۰ بازگشت

مدت‌ها بود این‌جا را به حال خود رها کرده بودم. از این پس بیشتر می‌نویسم این‌جا.

۰ چرا برگشته‌ام

از روزی که تصمیم به برگشتن گرفتم تا همین امروز که دیگر چهار پنج ماهی است تصمیمم را عملی کرده‌ام (و چه خوب کرده‌ام)، به کرات از من پرسیده و می‌پرسند، چرا برگشته‌ام آن‌هم امروزه روز که همه می‌خواهند بروند. از همان اول کار با خودم قرار گذاشته بودم انگیزه‌هایم برای برگشتن را دستمایه‌ی کتابی بکنم. هنوز نمی‌دانم چگونه کتابی خواهد شد، اما تا آن زمان چکیده‌ی دلایلم را این‌جا برای کسانی مینویسم که یحتمل همین سئوال را از من دارند، با این توضیح که همه‌ی این دلایل کمابیش از اهمیت یک‌سانی برخوردارند.
یکم) آفتاب. یازده ماه از سال هوای آلمان یا ابری‌ست یا بارانی. حال آن‌که به قول ما گیلک‌ها هواخوشی دیل خوشیه. دوم) غذا، میوه و سبزی. سبزی به معنای ایرانی‌اش که اصلا در آلمان نیست. میوه‌ها همه خوشکل و خوشرنگ اما بی‌طعم و مزه‌ا‌ند و آلوده به انواع و اقسام مواد نگهدارنده‌ی مجاز. میوه‌های خاص ایرانی از قبیل به و لیموشیرین و انار و خربزه فقط در فصلش و به مدت کوتاهی آن‌هم تنها در شهرهای بزرگ آلمان پیدامی‌شود. دیگر از نبود مطلق ماهی سفید و ماهی‌شور و اشپل و زیتون پرورده و درار و غیرو نمی‌گویم. سوم) تنهایی، تنهایی و باز هم تنهایی. آدم در آلمان تنهاست. آتش بگیری، یکی نیست یک چکه آب روی آتشت بریزد. هیچ‌کس وقت ندارد. چهارم) عدم احساس تعلق. در تمام سی و چند سالی که آن‌جا بودم، حس خارجی‌بودن دایم با من بود. پنجم) دوری از خانواده و بستگان یا همان تنهایی در بُعد ِ اندوه‌بارترش. ششم) کسی مثل من که کارش با زبان است، بهتر است در محیط آن زبانی زندگی کند که به آن می‌نویسد و ترجمه می‌کند.

پینوشت: جهت رفع سوتفاهم احتمالی اضافه کنم که حرفم این نیست که آلمان جامعه‌ی بدی‌ست. من نه تنها بسیار بسیار زیاد از آلمانی‌ها آموخته‌ام بل سپاسگزارشان هم هستم که سی وچند سال مرا در کنار خود جا دادند. آلمان خوب است برای آلمانی‌ها و نه من.

۰ دل‌تنگی

تا امروز دلم برای هیچ چیز آلمان تنگ نشده، مگر اینترنت پرسرعت و فیلترنشده‌اش.

۰ بازگشت

سرانجام پس از سی و اندی سال زندگی در جمهوری فدرال آلمان عزیز، حالا ساکن روستای کوچکی شده‌ام عزیزتر در چهارمحال بختیاری، کنار دریاچه، در دامنه‌ی کوه و در سکوت محض.
دارم دورخیز می‌کنم برای خواندن و نوشتن در وطن.

۰ تعبیر رویا

هفت هشت روز پیش وسط فشار کار یک شب خواب دیدم کیف پولم را گم کرده‌ام.
دو روز بعد که کمردرد مرا انداخت، خوابم دوباره یادم آمد. از همان بستر بیماری دوری زدم توی اینترنت. همه‌جا آمده بود، کیف پول نمادی‌ست ار ثروت و قدرت. اما من که نه ثروتی داشتم، بر باد برود و نه قدرتی که از دست بدهم. پس چی را گم کرده بودم؟ چی را باید پیدامی‌کردم؟
درد که کمی خوابید و اندکی از حالت افقی آمدم بیرون، دوباره رفتم سراغش. دیدم همه – هر یک به زبانی – همان یک حرف را تکرار می‌کنند که کیف پول یعنی ثروت و قدرت. داشتم ناامید می‌شدم که توی سایتی رسیدم به این جمله: «البته ثروت و قدرت تنها در پول و روابط نیست، در سلامتی هم می‌تواند باشد.»
حالا در این دوران نقاهت و در انظار عموم عارضم خدمت ناخودآگاه عزیزم که اِی ناخودآگاه جان، آدم نمی‌گذارد دو روز مانده به زمین‌گیرشدن طرف به او هشدار بدهد. از این بعد کمی زودتر لطفا.

۰ دروغ

«پیغام داده که من تسلیم! بیشتر از این خوار وخفیفم نکن. خواهش می‌کنم، دست از سرم بردار. گفتم به‌ش بگویند فقط به شرط یک عذرخواهی علنی.»

با توجه به اتفاقات اخیر بین من و استاد، هیچ بعید نیست برخی از کسانی که این‌جا را می‌خوانند (از جمله و بخصوص چراغ خاموش‌های عزیز و گرامی) حرفم را باور کنند که بله، فلانی به فلانی پیغام داده که فلان. اما حقیقت یا چه می‌دانم واقعیت این است که اساسا چنین پیغام پسغامی ردوبدل نشده و همه‌اش ساخته و پرداخته‌ی ذهن خودم است. می‌خواهم این را برسانم که به همین سادگی می‌شود دروغ گفت و به همین سادگی هم عده‌ای دروغت را باور می‌کنند.
اما نه، این‌طوری ها هم نباید باشد. مادرم همیشه در گوشم می‌خواند: “ره! آب میان دیرینی، تی ریش کون زنه بیرون”. [پسر! توی آب برینی، بغل گوش خودت می‌زند بیرون.]

