۰ باید برگردم، باید برگردم و
باید برگردم، باید برگردم و آن چاله‌ی کوچک ِ کنار لبت را، وقتی که می‌خندی، آن آیت ِ بودن را تماشا کنم و ایمان بیاورم که هستیم.
۰ فردا باید بروم. فردا برای
فردا باید بروم. فردا برای دو هفته باید بروم. گرچه اصلن نمی‌خواهم. باید دوباره بروم میان ِ همان شهر و همان خیابان‌ها و همان آدم‌ها و همان کارها و همان حرف‌ و حدیث‌ها که پنج ماه پیش، پس از بیست سال، از آن گریخته بودم. گیرم پاره‌ی تنم را بعد از پنج ماه و اندی در آغوش می‌کشم، دخترکم را.

باید بروم. باید بروم چمدانم را ببندم. نه از سر شوق ِ سفر، که از سر ِ اجبار و تن دادن به کاری که از آن متنفرم. گیرم به خانه‌ ِ تازه ِ رفیقی می روم که هنوز در آن ننشسته و نخوابیده و ‌نخورده و ننوشیده‌ام.

بروم. بروم، ظرف‌ها را بشورم، خانه را جارو بکشم، سطل آشغال را خالی کنم. گیرم با صدای کمانچه ِ کیهان کلهر و سیتار ِ شجاعت حسین‌خان.

هنوز به راه نیافتاده در انتظار شوق ِ روز ِ بازگشتم؛ بازگشتن به شهری که از همان روز ِ اول گرم در آغوشم گرفت، بازگشتن به همین چهاردیواری ِ زیبا، به همین میز ِ پر از کتاب و مداد و خودکار و ماژیک و گلدان و قندان و زیرسیگاری، به همین پنجره‌ ِ پهن و به همین کوه ِ روبرو و به همین تنهایی ِ نازنینم؛ با نازنینم.

سوغاتی برای‌تان چی بیاورم؟ یکی دو تا تاکسی‌نوشت خوب است؟

۰ آرزو می‌کنم، فکرنکنید " این
آرزو می‌کنم، فکرنکنید ” این هم ما را کُشت با این یک دانه کتابش. چقدر تبلیغ می‌کند برای خودش. چقدر قربان خودش می‌رود. چقدر برای خودش دسته گل می‌فرستد.” نه، این‌طور نیست. قضیه از این قرار است: کتابی که یک سال و اندی در انتظار چاپ شدنش نشسته باشی و تیراژش بیشتر از هزار تا نباشد، وقتی خواننده‌ای – با هر اندازه از دانش گو که باشد – آن را می‌خواند و می‌پسندد، طبیعی است که نویسنده‌‌اش دلش ‌گرم بشود و حالش خوش‌. من هم صدایی هستم بین هزاران صدا، در حد ِ توان حنجره‌ام و زیبایی صدایم. این صدا گاهی شنیده می‌شود و پژواک می‌یابد. می‌خواهم پژواکی دیگر از این صدا را شما هم بشنوید. ممنونم خانم رها.
۰ ‌از زن ِ اولش که
‌از زن ِ اولش که جداشد، ‌گفت: « بگذار این یکی یک دانه‌ام دپیلمش را بگیرد. بعد می‌روم.» یکی یک دانه وارد دانشگاه که شد، گفت: « بگذارد این پسر درسش را تمام کند، اگر یک روز دیگر این‌جا ماندم.» یکی یک دانه پزشک که شد، ‌گفت: « بگذار این آقای دکتر ما تخصص‌اش را بگیرد، بعد اگر نرفتم.» یکی یک دانه مطبش را که افتتاح کرد، ‌گفت: « بگذار این مرد سروسامان بگیرد. فردای عروسی‌اش می‌روم .» از زن دومش که جداشد، گفت: « دیگر خسته شده‌ام از این‌جا. چند سال غربت؟ بگذار خانه‌ی دومم را بخرم، که کرایه‌شان زندگی‌ام را تامین کند. بعد می‌روم توی ده ِ خودمان یک خانه‌ی نقلی می‌سازم. در حیاطش سبزی‌کاری می‌کنم و به مرغ و خروس‌هایم می‌رسم.»
یکی یک دانه می‌گوید: « فرستادن ِ جسد ِ بابا به ایران خیلی مشکل است و من وقت ندارم. همین‌جا در گورستان ِ مسلمانان برایش یک قبر خریده‌ام.»
۰ Duden, Bildwörterbuch der deutschen Sprache,


