۳ عشق و ادبیات زیر نظر مأموران سانسور

به تازگی ترجمه‌ی آلمانی رمان شهریار مندنی‌پور «سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی» منتشر شد. این ترجمه از روی ترجمه‌ی انگلیسی رمان که پیش از این در آمریکا انتشار یافته بود، انجام شده است. منتقد روزنامه‌ی «فرانکفورته آلگماینه» در دهم آوریل نقدی بر این کتاب نوشته است که ترجمه‌ی فارسی آن را در زیر می‌خوانید.

ناصر غیاثی

عشق و ادبیات زیر نظر مأموران سانسور: نویسنده‌ی ایرانی شهریار مندنی‌پور تصویری ظریف و زشت از رسم و رسوم دیکتاتوری اسلامی رسم می‌کند.

کبوتر چیره شد بر سینه‌ی باز
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در تهران دارای یک سالن سینمای اختصاصی با صندلی‌های راحت و مدرن‌ترین تکنیک است. کارمندانی که باید تصمیم بگیرند، مردم مجاز به دیدن چه فیلم‌هایی هستند یا نیستند، جلساتشگفت‌آورشان را آن‌جا برگزار می‌کنند. آن‌ها با سرسختی در مورد مرزهای مجاز، اشارات، پیام‌ها و قوانین نانوشته‌ی اداره‌ی سانسوری که بر اساس قانون اساسی ایران نباید وجود داشته باشد، بحث می‌کنند.
در یکی از صحنه‌های درخشان رمان شهریار مندنی‌پور، مأموران سانسور درباره‌ی فیلمی هالیوودی با شرکت آل پاچینو اظهارنظر می‌کنند. نقش‌ها به روشنی تقسیم شده است: یک نگهبان اخلاقی هست که از هر سانتی‌مترمریع پوست برهنه و هر قطره الکل بیزار است، یک مأمور امور ضدآمریکایی، یک کارشناس فیلم که با ناامیدی در حال مبارزه است و نیز یک شیفته‌ی سینما که استدلالات زیبایی‌شناسیک می‌کند. همه‌ی این‌ها مجازند حرف بزنند و بحث کنند، اما تصمیم به تنهایی در اختیار آقای ایکس، بالاترین مرجع سانسور است،. آقای ایکس کور است.

ادامه‌ي مطلب…

۱۰ ما کودکان دو جهانیم

روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطه‌ی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگ‌جوی جوانی او را دید و عاشق‌اش شد. دختر هم از انسان زمینی خوش‌اش آمد. وطن آسمانی‌اش را از یاد برد و موافقت کرد هم‌سر جنگ‌جوی جوان بشود. یک سال که گذشت، صاحب پسری شدند. جنگ‌جوی جوان شاد بود، اما زن‌اش سال به سال رنجورتر می‌شد. مرتب برای فرزند از وطن‌اش در ماه می‌گفت. حالا پسر هم در اشتیاق رفتن به ماه بود. یک روز که جنگ‌جو از شکار به خانه برگشت، چادر خالی بود. زن و فرزنداش در سفینه‌ای فضایی به ماه رفته بودند. آن‌جا از آمدن‌شان چقدر شاد بودند. اما این پایین روی زمین مرد جوانی می‌گریست. پسر زمینی بزرگ ‌شد و جنگ‌جویی شجاع شد. اما خوش‌بخت نبود. به مادرش التماس می‌کرد: می‌خواهم بگردم پیش پدرم. مادر چون دوست‌اش داشت و رنج‌اش را می‌دید، موافقت کرد. وقت خداحافظی به او گفت: تو فرزند دو جهانی. در یکی که باشی، در اشتیاق دیگری خواهی بود. پسرش به زمین برگشت و همان شد که مادرش گفت بود.

ناصر غیاثی
منبع ترجمه:  داستان‌های سرخ‌پوستی

۰ عشق شاه قورباغه

نقل از رادیو زمانه 

برگردان: ناصر غیاثی

اریش فرید (۱۹۸۸ـ ۱۹۲۱) از شاعران برجسته‌ی شعر سیاسی در زبان آلمانی پس از جنگ جهانی دوم است. امروزه اما بیشتر، شعرهای عاشقانه‌ی او را می‌شناسند. برخی، ترجمه‌های او از آثار شکسپیر به آلمانی را بهترین ترجمه می‌دانند و معتقدند فریش توانسته است بازی‌های زبانی شکسپیر را در زبان آلمانی بیرون بیاورد.
روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگمانیه تسایتونگ به بهانه‌ی بیستمین سالمرگ شاعر، نگاهی به کتاب خاطرات همسر انگلیسی فرید، کاترین فرید داشته است که ترجمه‌ی آن را می‌خوانید.