۰ نگرانی

درست پنج هفته پیش و توی همین فیسبوک خودمان یکی از کارکنان ِ ناشری نامدار و معتبر با من تماس گرفت که «اگر تمایل دارید برای ترجمه‌ی یادداشت‌های کافکا و نامه‌هاش به فلیسه باوئر صحبت کنیم.» شماره تلفن خواستند تا «ویراستار نشر» با من تماس بگیرد. از آن‌جا که ترجمه‌ی این دو کتاب از آرزوهای بزرگ (ولیک فعلا محال) من است، حرص زدم و دلم نیامد همان اول کار نه بگویم. شماره تلفن که دادم هیچی، جهت محکم‌کاری ایملیم را هم اضافه کردم. دو هفته‌ای گذشت، هیچ خبری نشد. ویرم گرفت. گفتم ببینم این‌ها چقدر پیگیر هستند یا به عبارتی دیگر موضوع چقدر برای‌شان جدی‌ست. نوشتم: فقط «می‌خواستم ببینم شما یا نشرتان همیشه همین طور کارها را پیگیری می‌کنید؟» همان روز جواب داد:«مسئول انتخاب کتاب‌ها مشکلاتی داشتند دو هفته مرخصی گرفتند. شنبه برمی‌گردند سر کار. شماره‌ی شما را روی میزشان گذاشته‌ام که تماس بگیرند.»
از آن روز تا الان سه هفته‌ای می‌گذرد. در این فاصله هر بار که نگرانی بایت مشکلات «ویراستار» یا «مسئول انتخاب کتاب‌ها»ی ناشر مربوطه در من شدت می‌گیرد، به خودم دلداری می‌دهم و می‌گویم: «نگران نباش! الان دیگر حتماً مشکلاتش حل شده و برگشته سر کار. منتهی تابستان است و هوای تهران داغ. شاید قبل از این‌که برگشتن‌اش یک روز غروب از پنجره‌ی باز کنار میزش نسیمی آمده، دوری توی اتاق زده و درست همان کاغذ کوچکی را که شماره تلفنت رویش بوده، از روی میزش برداشته و انداخته توی خیابان. زندگی‌ست دیگر. پیش می‌آید. تو نگران نباش!»

۰ دو رویی

به من می‌گوید:«به این و امثال این نباید رو داد. این‌ها قلم به مزد و چی و چی هستند.» بعد می‌بینم، رفته براش کامنت گذاشته: «تولدت مبارک! کی می‌شود ما سراپا گوش بنشینیم تو داستانی بخوانی برای ما؟»

۰ گزارش

یک هفته‌ای‌ست که بالاخره بعد از سرجمع شش ماه کار ترجمه‌ی رمان «دستیار» روبرت والزر تمام شد. فقط باید چند روز دیگر هم بماند. فاصله‌ای بگیرم از کتاب تا بعد یک‌بار دیگر و برای آخرین‌بار بخوانم و تحویل ناشرش نشر چشمه بدهم. بعدش دیگر تا مدت‌های مدید ترجمه بی‌ترجمه.
در این فاصله با تروتمیزکردن بالکن و عوض‌کردن خاک گلدان‌ها و مطالعه زیر آفتاب و انجام یکی دو خرده‌کاری سفارشی دور خیز برای بازگشت به خانه‌ی اول: خانه‌ی نوشتن، به داستان نوشتن، به طرح‌ها و یادداشت‌های انباشته در گوشه و کنار دفتر و کامپیوتر و ذهن.

۰ عیدانه

از آن طرف دنیا زنگ زده که تبریک عید بگوید. بعد از ردوبدل کردن تبریکات و تعارفات و احوالپرسی‌ها می‌گوید: «ببین ناصر! یه سئوال.» می‌گویم: «بفرما!» سینه‌ای هم صاف می‌کنم که آماده بشوم. حدسم این است که لابد می‌خواهد چیزی در مورد ادبیات و کتاب و این‌جور امورات بپرسد. می‌گوید: «به دادم برس ناصر که آبروم پیش این خارجی‌ها رفت.» می‌گویم: «ها؟ چی شده؟» می‌گوید: «کلی براشان تعریف کرده بودم که سنت ما ایرانی‌هاست که شب عید سبزی پلو بخوریم با ماهی. قبل از عیدم رفتم اون طرف شهر از مغازه‌ی ایرانی یه بسته سبزی ِ سبزی پلوی خشک و یه ماهی سفید دبش خریدم. شب عید پدر و مادر زنم را هم دعوت کردم. سبزی پلوی مشتی گذاشتم. ماهی را قاچ قاچ کردم و انداختم توی روغ داغ تابه‌ و حسابی برشته‌ش کردم. ولی وقتی آوردمش سر سفره، نه من تونستم بخورم، نه زنم. پدرومادرش که هیچ. آبروم رفت. این چرا اینقدر شوررره ناصر؟» می‌پرسم: «شور بود؟! ماهی شور خریده بودی مگه؟» «نه بابا. گفتم که ماهی سفید. یخ‌زده هم نه ها. یخ‌زده مزه نداره که. یه دونه ماهی دودی اصل ِ شمال خریده بودم.»
هیچی دیگه. در جوابش من فقط آب دهن قورت دادم و خون جگر خوردم.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11