Duden, Bildwörterbuch der deutschen Sprache, Band 3, Mannhein/Wien/Zürich, 1977

۰ فرهنگ مصور آلمانی – فارسی،
فرهنگ مصور آلمانی – فارسی، ترجمه ی مهندس حسین کاظم زاده، انتشارات ِ ایران زمین، تهران، ۱۳۷۷
۰ یا در اثبات این‌که خواندن
یا در اثبات این‌که خواندن برخی کتاب‌ها عذاب الیم است
الف: امتحان نهایی، خولیو کورتاسار، ترجمه‌ مصطفی مفیدی، انتشارات نیلوفر، چاپ اول زمستان ۱۳۸۲
« هرکس کارهای کورتاسار را نخواند بدبخت است. نخواندن قصه‌ای او بیماری نامرئی خطرناکی است که به موقع خود می‌تواند عواقب وحشتناکی به بار آورد. مثل اینکه کسی هیچ‌وقت هلو را نچشیده باشد. چنین کسی کم‌کم غمگین و غمگین‌تر، و به‌طور چشمگیری رنگ‌پریده می‌شود، و شاید به تدریج موهایش بریزد.» پابلو نرودا، از پشت ِ جلد کتاب.
نخیر جناب ِ نرودا، اتفاقن هرکس ترجمه‌ی فارسی ِ آقای مفیدی از کورتاسار را بخواند، گرفتار چنان بلایایی خواهد‌شد. آخر تصورکنید کسی به شما بگوید یا حتا برای‌تان بنویسد: « باید او را ببینی که شب‌ها چای می‌آشامد. » ص ۵۰ یا از شما بپرسد: « تو واقعا از بافتنی کردن خوشت می‌آید؟» ص ۵۰ جملات عجیب غریب در این کتاب فراوان است، آقای نرودا. بفرمایید، مشت نمونه‌ی خروار: « این مرگ ِ کوتاه مدت ملایمی خالی از عواقب آن است.» ص ۴۶ « خوآن را پیچ و تاب‌های عجیب و غریب چرخ رولت به گوشه‌ای، صندلی کنار پنجره، انداخت.» ص ۴۷ غلط‌های دستوری که ماشاالله فراوان دارد: « تا آن قلب ِ کوچولوی بی بندوبارت را تسلی دهم.» ص ۴۶ یا « نفس عمیقی کشید، تا بالا و پایین رفتن فشاری که ناگهان بردلش سنگینی می‌کرد را ترمزکند.» ص ۶۸ (این “را”ی لعنتی!) جملات و ترکیبات ِ خنده‌دار هم البته داریم: « دو رفتگر از انتهای مخالف اتوبوس برقی به طرف وسط می‌آمدند.» ص ۵۳ «ساعت ِ ۹ بعد ازظهر» ص ۵۸: « مردان کمیت‌ها» ص ۶۶ « او همیشه برای پشتی کردن از خوآن دیگران را جریحه‌دار می‌کرد.» ص ۷۱ در ص ۶۵ یک‌بار می‌آورد: «دفتر روزانه» و بعد در سطر بعدی می‌آورد: «کتاب روزانه».
حق ندارم آقای نرودا؟

