۰ چرا هادی حسن را
چرا هادی حسن را کُشت؟
پيرمرد هفتاد ساله اى كه با زيرسيگارى بر سر دوستش زده بود و او پس از يك هفته در بستر بيمارى جان سپرد، در جلسه محاكمه
گفت: من به دوستم حمله نكردم و چيزى به خاطر نمى آورم. ششم آبان ماه سال گذشته هادى مرد كهن‌سال ِ ۷۰ساله شب هنگام، سراسيمه در حالى كه زيرسيگارى شكسته‌اى را در دست داشت و لباس و دستانش خون آلود بود، از منزلش خارج شد. فريادهاى كمك ِ هادى تعدادى از همسايه‌ها را به خيابان كشاند. همسايه‌ها در حالى كه از طرف هادى به داخل منزل هدايت مى‌شدند، ناگهان با پيكر خون آلود مرد كهن‌سالى بر روى مبل منزل مواجه شدند. هادى به اتاق وارد شد و در حالى كه بر روى صندلى مى‌نشست، با حالتى پريشان مرتب تكرار مى‌كرد: «مگر خواهر من چه گناهى كرده بود؟» اتاق به هم ريخته بود و تعدادى بشقاب شكسته در آنجا ديده مى‌شد. همسايه‌ها به كلانترى خبر دادند و مصدوم را كه حسن نام داشت، به بيمارستان منتقل كردند.حسن با ۳۷۰ بخيه چهار روز در بيمارستان بسترى شد، پس از مرخص شدن براى استراحت به منزلش رفت، اما يك هفته بعد فوت كرد. براساس نظريه‌ی پزشكى قانونى علت فوت حسن عفونت ريوى و خونريزى مغزى بر اثر اصابت جسم سخت اعلام شد و فرزندان حسن، مرد ۷۱ ساله، از هادى، دوست ِ پدرشان، به اتهام قتل عمدى، شكايت كردند. صبح ديروز جلسه محاكمه‌ی هادى به اتهام قتل عمدى ِ حسن برگزار شد. نماينده دادستان پس از قرائت كيفرخواست خواستار صدور حكم قصاص براى متهم شد. فرزندان مقتول نيز با اعلام اين مطلب كه از هادى به اتهام قتل عمدى پدرشان شكايت دارند خواستار قصاص او شدند. وكيل مدافع اولياى دم با تشريح روز جنايت گفت: متهم عاقل و باشعور و در رفتار خود كاملاً عامد بوده است. براساس آخرين ِ نظريه‌ی پزشكى قانونى، علت اصلى ِ مرگ، عفونت ِ ريوى در اثر ضربه مغزى اعلام شده كه منجر به بسترى شدن ِ طولانى مدت ِ مقتول و فوت او شده بود. در حالى كه اظهارنظر پزشكان، حادثه‌ی رخ داده را در فوت مقتول ۳۰درصد دخيل مى‌داند اما چون عوارض بعدى نتيجه‌ی قطعى ضربه مغزى است، مرگ در نتيجه ضربه مغزى بوده است. او در پايان دفاعيات خود خواستار قصاص متهم شد. هادى، متهم به قتل حسن، كارمند بازنشسته، با دو فقره سابقه، شامل خريدوفروش موادمخدر و مزاحمت بانوان، در دفاع از خود اتهام قتل عمدى را نپذيرفت و گفت: مقتول آن شب در منزل من بود. اما با او درگير نشدم. قاضى در مورد اظهارات شاهدان در مورد شب جنايت پرسيد و متهم در پاسخ به او گفت: در اثر مصرف دارو چيزى به خاطر نمى آورم و هميشه در حالت گيجى به سر مى برم. او در حالى از شب حادثه اظهار بى اطلاعى مى كرد، كه در مرحله بازپرسى گفته بو،د قبل از جنايت شرب خمر كرده بودم و براى دفاع از حيثيت خانوادگى اين عمل را انجام دادم و حسن به خواهر من كه چند روز قبل فوت كرده بود، توهين كرد. قاضى پس از اعلام خاتمه دادگاه براى صدور حكم با مستشاران خود به شور نشست.

