۰ کسی می‌دونه مامان بزرگ زمستون،
کسی می‌دونه مامان بزرگ زمستون، که میاد، بابام، پاییز، کجا میره؟ یا اون داداش بزرگه‌مون، تابستون، که میاد، خواهر کوچیکه‌مون، بهار، کجا می‌خوابه؟
۰ نیما، دانشجویی از ایران و
نیما، دانشجویی از ایران و شهره هم‌وطنی در آلمان شرمنده‌ام کرده‌اند. خواستم بطور رسمی هم تشکر کرده باشم. ممنونم
۰ سه روز ِ تمام در
سه روز ِ تمام در آن شهر ِ باستانی، که می‌رفت فرتوت شود، مشغول ِ گشت و گذاربودم. در طول ِ آن سه روز تمام ِ محله‌های قدیمی و بیشتر مناطق ِ تازه‌ساز را دیده بودم. به آدم‌ها و مغازه‌ها و ساختمان‌ها نگاه کرده بودم. هر روز صبح زده بودم بیرون و غروب برگشته‌ بودم. گرچه فردا باید برمی‌گشتم، اما هنوز نمی‌توانستم از تماشای شهر و آدم‌هایش دل بکنم. آن روز ِ آخر هم، مثل ِ هر روز، صبح دوربین را انداخته بودم گردنم و تا غروب در شهر گشت زده بودم.‌ خسته شده بودم. نزدیک غروب رفته بودم نیم ساعتی توی پارکی نشسته بودم. بعد در رستورانی چیزی خورده بودم و حالا داشتم برمی‌گشتم هتل. منتظرم بودم تا چراغ عابر پیاده سبزبشود.
- سلام قربان.
برگشتم نگاه کردم. مردی ایستاده بود کنارم و داشت به من لبخند می‌زد. دو دست پسربچه‌ای که آن‌طرف‌تر ایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، در دست او و و زنی بود.
- سلام.
- حال شما خوب است؟
به پسر لبخند زدم:
- ممنونم.
و دوباره به چراغ نگاه کردم. هنوز قرمز بود. مرد گفت:
- آقا، ببخشید!
- بله، بفرمایید.
- آن ساختمان ِ روبرو را می‌بینید؟ کنار ِ هتل ِ شما؟
- بله.
- همان‌طور که می‌دانید، ما طبقه‌ی دوم، سمت راست زندگی‌ می‌کنیم.
برای چند ثانیه نگاهش کردم. از دهانم ‌پرید:
- بله. مبارک‌تان باشد.
چراغ سبز ‌شد. گفتم:
- با اجازه.
راستش کمی هم ترسیده بودم. قدم‌هایم را تندکردم. دو سه قدم که برداشتم، به من رسیدند.
- بفرمایید یکی دقیقه پیش ما استراحت کنید، قول می‌دهم به شما بد نگذرد.
- خیلی ممنون.
- پشیمان نمی‌شوید. امروز خیلی خسته‌تان کردیم.
نمی‌فهمیدم چه می‌گفت. ظاهر آراسته‌ای داشت و اصلن به دیوانه‌ها شبیه نبود. زن دست پسربچه را محکم گرفته بود و به طرف ِ خودش می‌کشید.
- تابستان است و مدرسه‌ها تعطیل. گفتیم امروز دست زن و بچه‌مان را بگیریم و برویم پارک تا هم این بچه هوایی بخورد و هم ما سری به هم‌کار ِ قدیمی بزنیم. خوش‌مزه بود، نه؟
- بله؟
- رستوران را عرض می‌کنم. سرآشپزش از هم‌کاران ِ قدیمی است. سوء‌تفاهم نشود، منظورم از “هم‌کار” این است که خیلی سال‌ پیش با هم در یک رستوران کارمی‌کردیم.
- …
- خواهش می‌کنم، یک تُک پا تشریف بیاورید بالا در خدمت‌ باشیم.
- خیلی ممنون. اما من باید بروم.
- من از شما خواهش می‌کنم. شما مهمان ِ شهر ما هستید.
- خیلی متشکر. اما من فردا راهی‌ام. هنوز چمدانم را نبسته‌ام.
- استدعا می‌کنم. قول می‌دهم زیاد مصدع اوقات شریف نشوم. فقط چند دقیقه. عرض ِ کوچکی دارم خدمت‌تان.
- ولی … آخر… من…
- عرض کردم، استدعامی‌کنم. ما مردم ِ این شهر به مهمان‌نوازی ِ معروفیم. نمی‌شود دعوت ما را رد کنید.
حالا رسیده بودیم آن طرف ِ خیابان و ایستاده‌ بودیم کنار دیوار، بین ِ در ِ خانه و در ِ هتل. پسر بچه آستین ِ بلورم را گرفته بود و می‌کشید:
- بیا دیگر، عمو!
