۰ از این‌جا

از این‌جا

توی محوطه‌ی ترمینال اصفهان یکی می‌آید سمتم: «میستر شیراز؟ شیراز؟» ویرم می‌گیرد سربه سرش بگذارم. می‌ایستم. می‌گویم: «یس. هاو ماچ؟» شاد وسرخوش از شکاری که گیرش آمده داد می‌زند: «سیا! سیا بیا. این میتسر می‌ره شیراز.» می‌گویم: «وات؟» می‌گوید: «ناتینگ، ناتینگ.» می‌گویم: «ناثینگ؟ وای؟» در این فاصله سیا هم دوان دوان با یک “هِلو” از راه می‌رسد و می‌گوید: «دمت گرم بهروز. اینو از کجا پیدا کردی؟» و رو به من: « یو گو تو شیراز؟» می‌گویم: «نات گو. درایو میتسر، درایو. یس آی ام گویینگ تو درایو تو شیقاز.» می‌گوید: «یس یس. درایو. آی ام ات یور سرویس. آی هاو اِ گود چیر.» می‌گویم: «وری نایس. هاو ماچ؟» بهروز به سیا می‌گوید: «چی می‌گه این سیا؟ چرا هی ماچ ماچ می‌کنه؟ به منم گفت ماچ. از اوناش نباشه یه وخ.» سیا یک “خفه”ای به بهروز می‌گوید و رو به من: «ناتینگ. یو آر اور گاست.» می‌گویم: «ناتینگ؟ وای؟ ایز ایت اِ تعارف؟ اور یو مین ایت» ناگهان یادم می‌آید که اِی دل غافل نمی‌دانم “جدی” به انگلیسی چه می‌شود. حالا سه چهار تایی راننده و دلال و شاگرشوفر دیگر هم جمع شده‌اند دور ما. از رو نمی‌روم. می‌گویم: «آی ام فرام جرمانی. دو یو اسپیک جرمن؟» سیا می‌گوید: «نو پرابلم. یو گو…نه… یو درایو تو شیراز… وی درایو تو شیراز… نو پرابلم.» دیگر نمی‌توانم جلوی خنده‌ام را بگیرم. می‌گویم: «آخه من چیم به خارجی‌ها شبیه مرد حسابی؟ قدم؟ قیافه‌ام؟ چیم؟» بهروز قاه قاه می‌خندد. می‌گوید: «تیپت داداش، تیپت خارجیه خداوکیلی.» می‌گویم: «مرسی. ولی من خارجی که نیستم هیچ، ده برابر تو ایرانی‌ترم. می‌رم تهران. خداحافظ.» و راه می‌افتم. سیا از پشت سرم می‌گوید:« خیلی باحالی..» و بهروز: «رشتی این‌قدر باحال ندیده بودم خداوکیلی. دمت قیژ!»

https://telegram.me/nghiasi

۰ گلایه

 

«حتما خوشی زده زیر دلت که برگشته‌ای ایران.» این جمله را کسانی به من می‌گویند که یا تصوری از زندگی در غرب در ذهن‌شان وجود دارد (یا ساخته شده) ایده‌آل و عاری از هر گونه عیب و نقص و یا تا امروز پای‌شان را بیرون از مرزهای ایران نگذاشته‌اند. دست بالا یک ماه کمتر یا بیشتر توریستی رفته‌اند ترکیه یا یک کشور دیگر. و یا این‌که تازه پای‌شان رسیده به غرب و هنوز عرق تن‌شان خشک نشده.
این‌ها در حالی به مسند قضاوت می‌نشینند و حکم صادر می‌کنند که نه کمتر شناختی از شخص من و تاریخ و نوع زندگی و شخصیت و روح و روان و گرایش‌های ذاتی من دارند و نه هیچ ارزشی برای تصمیم‌های ناشی از تجربه‌های چو منی قایل‌اند که نزدیک به شصت سال از عمرش می‌گذرد، بیشتر از نصف عمرش را در غرب گذارنده، دو کلمه زبان یاد گرفته و سرش بیشتر توی کتاب و دفتر است.
در یک کلام این عالمان دهر صلاح مرا بهتر از خودم تشخیص می‌دهند.

تکمله‌ی ناگزیر: من نه به کسی توصیه می‌کنم برود، نه توصیه می‌کنم برگردد یا بماند. نسخه‌ی حاضر آماده‌ای وجود ندارد که به کار همه بیاید. هر کس با توجه به مجموعه شرایط ویژه‌ی شخص خودش تصمیم می‌گیرد و دست به عمل می‌زند، چنان‌که من.