با تغییر ِ عنوان و چند اصلاح ِ دستوری، از صفحه‌ی حوادث ِ یک روزنامه

۰ یک روز معمولی

آفتاب بی‌رمق می‌تابد. یكی در بسترش دراز كشیده و نمی‌داند بیرون از بستر چه کند. خانه‌‌اش از آدم خالی‌ست. از خیابان صدای ماشین می‌آید و از آسمان صدای هواپیما. گلدان‌ ِ روی مهتابی، عاصی و آشفته است از ماندن زیر آفتاب. پرندگان، خسته از جیك‌جیك‌های طولانی ِ صبح، لابد به گوشه‌ای خزیده‌اند. یكی دوتاشان هنوز از پا نیافتاده‌اند؛ بر لبه‌ی پنجره‌ای، یا روی ِ شاخه‌ی نازك ِ بته‌ای در باغچه‌ی خانه‌ای. زنی در آشپزخانه‌ای ایستاده. رادیویی روشن است. پارك از صدای كودكان خالی‌ست. كارمندی در اداره‌ای پشت میزش نشسته و سیگار می‌کشد. آن دیگری با پرونده‌ای در دست، از این اتاق به آن اتاق می‌رود و نمی‌داند چرا. آموزگاری پریشان خاطر، از بیوشیمی حرف می‌زند یا از تاریخ و دانش‌آموزان، پشت نیمكت‌ها، خمیازه می‌كشند. دکانداری خود را با حساب دخل و خرج‌اش مشغول می‌کند، تا كسالت را بر پوست نبیند. در بیمارستان‌ها بیماران زشت‌ترین ساعات روز را می‌گذرانند. صدای كودكی را، كه لابد از مادر بستنی می‌خواهد، بیلی هیدرولیكی می‌برد. كودك اما تسلیم نمی‌شود.
فقط گاهی كسی پیدامی‌شود كه تمركز و شوق و لذت را در حركت دستانش پیداست، در تیزی نگاهش یا در اوج و فرود ِ صدایش.
تو هیچ‌کدام نیستی. اینجا نشسته‌ای. تا شاید كسالتِ آغازِ روزی آفتابی را برانی، این سطور می‌نویسی. فرقی نمی‌كند چه در اسلو باشی چه در سواحل ِ عاج.
كاش آسمان از ابر انباشته شود.

۰ یک روز صبح می‌بینی گاز

یک روز صبح می‌بینی گاز فندکت تمام شده، چایی هم همین‌طور. می‌روی نانوایی نان بخری، می‌گویند: دیر رسیدی. برمی‌گردی بیسکویت بخوری با قهوه، می‌بینی قهوه نداری، چون قهوه نمی‌خوری. بسته‌ی بیسکویت را هم پیدانمی‌کنی. فقط خودت هنوز تمام نشده‌ای. شِکَر داری، نه؟

مراقب ِ خودت باش.

تا فرداها.

۰ برای آن‌ها که یک تنه
برای آن‌ها که یک تنه بار ایرانی بودن خود را همانند ِ چلیپایی گران، در مغرب زمین به دوش می‌کشند. برای آن‌هایی می‌نویسم که شب‌ها، پس از ساعت‌ها کار ِ تحقیقاتی ِ ادبی و دانشگاهی، خسته و کوفته، با موز و نان، به خانه می‌آیند، کامپیوترشان را روشن می‌کنند تا خبر بخوانند. مقاله و رمان و نقد بنویسند. برای آن‌هایی که نمی‌توانند فارسی درست بنویسند و تنها در یک جمله، ده بار می‌گویند: «و». ؛ به آن‌هایی که، هم به دروغ و هم به خطا، ادعامی‌کنند وقتی کاری می‌نویسند، نمی‌دهند کسی بخواند. برای آن‌ها که سیصدسال پیش یک کتاب در خارج منتشر کرده‌اند، که از قرار تحفه‌ای هم نبوده. برای آن‌ها که به اقرار ِ خودشان، کوچکند و دنیای‌شان کوچک است:
اول: وقتی نویسنده‌ای در خارج از کشور می‌گوید: « کتابم چاپ شده، اما هنوز ندیده‌ام» به این معناست که ناشر چندجلد از کتاب را، اگر بفرستد، زمینی پست می‌کند، و پست زمینی چهل روز طول می‌کشد.
و دو دیگر این‌که اگر نام کتابی عوض می‌شود، (که تنها یک مورد بوده) از اهمال کاری‌های ناشر است، نه از تحمیلات ِ مامور سانسور.
و تازه بر فرض درست بودن این پایه‌های استدلالی‌، چرا این‌همه دال بر همدستی ِ نویسنده با سانسوراست؟ با این استدلال آیا تمام نویسندگانی که آثارشان سانسور می‌شود، اعم از خارج یا داخل، همدست سانسورند؟ شما تن به سانسور نده، مرحبا! برایت کف هم می‌زنیم. اما آن‌هایی را که کارشان در داخل منتشرمی‌شود، همدست سانسور نخوان! توهین نکن! یعنی رضا قاسمی، مهرنوش مزارعی، سودابه اشرفی، خسرو دوامی، بهرام مرادی و دیگران و دیگران، که (برخی) کتاب‌های‌شان را در ایران منتشرکرده‌اند، همدست سانسورند؟
۰ شام به سبک ِ هالیوودغروب‌ِ
شام به سبک ِ هالیوود

