۰ موآسیر اسکلیر

جناب موآسیر اسکلیر نویسنده ی برزیلی و خالق «پلنگ های کافکا» که یادتان هست؟ ایشان در میان آثارشان داستان بلند طنز دیگری دارند تحت عنوان «ارتش تک نفره»، داستان مایر گوینزبرگ، یک یهودی جوان، مهاجر از روسیه و ساکن شهری در برزیل، زادگاه خود اسکلیر. مایر کمونیستی ست چهارآتشه که به تنهایی ارتشی تشکیل می دهد برای مبارزه با سرمایه داری. از کارهای عجیب و غریب ِ این اتوپیست تمام عیار این است که سر میز صبحانه به ترتیب به همه سلام می کند و می گوید: «صبح بخیر رفیق قهوه. صبح بخیر رفیق نان. صبح بخیر رفیق شکر.» حزبش روزنامه ای هم دارد که نویسنده ی تمام مطالب و تنها خواننده اش خود ِ رفیق مایر، دبیرکل و رهبر حزب و بزرگ ارتشتاران سرزمین خیالی خویش است. شب ها آن را برای اعضای حزبش رفیق بُز، رفیق مرغ، رفیق عنکبوت و رفیق خوک می خواند. تنها عنصر نامطلوب حزب “رفیق مرغ” است، چرا که مدت های مدیدی ست با نگذاشتن تخم از شرکت در پروسه ی تولید سرباز زده و هنگام سخنرانی های پرشور رفیق مایر در جلسات حزبی بی خیال همه نوک به زمین می زند. تا این که گویا سرانجام انتقادهای رفیق مایراز “رفیق مرغ” و تشویق او به انتقادازخود موثر واقع شده باشد، این رفیق با گذاشتن اولین تخم به طور فعال در پروسه ی تولید اقتصاد ِ جنگی شرکت می کند، اما…
لذت وافری بردم از ترجمه ی این کتاب و به همین خاطرتقریباً مطمئنم که – اگر حمل بر خودستایی نشود – توانسته ام آن لذت به خوانندگان کتاب هم منتقل کنم. حالا باید منتشر بشود، خواند و دید. فردا تحویلش می دهم به «نشر نو».

۰

پادشاه در خواب است

هرتا مولر
ترجمه‌ی ناصر غیاثی

قبل از جنگ دسته نوازندگان ده در لباس فرم قرمزسیر ایستاده بود توی ایستگاه قطار. سایه‌بان ایستگاه پر بود از ریسه‌های آویزان ِ سوسن و مینا و اقاقیا. مردم لباس‌های شسته‌رُفته به تن کرده بودند. کودکان جوراب‌های ساق بلند سفید پوشیده بودند و دسته گل‌های سنگینی را گرفته بودند جلوی صورت‌شان.
قطار که وارد ایستگاه شد، دسته‌ی نوازندگان موزیک مارش نواخت. مردم کف زدند. بچه‌ها گل‌ها را پرت کردند توی هوا. قطار آهسته می‌رفت. مرد جوانی دست درازش را از پنجره آورد بیرون. انگشتانش را از هم گشود و فریادزد: «ساکت! اعلیحضرت خوابند.»
قطار که از ایستگاه بیرون می‌رفت، گل‌های بز سفید از مراتع برمی‌گشت. بزها از کنار ریل‌ها گذشتند و دسته‌گل‌ها را خوردند.
نوازندگان به خانه رفتند همراه با مارشی ناتمام. مردان و زنان به خانه رفته بودند همراه با دست‌تکان‌دادن‌هایی ناتمام. بچه‌ها به خانه رفته بودند با دست‌هایی خالی.

دخترکی که قرار بود بعد از پایان مارش و تمام‌شدن کف‌زدن‌ها، شعری برای پادشاه دکلمه کند، تنها نشسته بود در سالن انتظار ایستگاه و می‌گریست. آن‌قدر که بزها تمام دسته‌گلها را خوردند.

از رمان «قرقاول بزرگی‌ست آدمی در جهان» که ترجمه‌اش را همین روزها تحویل نشر چشمه خواهم داد.

