۰ جدال با مدعی

یک عمر همان‌طور که به سبک استاد شجریان برای خودم زمزمه می‌کردم “دو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی”، در درونم حس می‌کردم یک جای کار می‌لنگد. به همین خاطر هر بار طی یک تک‌گفتار درونی ِ کوتاه و سریع از استاد سخن می‌پرسیدم: «حالا چرا دو ساعت؟» بعد به اختصار و تند به خودم جواب می‌دادم: «این مفتعلن مفتعلن کشت مرا» و قال قضیه کنده می‌شد و من به آوازخواندنم می‌رسیدم.
و این بود تا روزی که فهمیدم “دو” و نیست و “تو” است. از آن روز به بعد باید شش دانگ حواسم را جمع می‌کردم که “دو” نخوانم. این فشار ناشی از جمع کردن حواس آن هم شش دانگ، تمام لذت ِ همنوایی با استاد به وقت ِ ظرف شستن جاروکردن آشپزی کردن یا حتی زیر دوش را از من سلب می‌کرد.
این است که از خیلی وقت پیش با علم و اطلاع از این که “تو” است و “دو” نیست، بدون هیچ عذاب وجدان و شرمی دوباره برگشته‌ام به همان “دو”ی سابق خودم. تازه الان که تک‌گفتار درونی دیگر حق حیاتش را از دست داده و محلی از اعراب ندارد، لذت زمزمه و همنوایی با استاد دو چندان هم شده.

۰ رفت و برگشت

رفت
دو دختر سیزده چهارده ساله نشسته بودند روی نیمکت؛ کیف‌های مدرسه ولو کنارشان. یکی‌شان که داشت سیگاری گراس بار می‌زد به دیگر می‌گفت: گور بابای آلکس.
صد متر بالاتر دو پسر چهاره پانزده ساله نشسته بودند روی نیمکت، دوچرخه‌هاشان ولو کنارشان. یکی داشت به دیگری می‌گفت: همان مشکل همیشگی ِ رابطه‌ی زن و مرد.
صد متر بالاتر عاقل زنی تکیه داده بود به نرده‌ی یک خانه و زار زار می‌گریست. پالتوی آبی رنگ مندرسی تن‌اش بود. گردن بطری لای دو انگشت‌اش.
پیرمردی پشت دست چپ چسبانده به کمر راه می‌رفت و با نوک چتراش برگ‌های زرد افتاده بر راه را کنار می‌زد.

برگشت
کیف‌ها ولو روی دوچرخه‌ها، نفری یک سیگار لای انگشتان، داشتند می‌گفتند و می‌خندیدند.
عاقل زن از کنار من گذشت، هم‌چنان می‌گریست. گردن ِ بطری از توی جیب پالتو پیدا بود.
پیرمرد نبود.
من دو دست در دو جیب شلوار رفته بودم قدم بزنم.

۰ به سبک بورخس

دیده تو پروفایل فیسبوکم آمده، محل زندگی بوینس آیرس، ایمیل زده، تو توی بوینس آیرس چه کار می‌کنی؟ نوشتم، پیش خورخه‌ام. یه مدت منو دعوت کرده  پیش خودش. نوشت: کودوم خورخه؟ نوشتم: بورخس‌شون. نوشت: oh, i see!

۳ داستانکی تبتی

قلبی می‌سوزد: خفته، کنار دیوار نخستین خانه‌ی یک کوچه، در خیابانی که آه می‌کشد. اتوبوسی می‌ایستد. مسافری پیاده می‌شود. اتوبوس به راه افتاد. مسافر خم می‌شود. دلش را در آغوش می‌گیرد. مسافر و دل، در آتشی خاموش، بیدار می‌شوند. مسافر دل‌بیدار می‌شود، می‌گوید: «دُردانه قلب من، گفته بودم، بخوابی، می‌سوزی.»
خیابان شاد می‌شود.

کالاک سارهکاری، نویسنده‌ی معاصر کره‌ای
از:
Zeitgenossische Literatur aus Korea
Ostasiatische Studien Zürich 2010, Heft 5, S. 24

به توضیح این‌جا مراجعه کنید

۳ از یادداشت‌های آقای وسواسی

اول از همه از  پذیرش هتل پرسیدم: «اتاق شماره‌ی ۱۳ خالی است؟»
با تعجب گفت: «بله، تقریبن همیشه خالی است. چرا می‌پرسید؟»
گفتم: «خواستم مطمئن بشوم که اگر خواستم امشب خودکشی کنم، چیزی از قلم نیافتاده نباشد.»

