۰ ذکر منبع بفرمایید

آی ملت، آی اساتید، اِی بزگوران، اِی اهل ادب، شما را به آن مسئولیت روشنفکرانه‌تان سوگند، وقتی ترجمه‌ی یکی را دست به دست می‌کنید، اسمی هم از مترجم فلکزده ببرید، به قول معروف ذکر منبع بکنید باباجان. من که ناصر غیاثی باشم، در کمال فروتنی معروض می‌دارم خدمت‌تان که من مرتکب ترجمه‌ی این نامه‌ی حضرت کافکا به دوستش اُسکار پولاک شدم آن هم در هفتم بهمن ماه سال نودوسه:
«… فکر می‌کنم اصولاً آدم باید کتاب‌هایی بخواند که گازش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخزده‌ی درون‌مان.»
این هم سندش:
http://www.naserghiasi.com/fa/?p=4443

۰ سمینار یک روزه‌ی کافکا

سمینار کافکابرنامه‌ی سمينار از ساعت ده صبح تا پنج عصر، صد البته همراه با استراحت بین سخنرانی‌ها، عبارت است از: ۱٫ مروری زندگی، شخصیت و آثار کافکا ۲٫ مروری بر ترجمه‌ی آثار کافکا در ایران ۳٫ چگونگی به بار نشستن «مسخ» و تحلیلی چندجانبه از آن ۴٫ پاسخ به سوالات شرکت‌کنندگان

۰ آشی که کافکا پخت

نامه‌ی یکی از خوانندگان کافکا به او به ترجمه‌ی من

[برلین] شارلوتنبورگ، دهم آوریل ۱۹۱۷
آقای محترم
شما باعث ناراحتی‌ام شده‌اید. من مسخ شما را خریدم و به دخترخاله‌ام هدیه دادم. اما او از این داستان سردرنیاورد. دخترخاله‌ام کتاب را به مادرش داد. او هم سردرنیاورد. مادرش کتاب را به آن یکی دخترخاله‌ام داد. او هم سردرنیاورد. حالا به من نامه نوشته‌اند که داستان را برایشان تعبیر و تفسیر کنم، چون دکتر خانواده هستم. اما من هم مستاصل مانده‌ام.
جناب! من ماه‌ها توی سنگرها با روس‌ها سروکله زدم و پلک روی پلک نگذاشتم. اما تحمل این را ندارم که آبرویم پیش دخترخاله‌هایم برود.
فقط شما می‌توانید کمکم کنید. مجبورید کمکم کنید چون این آشی‌ست که شما برای من پخته‌اید. بنابراین خواهش می‌کنم به من بگویید دخترخاله‌ام چه تصوری باید در مورد مسخ داشته باشد.
با احترامات فائقه
مخلص دکتر زیگفرید وُلف

پینوشت: ابتدا تصور می‌شد که این نامه شوخی آشنایان کافکا با او باشد. اما بعدا معلوم شد که کسی به نام دکتر زیگفرید وُلف واقعا وجود داشت. اصل نامه در آرشیو ادبیات مارباخ آلمان نگهداری می‌شود.

۰ با کافکا در برلین

بعد از یک سال و نیم کش و قوس که طی آن به انحاء مختلف از دیدار و گفتگو با آنگلا سر بازمی‌زدم، بالاخره پس از تماس‌های مکرر او و پادرمیانی‌های چندجانبه و فراوان دوستان مشترک رضایت دادم چند روزی بروم برلین دیدنش. منتهی نمی‌دانم این خبر که قرار بود جزو اخبار کاملاً سری باشد، چطور به بیرون درزکرد و به گوش مریم خانم کهنسال نودهی و همسرش کاوه خان فولادینسب رسید. این دو از آنجا که چشم اسفندیار مرا می‌شناختند، با هزاران هزار توطئه و دسیسه و نیرنگ و کلک و عده و وعید، از جمله فلافل حبیبی در میدان نولندورف، ناگزیرم کردند با وجود اکراه من، وسط مهمانی‌ها و دیدارهای فراوان رسمی و غیررسمی در پایتخت آلمان جایی هم بازکنم برای دادن پاسخ مثبت به دعوت «جامعه ایرانیان در آلمان» و «انجمن اندیشه» برای حرف زدن در مورد کافکاجان.
توضیحات بیشتر

۰ کافکا و کلایست

هانیریش فون کلایست داستان کوتاهی دارد که در آن یک ژنرال فرانسوی پیش از آغاز جنگ افرادش را به خط می‌کند، جلوی تک تک‌شان می‌ایستد، با شمشیرش یک جایی را روی زمین نشان می‌دهد و می‌گوید: «تو در این‌جا خواهی مرد!» به دیگری: «تو در این‌جا!»، به آن یکی: «این‌جا تو!»، به یکی دیگر: «و این‌جا تو!» همین‌طور الی آخر.

