۰ خروس بی‌محل

سوار که شد بوی بادام سوخته پیچید تو ماشین و یک دفعه پرتم کرد به ایران. گفتم این حتما خارجی‌ست وگرنه آلمانی و بادام سوخته؟ برگشتم. دیدم نخیر، آلمانی‌ست. بعدش هم که بسته را گرفت جلوم، عطر بادام سوخته دیگر هوش و حواسی برایم باقی نگذاشته بود. غرق در غرقاب نوستالژی و بهت شنیدم می‌پرسد: «می‌خواهی؟» بیشتر غرق غرقاب شدم. مگر می‌شود؟ آلمانی و بفرمازدن؟ آن هم وقتی پای خوراکی در میان باشد؟ ملغمه‌ای از ناباوری و درد غربت و دهن آب افتاده و … دست به دست هم دادند و باعث شدند از خود بیخود و ناخودآگاه از دهنم در برود که «نه. خیلی ممنون.»
گفتم و سوختم. ولی دیگر دیر شده بود. به قول خودشان قطار دیگر راه افتاده بود که تازه یادم آمده بود که ای دل غافل آلمانی فقط یک بار بفرما می‌زند، اگر بزند.
خلاصه تمام آن یک ربع بیست دقیقه را که باهم بودیم، او مشغول ملچ وملوچ بود و من مشغول سرزنش به خروس بی‌محل ناخودآگاه ایرانی‌ام.
البته ناگفته نماند که طبق معمول به خودم بد نگذراندم و همان شب به مقدار کافی و وافی بادام سوخته ابتیاع نمودم.

۰ تاکسی‌نوشت

تاکسی‌نوشت- ناصر غیاثی – مجموعه داستان – نشر حوض نقره – تهران – پاییز  ۱۳۹۳

تلفیق «تاکسی‌نوشت» انتشارات کاروان و «تاکسی‌نوشت دیگر» نشر حوض نقره با چند داستان تازه

این‌جا می‌توانید بیش‌تر بخوانید

taxi neu