۱

از داستان‌های حذف شده‌ی «کاروان ته کوزه‌ی شیر»

رهایی

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

شاه‌زاده با شمشیری در دست وسط بیشه‌ی خارزار پیدایش شد و گفت:

–  من این‌جام. بیا برویم.

شاه‌دخت گفت:

– کجا؟

و به آرامی از درون کیسه‌ی چِتایی‌اش قد راست کرد.

شاه‌زاده در حالی که با آستین‌ خون از صورت‌اش پاک می‌کرد، گفت:

–  به سوی آزادی. بجنب. وقتی دیدم اژدها دارد پرواز می‌کند و می‌رود، از لای خاربته‌ها راه باز کردم. بیا تا اژدها نیامده برویم.

شاه‌دخت پرسید:

– چرا؟

شاه‌زاده گفت:

– این دیگر چه سئوالی است؟ بیرون آزادی است. زندگی است. شادی است. می‌توانی بازهم توی  تخت درست و حسابی بخوابی. خودت را بشوری. موهایت را شانه کنی و لباس‌های خوشکل بپوشی.

و به جای خواب شاه‌دخت نگاه کرد و به لباس پاره پوره‌اش. پوست‌ ِ شاه‌دخت با جوش ِ قرمزی که انگار تمام تن‌اش را پوشانده، از زیر لباس‌اش پیدا بود.

شاه‌دخت گفت:

– من عاشق اژدهام.

شاه‌زاده بهت‌زده گفت:

– چی؟ عاشق این حیوان  ِِ حال به هم زن  ِ زمخت ِ فلس‌دار؟

شاه‌دخت گفت:

–  بله. اژدها می‌تواند بپرد. ما همیشه توی هوا عشق‌بازی می‌کنیم. وقتی آن بالا بالاها پرواز می‌کنم و خودم را به او می‌چسبانم و او عضو آتشین‌اش را بین ران‌هایم فرو می‌کند، حسی به من دست می‌دهد توصیف‌ناپذیر.

شاهزاده گفت:

– ولی آخر غیر از این چیزهای دیگری هم هست.

شاه‌دخت گفت:

– بله، اما همه‌شان در برابر همین یک حس، هیچ‌اند.

و با خون‌سردی به تماشای اژدهای تازه از راه رسیده نشست که داشت شاهزاده را زیر پایش له می‌کرد.

به اژدها گفت:

– بیا، بیا بپریم.

اژدها را در آغوش گرفت و پرکشیدند به هوا.

۰ به‌ترین خاطره

از داستانهای حذف شده از «کاروان…» اثر فرانتس هولر

فرانتس هولر
ناصر غیاثی

به‌ترین خاطره

پیرزن صد ساله بعد از این که با لب‌خندی تفقدآمیز و به کمک مدیر خانه‌ی سال‌مندان روی صندلی راحتی‌ی که تازه هدیه گرفته بود، جاگیر شد، شهردار پرسید: «خُب خانم اِرنتسلا ، به‌ترین خاطره‌تون چی هست؟»
صاحب مجلس کمی سرش را جلو آورد و گفت: «چی فرمودین؟»
شهردار با صدای بلند تکرار کرد: «به‌ترین خاطرهتون!»
خانم اِرِنتسلا در حالی که دست‌اش را گرفته بود دم گوش‌اش، دوباره پرسید: «بله؟»
شهردار و رییس خانه‌ی سال‌مندان تقریبن هم زمان با هم فریاد زدند: «به‌ترین خاطره‌تون!»
پیرزن خندید و گفت: «آها! به‌ترین خاطره‌ا‌‌م جنبه‌ی سکسی داره.»
شهردار سر تکان داد و گفت: «اوه. بله، چه عیبی دارد؟ خُب»
پیرزن صد ساله ادامه داد: « یادش بخیر. یه روز با دو تا مرد تو رخت‌خواب بودم.»
شهردار چند بار پشت سر هم سرفه کرد: «حسابی دارید لو می‌دید ها»
صاحب تولد با چشمانی نیمه‌باز تکیه داد به صندلی و گفت: «یه برنامه‌ی سه نفری خیلی باحال داشتم. مثلن در حالی که یکی از عقب منو می‌کرد، من اون یکی رو…»
رییس خانه‌ی سال‌مندان التماس‌کنان گفت: «خانم اِرِنتسلا همین الان کیک تولدتون رو می‌آریم.»
«میدونین؟ هیچ دلم نمی‌خواد از این احساس دل بکنم: هر دو تا دست‌ات تو کار و چپ و راستتم صدای آخ و اوخ دو تا مرد.»
بعد از دو نفری که جزو مهمان‌های اصلی بودند، شاد و سرخوش پرسید: «شما دو تا شپشوها که از این کارا نکردین، هان؟»
وقتی دو تا گارسون کیک تولد ِ بزرگ و پرخامه را با صد تا شمع روی یک گاری دستی تزیین شده هُل می‌دادند داخل، شهردار و رییس خانه‌ی سال‌مندان در رفته بودند.