۲ من چگونه من شدم

پدربزرگم یکی از دو شاعر شهر کوچک ما بود. وقتی گرفتن شناس‌نامه اجباری می‌شود، پدربزرگ در جواب مامور ثبت احوال می‌گوید: «من شاعرم. بنویس: نغزگو. مامور ثبت احوال می‌گوید: «والله عارض شوم خدمت‌ات که رقیب‌ات چند روز پیش این اسم را برداشته. می‌دانی که… نمی‌توانیم به دو نفر با یک اسم شناس‌نامه بدهیم. شناس‌نامه‌اش هم به اسم ایوب نغزگو صادر شده. شرمنده اما دیگر کاری نمی‌شود کرد. » و وقتی پدربزرگ را ساکت و برافروخته می‌بیند، اضافه می‌کند: «حالا قحط اسم که نیست حجت خان! یک اسم دیگر انتخاب کن.» پدربزرگ بلافاصله می‌گوید: «بنویس نغزگوی کهن! من قبل از او شاعر بودم.»

حالا من شده‌ام سروش نغزگوی کهن.

۱ از فردیت نارسیستی، اشتیاقات سمبلیک، حالات نارسیستی ِ رابطه‌ی سمبلیک و تثلیث ِ گیتی‌گرایانه

یا
چندچشم‌اندازی متاروایت

… بله، بله، دقیقن همین‌طور است که می‌فرمایید. کاملن موافقم. مسئله این است که وقتی جای دو دیسکورس ِ ظرف ِ گفتمان، یابه قول ِ شما، گزاره‌ها، یعنی جای‌گاه من و شما راعوض کنیم، معادله به هم می‌خورد.اجازه بدهید، این‌طور بگویم. ببینید، ما این‌جا با دو پدیده یا به قول فوکو دو پسادیسکورس مواجهیم. درست شد؟ حالا اگر جای یکی را به دیگری بدهیم، صورت مسئله دست‌خوش دگرگونی می‌شود. اما از آن‌جا که جامعه بینامتنی و چندمتنی بود و هست، راه برای ورود به… بله بله، حق با شماست. به‌تر است پالتویم را در بیاورم. اتاق ِ شما، برخلاف ِ اتاق ِ من گرم است. من معتقدم در هوای سرد فکر به‌تر کار می‌کند تا در هوای گرم. نیچه هم بر همین نظر بود. لطفن دستور بفرمایید شوفاژ اتاقم را ببندند. یک مثال ساده میزنم. ببینید اگر هنرمند دچار افسردگی نشود، نمی‌تواند کار خلاقانه بکند. حالا اگر از سویی دیگر خلاقیت را از نویسنده بگیریم، افسردگی دچار بی‌معنایی می‌شود و حق من، به عنوان نویسنده، برای گزینش بین این دو، پایمال شده و در لابلای چرخش ِ چرخ ِ آفرینش ِ فردی – مدرن له شده. بله، حتمن. حالا که پالتویم را درآورده‌ام ، به‌تر است بنشینم و حرف بزنم. لکان در این مورد به پدیده‌ی «خود در آن بینی » توجه‌ی ژرف دارد و آنرا به خوبی با تثلیث ِ گیتی‌گرایانه‌ی بلومن تطبیق می‌دهد و از این پیوند به نتایج شگرفی در سیر تحولات فردی – تاریخی ِ انسان ِ بیرون از تاریخ، یعنی افرادی چون انسان ایرانی می‌رسد. درست شد؟ به عبارتی دست به یک دیسکورس‌زدایی ِ مزمن و متناوب می‌زند. مثلن در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: «چنان‌چه خودشیفتگی حاد را در برابر ِ کودک ِ آینه  قرار دهیم، افسردگی شکل خود را تغییر داده و به خلاقیت سکولار تبدیل می‌شود». خیلی ممنون.

