثاراش خود او هستند، رد می‌کند و می‌نویسد، کتاب‌هایش «نامه‌هایی پیچیده و جعلی به خوداند که به آن داستان می‌گویند.» کتاب‌های راث مملو است از پرداختن به مسایل جنسی انسان ِ یهودی – آمریکایی چرا که راث اعتقاد دارد «سکس اعتراض به مرگ است.»

برخی از منتقدین معتقداند راث در بسیاری موارد چون فاصله گرفتن از سنت‌های دینی، تجربۀ زندانی شدن توسط پدر و مادر و زندگی در سایۀ یهودیت پیوندی ناگسستنی با کافکا دارد، امری که خود راث نیز به آن اذعان دارد و همواره با احترام زیادی از کافکا یاد می‌کند. ببیشتر منتقدین یهودی او را متهم به یهودی‌ستیزی می‌کنند و معتقدند او نویسنده‌ای است که با رمان‌هایش از یهودیان بد می‌گوید.

شاید بتوان راث را وقایع‌نگار ِ زندگی ِ روشنفکران یهودی آمریکا، وقایع‌نگار آمریکای واقعی و توصیف‌گر تاثیرات اجتناب‌ناپذیر خانواده و دین و سکس در سرنوشت آدمی دانست و مهم‌ترین درون‌مایۀ آثار او را در میل جنسی، یهودیت، خدا، آمریکا، عشق و پیری و مرگ خلاصه کرد. راث جایی گفته است: «از مرگ نوشتن، راه یافتن به زندگی است.»

با تمام این احوال بسیاری از منتقدین ادبیات او را یکی از آمریکایی‌ترین، پیرترین و مردترین نویسنده‌ی آمریکایی می‌شناسند. راث در رمان‌هایش آن گونه که همسر دوم‌اش کلیر بلوم در خاطرات‌اش می‌نویسد، زن‌باره و معشوقی وفادار، یهودی و ضدخدا، کمونیست و لیبرال است اما همواره فیلیپ راث باقی ماند. مجلۀ نیویورک مگزین به تازگی در یک همه‌پرسی از سی تن از همکاران جوان خود پرسید آیا فیلیپ راث را بزرگترین نویسنده‌ی در قید حیات آمریکا می‌دانند؟ ۷۷ درصد پاسخ‌ها به این پرسش بله بود و در پاسخ به این پرسش که آیا روث از زن‌ها متنفر است، ۱۷ درصد پاسخ مثبت دادند، ۳۰ در صد منفی و ۵۲ درصد اظهار بی‌اطلاعی کردند.

در سال‌های اخیر توجه به آثار راث و ترجمۀ آثار او آغاز شد. اولین اثر راث که به فارسی ترجمه شد، “رئیس جمهور ما” بود و پس از آن  “زنگار بشر”، “خشم” “یکی مثل همه” و “ارباب انتقام” به فارسی‌زبانان عرضه شد. بی تردید حضور پررنگ و بی‌پردۀ مسایل جنسی در آثار راث مانع اصلی ترجمۀ آثار او به فارسی است.

۰ نامه از دوست

«آقا دستت درد نکنه. رمانت رو یک نفس خوندم. اونم در شبی توی یک دهکورەی پرت و زیر نور فانوس. روزش را همە دنبال فیلمبردار و کارگردان دویدە بودم و خسته‌گی‌ام بالکل از یادم رفت. چە قدر و در چه جاهای انگار حدیث نفس من بود و تو نوشته بودیش. امشب برگشته‌ام سر خونه و زندگیم و همین روزها باید دوبارە بخونمش و همت کنم نظرم رو دقیق‌تر برات بنویسم. یه جاهایی هم غلط غلوط چاپی داشت کە اذیت شدم. اما یک لذت عمیق بهت بدهکار شدم.

من ترا قربانت

برات خواهم نوشت داداش من.»

این‌ها را دوست ندیده‌ام به‌روژ آکرایی خصوصی برای من نوشته بود. ازش اجازه گرفتم که بگذارم‌اش این‌جا. نویسنده‌ها می‌دانند، از خواندن چنین جمله‌هایی در مورد کتاب‌ آدم، چه حالی به آدم دست می‌دهد، بخصوص وقتی از قلم یک نویسنده‌ی دیگر باشد، آن هم – به قول به‌روژ – در روز دوم سال باستانی. ممنونم برارجان!

لینک خرید رمان «اقیانوس بر شانه» در آمازون

۰ نویسنده با خودش

–  استاد فلسفه بلند می‌شود، صندلی‌اش را می‌گذارد روی میز و رو به دانش‌جوها می‌گوید: «کی می‌تواند ثابت کند این صندلی وجود ندارد؟» چند ثانیه بعد دانش‌جویی بلند می‌شود، به صندلی نگاه می‌کند و می‌گوید: «کدام صندلی؟» و ازکلاس می‌رود بیرون.

–  حالا چرا می‌رود بیرون؟

– این مهم نیست. مهم این است که رفتن‌اش شنونده یا خواننده را وادار می‌کند بیش‌تر فکر کند.

۰ خیال‌ورزی (۱)

روزی را تصور کن که شخصیت‌های یک نویسنده سورپرایزش کنند و براش جشن تولد بگیرند. شراب و شیرینی بخورند و بگویند: مرحبا! چقدر عالی پروراندی‌مان.
یا آن روزی را تصور کن که شخصیت‌های یک نویسنده شورش خونینی علیه‌اش به پا کنند که ما را درنیاوری، نساختی‌مان. چه قیامتی بشود آن روز.