ب: مورچه‌ی آرژانتینی، ایتالو کالوینو، شهریار وقفی‌پور، انتشارات کاروان، چاپ اول ۱۳۸۳٫
نخست این‌که ناشر یا مترجم خواننده را قابل نمی‌داند، با آوردن ِ شناسنامه‌ی کتاب در زبان مبداء، به او بگوید کتاب از چه زبانی ترجمه شده است. چند نمونه از کتاب می‌تواند دقت مترجم در ترجمه و احاطه‌ و دانش او را در زبان فارسی به بخوبی نشان دهد:
خنده‌دارها: «…و با انعکاس حباب لامپ‌ها، بر سفیدی ِ ملحفه‌ها، به طور کم نوری روشن شده بود.» ص ۱۷۸ « لباس سیاه پوشیده بود، به جز یک یقه‌ی سفید مردانه؛ به صورت لاغرش کمی پودر زده بود…» ص ۴۰ «…صدای خونسردانه‌اش تکانی خورد…» ص ۴۲ « …در آن آب و هوای بد طرفداران حزب دمکرات مسیحی حاضر نیستند حتی بینی‌شان را ار خانه بیرون کنند…» « ناگاه شوق وتمنایش برای زیبایی جنبید» ص ۱۴۹ «… و نوک پستان‌هاشان بالاتر از دست‌هاشان قرارمی‌گرفت…» ص ۱۷۸ « مرد درشت‌هیکل کلاه‌پوش…» ص ۱۸۶ «( او خیلی کوتاه بود و دست‌های کوتاهی هم داشت…)» ص ۵۸ « اتوموبیل سیاه برگشت و بار پیرزن‌های کوچک‌اندام لرزانش را پیاده کرد.» ص ۱۵۴ترکیبات ِ عجیب و غریب: «…وقت‌های آزاد متفرقه‌…» ص ۶۳ « حتی آرزوی داشتنش را هم نمی‌خواستم…» « یقه‌ی سربالا» ص ۹۲ « چراغ‌های پرسروصدا» ص ۱۰۴ غلط‌های دستوری: « بی‌اعتنایی‌اش به مورچه‌ها، مثل این که باعث خجالت باشند،…» ص ۳۳ ص ۴۴ «…دوروبر را نگاهی انداختم…» « ماشین‌های جادارتر و با سرعت‌تر…» « باید در حالی که خود را فراموش کرده‌ای از آستانه گذر کرد…» ص ۱۴۰ « …و امید بست که رای‌دهنده چندان خوب تعلیم داده نشده باشند…» ص ۱۴۳ ترکیبات ِ غریب: « آزارهای ترحم‌انگیز» ص ۳۴ « خجالت ِ نامطبوع» ص ۳۷ « او کاملا در طرف مورچه‌ها قرار گرفته است نه انسان‌ها.». «ازش» (از او)، «بهش» (به او)، «بهم» ( به او) چپ و راست در کتاب می‌آید و صد البته «که»‌های لعنتی. مثلن ص ۳۹، در یک بند ِ ۹ سطری، هشت‌بار “که” می‌آید. گفتگوها یک‌بار به زبان گفتاری و یک‌بار به زبان نوشتاری می‌آیند. برای پیداکردن ِ نمونه می‌توانیم به دلخواه یک صفحه از کتاب را بازکنیم.
می‌گویند آقای وقفی‌پور دو رمان هم نوشته‌اند. من ندیده‌ام. اگر با همین زبان رمان نوشته‌باشند که وا ویلا.

۰ از پشت شیشه‌ی قطاری که
از پشت شیشه‌ی قطاری که داشت می‌ایستاد، اول موهای بلندش را دید که دُم اسبی بسته بود و بعد پیراهن ِ آستین کوتاه ِ جگری‌اش را. گفت: « خدا کند، همین باشد.»

دایم به چپ و راستش نگاه می‌کرد. « کدام‌شان هست؟ » از لابلای آدم‌هایی که از قطار پیاده می‌شدند، اول اندام ِ به قاعده‌اش را دید که پیراهنی حلقه‌ای با زمینه‌ی سیاه آن را پوشانیده بود. بعد خال‌های ریز ِ سفید روی پیراهن را دید. مثل شبی پرستاره بود. کوله‌پشتی روی دوشش بود و یک کیف ِ کامپیوتر توی دستش. دمپایی ِ چرمی ِ نازکی پایش بود، نخودی. حالا که دیگر لاک ِ قرمز ِ ناخن‌های پایش را هم می‌دید، گفت:« خودش است.»