ادامه‌ي مطلب…

۶ طرح

حربه‌ها
به بعضی‌شان می‌گوید:«من درست‌اش می‌کنم.  پیش پای تو فلان منتقد این‌جا بود، می‌دهم کارت را توی فلان مجله چاپ کند. مطمئن باش! دو سه شب پیش شام فلان نویسنده بودم، کلی از کارات تعریف کردم. بعدن یکی دو تا کار شسته رفته بده، ببرم، بدهم، بخواند. فلان ناشر همین دیروز این‌جا بود. می‌دهم داستان‌ات را بخواند. خیالت راحت باشد! چهار ماه دیگر اولین مجموعه داستان‌ات را می‌گذارم کف دستت. تو استعدادش را داری، فقط باید بیش‌تر روی خودت کار کنی. باید به وسوسه‌هات مجال بروز بدهی. تو جنم‌اش را داری.» و نم نمک چایش را می‌خورد.
به بعضی دیگرشان می‌گوید: «خیلی وضعم خراب است، آشفته و پریشانم. نمی‌توانم بنویسم، پول ندارم، زن ِ سابقم خیلی اذیتم می‌کند، اجاره‌ی این ماه را نداده‌ام. مثل سگ هم دارم جان می‌کنم. برای چی؟ برای فرهنگ! دلم خوش است که مثلن نویسنده‌ام، هنرمندم. ببخش! نمی‌فهمم چه می‌گویم. خیلی بحران‌زده‌ام. اوضاعم به شدت خراب است.» و لیوان آب‌جویش را لاجرعه سرمی‌کشد.
به بعضی‌شان می‌گوید: «ببین! طبیعت، اخلاق ندارد، اخلاق نمی‌شناسد. اگر انسان براساس طبیعت‌اش، یعنی براساس آن‌چه که جسم و جان‌اش از او می‌طلبد، زندگی کند، آن وقت گرفتار “بلایای طبیعی” نمی‌شود، گرفتار انواع و اقسام بیماری‌ها و روان‌پریشی‌ها نمی‌شود. دیده‌ای تا به حال یک سیل بگوید، چون مردم بنگلادش خیلی بدبخت‌اند، من آن‌جا نمی‌روم؟ می‌بینی که طوفان وقتی بیاید، آمریکا و تایلند نمی‌شناسد، دلش برای کسی یا چیزی نمی‌سوزد، فارغ از تعهد است، فارغ از اخلاق است، تعهداخلاقی پشم‌اش است و به همین خاطر هم آزاد است. آزاد ٍ آزاد. تو اگر می‌خواهی به جوهر هنر دست پیداکنی، باید براساس طبیعت‌ات وارد عمل بشوی، به احساسات ات خیانت نکنی. یعنی اخلاق را به قول مولانا پیش سگان بیاندازی.همین و بس!» و نرم نرم توتون پیپ‌اش را می‌کوبد.
به بعضی‌شان می‌گوید:«من اپیکوریستم، نازنین، خیامی مسلکم: این سبزه که امروز تماشاگه ماست… می‌فهمی؟ جام ِ می و یار و سیگار و غذا و سکس. دم برایم غنیمت است، من از حالا و این‌جا و اکنونم لذت می‌برم، اهل خودسانسوری و عقب انداختن لذت نیستم. زندگی برای من یعنی لذت. اخلاق مخلاقم یوخدی. متوجه‌ای؟ ما چنانیم که نمودیم، دیگر خودت می‌دانی.» و پاهایش را دراز می‌کند و به سقف چشم می‌دوزد.

زانوی بیش‌ترشان در برابر این نویسنده‌ی مشهور ِ پریشان خیال ِ فیلسوف ِ اپیکوریست، به لرزش درمی‌آید و مدهوش می‌شوند.
کم‌تر پیش می‌آید یکی‌شان بگوید: «برو عمو! خر خودتی. این چُسی‌ها را پیش من نیا. من از تو هارترم، ولی مثل تو دله نیستم، سلیقه دارم. تو کثیفی!»
انگشت‌شمار پیدا بشود، به خودش بگوید: «بله، حتمن. چه خوب.» و با خودش بگوید: «چه هنرپیشه‌ی بدی!»

۴ ویژگی

کورش گفت:
– اگر تمام تاریخ را بگردی، نمی‌توانی ملتی پیدا کنی که در قلب اروپا، در غروب ِ یک شنبه‌ی تابستانی، توی رستورانی بنشینند، اول نان و پنیر و سبزی، بعد چلوکباب و ماهی‌چه و قورمه سبزی با دوغ و عرق و آب‌جو و شراب بخورند، بعد از نیمه شب، صاحب رستوران در مغازه را ببندد، صندلی‌ها را در یک دایره بچیند و سازهایی بیاورد که عمرشان به سی‌صد سال می‌رسد، تا همه، مست و ملنگ، سیگار در دست، دسته‌جمعی ترانه‌هایی بخوانند که شعرهایش مال شاعر هفت‌صد سال پیش‌شان باشد و این‌طور شیدا و سودازده سر تکان بدهند و حال کنند.
گفتم:
– و بیش‌تر  ِ عمرهمه‌شان هم در غربت سپری شده باشد.
گفت:
– و برخی‌شان هم بازنشسته‌ی دانشگاه‌های همان‌جا باشند.
جعبه‌ی دست‌مال کاغذی را گرفتم جلوش و گفتم:
– و نم اشکی هم چشم چندتایی‌شان را خیس کرده باشد.