کافکا که این داستان را دوست داشت و آن را برای دوستانش می‌خواند، در نامه‌ای به دوستش ویلی هاس می‌نویسد: «…آخرین سربازی که ژنرال فرانسوی به خط می‌کند، باید به او جواب می‌داد: “و تو هم این‌جا خواهی مُرد!” بعدش دست به تفنگ می‌شد و میزد ژنرال را می‌کُشت…»

منبع

۲ “پلنگ‌های کافکا”

رمان «پلنگ‌های کافکا» اثر موآسیر اسکلیر نویسنده‌ی برزیلی، نشر چشمه همزمان با نمایشگاه کتاب ِ امسال منتشر شد.

خلاف عهدی که با خودم کرده بودم، این بار استثناً کتابی ترجمه کردم از زبان دوم. «پلنگ‌های کافکا» رمانی‌ست در طنز. همان بار اول که خواندم‌اش، عاشق‌اش شدم. آن قدر از آن گوشه‌ی کتاب‌خانه وسوسه‌ام کرد که بالاخره یک کار دیگر را نصفه نیمه رها کردم و نشستم پای ترجمه‌‌اش. اعتراف می کنم، ذغال خوب که همان کافکای خودمان باشد، هم بی‌تاثیر نبود در این تصمیم.
راتینهو شخصیت اصلی کتاب جوان خام روسی‌ست شاگرد ِ مغازه‌ی خیاطی پدرش که در ضمن کمونیست – تروتسکیست چهارآتشه‌ای هم هست، آن هم کمی مانده به انقلاب اکتبر. راتینهو طی یک ماموریت حزبی پایش به پراگ می‌رسد و چون خیال می‌کند کافکا هم کمونیست – تروتسکیست است می‌رود به دیدن‌اش و…

palangha

۰ محاکمه‌ی دیگر

«محاکمه‌ی دیگر/ نامه‌های کافکا به فلیسه» اثر الیاس کانه‌تی، ترجمه‌ی ناصر غیاثی- نشر نو- تهران ۱۳۹۳

این‌جا می‌توانید بیشتر درباره‌ی این کتاب بخوانید

canettie

۰ کافکا، کتاب و تبر

ترجمه‌ی من از بخشی از نامه‌‍ای از کافکا که درست صد و یازده سال پیش در چنین روزی (بیست و هفتم ژانویه) به دوستش اسکار پولاک نوشته بود:

 

«… فکر می‌کنم اصولا آدم باید کتاب‌هایی بخواند که دندانش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال‌مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال‌مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درون‌مان.»