تو اما فقط تصور کن، حتا اگر تصورکردن‌اش سخته.

۰ گزارش کتاب‌خوانی

چند وقت پیش ترجمه‌ی آلمانی «دنیای سوفی» را خواندم. کم پیش نیامد بگویم، حیف! این‌جاش حتمن سانسور شده. بعد با چه مشقتی «زندگی‌نامه‌ی نیما یوشیج» را تمام کردم، نوشته‌ی مصطفی اسلامیه. می‌نویسم چرا با مشثت. آخرین کتابی که تمام کردم «جهان زندگان» بود، رمان تازه‌ی محمد محمدعلی. گرفت مرا حسابی. دارم می‌نویسم چرا.

حالا رسیده‌ام به اواسط ِ «خانه‌ام ابری است» از دکتر تقی پورنامداریان. چندین سال پیش مقاله‌ای از او خوانده بودم در مور شاملو. یادم نیست کجا اما یادم هست، به خودم گفته بودم این نام یادت باشد. (البته گذشته از قلم و دانش کم‌بدیل‌ ایشان اسم‌شان هم جوری هست که حتا در ذهن آدم کم حافظه‌ای مثل من هم می‌ماند.) حالا می‌بینم، حق داشتم. کتاب درجه یکی است در شناخت نیما و شعر و عصراش.

این وسط مسط هم گاهی که از معقولات خسته می‌شوم، می‌روم از سر تفنن یک داستان از ترجمه‌ی آلمانی ِ «مرگ و زندگی در هتل عمو سام» اثر بوکوفسکی الکلی ِ دیوانه را می‌خوانم.

۰ پرشدن خلاء

محمدرضا شفیعی کدکنی/حالات و مقامات ِ م.امید/انتشارت سخن ص ۸۷ می‌نویسد: «نشر شعر ِ “حافظ جان ِ” اخوان مایۀ دردسری شد برای اخوان، بعد از مرگ او. در یکی از دایرة‌المعارف‌های بزرگ و بسیار مهم عصر ما که به زبان فارسی و درتهران چاپ می‌شود، در مدخل اخوان ثالث مقاله‌ای چاپ شد (سال چاپ ۱۳۷۵) مدتها بر سر اینکه چه کسی آن مقاله را بنویسد از بنده پرسش می‌شد. قبلا چند نفر، ظاهراً، نوشته بودند و به دلایلی پذیرفته نشده بود. من آقای دکتر جلالی پندری را، که در دانشگاه تهران درسی هم با اخوان گذرانده بود و تقریرات درس اخوان به خط او موجود است و اخوان در چند یادداشت از او تجلیل بسیار کرده است، معرفی کردم. مقاله را سرانجام او نوشت و بسیار خوب و به هنجار. مقاله چاپ شد و نشر یافت. یکی از روحانیون سیاسی عصر، وقتی آن مجلد را دیده بود، آشوبی به پا کرده بود که «این مرد کافر است و زندیق و دشمن دیانت و شعر حافظ جان را گفته است… نباید در دایرة‌المعارف نامی از او بیاید.» ناچار شدند تمام نسخه‌های آن مجلد را جمع آوری کردند و مدخل “اخوان الصفا” را که در جوار مدخل “اخوان ثالث” قرار می‌گرفت چندان گسترش دادند و بر حجم آن افزودند تا آن خلأ پر شد و کتاب بار دیگر به صحافی رفت و نشر یافت».

با جست‌وجوی کوچکی در اینترنت شعر “حافظ جان” را پیدا کردم:

سیه کاران در میخانه ها بستند حافظ جان

خم و مینا و جام باده بشکستند حافظ جان

به مستان ِ می انگور حدها می زنند آنان

که از حجب و حیا و کبر و کین مستند حافظ جان

خدا گویند و می گیرند جان و مال مردم را

خدا داند که بس دیوانه و پستند حافظ جان

خدا کی نان شب با شرط ایمان می دهد کس را

چرا الله یون اینرا ندانستند حافظ جان

ببین شبها چه تاریک است زیر پرچم الله

ببین مردم چه بدبخت و تهیدستند حافظ جان

همان اهریمن است الله و من در آن ندارم شک

گواهم ایزد و ایرانیان هستند حافظ جان

سلامی کن به خیام ابرمرد از من مزدک

بگو پستان در میخانه ها بستند حافظ جان

۰ زنده باد

وقتی نوشتن پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال مترجم. کارش سخت نیست چون همه‌ی اجزای اثر از پیش معلوم است.

وقتی ترجمه پیش نمی‌رود، با خودم می‌گویم، خوش به حال نویسنده. کارش سخت نیست چون در انتخاب همه‌ی اجزای اثر آزاد است.

در هر دو حال اما سرانجام با خودم می‌گویم: زنده باد آزادی نویسنده.

۱ رویاروی دیوار ِ سانسور

همه‌ی اهل قلم و فرهنگ ایران به خوبی و روشنی می‌دانند، کمتر کتابی بدون حذف ِ کلمه، جمله یا پاراگراف موفق به گرفتن مجوز نشر می‌شود. دیوار ِ بلند ِ سانسور، جامعه را از ادبیات خلاق و پویا، از ادبیات ِ فارغ از بایدها و نبایدها محروم می‌کند و مانع پرواز تخیل نویسنده هنگام نوشتن می‌شود. از این رو نویسنده‌ی ایرانی ناگزیر از اعتراض پی‌گیرانه و بلاوقفه به وجود سانسور است.

ادامه‌ي مطلب…

صفحات 1 2 3 4 5