شلوار ِ سفید و کفش تابستانی ِ آجری را که دید، گفت: « انگار خودش است.» وقتی چشمان سیاه و بینی ِ کوچکش را دید، گفت: « خودش است.» کیف کامپیوتر را گذاشت زمین. دست دادند، گونه‌ها را بوسیدند. هامون به لب و چانه‌ی ‌ِ گلنار نگاه کرد. به قاعده بودند. خندید. دسته‌گل را آورد جلو و گفت:
– خوش اومدی. قابل نداره.
و منتظر عکس‌العمل ِ گلنار شد. برقی از چشمان ِ گلنار گذشت. غافل‌گیر شده بود. صورتش را خنده‌ای شیرین پرکرد. گفت: « برام گُل آورده. دیدی پیدات کردم؟ می‌دونستم تو وجود داری.» گفت:
– مرسی.
هامون کیف ِ کامپیوتر را برداشت و گفت:
– خوش آمدی.
از پله‌ها که می‌رفتند پایین، گلنار گفت: « مرسی خدا.» هامون گفت:
– اون کوله‌ات رو بده من.
– مرسی. نه، سنگین نیست، خودم میارم.
بار ِ سی و چند سال جستجو از دوشش برداشته شده بود. نداد. هامون با ناباوری گفت: « یعنی کارم تمام است؟ »
به خیابان که رسیدند، هامون گفت: « گرچه چهل و چند سال طولش دادی، ولی بازم دستت درد نکنه آخدا.» گفت:
– ماشین اونجاست. پس گلنار تویی؟
– آره منم. تو هم هامونی دیگه، نه؟
– آره. منم هامونم. خیلی با عکسم فرق دارم؟
– آره. خیلی جذاب‌تری.
– مرسی. مرسی.
– من چی؟
– تو خیلی زیباتری.

گلنار و هامون گفتند: « تمام شد. خوشبخت شدیم.»