۰ «نبرد دو دست» اثری از کافکا

دو دستم دست به یک نبرد زدند. کتابی را که داشتم می خواندم، بستند و گذاشتند کنار تا ایجاد مزاحمت نکنند. به من یک سلام نظامی دادند و به داوری منصوبم کردند. حالا انگشت‌هاشان فرورفته در هم و در به دنبال هم رسیده بودند به لبه‌ی میز، گاه به چپ، گاه به راست، بسته به نیروی بیش‌تر این یا آن یکی. من چشم از آن‌ها برنمی‌داشتم. اگر این‌ها دستان من بودند، باید داور عادلی می‌بودم، وگرنه عواقب تلخ ِ یک داوری ِ غلط وبال گردنم می‌شد. اما آسان نبود این وظیفه. در آن تاریکی ِ دو کف ِ دست شگردهای متفاوتی بکار می‌رفت. نباید از آن‌ها غفلت می‌کردم. هم از این روی چانه را گذاشتم روی میز. دیگر چیزی از من مکتوم نمی‌ماند. در تمام طول عمرم، بی‌آن‌ که نسبت به دست چپ نظر نامساعدی داشته باشم، دست راست را همیشه بیش‌تر دوست داشتم. اگر فقط یک بار اشاره‌ای می‌کرد، با توجه به نرم‌خویی و صداقتم، فورا مانع چنین تطاولی می‌شدم. ولی او هیچ وقت صدایش درنیامد. از من آویزان بود و مثلا وقتی توی کوچه دست راست کلاهم را جا به جا می‌کرد، دست چپ با ترس ولرز مشغول لمس رانم بود. چنین پیشینه‌ای برای نبردی که اینک در جریان بود، هیچ خوب نبود. ای مچ چپ! چگونه می‌خواهی مدت‌ها در برابر ِ این دست راست قدرمند مقاومت بورزی؟ این انگشتان دخترانه‌ات چگونه می‌خواهند تنگناهای پنج انگشت آن دیگری را تاب بیاورند؟ از منظر من این دیگر نه یک نبرد بل سرانجام محتوم دست چپ بود. حالا دست چپ رانده شده بود به انتهای گوشه‌ی چپ میز و دست راست داشت بالای سرش مثل قنداق تفنگ جست و خیز می‌کرد و پیچ و تاب می‌خورد. با عنایت به وضعیت اضطراری موجود چنان چه این فکر رهایی‌بخش به ذهنم نمی‌رسید که این‌ها دستان خودم هستند که در پیکار با یک‌دیگرند و برای پایان دادن به این نبرد و این وضعیت اضطراری قادرم با مختصر تکانی از هم دورشان کنم، باری چنانچه این فکر به ذهنم نمی‌رسید دست چپ از مچ می‌شکست و از روی میز پرت می‌شد. بعدش هم دست راست چه بسا در آن افسارگسیختگی‌های طرف پیروزمند چون سگ ِ پنج سر ِ جهنم می‌خورد به صورت هشیار خود من. حالا به جای همه‌ی این‌ها دو تایی قرارگرفته‌اند روی هم. دست راست دارد پشت دست چپ را نوازش می‌کند و من، این داور نامنصف، در تاییدشان سر تکان می‌دهم.

جمله‌های آخر در دست‌نوشته‌ی کافکا ابتدا چنین بود: … نوازش می‌کند. بعد کتاب را برمی‌دارند و در صلح و آتشی نگه‌اش می‌دارند.

منبع: دست‌نوشته‌های باقی‌مانده از کافکا، گردآورنده: مالکولم پاسلی. انتشارات اِس. فیشر، صفحه‌ی ۳۸۹، بی‌عنوان

۱ برج عاج و تنهایی نویسنده

کافکا در یکی از نامه‌هایش به فلیسه می‌نویسد: «… نوشتن یعنی گشودن مفرط خود … هنگام نوشتن هرقدر هم که تنها باشی، کافی نیست. وقتی می‌نویسی، اطراف‌ات هر قدر هم که ساکت باشد، کافی نیست و شب هنوز خیلی کم شب است. هرگز وقت کافی در اختیارت نیست چون راه‌ها طولانی‌اند و به سادگی گمراه می‌شوی … اغلب به این فکر می‌کردم که بهترین شیوۀ زندگی برای من نشستن در درونی‌ترین اتاق یک انباری وسیع و دربسته با نوشت‌افزار و یک چراغ است. برایم غذا بیاورند و آن را همیشه در دورترین نقطه از اتاق من و پشت آخرین در ِ انباری بگذارند. راه قدم‌زدن‌هایم، در لباس خواب و زیر سقف‌های قوسی شکل انباری، تنها راه رسیدن به غذا باشد. بعد به پشت میزم برگردم، به آرامی و با تامل غذا بخورم و بلافاصله شروع به نوشتن کنم. چه چیزها می‌توانستم بنویسم! از چه عمقی بیرون‌شان می‌کشیدم!»

باید تمام این نامۀ هوش‌ربا را خواند. هیچگاه چیزی دربارۀ نوشتن گفته نشده که ناب‌تر و گزنده‌تر از این باشد. تمام برج عاج‌های جهان در رویارویی با این انباری‌نشین فرومی‌ریزند و واژۀ سواستفاده شدۀ، از معنا خالی شدۀ “تنهایی ِ” نویسنده به ناگهان و بار دیگر وزن و معنا می‌یابد.

از  کتاب در دست انتشار «محاکمه‌ی دیگر، نامه‌های کافکا به فلیسه»، الیاس کانه‌تی، فارسی ناصر غیاثی

صفحات 1 2 3