عشق شاه قورباغه
نوعی عشق در نگاه اول بود: «به نظرم [اریش] کم و بیش کوتاه‌قد و چاق و زشت بود». و فرید: در واقع هیچ علاقه‌ای به زن جوان قدبلندی نداشت که دوستش گئورگ آیسلای نقاش با خود به یک دیدار مشترک در وین آورده بود. مردها مثل همیشه درباره‌ی سیاست حرف می‌زدند. زن ایستاده بود گوشه‌ای. بعدها اریش فرید گفت، آیسلا این زن را به عنوان هدیه به خاطر پیش‌گفتار یک تک‌نگاری پیش او «آورده بود».
شاه قورباغه
عشقی عجیب آن‌جا آغاز می‌شود؛ عشق عجیب دو آدم عجیب، همان‌طور که روی جلد کتاب خاطرات که کاترین بوس‌ول فرید، حالا ۲۰ سال پس از مرگ همسرش منتشر کرده است، می‌بینید. جنی قد کوتاه با نگاهی گیج و خانمی عجیب و غریب. کاترین در طول بیش از ۲۰ سال زندگی زناشویی به فرید می‌گفت «شاه قورباغه‌ی من». فرید، مدت کوتاهی پس از این‌که هر دو تصمیم گرفتند با هم بمانند، چهارپایه‌ای درست کرد که رویش می‌ایستاد تا بتواند همسر‌ش را ببوسد.اما شاه قورباغه پیش از آن‌که تصمیم قطعی بگیرد با این زن بلند‌قد انگلیسی ازدواج کند، با یک زن خط‌شناس مشورت کرد. چرا که فرید، آن زمان، ۱۹۶۴ و چهل ساله، قبلاً دو ازدواج را پشت سر گذاشته بود و همان موقع دست یک خواستگار دوم در دستش بود. پس نمونه‌ی خط هر دو زن را در اختیار آن خط‌شناس معتمد قرار داد تا او تصمیم بگیرد. کاترین می‌نویسد: «آن زن خط‌شناس مرا انتخاب کرد. بعد از آن دچار این تردید آزاردهنده بودم که پیروزی به خاطر خط غیرمعمولی ایتالیکم نصیب من شده است. این خط را مادرم به من یاد داده بود و هر چه سعی می‌کردم، از دستش راحت نمی‌شدم».

ادامه‌ي مطلب…

۰ صدای زنان در ادبیات عرب

< ![CDATA[به نقل از رادیو زمانه 

ترجمه: ناصر غیاثی

مجله‌ی آلمانی اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین شماره‌ی تابستانی خود را به زنان نویسنده اختصاص داده است. در این شماره خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی، مقاله‌ای زیر عنوان «خواهران شجاع فروغ» درباره‌ی ادبیات زنان ایران نوشته‌‌اند و نیز خانم بئاتریس شتاوفا مقاله‌ای درباره‌ی ادبیات زنان عرب که ترجمه‌ی آن را می‌خوانیم.

ادامه‌ي مطلب…

۰ هیچ نگفتن، همه را نوشتن

< ![CDATA[

به نقل از رادیو زمانه

یورگن ریته
ترجمه: ناصر غیاثی

آلن روب‌گری‌یه، نویسنده‌ی فرانسوی، بنیان‌گذار ِ «رمان نو» که در کتاب‌هایش تجارب زبانی را با اروتیک آمیخت و فیلمنامه‌هایی مانند ِ «سال گذشته در مارین‌باد» را نوشت، دوشنبه‌ی گذشته درگذشت. روزنامه‌ی “نویه‌تسوریشه تسایتونگ» در شماره‌ی سه‌شنبه‌اش مقاله‌ای در رثای او منتشرکرده است که ترجمه‌ی آن را می‌خوانید.
«یک نویسنده‌ی واقعی هیچ چیزی برای گفتن ندارد»، چون «دنیا نه معنی دارد، نه عبث است و چیزی بیش از این نیست… چون تمام ادبیات ِ ما حتا ذره‌ای هم روی آن تاثیر نگذاشته است.»
گرچه با چنین جملاتی میلیون‌ها خواننده جذب آدم نمی‌شود، اما در محفل‌های روشنفکری ِ سال‌های پنجاه این جملات بازتابی چنان تحریک‌آمیز داشت که فورا برای نویسنده‌اش جایی مطمئن در حیات ادبی ِ فرانسه و بعد به سرعت در آمریکا و سپس اروپا تضمین کند: آلن روب‌گری‌یه که در سراسر جهان ترجمه شده، هزاران‌بار تفسیر شده، به او حمله کردند و شیفته‌اش شدند، یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن گذشته شد و در سراسر زندگی‌اش یک تحریک‌کننده باقی ماند.