مرد گفت:
- ببخشید.
و به سرعت رفت جلوی در. کلید انداخت، در را بازکرد، آن را به داخل هُل داد، خودش را کشید عقب و گفت:
- بفرمایید، خواهش می‌کنم.
کمی خم شد، دست راستش را به طرف ِ در ِ باز گرفت، دست دیگرش را گذاشت پشتم و به آرامی مرا به داخل خانه هُل داد. به پله‌ها اشاره کرد و دوباره گفت:
- بفرمایید. بفرمایید.
پسربچه تند تند از پله‌ها بالا رفت. من و مرد جلو و زن از عقب، از پله‌ها رفتیم بالا. وقتی گیج و منگ نشستم، مرد گفت:
- بفرمایید چی میل دارید، چای؟ قهوه؟ یا یک کوکتل ِ خوشمزه؟
- ممنونم. هیچی.
- یک نوشیدنی، بعد از چنین روز ِ طولانی‌ی، می‌چسبد. حتمن در پرونده‌ام‌، تبحرم در ساختن ِ کوکتل‌های خوشمزه، درج شده. اجازه بفرمایید یک کوکتل بسیار خوش‌خوراک تقدیم حضورتان کنم و بعد عرایضم را به استحضارتان برسانم.
دیگر خودم را سپرده بودم دست ِ قضاوقدر.
- ممنونم. چیزی نمی‌خورم. اگر اجازه بدهید، یک سیگار روشن کنم.
- خواهش می‌کنم. این‌جا را خانه‌ی خودتان بدانید. نکند در حین انجام وظیفه مشروب نمی‌خورید؟
زن یک زیرسیگاری ‌آورد و گذاشت جلوی من روی میز. مرد نشست کنارم و گفت:
- اجازه هست؟
و فندکش را روشن کرد.
- حالا اگر اجازه بفرمایید، مدارکم را تقدیم حضورتان ‌کنم. این بچه می‌رود می‌خوابد. من و خانم هم می‌رویم آن اتاق، تا شما بدون مزاحم مدارک را بررسی کنید. این مدارک باعث می‌شود، تصدیق بفرمایید که من در آن دستگاه، که شکر خدا به برکت انقلاب معدوم شد، فقط آشپزبودم و آشپزی می‌کردم و آزارم به هیچ بنده خدایی نرسیده بود.
- شما مرا اشتباهی گرفته‌اید آقا. نمی‌دانم از چی حرف می‌زنید. کدام مدارک؟ از چه دستگاهی حرف می‌زنید؟
- ببینید قربان، الان مدارکی که تقدیم می‌کنم، نشان می‌دهد که من در آن دستگاه یک آشپز بیشتر نبوده‌ام. همان‌طور که مستحضرید، بعد از انقلاب هم که بی‌کار شدم، زندگی‌ام را با آشپزی در جشن و عروسی‌ها، یک‌جوری می‌گذرانم.
- این‌ها را چرا به من می‌گویید؟ این‌ها چه ربطی به من دارد؟
- قربان، مرا ببخشید. اما لازم نیست خودتان را بزنید به آن راه. بله، البته، درست است. گاهی وقت‌ها مافوق‌ها، وقتی جشنی، مهمانی‌ی، چیزی داشتند، برای آشپز

۰ « ضد آرزو در یک
« ضد آرزو در یک روز آفتابی » از خودم می‌پرسم: « ضد آروز» یعنی چی؟ به خودم جواب می‌دهم: همیشه که عنوان ، چکیده‌ی خود ِ مقاله نیست. این یکی انگار عنوانش ادبی است. شبیه ِ عنوان ِ یک داستان فراپسامدرن است. “ضد آرزو”! باید حوصله کنم و کل مطلب را بخوانم. پس شروع می‌کنم: « ۱- وقتى از انقلاب حرف مى زنيم، اشاره به كليتى فراگير و غيرقابل نفى داريم كه در روند آن اشكال عينى و در عين حال بافته‌ها و ساختارهاى ذهنى عوض مى‌شوند. » یعنی چی؟ خوب نمی‌فهمم. دوباره می‌خوانم. به گمانم یک چیزهایی دارد دستگیرم می‌شود. ” در روند انقلاب اشکال عینی عوض می‌شوند؛ ” همین‌طور ” بافته‌های ذهنی و ساختارهای ذهنی.” از خودم می‌پرسم: “ اشکال عینی ” یعنی چی؟ “ بافته‌های ذهنی ” یعنی چی؟ “ ساختار ذهنی” یعنی چی؟ مقاله فلسفی است؟ تاریخی است؟ ادبی است؟ دو سطر مطلب و این‌همه سوال؟ خدا به داد برسد. ولی باید کل مطلب را بخوانم. ادامه می‌دهم: « ادبيات داستانى هم از ذهنى سرچشمه مى‌گيرد كه درگير و دار با اشكال و بنيادهاى عينى قرار دارد.» بله؟ ها! گفته “ادبیات داستانی”. پس مقاله ادبی و درباره‌ی داستان است. اما دیگر حوصله ندارم یک جمله را دوبار بخوانم و بعدش هم کلی سئوال بی‌جواب پیش رویم باشد. لابد باید کل مطلب را بخوانم. حتمن پایین‌تر توضیح می‌دهد. « اين ذهن در هر جايگاه و مرتبه فكرى‌اى كه قرار داشته باشد خود را مبهوت و يا دستخوش كلان اتفاق و رويدادى مى‌بيند كه فرصت تحليل را از او سلب كرده و دچار مكث و ايستايى اش مى‌كنند.» اوووف! بابا حالا بی‌خیال شو، جان عمه‌ات! اصلن حوصله‌ی دقت زیاد ندارم. پس همین‌جوری چشم بچرخانم، ببینم دیگر چه می‌گوید: « … حضور ِ بی‌وقفه‌ی چالش‌های ذهنی … با حركت‌هاى پرآهنگ فيزيكى‌شان هم سو شده …» پس چرا من نمی‌فهمم این بابا چی می‌گوید؟ لابد من سوادم کم است. کم خوانده‌ام. خیلی کم خوانده‌ام. عجب روشنفکری! عجب نثری! عجب حرف‌های عمیقی! حیف که من نمی‌فهمم. «ذهنيت رفتارگراى داستانى» ««تزوير رفتارى» ، « بازنمايى ِ شكل‌هاى رفتارى». عجب! این‌ها را کجا یادگرفته؟ من دیگر دارد رسمن حسودی‌ام می‌شود. بگذارم سرفرصت بخوانم. یا نه، اصلن ولش کن بابا! مگر من باید همه چیز را بفهمم؟ مگر من همه‌ی این مقاله‌هایی را که بعضی‌ها می‌نویسند، می‌فهمم؟ ولش کن. ولی خُب، اما آخر این غیاثی که من می‌شناسم، هیچ‌وقت از این جور چیزها نمی‌نوشت. بگذار جمله‌ی آخر را بخوانم، شاید نتیجه‌گیری‌اش را دست‌کم بفهمم. می‌خوانم: « باری، در خلاصه‌ترين حالت از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی فراوان می‌توان نوشت. » بله؟ دوباره می‌خوانم: «...از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی …» «خزعبلات بی‌معنی؟ » یعنی خودش دارد می‌گوید، خُزعبلات بی‌معنی نوشته؟
بله. خودش – یعنی من – می‌گویم: آن‌چه نوشته‌بودم، خزعبلاتی بی‌معنی بود. ‌ به تقریب نصف ِ جملات و ترکیبات ِ ” ضد آرزو در یک روز آفتابی ” را از جای جای یک مقاله‌ی چاپ شده برداشته‌ام. بقیه‌اش را هم خودم برهمان مبنا و سبک، یعنی ِ سبک ِ گنده‌گوزی نوشتم. پست قبلی در عرض چهل و هشت ساعتی که روی نت بود، نزدیک به دویست بازدید‌کننده داشت و تعداد پیام‌های مرتبط،؟ فقط یکی، آن‌هم دقیقن همان بازتابی که حدس می‌زدم: والله ناصر جان هی اومدم خوندم هی رفتم هی فکر کردم خوب شاید یه بار دیگه بخونم بیشتر دستگیرم میشه …بعد از بیست سال زندگی اینور دنیا تعجب میکنم که تو چطور میتونی هنوز اینگونه پیچیده بنویسی و من چطور نمیتونم اینقدر پیچیده بخونم ؟؟؟ میبینی که همه در رفتن و هیچکس جرات نکرده برات کامنت بذاره. خلاصه خسته نباشی . شب و روز خوش. shohreh Homepage 02.13.06 – 9:10 pm #
یعنی از قرار معلوم از این تعداد بازدیدکننده، بیننده، خوانده یا کلیک‌کننده هیچ‌کس حوصله نکرد، آن نوشته را تا آخر بخواند؛ شهره هم. و البته به حق. عنوان آن نوشته هم، مطلقن هیچ ربطی به خود نوشته، ندارد. گرچه اصلن خود ِ نوشته بی‌ربط است.

وقتی چیزچندانی در چنته نداشته‌باشی، فقط می‌توانی پشت ِ شیشه‌ی بخارگرفته‌ی پیچیده‌نویسی پناه بگیری، آن وقت ظاهرن پیچیده، اما بی‌معنی می‌نویسی. و نوشته‌ی بی‌معنی، هوادارنی بی‌معنی دارد.