۲ درباره‌ی ترجمه‌ی نمایشنامه‌ی “در بسته” یا همان “دوزخ” سارتر

پارسال حدوداً همین وقت ها بود. یک روز زیر نم نم باران ِ رشت من و کورش [رنجبر] منتظر بازشدن در خانه ی فرهنگ گیلان بودیم که کورش گفت: «بیا! برات یک هدیه [یا سورپرایز؟] آوردم.» کتاب نحیفی داد دستم. دیدم روی جلدش آمده: “در بسته/ژان پل سارتر”. باز کردم. خبری از ناشر ماشر نبود. فقط نوشته بود “در بسته/ ژان پل سارتر/ ترجمه ناصر غیاثی.” کورش گفت کتاب را کنار خیابان خریده. از قرار یکی دانلود و بعد چاپخش کرده بود. حقوق مولف و مترجم هم که به قول ما گیلک ها – ببخشید – تی کونه گوز. داستان ترجمه ی کتاب و پیداشدن سروکله اش در اینترنت را مفصل برای کورش تعریف کردم. مختصرش این است که من خیلی خیلی سال پیش ترجمه ی آلمانی این نمایش را خوانده و حظ برده بودم. دادم به دوستی که بخواند. خواند. گفت: «من می خواهم این نمایش را کار کنم. دنبال ترجمه اش گشته ام یافت می نشود. تو ترجمه اش کنی، من کار کنم.» من هم نشستم پای کار. در کنار کار شبانه ی تاکسی شش هفت ماهی طول کشید تا ترجمه اش را تمام کنم. اما دیگر دیر شده بود چون قول دوست ما یادش رفته بود.
من آن موقع تمایلی به انتشار این کتاب نداشتم. به چند دلیل از جمله این که وقتی این همه مترجم خوب از زبان فرانسه داریم، ترجمه ی اثر یک نویسنده ی فرانسوی زبان از زبان دوم کار معقولی نیست، آن هم ترجمه ی چنین اثری از سارتر. اما خُب حالا که کتاب سر از اینترنت درآورده (چگونگی اش بماند شاید وقتی دیگر)، به نظرم می رسد که بودش بهتر از نبودش است. چون تا زمانی که ترجمه ی بهتری از زبان فرانسه از این نمایش نشده، اگر کسی خواست، می تواند همین ترجمه را دستمایه ی کار قرار بدهد.
این نمایش اخیراَ در تهران به کارگردانی خانم مریم امینی و با اطلاع من اجرا شده که البته بخت دیدنش را نداشتم:
http://www.cinemakhabar.ir/NewsDetails.aspx?ID=80481

 پارسال خانم سوادبه فرخ نیا تماس گرفتند و کار را شروع کردند. این بار بخت آن را داشتم که اجرای اثر را با کارگردانی ایشان در فستیوال تئاتر هایدلبرگ ببینم. و امسال از قرار در جشنواره ی لندن هم خوش درخشیده است:

http://www.bbc.com/…/۲…/۰۹/۱۵۰۹۳۰_l41_theatre_doozakh_review

یک خسته نباشید مجدد به خانم امینی و خانم فرخ نیا

۰

من در ترجمه‌ی «پلنگ‌های کافکا» اثر موآسیر اسکلیر که نشر چشمه منتشر کرده است، مرتکب یک اشتباه شدم. در صفحه ی ۱۲ کتاب، سطر ششم و هفتم آمده: [مثلا بر این نظر بود که آستین دست راست اصولا باید کوتاه‌تر از آستین دست چپ باشد.] در این جمله باید جای دو کلمه‌ی «چپ» و «راست» عوض بشود. از کسانی که کتاب را خوانده‌اند یا احتمالاً در آینده خواهند خواند، صمیمانه عذرخواهی می‌کنم.

پلنگ‌های کافکا

۲ “پلنگ‌های کافکا”

رمان «پلنگ‌های کافکا» اثر موآسیر اسکلیر نویسنده‌ی برزیلی، نشر چشمه همزمان با نمایشگاه کتاب ِ امسال منتشر شد.

خلاف عهدی که با خودم کرده بودم، این بار استثناً کتابی ترجمه کردم از زبان دوم. «پلنگ‌های کافکا» رمانی‌ست در طنز. همان بار اول که خواندم‌اش، عاشق‌اش شدم. آن قدر از آن گوشه‌ی کتاب‌خانه وسوسه‌ام کرد که بالاخره یک کار دیگر را نصفه نیمه رها کردم و نشستم پای ترجمه‌‌اش. اعتراف می کنم، ذغال خوب که همان کافکای خودمان باشد، هم بی‌تاثیر نبود در این تصمیم.
راتینهو شخصیت اصلی کتاب جوان خام روسی‌ست شاگرد ِ مغازه‌ی خیاطی پدرش که در ضمن کمونیست – تروتسکیست چهارآتشه‌ای هم هست، آن هم کمی مانده به انقلاب اکتبر. راتینهو طی یک ماموریت حزبی پایش به پراگ می‌رسد و چون خیال می‌کند کافکا هم کمونیست – تروتسکیست است می‌رود به دیدن‌اش و…

palangha

۰ «شهرت دیرهنگام» آرتور شنیتسلر – ناصر غیاثی

«شهرت دیرهنگام» آرتور شنیتسلر – ناصر غیاثی – تهران – نشر چشمه ۱۳۹۳

این‌جا می‌توانید بیشتر بخوانید

ruhm

۰ «یاکوب فون گونتن» روبرت والزر

«یاکوب فون گونتن» – روبرت والزر – ناصر غیاثی – نشر نو ۱۳۹۴

jakob

۰ درباره‌ی “یاکوب فون گونتن” و خالقش روبرت والزر

در این‌جا می‌توانید بخوانید

 