ادامه‌ي مطلب…

۱ هیتلر نازک نارنجی بود

< ![CDATA[به نقل از رادیو زمانه 
به نظر نورمن میلر هیتلر آلت دست شیطان بود، اما قصد ندارد با این حرف گناه آلمانی‌ها را پاک کند. ده سال بود که رمانی منتشر نکرده بود. در هشتاد و چهار سالگی رمان ِ «قصر ِ میان جنگل» را نوشته است. در این رمان یک افسر سابق اِس اِس و خدمت‌کار شیطان داستان ِ تولد و جوانی ِ آدولف هیتلر را راویت می‌کند. نیویورک تایمز نوشته بود: «کم پیش آمده که ابتذال ِ شرارت را این‌چنین ادیبانه نشان بدهند.»روزنامه‌ی دی‌ولت دو ماه قبل از مرگ ِ نورمن میلر به مناسبت ِ انتشار ترجمه‌ی آخرین رمان‌اش “‌قصر ِ میان جنگل” به آلمانی گفتگویی با او داشت که ترجمه‌اش را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

روز بخیر. خیلی بانمک هستید.
امممم. خیلی ممنون. شما هم همین‌طور. چه چشمان ِ آبی ِ فوق‌العاده‌ای!
ممنون. مشکل این است که دیگر خیلی خوب نمی‌بینند، این چشم‌ها.
می‌دانم. آخرین باری که وارد انظار عمومی شدید، در ژوئن همراه با گونتر گراس در نیویورک بود که گفتید نور پرژوکتورهای صحنه را کم کنند و اعلام کردید این آخرین بار است که وارد انظار عمومی می‌شوید. گفتید: «من نیمه‌کور و نیمه‌کر هستم و تقریبا نمی‌توانم راه بروم.»
آه! خیلی از این کار پشیمانم. حالم آن روز اصلا خوب نبود. اما هنوز گفتگو شروع نشده، سرحال و بیدار شدم. تجربه‌ی بسیار جالبی بود. اما حالا باید هر برنامه‌ای را با این تذکر شروع کنم که این احتمالا آخرین باری نیست که من وارد انظار عمومی می‌شوم.

ادامه‌ي مطلب…

۱ همه‌ی ما معلم‌ داشتیم

به نقل از رادیو زمانه 

شانزدهم اکتبر امسال گونتر گراس هشتاد ساله شد. روزنامه‌ی فرانکفورته روندشاو آن‌لاین به این مناسبت گفتگویی طولانی با او داشت که ترجمه‌ی بخش‌هایی از آن را می‌خوانید. گزینش این بخش‌ها دو رویکرد را در نظر داشت: چیزهایی شنیدنی از گراس که شاید پیش از این نشنیده بودیم و عدم اجبار به خواندن چیزهایی که پیش‌شرط ِ درک‌شان آشنایی نزدیک با تاریخ و سیاست ِ روز آلمان است.

آقای گراس، برنامه‌های زیادی به مناسبت تولدتان در پیش دارید. غیر از جشن در دانتسیگ(شهر تولد گراس)، بیستم اکتبر ناشر شما در گوتینگن مهمانی بزرگی با حضور بسیاری از شخصیت‌های برجسته برگزار می‌کند. بعد خانوادگی جشن خواهید گرفت. همکاران دیگرتان ترجیح می‌دهند در چنین موقعیت‌هایی ناپدید بشوند. خوش‌تان می‌آید محور قراربگیرید؟
من ناپدید نمی‌شوم. مخالفتی هم با این ندارم که ناشرم بگوید باید تولدت را جشن بگیریم. روزهای تولد ِ رُوند و نیمه‌رُوندم را با همیشه همراه با میهمانان ِ زیاد جشن گرفته‌ام. این‌بار اما اول گروه کوچکی خواهیم بود. همه‌ی بچه‌های من کارمی‌کنند و چون هشتادمین سال تولدم به سه‌شنبه می‌افتد، بیشترشان نمی‌توانند بیایند. جشن بزرگ تولدم را در خانواده، آخر هفته جشن می‌گیریم. امیدوارم حسابی برقصیم. من هنوز با عشق و علاقه می‌رقصم. گفتم یک گروه جاز بیاید، حالا ببینیم چه می‌شود. اما تمام خانواده‌ام هستند.
هشت بچه و پانزده تا نوه.
نوه‌ها حالا شده‌اند شانزده تا. غیر از این هرچه گفتید درست است.