۰ ایزدبانو

این داستان را هم  از کتاب «کاروان …» حذف کرده‌اند.

ایزدبانو

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

در آغاز، پیش از آن که جهان خلق شود، خدا برای خودش توی هیچ گشت می‌زد که چیزی پیدا کند. دیگر کم و بیش ناامید شده بود و از خستگی داشت می‌مُرد که ناگهان دید، ایستاده جلوی یک آلونک بزرگ. در زد. ایزدبانویی در را باز کرد و از او خواست داخل شود.

ایزدبانو که داشت توی آکواریوم انواع گیاهان آب‌زی وارد می‌کرد، گفت: «مشغول خلقتم اما می‌توانی کمی بنشینی و به کار کردنم نگاه کنی.»

خدا از تعجب شاخ درآورده بود. هیچ وقت به فکرش نرسیده بود، عنصری مثل آب خلق کند. ایزدبانو در حالی که لب‌خند می‌زد، گفت: «اتفاقن همین این اُس و اساس حیات است.»

بعد از مدتی خدا پرسید: «کمکی از دستم برمی‌آید؟». ایزدبانو گفت: «خیلی ممنون می‌شوم اگر مخلوقات ِ تا کنون‌‌ام را به یکی از سیاره‌هایی ببری که کمی دورتر ساخته‌ام. به‌تر است محض امتحان با یکی از بی‌اهمیت‌ترین‌شان شروع کنی.»

پس خدا هم شروع کرد به بردن ِ یک یک ِ مخلوقات ِ ایزدبانو به زمین. جای تعجب نیست که آدم‌های روی این سیاره فقط خدایی را می‌شناختند که همه‌ی این‌ها را روی زمین آورده بود و خیال می‌کردند خالق اصلی اوست. اما از ایزدبانویی که خلقت را بنا گذاشته بود، بی‌خبر بودند. به همین خاطر وقت‌اش رسیده که به او هم اشاره‌ای بشود.

۲ امر دیگر

این داستان هم‌راه برخی داستان‌های دیگر از کتاب «کاروان ته کوزه‌ی شیر» حذف شده است. حذف شده‌ها را به تدریج می‌گذارم در همین صفحه.

فرانتس هولر

ناصر غیاثی

گارسون که داشت بشقاب و قاشق چنگال را جمع می‌کرد، از مشتری پرسید: «امر دیگری باشد» مشتری گفت: «یک کنیاک ِ ناپلئون، یک ویلا در کوه‌های زوریخ، یک ماشین کورسی و یک زن که بشود باهاش دل به دریا زد.»

گارسون گفت: «کمی زیاده‌خواهی است ولی ببینم چکار می‌شود کرد.»

چند لحظه بعد که داشت کنیاک را سرو می‌کرد، یک دفتردار با او بود که ِ هبه‌نامه‌ی یک ویلا در خیابان کرونلاین با یک ماشین کورسی در گاراژ را هم‌راه خود داشت. مشتری تشکر کرد و جرعه‌ای نوشید. در همین لحظه یک زن با چشمانی درخشان نشست پشت میزش و خودش را به عنوان زنی معرفی کرد که در دل به دریا زدن شهره‌ی خاص و عام است. مشتری پیش از این که رستوران را هم‌راه زن ترک کند، در دفترش نوشت: «کیفیت غذا متوسط، پذیرایی عالی.»