۰ اول یک هشدار: مطلب ِ
اول یک هشدار: مطلب ِ امروز کمی طولانی است: تقریبن سه صفحه. اگر وقت و حوصله ندارید، بهتر است بروید جاهای دیگر.
بسیار خوب، حالا که ماندگار شده‌اید، یعنی وقت و حوصله دارید،( چنانچه فقط وقت یا فقط حوصله دارید، بازهم توصیه و پیشنهاد می‌کنم، بروید. چون متنی که خواهید خواند، هم به وقت شما نیاز دارد و هم به حوصله – بخوان – تمرکز‌تان. دراین‌ کمبود ِ وقتی که گریبان مردم جهان را گرفته، کسی که برای خواندن ِ متنی سه صفحه‌ای، وقت داشته باشد، از نوادر است. تازه آن هم پشت مانیتور.)
باری، ای ماندگاران ِ وفادار ِ باحوصله و وقت‌دار، یک خواهش از شما دارم. بله، بله، منظورم دقیقن شما هستید که هم اکنون نشسته‌اید جلوی این مانیتور و دارید این کلمات را می‌خوانید. می‌توانم تصورکنم در تاریک روشن اتاقی، کنار پنجره‌ای، در کتابخانه‌ی دانشگاهی، پشت ِ میز کار در شرکت و اداره‌ای، در کافه نتی، نشسته‌اید، حوصله‌تان سرآمده، چه مشتری ِ قدیمی ِ این صفحه باشید و چه پای‌تان، بنا به توصیه‌ی کسی، چندوقتی است که به این‌جا بازشده، با خودتان گفته‌اید: « بروم ببینم این بابا تازگی‌ چه گفته‌.» و اگر داشتید وقت می‌کُشتید و به اصطلاح وقت‌کُشی می‌کردید (می‌دانم هر دوتا یکی‌ست، دو فعل مترادف‌اند و یک معنی می‌دهند، و حتا همین “مترادف بودن” هم یعنی “هم‌معنی بودن”. می‌دانم. ولی بگذارید حرفم را بزنم. مگر بنا را براین نگذاشته‌ایم که وقت دارید؟ حق‌تان هست که بکشدیش یا نکشیدش. اما من شخصن به شما اطمینان می‌دهم، وقت‌تان این‌جا کشته نمی‌شود یا به هدر نمی‌رود.) عنوان این صفحه جلب‌تان کرده و یا سرانجام این‌که شانسی، سر از این صفحه درآورده‌اید. به گونه‌ای که اگر همین الان از شما بپرسند، چطور گذرتان به این‌جا افتاده، چه بسا از یادتان رفته باشد. (واقعن یادتان هست؟) گرچه تقریبن مطمئنم، اگر غریبه باشید، همان اول بسم‌الله که دیدید، باید سه صفحه مطلب بخوانید، می‌گذاشتید، می‌رفتید.
این‌ها همه البته ربط مستقیمی به خواهش من از شما ندارد. ربطش – اگر علاقه‌مند باشید، بدانید – این است: می‌گویند:
شبی، نصفه‌شبی، کسی داشت قفل مغازه‌ای را می‌بُرید.(((( یک: پاسخ به ملا لغتی‌ها یا ملا نقطی‌ها ((( یادم نمی‌آید کجا، اما روزی مقاله‌ای تحقیقی خوانده بودم که مولفش ((آن‌وقت‌ها مرگ مولف باب نشده بود و مولف هنوز در قید ِ حیات بود.)) در آن ثابت کرده بود، فقط یکی از این‌ دو گزینه درست است. یادم نمی‌آید کدام یکی.))) دو: اصل را براین گذاشته‌ایم که شما که خواننده‌ی هشیار و آگاه ِ این حکایت باشی، ملتفت شده‌ای که آن کس دزد بوده، چرا که هیچ تنابنده‌ای نمی‌رود نصفه شب قفل مغازه‌ی خودش را ببرد. سه: آقا دزده ((((مسلمن خانم دزده نمی‌توانست بوده باشد. کدام زن جرات دارد، شب، نصفه‌شب اره بردارد، برود قفل مغازه‌ای را ببرد؟ در این حکایت مطلقن پای زنی در میان نیست، اگر هم باشد، نقش ِ او – تا مبادا برچسب ِ زن‌ستیزی بر ما زده شود، تاکیدمی‌کنیم: در این حکایت- دست بالا در حد همسر یا مادر یا خواهر ِ آقادزده است((( بدیهی است که راوی ِ این حکایت امکانات ِ متعدد ِ دیگری از قبیل ِ خواهر ِ دوست، دختر همسایه، دختر ِ ده ِ مجاور، فاسق، معشوقه و غیرو غیرو را به ذهن خواننده سپرده‌است.))) در بهترین حالت این است که می‌دانسته آقادزده، امشب به دزدی می‌رود. وی بی‌تردید مجاب شده بود که دزدی امری اجتناب‌ناپذیر است. و در این‌صورت، باید پای نیاز ِ مبرمی در میان بوده باشد؛ بگیریم مثلن پول برای خریدن خوراکی یا دارو یا دوا ((“دوا” دراین‌جا به معنای کاربردی که در زبان ِ معتادان دارد، مد نظر است)) دل‌نگران، منتظر ِ آقادزده نشسته‌است (اگر شرقی باشد رو به قبله، نشسته