۰ خستگی مترجم

سال ۱۳۹۲ نشر جامی “شمال” از سلین را با ترجمه‌ی محمود سلطانیه منتشر کرده است. ترجمه‌ی فارسی تنها نیمی از کتاب است و مترجم در مقدمه‌ی کتاب گفته خسته شده و نصفه‌ی دیگر را بعداً ترجمه خواهد کرد. من می ‌فهممش، خسته بوده، خسته!

https://t.me/nghiasi

18768388_10155005728813110_2925322011936017730_o

۰ انتخابات ریاست جمهوری

جای آن دارد که در این لحظاتی که برای بسیاری سرشار است از شور و شادی یاد و تشکری هم بکنیم از امیر تتلو.

https://t.me/nghiasi

۰ تمرین دمکراسی

بعله…این درست که یارو گفته گرچه من مخالف نظر توام، اما جانم را می‌دهم تا تو حرفت را بزنی. ولی دیگر نگفته جانش را برای هر مزخرفی می‌دهد که از دهانت درمیاد. از سر راه پیداش نکرده که.

۲ سال نودوپنج

سال یا باید شیش – هفت غروب تحویل بشود که هم حمامت را رفته باشی، هم نهارت را خورده باشی و هم چای بعد از چرت بعدازظهرت را. یا ده – ده ونیم شب که با تن تمیز و شکم سیر آماده باشی برای یک عیش و عشرت شبانه ی نوروزی تا خود کله ی سحر و کله پاچه ی بعداز آن و خوابی خوش و سنگین تا لنگ ظهر. نه صبح ِ خروسخوان ساعت هشت صبح.

۲ پیام شاملو

“شاملو از آن دنیا پیام فرستاده: (تو صفحه ی اول چاپ بعدی مجموعه آثارم با حروف درشت از قول من بنویسید: (هرگونه مخ زنی ازطریق شعرهای من ممنوع)!”
امروز توی یک کتابفروشی شنیدم.

۱ پرسش و پاسخ

می‌گوید: «شیش هفت صفحه‌ی آخر کتابتو خوندم. چی می‌خواس بگه نویسنده‌ش؟» می‌گویم: «کدوم کتاب؟» می‌گوید: «همین کتابی که از شکسپیر ترجمه کردی دیگه؟» می‌گویم: «شکسپیر؟ من که از شکسپیر چیزی ترجمه نکردم.» می‌گوید: «چه می‌دونم بابا. گفتم که شیش هفت صفحه‌ی آخرشو خوندم. همین یارو دیگه. اسمش چی بود؟ سخت بود شبیه شکسپیر بود» می‌گویم: «اسم کتاب چی بود؟» می‌گوید: «یادم نیست. همینی که شهرت پهرت توش بود.» می‌گویم: «ها. شهرت دیرهنگام؟ شنیتسلر؟ آرتور شنیتسلر؟» می‌گوید: «ها! همون.» می‌گویم: «منم نمی‌دونم والا. حالا دیدم، می‌پرسم ازش.»

۰ از خوشی ها و مصائب زبان

خیلی که جوان بودم “تصویر دوریان گری” را می خواندم “تصویر دورویانگری” (بر وزن ریخته گری تقریباً). پیش خودم خیال می کردم لابد اسکار وایلد در این کتاب کسانی را به وصف کشیده که مثلاً به دورویی گرویده و حیله گر و مکار و دورو شده اند. تا این که روزی به قول معروف سرانجام حقیقت امر بر من روشن شد و فهمیدم که دورویاونگری نیست وDorian Gray است.
چند وقت کتاب بسیار بسیار مزخرفی به دستم افتاد با عنوان «زن، غول و ارابه، مجموعه داستان های نیما یوشیج، گردآوری و تدوین روح الله مهدی پور عمرانی». دیدم نوشته: «نیما با دیدگانی تیزبین … رفتارهای… انسان ها را [بله، بله، رفتارهای انسان ها را]… در معرض دید همگان قرار می دهد و دورویانگری و مکر و ترفندشان را به ریشخند می گیرد.»
خیلی خوش به حالم شد. گفتم: شادا آقای غیاثی که تو تنها مرد ِ تنهای شب نبودی.

۰ خروس بی‌محل

سوار که شد بوی بادام سوخته پیچید تو ماشین و یک دفعه پرتم کرد به ایران. گفتم این حتما خارجی‌ست وگرنه آلمانی و بادام سوخته؟ برگشتم. دیدم نخیر، آلمانی‌ست. بعدش هم که بسته را گرفت جلوم، عطر بادام سوخته دیگر هوش و حواسی برایم باقی نگذاشته بود. غرق در غرقاب نوستالژی و بهت شنیدم می‌پرسد: «می‌خواهی؟» بیشتر غرق غرقاب شدم. مگر می‌شود؟ آلمانی و بفرمازدن؟ آن هم وقتی پای خوراکی در میان باشد؟ ملغمه‌ای از ناباوری و درد غربت و دهن آب افتاده و … دست به دست هم دادند و باعث شدند از خود بیخود و ناخودآگاه از دهنم در برود که «نه. خیلی ممنون.»
گفتم و سوختم. ولی دیگر دیر شده بود. به قول خودشان قطار دیگر راه افتاده بود که تازه یادم آمده بود که ای دل غافل آلمانی فقط یک بار بفرما می‌زند، اگر بزند.
خلاصه تمام آن یک ربع بیست دقیقه را که باهم بودیم، او مشغول ملچ وملوچ بود و من مشغول سرزنش به خروس بی‌محل ناخودآگاه ایرانی‌ام.
البته ناگفته نماند که طبق معمول به خودم بد نگذراندم و همان شب به مقدار کافی و وافی بادام سوخته ابتیاع نمودم.

۰ تعبیر رویا

هفت هشت روز پیش وسط فشار کار یک شب خواب دیدم کیف پولم را گم کرده‌ام.
دو روز بعد که کمردرد مرا انداخت، خوابم دوباره یادم آمد. از همان بستر بیماری دوری زدم توی اینترنت. همه‌جا آمده بود، کیف پول نمادی‌ست ار ثروت و قدرت. اما من که نه ثروتی داشتم، بر باد برود و نه قدرتی که از دست بدهم. پس چی را گم کرده بودم؟ چی را باید پیدامی‌کردم؟
درد که کمی خوابید و اندکی از حالت افقی آمدم بیرون، دوباره رفتم سراغش. دیدم همه – هر یک به زبانی – همان یک حرف را تکرار می‌کنند که کیف پول یعنی ثروت و قدرت. داشتم ناامید می‌شدم که توی سایتی رسیدم به این جمله: «البته ثروت و قدرت تنها در پول و روابط نیست، در سلامتی هم می‌تواند باشد.»
حالا در این دوران نقاهت و در انظار عموم عارضم خدمت ناخودآگاه عزیزم که اِی ناخودآگاه جان، آدم نمی‌گذارد دو روز مانده به زمین‌گیرشدن طرف به او هشدار بدهد. از این بعد کمی زودتر لطفا.

۰ معضلات

یکی دیگر از معضلات دوران کودکی‌ام در تابستان‌ها این بود که چرا آن‌هایی که دست‌شان می‌رسد نان و کباب بخورند، نان و پنیر و هندوانه می‌خوردند.

صفحات 1 2 3 4 5 6 7 8 9