۱۱ هنوز ِ قاب‌ها

 وقتی پس از هفده هیجده سال زندگی ِ زناشویی، زن‌اش از او جدا شد، آخرین عکس ِ رنگی‌شان را گذاشت توی قاب و زد روی دیوار ِ اتاق ِ نشیمن، بالای تلویزیون. زن با شوخ‌چشمی به دوربین نگاه می‌کرد، چهره‌اش صلابت داشت و کمی با فاصله از او ایستاده بود. گردن خودش کمی کج و چهره‌اش گرفته بود. چین‌های روی پیشانی و تنگی ِ چشم‌هایش می‌گفت دست‌اش دارد پرچم سفید را برای همیشه و بطور قطعی بالا می‌برد. می‌گفت: «می‌خواهم پیش چشم‌ام باشد. می‌خواهم گذشته‌ام پیش چشم‌ام باشد. بدانید! انکار گذشته، موجب ِ خسران ِ جبران‌ناپذیری در حال و آینده می‌شود.» ما می‌دانستیم هنوز از او دل نکنده و دارد به خودش و به ما دروغ می‌گوید.
یک سال و اندی بعد در سفر به کشوری دیگر، با دختری جوان آشنا شد. تلفن‌های روزانه و اِس اِم اِس‌های وقت و بی‌وقت ِ او شنگول‌اش می‌کرد. عکس ِ خودش و زن سابق‌اش را از روی دیوار برداشت و عکس دختر را آویزان کرد. کله‌اش که گرم می‌شد، می‌گفت: «این عشق من است! کاش بدانید  عشق ِ تازه‌ی دختری بیست و دو ساله، وقتی تازه چهل سالگی را پشت سرگذاشته‌ای، چه منبع انرژی ِ عظیمی‌ست.» به او گفته بود، فیلم‌بردار است. راه دور بود و دیدار ناممکن. حالا شلوارهای رنگی  و بلوزهای اجق‌وجق می‌پوشید و موهایش را حنا می‌گذاشت. پاتوق‌اش شده بود کافه‌ها و بارها و دیسکوها، برای شکار زن. ما می‌دانستیم می‌خواهد جوانی ِ نکرده را جبران کند.
چندی بعد عکس ِ زنی روس جای دختر را گرفت، سه – چهار سالی کوچک‌تر از خودش، حاصل ِ مستی ِ شبی در کافه‌ای روسی. یکی دو سالی با او بود. می‌گفت: « “آن” دارد، “آن”.» زن در شهر دیگری کار و زندگی می‌کرد و دیدارها محدود بود به دو شب و یک روز ِ آخر هفته. وقتی می‌رفت پیش‌اش شب، نصفه شب زنگ می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها، من مست ِ مستم.» یکبار که با او به روسیه رفت، تصمیم گرفت روسی یاد بگیرد. به او گفته بود، خبرنگار است. ما می‌دانستیم دارد آن نیافته را در او می‌جوید.
در این فاصله دوربینی دیجیتال خرید و کامپیوترش پر شد از عکس‌ها و ایمیل‌های سه چهار زنی که در بار، موقع کار، با آن‌ها آشنا شده و شبی، هفته‌ای، ماهی – راست یا دروغ – با آن‌ها بود. دورهم‌نشینی‌مان که به شنیدن ِ ماجراهای زودگذر ِ او و زن‌ها گذشت، دانستیم هنوز در جستجوست.
امروز که پنج شش سالی از کوبیدن نخستین قاب روی دیوار می‌گذرد، عکس دختر دیگری، بالای تلویزیون، روی صفحه‌ی کامپیوتر و تلفن همراه‌اش است، عکس دختر بیست و چهار- پنج ساله‌ای که از دو سال پیش، هر سال، چهار – پنج ماه‌اش را پیش او، در کشوری غریب – آشنا می‌گذراند؛ حاصل ِ لاف در غربت. دانستیم دختر او را شه‌سواری در برابر خود نمی‌بیند، که با شمشری آخته، فرورفته در شکوهی سکرآور و جلالی خیره کننده از اسب سپیدش به پایین می‌پرد. دست بالا به او به چشم ِ مردی نگاه می‌کند که فعلن بخشی از هزینه‌ی زندگی‌اش را می‌پردازد. حالا در آستانه‌ی پنجاه سالگی، با بیرونی آسوده، به مبل لم می‌دهد، شیشه‌ی آبجواش را لاجرعه سرمی‌کشد، پک‌های محکم به سیگارش می‌زند و می‌گوید: «از کجا معلوم؟ شاید هم بچه‌دار شدیم. هیچ بنی بشری نمی‌داند زندگی‌اش آبستن چیست. بگذاریم غافلگیرمان کند.» و دست‌پاچه می‌خندد.

ما دیگر می‌دانیم.

صفحات 1 2