پای سجاده و دارد نذر و دعا می‌کند و اگر غرب‌زده یا غربی و سیگاری باشد، سیگار می‌کشد و قهوه یا مشروب می‌خورد و احتمالن موسیقی هم گذاشته.) گرچه – به قول ِ فیلسوفان – این فرض تقریبن نامحتمل است، چون می‌توانست به جای دست زدن به عمل خبط ِ دزدی، برود موقتن دستگاه‌شان را بفروشد یا گرو بگذارد. مگر نه این‌که می‌گوییم: خدا بزرگ است؟)))) لابد حتمن از قبل منطقه را شناسایی کرده، یا سبیل داروغه یا پاسبان ِ کشیک را چرب کرده که شبی، نصفه‌شبی اره برداشته و قفل مغازه‌ای را می‌بُرد. آخر آن وقت‌ها (این‌جا سروکارمان با یک زمان ِ داستانی نیست، بلکه حرف از حکایت است و در حکایت می‌توان زمان را نادیده انگاشت) که هنوز دزدگیر الکترونیکی یا الکتریکی و تلویزیون ِ مداربسته اختراع نشده بود، محله‌ها، داروغه یا پاسبان داشتند. ای منتقدان ِ ریزبین و ای خوانندگان ِ نکته‌سنج، حالا می‌گذارید حکایتم را تعریف کنم؟) کس دیگری از آن‌جا ردمی‌شد. (((( این هم مهم نیست، آن کس دیگر نصف‌شب توی خیابان چکار داشت، آن‌هم خیابانی که لابد پرت بوده، چون آقا دزده‌ی ما حتا اگر بی‌تجربه و مبتدی و تازه‌کار هم بوده باشد، نمی‌رفت در یک خیابان ِ پررفت و آمد، مغازه‌ خالی کند. مگر نه؟)) (( حالا که ضرورت ِ داستانی ایجاب می‌کند، چند تمهید، برای رد شدن ِ کس دیگر در آن وقت شب از آن خیابان پرت، می‌تراشیم: الف: داشته از می‌خانه می‌آمده (( که در این‌صورت، ایران نمی‌تواند مکان ِ داستان بوده باشد، مگر این‌که زمان داستان را به پیش از انقلاب برگردانیم و یا بگذاریم داستان در لامکان بگذرد. راستش مکان ِ داستان، برخلاف ِ قواعد ِ جاری ِ داستان
‌نویسی، در این
مورد فاقد هرگونه اهمیت است. علاوه برآن ما با یک حکایت سروکار داریم و نه با یک داستان))، و پس کله‌اش کمی گرم.(اتفاقن بد نیست، با بقیه‌ی حکایت جوردرمی‌آید.) ب: از سر ِ کار یا ج: یک مهمانی ( که در این‌صورت حتمن مجرد بوده و مرد. کدام مرد متاهل یا زن نصفه شب به تنهایی در خیابانی پرت سروکله‌اش ممکن است پیداشود؟ ) برمی‌گشته به خانه‌اش و د: شب‌کار بوده و می‌رفته سرکار، ه: از سرکار برمی‌گشته. فعلن امکان ِ دیگری به ذهن‌مان نمی‌رسد، چون می‌خواهیم هرچه زودتر برویم سر ِ اصل ِ مطلب و حکایت‌مان را روایت کنیم و به نتیجه‌گیری برسیم‌، که مسلمن چون پای یک دزد ِ شبانه درمیان است، اخلاقی خواهد بود. فهمیدید که چه را می‌گویم؟ بابا حواس‌تان کجاست؟ نتیجه را می‌گویم.) کس دیگر از آن کس پرسید: « چکار می‌کنی؟» (اگر حکایت را پیشتر شنیده‌اید، می‌توانید از این بند مسقیمن بپرید به بند بعدی. آنان که در ورق زدن ِ صفحات ِ روده‌درازی‌های نویسندگان ِ چُس‌نفس، ورزیده‌اند، خوب می‌دانند ما چه می‌گوییم.) بله، کجا بودیم؟ ها! پرسید: «چکار می‌کنی؟» گفت: « دارم ویولون می‌زنم.» ( این نشانه‌ی آن است که آقا دزده از اهالی ِ فرهنگ بوده، چراکه عمل ِ او، ویولن زدن را به ذهنش متبادر می‌کند و نه چیز دیگری مثل سربریدن که بیشتر از او بر‌می‌آید. تست‌های روانکاوانه‌ی فروید یا یونگ که یادتان هست؟) کس دیگر گفت: « پس چرا صداش درنمی‌آید؟ » (((((خوب، بله، ما داریم داستان تعریف می‌کنیم. در داستان همه چیز ممکن است اتفاق بیافتد. تازه حتمن نباید سئوال ِ کس ِ دیگر را حمل بر ساده‌لوحی یا حماقت او کرد. گفته بودیم که ممکن است حتا مست بوده باشد و یا خسته از کار. چه بسا کس ِ دیگر داشت با این سئوال به کس ( آن‌که نشسته بود پای قفل) کنایه می‌زد. ما ( و نه راوی ِ ازلی) به لحن عمدن بها ندادیم، تا به هیجان ِ داستان اضافه کنیم و شما را که خواننده‌ی داستان باشی، به گمانه‌زنی واداریم. البته که می‌توانستیم به جای علامت سئوال یا پرسش‌نماد، علامت سئوال و علامت تعجب