۰ کافکا، کتاب و تبر

ترجمه‌ی من از بخشی از نامه‌‍ای از کافکا که درست صد و یازده سال پیش در چنین روزی (بیست و هفتم ژانویه) به دوستش اسکار پولاک نوشته بود:

 

«… فکر می‌کنم اصولا آدم باید کتاب‌هایی بخواند که دندانش می‌گیرند و نیشش می‌زنند. اگر کتابی که می‌خوانیم مثل یک مُشت نخورد به جمجمه‌مان و بیدارمان نکند، پس چرا می‌خوانیمش؟ که به قول تو حال‌مان خوش بشود؟ بدون کتاب هم که می‌شود خوش حال بود. تازه لازم باشد، خودمان می‌توانیم از این کتاب‌هایی بنویسیم که حال‌مان را خوش می‌کند. ما اما نیاز به کتاب‌هایی داریم که مثل یک ناخوش حالی ِ سخت دردناک متاثرمان کند؛ مثل مرگ کسی که از خودمان بیشتر دوستش داشتیم؛ مثل زمانی که در جنگل‌ها پیش می‌رویم، دور از همه‌ی آدم‌ها؛ مثل یک خودکشی. کتاب باید مثل تبری باشد برای دریای یخ‌زده‌ی درون‌مان.»

۰ کتاب تازه

خلاف عهدی که با خودم کرده بودم، این بار استثنا کتابی ترجمه می‌کنم از زبان دوم. رمانی‌ست در طنز از یک نویسنده‌ی برزیلی. پنج شش ماه پیش خوانده بودم و عاشقش شده بودم. آن قدر از آن گوشه‌ی کتاب خانه وسوسه‌ام کرد که بالاخره یک کار دیگر را نصفه نیمه رها کردم و چند وقتی‌ست چسبیده‌ام فقط به این. اعتراف می‌کنم، ذغال خوب که همان کافکای خودمان باشد، هم بی‌تاثیر نبود در این تصمیم. دو سه روز دیگر تمام می‌شود. فعلا همین قدر بگویم که راتینهو جوان روس خامی‌ست شاگرد ِ مغازه ی خیاطی پدرش. در ضمن کمونیست – تروتسکیست چهارآتشه‌ای هم هست، آن هم کمی مانده به انقلاب اکتبر. راتینهو طی سلسله ماجراهایی پایش به پراگ می‌رسد و چون خیال می‌کند کافکا هم کمونیست – تروتسکیست است به دیدنش می رود. صحنه‌ی زیر مربوط است به لحظات آخر این دیدار.

کافکا نگاه تندی به او کرد و ناگهان افتاد به سرفه. سرفه‌هایی خشک که گرچه سعی می‌کرد جلویش را بگیرد اما سخت و نگران کننده بودند. راتینهو این جور سرفه‌ها را می‌شناخت. سرفه‌ی سل بود. از این بابت مطمئن بود. سل هم بیماری‌ای بود مثل فقر و یهودی‌کُشی که مرتب سراغ روستاهای یهودی‌نشین می‌رفت. کافکا اگر چه توی ده زندگی نمی‌کرد اما مسلول بود: لاغر و رنگ پریده و لُپ‌ها اندکی قرمز. سرمای آن خانه ی فسقلی برای آدم مبتلا به سل اصلا خوب نبود. دل راتینهو سخت گرفت، همان قدر سخت که اگر خودش جای کافکا بود، دل مادرش می‌گرفت: "رفیق کافکا! تو مریضی! خیلی مریضی! این سرفه ها شوخی نیست. این دیگر یک داستان خلاقانه نیست، سل است سل. می کَُشد ترا. مثل خیلی های دیگر جان ترا هم می‌گیرد. خیال نکن، چون فقط دکتر، وکیل یا نویسنده‌ای، می‌توانی جان سالم بدر ببری. این بیماری از جان کسی نمی‌گذرد رفیق. تو باید مواظب خودت باشی! باید بیش‌تر غذا بخوری! ببین چقدر لاغری. باید بروی از این خانه‌ی فلاکت بار، بروی از این سوراخ سرد و نمور. چه فایده از نوشتن، وقتی داری جانت را پایش می‌دهی؟ قبل از این که دیر بشود، برو! از این جا برو بیرون! به حرف من گوش کن رفیق کافکا. من خیر ترا می خواهم."
اما چیزی نگفت. هم چنان در سکوت آن قدر نگاهش کرد تا بالاخره سرفه ها تمام شد. کافکا دستمالی از جیبش بیرون کشید و عرق پیشانی‌اش را پاک کرد: «ببخشید. چند وقتی ست سرفه می‌کنم. مسئله روانی‌ست، می دانید؟» لب‌خند غمگینی زد. «شاید باید نظر دکتر فروید را بپرسم.»

صفحات 1 2 3 4 5