۰ فارسی

یوهانا و دوست پسرش میشائیل هم‌سن و سال خودم هستند؛ از نسل جنبش شصت و هشت و به قول خودشان “هم‌چنان وفادار به آرمان‌های جنبش”.
سه‌تایی نشسته بودیم توی بالکن، حرف می‌زدیم و خالی آبجو می‌خوردیم با پسته. جرعه جرعه می‌خوردند و تند تند از مزه‌ی پسته تعریف می‌کردند. گفتم: «من که بارها گفتم. یک‌بار با من بیایید ایران، از این بهترش را می‌گذارم جلوتان: تازه، برشته، شور و با طعم آب‌لیمو.» میشائیل گفت: «من یکی حاضرم. ولی چه فایده از پسته‌ی بی آبجو؟!» گفتم: «نگران هیچ نوع از انواع الکل‌جات نباش میشاجان. زنگ می‌زنی، نیم ساعت بعد می‌آورند در ِ خانه‌ات. ولی خُب پُر ناحق هم نمی‌گویی. انصافاً آبجوی خنک بوی بهشت می‌دهد.» خندید. گفت: «بوی بهشت! چه شاعرانه!» یوهانا گفت: «من ایرانی‌ها را فوراً می‌شناسم.» پرسیدم: «چه جوری؟ از لهجه مثلاً؟» گفت: «نه، از آلمانی حرف‌زدن‌شان می‌فهمم. من چون سال‌هاست، تو کار کمک به پناهنده‌ها هستم. زیاد با ایرانی‌ها سروکار دارم. شماها گاهی اوقات چیزهایی را موقع حرف‌زدن از فارسی ترجمه می‌کنید که به قول میشا شاعرانه است و پرنقش و نگار . مثلاً یادم هست یک بار رفته بودم خانه ببینم برای اجاره. صاحب‌خانه همین‌طور که گوشه و کنار خانه را نشانم می‌داد، گفت: “این پشت هم یک نهر هست که همیشه آواز می‌خواند.” حدس زدم ایرانی‌ست. پرسیدم. ایرانی بود.»

۰ گفتگوهای من و میشائیل (۵)

میشائیل یک دانه تخمه ژاپنی گرفت جلوی چشم‌اش و گفت: «یادم بده بشکنم‌اش.» گفتم: «محال است یاد بگیری دوست عزیز ِ آلمانی من. شکستن پوست و سالم درآوردن مغزاش، به یک جبر جغرافیایی ویژه نیاز دارد و یک ناخودآگاه جمعی ایرانی که تو هیچ‌کدام‌شان را نداری.»
مایوس گذاشت‌اش زمین و گفت:«این هم یک محرومیت‌ دیگر.»

۰ گفتگوهای من و میشاییل (۴)

میشاییل تعریف می‌کند، تهران که بودم، از راننده‌ی آژانس پرسیدم: «چاقاد می‌شه؟» گفت: «قابل ناداقه آقا، مهمان ما باشین». خواستم سر به سرش بگذارم. خندیدم، گفتم: «خایلی مامنون» و پیاده شدم. راننده از آن طرف پیاده شد، گفت: «داداش من تاعاقُف کرد، شوما چقا جدی گقفت؟ شوما هش هزاق تومان داد، بی زامات.»

۲ گفتگوهای من و میشاییل (۳)

وسط بد و بی‌راه گفتن میشاییل به آلمان و آلمانی، خواستم دل‌اش را بسوزانم، گفتم: «خوش به حال خودم که اصلن وطن ندارم.» گفت: «تو؟ تو که به جای یکی دو تا داری!»

۳ گفتگوهای من و میشاییل(۲)

وقتی «علی سنتوری» را با میشاییل دیدیم، گفت: «چرا این فیلم توقیف شده؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «نمی‌فهمم، چطور ممکن است در کشوری که آلن رب – گری‌یه ترجمه شده، نویسنده‌ای را به جرم نوشتن و انتشار داستانی که اجازه‌ی رسمی هم داشته، زندانی کنند.» گفتم: «من هم نمی‌فهمم.» گفت: «نویسنده‌های ایرانی در چه مواردی نمی‌توانند بنویسند؟» گفتم: «س. ک. س، مذهب و سیاست.» گفت: «مگر دیگر چیزی هم برای نوشتن می‌ماند؟ نکند این نویسنده‌ی شما در مورد همین چیزها داستان نوشته بود.» گفتم: «نه». و برایش ترجمه کردم: تكنسین برق هستم، زنم را كتك  می‌زنم و به اجداد غارتگرم فخر می‌كنم و روی مبل نمی‌نشینم، از شطرنج خوشم نمی‌آید و عاشق شكارم” بعد گفتم: «به خاطر نوشتن این جملات.» گفت: «نمی‌فهمم». گفتم: «من می‌فهمم.»

نمی‌توانستم برایش “خانه از پای‌بست ویران است” را ترجمه کنم. سکوت کردم.