ادامه‌ي مطلب…

۰ درس اخلاق برای توده ها

به نقل از رادیو زمانه
به گزارش خبرگزاری‌ها رمان تازه‌ی خالد حسینی، «هزاران خورشید تابان» توسط پنج مترجم متفاوت به فارسی ترجمه شده و به زودی انتشار می‌یابد. گئورگ دیتس، منتقد ادبی روزنامه‌ی آلمانی «دی تسایت» به مناسبت انتشار ترجمه‌ی آلمانی ِ کتاب گفتگویی تلفنی با خالد حسینی انجام داده و کتاب را نقد کرده است. ترجمه‌ی فارسی مقاله را می‌خوانید.
ناصر غیاثی

خالد حسینی نویسنده‌ای است برای قرن بیست و یکم. او یک پزشک ِ افغانی ِ تبعیدی است و به سفارش سازمان ملل متحد در امور پناهندگان به دارفور سفر می‌کند. در سن خوزه‌ی کالیفرنیا با همسر افغانی‌اش زندگی‌ می‌کند، هفته‌ای چهار تا پنج‌بار پدر، پسرعموها و پسر دایی‌ها و بستگان دیگرش را می‌بیند و از طریق ماهواره از اخبار وطن باخبر می‌شود. او کتابی نوشته که داستان ِ دوستی دو پسر را در افغانستان روایت می‌کند، کتابی که هفت ملیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده و به تازگی فیلمی از روی آن ساخته شده است. یک کتاب دیگر هم نوشته که داستان ِ دوستی ِ دو زن در افغانستان را روایت می‌کند، کتابی که بلافاصله در صدر لیست ِ کتاب‌های پرفروش ِ آمریکا قرارگرفته و به تازگی حقوق ساختن فیلم‌اش فروخته شد. او محجوب و دوست‌داشتنی، پیام‌آور و در عین حال خود ِ پیام است. او دو استعداده‌ای است با دو بیوگرافی در زمانه‌ای دوگانه. و اخلاق‌اش در کتاب‌فروشی‌ ِ فرودگاه‌ها خیلی خوب به فروش می‌رود؛ مثلا رمان تازه‌اش هزاران خورشید تابان که حالا به آلمانی هم منتشر شده، برای پرواز مسیر ِ برلین – نیویورک مناسب است.

ادامه‌ي مطلب…

۳ دندان‌های زندگی تیزتر است

فصل‌نامه‌ی آلمانی‌زبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا، و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شماره‌ی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمه‌ی گفت‌وگوی این فصل‌نامه با عباس معروفی را در رادیو زمانه بخوانید

پی‌نوشت: گذاشتن متن ِ ترجمه در این جا زحمت زیادی دارد و وقت بسیاری می‌برد. اگر پشت خط مانده‌اید، خبر بدهید، تا بگذارم این‌جا.

۱ ادبیات فارسی چقدر فارسی‌ست؟

به نقل از رادیو زمانه
فصل‌نامه‌ی آلمانی زبان «اخبار ادبی از آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین» بخش زیادی از شماره‌ی تابستانی امسال خود را به ادبیات معاصر ایران اختصاص داده است. ترجمه‌ی یک گفت‌وگو از این مجموعه در زیر می‌آید
.

پیرامون این موضوع چند وجهی از دو تن از زنان مترجم که به‌طور جدی به ادبیات مدرن ایران می‌پردازند سؤال کرده‌ایم. سوزان باغستانی و یوتا هیمل‌ریش در سال‌های اخیرکتاب‌های مهمی از ادبیات مدرن ایرانی را [به آلمانی] ترجمه و ثابت کرده‌اند ادبیات فارسی را خیلی خوب می‌شناسند. سخنان این دو توسط ناصر غیاثی، نویسنده‌ و مترجم ایرانی که از سال ۱۹۸۳ در آلمان زندگی می‌کند، تکمیل می‌شود. او داستان‌هایی کوتاه به زبان مادری‌اش منتشر و آثاری، از جمله از برشت و فروید، را به فارسی ترجمه کرده است.

ادامه‌ي مطلب…

صفحات 1 2