یا شگفت‌نماد بگذاریم، این‌طوری: ؟! . در این‌ صورت، شاید، شاید لحن ِ کنایی منتقل می‌شد. ((هر لحنی که راوی ِ ازلی بکار برده باشد، در این‌جا و این لحظه که شما جایی نشسته‌اید و دارید این نوشته یا متن را می‌خوانید، فاقداهمیت است) پایان ِ قطعی پرانتزها، گرچه در عصر عدم قطعیت زندگی می‌کنیم.) گمان نکنم لازم باشد از اول شروع کنم. « پس چرا صدا ندارد؟» یا « پس چرا صداش در‌نمی‌آید؟» آن کس گفت: « فردا خواهی شنید.» حالا حکایت ماست. (در ضمن، اصطلاح ِ “حالا حکایت ِ ماست” اصلن ابداع ِ عمران صلاحی نیست، که همه دایم می‌گویند: « به قول ِ عمران صلاحی: “حالا حکایت ماست”.» خود ِ ما کوچک که بودیم، مادرمان همیشه وقتی می‌خواست نصیحتمان بکند، حکایتی تعریف می‌کرد و سرانجام می‌گفت:« اَسا امی حاکایته.» که گیلکی ِ همان “حالا حکایت ِ ماست” است. البته بزرگ هم که شده بودیم، باز هم همین جمله را بکارمی‌برد، منتها دیگر مستقیم نصیحت نمی‌کرد، بلکه – با لحنی سخت مایوس – فقط به تعریف ِ حکایت اکتفامی‌کرد و بعد می‌گفت: « دانی زای؟ اَسا امی حاکایته.» (” دانی زای؟” هم به گلیکی است. یعنی: می‌دانی بچه؟) (گفته بودم که عصر، عصر عدم قطعیت است. البته من نگفته بودم، منظورم این بود، که آورده بودم. وگر نه، کس یا کسانی دیگر این را گفته‌ یا نوشته‌اند، من آن را شنیده یا خوانده‌ام و بعد به آن باورآوردم، بویژه در حوزه‌ی ادبیات ((شعر و داستان و البته و صدالبته فلسفه. (اعتراف و اقرارمی‌کنم، در عمرم نتوانستم یک کتاب ِ فلسفی را تمام کنم. تنها کتاب فلسفی همان کتاب ِ خانمان‌ برباده‌ی “مقدمات فلسفه” از ژرژ پلیتسر بوده، که البته چون برحسب وظیفه و اجبار خوانده بودیم، نه چیزی از آن یادگرفتیم و نه چیزی به یادمان مانده است. اصلن به نظرمان فلیسوف جماعت، دو مشخصه دارند: اول این‌که چیزهایی می‌گویند، دست‌بالا جز خودشان و شارحان‌شان، کسی نمی‌فهمد. و دو دیگر این‌که بسیار پرحرف‌اند. خودمان به نزدیک‌ترین شکل ممکن با یکی‌شان سروکار داریم.) گرچه ممکن است، به احتمال ِ نزدیک به یقین، دچار فقر فلسفه‌ باشیم، اما این یکی را خوب می فهمیم. برباد رفتن قوانین ِ فیزیک ِ نیوتونی توسط فیزیک کوانتوم، نمونه‌ی است از مفهوم ِ عدم قطعیت.) شاید هم به این خاطر دچار فقر فلسفه‌ایم، که می‌گویند، قرن‌هاست در ایران فلسفه نداریم. مسئولیت ِ ادای این جمله پای گوینده و نویسنده‌اش.) خلاصه منظورمان این است که یادآور شده بودیم. حالا اگر کنجکاوی دست از سرتان برنمی‌دارد و همین‌طور دارید می‌خوانید، تقصیری متوجه‌ی ما نیست؛ چنان‌چه اساسن حرفی از تقصیر باشد.)
ارتباطات ِ بینامتنی را حال کردید؟
هنوز دارید می‌خوانید؟ ای بابا! دست‌خوش. مرحبا! عجب حوصله‌ای.
پس برای این‌که خیلی هم دست‌خالی از این صفحه نروید بیرون، به انگیزه‌یِ نخستین ِ ماجرا می‌پردازم:
حالا- اگر پس از این‌همه حرف و حدیث می‌توانید – حواس‌تان را جمع کنید. ((به صداقتم قسم، باورکنید، نمی‌خواهم مثل بار ِ قبل (مشتری‌های قدیمی که یادشان هست؟) سرکارتان بگذارم)) آماده‌اید؟ بله؟ بسیار خوب، چشم‌تان را ببنید و به یک کلمه فکرکنید، کلمه‌ی که هم الان به ذهن‌تان ‌رسیده است … یک… دو… سه! چشم‌ها بسته!
چی بود آن کلمه؟ برایم بنویسید، لطفن! از گفتن‌اش اِبا نکنید. با اسم مستعار بنویسید، اگر دوست دارید.
ممنون.
۰ تمام تعطیلات ِ رسمی ِ
تمام تعطیلات ِ رسمی ِ بیست و اندی سال ِ گذشته را که این‌جا هستم، کار‌ می‌کردم. امسال، برای اولین‌بار،
شنبه و یکشنبه، آن‌ طرف شهر، به گپ، خنده، موسیقی، رقص، خوراک ِ غاز، ماهی کپور، کیک ِ سیب، آب، آب‌جو، شراب ِ قرمز، پیاده‌روی و خواب دعوت شده‌ام.
و باید این‌همه را بدون سیگار از سربگذرانم.
جای شما خالی.