۱ گفتگوهای من و میشاییل (۱)

میشاییل مثل بیش تر آلمانی‌ها قد ِ بلندی دارد و چهارشانه است. موهای بورش را همیشه می‌اندازد روی شانه‌هایش و مواظب است هر دو شانه و پشت‌اش را باهاشان بپوشاند. به ندرت می‌بنددشان. تمام سوراخ سنبه‌های خانه‌اش را با کتاب پوشانده، حتا یک قفسه کتاب هم گذاشته در حمام- توالت. میشائیل تمام شغل‌های کلاسیک ِ بوهم‌ها را داشته: از رانندگی کامیون و کارگری در کارخانه و نامه‌رسان پست بگیر تا ظرف‌شوریی. چهارسال پیش، به قول خودش «در پروسه‌ی مبارزه برای رهایی ِ خلق‌های تحت ستم» زبان و ادبیات آمریکایی و فرانسه را تمام کرد، بعد از آن دو ساله دکترای زبان‌شناسی گرفت و بلافاصله شروع به تدریس در دانشگاه کرد. یک ماه پیش چهارمین ترجمه‌اش از انگلیسی درآمده. میشائیل عاشق نوآم چامسکی است.
امشب سی و هشت سال را پشت سرگذاشته است. یک تی‌شرت سفید پوشیده که رویش نوشته شده: «ابو جمال را آزاد کنید». نیم ساعتی است دارد با دوتا از دانشجوهایش که دعوت‌شان کرده، آب‌جو می‌خورد و حرف می‌زند. آب‌جوخور قهاری است، شراب را هم خیلی خوب می‌شناسد. چون آسم دارد، سیگار نمی‌کشد، اما جوینت که ببیند امان نمی‌دهد. همیشه می‌گوید: «بهترین دارو برای آسم، گراس است». می‌آید طرف من، شیشه‌ی آبجو را می‌دهد دستم و می‌گوید:
- تشنه نمانی. تا در شب تولدم یک سیگار برایم بپیچی، بگو ببینم ترجمه‌ی کتاب را تمام کردی؟
- با کمال میل. بله، تمام کرده‌ام، قراردادش هم امضاء شده.
- کی درمی‌آید؟
- با خداست.
- کتابی که می‌گفتی نوشته‌ای چی؟
- آن‌هم تمام شده و قرارداد بسته‌ام.
- این یکی کی درمی‌آید؟
- آن هم با خداست.
- لطفن برایم توضیح بده “با خداست” یعنی چه!
- “باخداست” یعنی کتاب باید اول باید برود دایره ی سانسور وزارت فرهنگ بعد با یک لیست برگردد. حذف‌شدنی ها حذف بشود، اصلاح‌شدنی‌ها اصلاح و دوباره برگردد به دایره‌ی سانسور.
- فرهنگ و سانسور؟
- خٌب اسم وزارت فرهنگ ِ کشورمان، وزارت “ارشاد” است. این اسم به سختی قابل ترجمه است. می‌شود به “وازرت راهنمایی”، “آموزش”، “نشان‌دهنده‌ی راه راست” و چیزهایی در این مایه ترجمه‌اش کرد. خلاصه‌اش می‌شود همان کاری که شبان با گوسفندانش می‌کند. ما ایرانی‌ها هم فرهنگ ِ سانسور داریم و هم سانسور فرهنگ. همیشه داشته‌ایم، در تمام طول تاریخ‌مان. می‌بینی که با این اوصاف می‌شود «سانسور» و «فرهنگ» کنار هم بنشینند. مگر نه؟
سیگار را می‌دهم دست‌اش.
- ممنون. بله، این‌طور که تو می‌گویی، می‌شود. داشتی می‌گفتی. بعد؟
فندک را از من می‌گیرد.
- آب‌جویت را بخور.
یک جرعه می‌خورم:
- بعد اگر شانس بیاوری، مجوز می‌گیرد. اگر شانس نیاوری و مجوز نگیرد، دوباره برمی‌گردانداش تا اصلاح‌شدنی‌ها، اگر درست اصلاح نشده‌اند، یکبار دیگر اصلاح بشوند. باز برای مجوز برود دایره‌ی سانسور وزارت ِ شبانی. آنقدر می‌رود و برمی‌گردد تا مجوز بگیرد. مجوز که گرفت، می‌رود چاپ‌خانه، چاپ بشود. بعد مامور ارشاد می‌آید تحویل بگیرد، یعنی تعداد و محتوا را کنترل بکند و سرانجام اجازه‌ی ترخیص یا پخش صادر بشود.
- و این‌همه چقدر طول می‌کشد؟
- شش ماه تا دو سال. شاید هم تا خدا می‌داند چقدر.
- من نمی‌فهمم. چرا؟
- من می‌فهمم.
گابی، دوست دختر میشاییل، می‌آید طرف‌مان. سیگار را از دست‌اش می‌گیرد، پکی می‌زند و برمی‌گرداند. خبرنگار یکی از تلویزیون‌های محلی است و در شهر همسایه زندگی می‌کند:
- آقایان ِ نویسنده و مترجم و زبان‌شناس و مبارز و استاد دانشگاه و غیره! کافی است!
گردنش را کج می‌کند، توی صورت میشائیل می‌خندد و دست‌اش را می‌گیرد:
- به یک زن ِ خبرنگار ِ  تنها افتخار رقص می‌دهی؟
میشاییل بغلش می‌کند و لب‌هایش را می‌بوسد. همان‌طور که دارد سیگار را زیر پایش له می‌کند، می‌گوید:
- چه افتخاری بالاتر از این، گنج ِ من.
بعد رویش را به من می‌کند، می‌گوید:
- این را باید بعدن برایم توضیح بدهی.  من هم می‌خواهم بفهمم.
می‌گویم: «عمرن اگر بفهمی میشاجان، عمرن.» می‌گویم:
- حتمن. فعلن برو برقص!

یک جرعه‌ی دیگر از آب‌جویم را می‌خورم و از خودم می‌پرسم: «فهمیدن یعنی چه؟»