غروب‌ِ اول‌ِ بهار‌ِ است، هشت‌ِ غروب. با شكمی گرسنه تازه آمده‌ام بیرون. خوش‌ خوشان سیگاری روشن می‌کنم و به فکر ِ شام ِ شبم. امشب چه بخورم؟ تایلندی؟ یونانی؟ ایتالیایی؟ می‌گویم دوری می زنم تا ببینیم امشب میلم به چه می‌كشد. وقتی می‌پیچیم تو ی خیابان ِ «پهن » در ایستگاه‌ِ اتوبوس، زنی با قروقیمیش‌ِ فراوان دست بلندمی‌کند، نازدارد خیلی. نگه می‌دارم. كمی دستپاچه بنظرمی‌آید. مثل این‌كه از دیگر مسافرانی که منتظر اتوبوس هستند، خجالت می‌کشد که سوار‌ِ تاكسی می‌شود. البته که همه با حسرت نگاهش می‌کنند. طول می‌كشد تا سوارشد.سرانجام می‌نشیند و در را می‌بندد. كمی تُپُل است:
- یك لحظه لطفن.
خوب كه جابجا می‌شود، می‌گوید:
- در ایستگاه راه آهن ِ مرکزی، فروشگاه‌ِ نوشت‌افزار هست؟
- یك فروشگاه‌ِ بزرگ هست، كه بیست و چهار ساعته باز است. معمولن همه‌چیز دارند، شاید كاغذ…
- می‌دانید؟ پرسشنامه‌ی هست برای پلیس، وقتی خانه‌تان را عوض می‌کنید.
- ها! می‌شناسم. اما نمی‌دانم كه آنها هم چنین چیزی می‌فروشند یا نه.
- پس بطرف‌ِ بنز.
- کدامش؟
- تعمیرگاه مرکزی.
- بسیار خوب.
ایستگاه راه آهن كجا و تعمیرگاه مرکزی ِ بنز کجا؟ یكی در مركز شهرست دیگری در جنوب‌ِ شرقی شهر.
نه، خوشگل است، نه بدگل، لبش را قرمزكرده، رودوشی‌‌ ِ سفیدی هم انداخته است روی شانه‌اش. نمی‌دانم چرا فورن می‌کنم: چه مستقلی! صدمتر قبل از چهارراه وقتی راهنمای سمت راست را روشن می‌کنم، می‌گوید:
- مستقیم لطفن.
- مستقیم؟
- بله.
- اوكی.
من خیابان را نمی‌شناسم، او هم نمی‌شناسد. از سه چهار تا چهارراه ِ بزرگ که می‌گذریم، می‌گویم:
- درست دارم می‌روم؟
با كمی تردید می‌گوید:
- بله.
یا حواسش به سئوال ِ من نیست؟ دارم توی ذهنم دنبال کوتاه‌ترین مسیرمی‌گردم. نمی‌توانم. نمی‌شود. چرا دردسر‌ِ اضافی بتراشم برای خودم با این شكم‌ِ گرسنه؟ می‌زنم كنار، می‌گویم:
- اصلن می‌دانید، چی؟ تاکسی‌متر را ثابت نگه‌می‌دارم. قبل از این‌كه بی‌خود در این خیابان و آن خیابان سرگردان بشویم، توی نقشه خیابان را پیدا می‌کنم. مسیر را به شما نشان می‌دهم، بعد هرطور كه شما خواستید می‌روم.
خوشحال می‌شود. می‌خندد. خیابان را که پیدامی‌کنم، نشانش می‌دهم الان كجا هستیم و می‌خواهیم كجا برویم. هنوز هم به دقت راه را نمی‌شناسم. نگاه كردن به نقشه هم كمك چندانی نكرده است. اسم یكی دو خیابان ِ نزدیک به مقصدش را كه می‌آورم، می‌بینم قضیه حل شده‌است. پیش از اینكه راه بیافتم، می‌گوید:
- دوست دارید معامله‌ای بكنیم؟
برمی‌گردم، لبخندزنان قشنگ توی صورتش نگاه می‌كنم و می‌گویم:
- چه معامله‌ای؟
- سر‌ِ مبلغی توافق بكنیم.
وقتی دوباره وارد خیابان می‌شوم، می‌گویم:
- چرا؟
- خُب هم چیزی گیر‌ِ شما می‌آید، هم چیزی گیر‌ِ من. تا آن‌جا می‌شود سی یورو. من بیست و پنج‌تا به شما می‌دهم، تاکسی‌متر را خاموش کنید. ده یورو بیشتر کاسب می‌شوید.
- نه خانم جان، این تاكسی مال‌ِ خودم هست. این درست که من زیاد سر خودم کلاه گذاشته‌ام، ولی این یکی دیگر بلاهت ِ محض است. هرچی ساعت نشان داد، همان را ‌می‌پردازید.
- آها! ماشین مال‌ِ شماست؟ خوب پس در اینصورت حق با شماست.
كمی که می‌رویم، می‌گوید:
- اگر چند دقیقه آنجا صبركنید، بعدش می‌روم ایستگاه ِ قطار.
- چقدر طول می‌كشد؟
- فقط چند دقیقه. من باید بروم یك بوروشور بگیرم و برگردم.
- باشد. پس وقتی رسیدیم، ساعت را نگه‌میدارم تا برگردید.
- ممنون.
تعریف كرده بود كه امروز سرش خیلی شلوغ بوده. به خواهرش قول داده بوده كه برایش پرسشنامه را بخرد. حالا دیر شده و فروشگاه‌‌ها بسته‌‌اند. می‌خواهد برود راه آهن شاید آنجا پیداكند. من هم درآمده بودم كه:
- من هم می‌خواستم بروم خرید، اما نرسیدم. باید می‌‌رفتم دانشگاه. حالا برای شام چیزی در منزل ندارم.
- من یك رستوران‌ِ خیلی خوب‌ِ چینی می‌شناسم. در خیابان ِ کانت، نبش ِ فیشته.
- ها آن چینی را می‌گویید؟ اسمش چی هست؟ گود فرند؟
- گود فرندز.
- می‌شناسم آنجا را. خیلی گران است، غذایش هم كیفیت‌ِ خوبی ندارد. من یك رستوران‌ِ تایلندی می‌شناسم، كه رستوران‌ِ بسیار خوبی‌ست. با پانزده یورو می‌شود آنجا یك غذای خوب خورد و احتمالن یك لیوان شراب‌.
- چه خوب، آدرسش را بعدن برایم بنویسید، لطفن.
- حتمن.
گرچه رستوران نبش ِ کوچه‌ی قرار دارد که خانه‌ام آن‌جاست، چندان مطمئن نیستم، اسم خیابان درست به یادم مانده باشد. اما مهم نبود. حالا کو تا‌ این خانم هوس غذای تایلندی بكند و مرا بیاد بیاورد و بگردد میان كاغذهایش آدرس را پیداكند.
- اگر دوست داشته باشید، شما را دعوت می‌كنم.
بله؟ این كی بود این جمله را گفت؟ من بودم؟ بله، خودم بودم. صدایم هنوز در گوشم بود.
- با كمال‌ِ میل، البته اگر دوست‌ِ دختر شما مخالفتی نداشته‌باشد!
دوباره: بله؟ این کی بود؟ خودش بود؟ بله خودش بود. اما دوست دختر؟ خب، بله، در یكی دو كلمه باید همین الان تكلیفت را با خودت روشن كنی. بنا را بگذاریم بر دروغ؟ باز زنی ترا در برابر پرسشی قرار داده بود اساسی. از ذهنم كه به این سرعت چنین جمله‌ای ساخته بود، متعجب بودم:
- چنین كارهایی مجازند.
به این ترتیب ضمن اعترافی ضمنی، نه سیخ را سوزانده بودم و نه کباب را.
- چنین كا

۰ در فلش یک داستان ِ
در فلش یک داستان ِ کوتاه است: چشم

۰ نویسندگی زیباترین و بی مزدومواجب
نویسندگی زیباترین و بی مزدومواجب ترین شغل ِ دنیاست.