به قول ما گیلک‌ها، صد سخن به یک سخن: مرعوب ِ جملات پرطمطراق و حکم‌های کیلویی نشویم.

پی‌نوشت: به هزار و یک دلیل نمی‌خواهم و نمی‌توانم منبع ِ آن مقاله را بگویم. دلیل اول این‌که نمی‌خواهم دشمن‌تراشی کنم. هزارتای دیگر را خودتان حدس بزنید.

۰ ۱- وقتى از انقلاب حرف
۱- وقتى از انقلاب حرف مى زنيم، اشاره به كليتى فراگير و غيرقابل نفى داريم كه در روند آن اشكال عينى و در عين حال بافته‌ها و ساختارهاى ذهنى عوض مى‌شوند. ادبيات داستانى هم از ذهنى سرچشمه مى‌گيرد كه درگير و دار با اشكال و بنيادهاى عينى قرار دارد. اين ذهن در هر جايگاه و مرتبه فكرى‌اى كه قرار داشته باشد خود را مبهوت و يا دستخوش كلان اتفاق و رويدادى مى‌بيند كه فرصت تحليل را از او سلب كرده و دچار مكث و ايستايى اش مى‌كنند. کلان روایت‌ها هنگامی که از معبر ِ تنگ و سخت ِ حضور ِ بی‌وقفه‌ی چالش‌های ذهنی کاوشگر بگذرند و به درون مکث‌گونه‌ی نوعی هنر که من آن را در این‌جا – بااغماض – “هنر بی‌درد” می‌خوانم، برسد، می‌داند از سرگذتشی نشات گرفته است که بی‌پروایی در پرش‌های ذهنی مشوش را برمی‌تابد یا برنمی‌تابد. چگونگی ِ فرایند کلی ِ اهالی هنر و ادبیات در جزء جزء ساختمان اندیشه‌های دیروز و فردا خود را به‌گونه‌ای خزیده و خزنده می‌نمایاند که بیشتر به چالش خواندن ِ فطرت ِ خفته‌ی ارواح تاریخ ماننده است. آیا می‌ارزد؟ این پرسش در کلیت خود از راه‌های هموار و ناهموار ِ تفکر ِ شرقی به سراشیب‌های نقب می‌زند که گزند ِ حضورش بروجدان تاریخ سنگینی می‌کند. در سال‌های پسین ِ انقلاب، گشتاورد ِ نوینی در طیف ِ وسیعی از اهل هنر جان گرفت تا ذهن‌های ِ تک‌بعدی مبهوت ِ رنگ‌های نوینی شده را که در فراسوی افق خودنمایی می‌کردند، به پیش بخواند و با او بخواند و بازببیند چه برما رفته است. دیروز ِ ما، این حرکت مدام روايى، با حركت هاى پرآهنگ فيزيكى شان هم سو شده و كليتى را مى ساخت كه در آن پديده هايى فراموش شده و يا تزئينى مانند شهر و جريان هاى خيابانى به صورت جدى وارد متن ِ عصر می‌شوند.
۲- هندسه‌ی این کلیت را، اين عدم قالب‌پذيرى و ساخته‌شدن سريع لايه‌ها و خرده‌روايت‌هاى جديد را «ذهنيت رفتارگراى داستانى» می‌خوانیم. و اين اتفاق مولفه غريبى نبود. از ذهنى سرچشمه مى‌گرفت كه در آن چند لايگى را نوعى «تزوير رفتارى» مى‌دانست. بنابراين از آن‌جا که انقلاب يك حجم روايى بود، هدف نهايى اين ذهن خرد كردن كليتى به نام انقلاب و تبديل آن به قالب‌هاى كوچك‌تر يعنى قهرمان‌ها و ابرمردها بود. بنابراين ذهن ايشان از درهم ريختن و يا ساختن منطق‌هايى برآمده از زيبايى شناسى صرف عدول كرده و به سمت ضبط و انعكاس ساده‌ترين و يا برجسته‌ترين شكل‌هاى انسان انقلابى حركت كرد. مانيفست‌هايى كه بايد شكل زيبايى شناسانه امر رئاليستى بيرونى را آفريده و قائل به نوعى رفتارگرايى قابل ديدن بوده باشند، اجازه ايستايى نداشتند. عناصرى كه اين تئورى را مى سازد، بازنمايى ِ شكل‌هاى رفتارى و جمعى‌اى بود كه اصلاً «خاص» نبودند.
باری، در خلاصه‌ترين حالت از این‌گونه خزعبلات ِ بی‌معنی فراوان می‌توان نوشت، و ما را کار نه این است. گو که اين مقدمه كلى اشاره‌اى هرچند كوتاه به اين روند بود.
۰ در ضمن بدین وسیله اعلام
در ضمن بدین وسیله اعلام می‌شود: پرونده‌ی بحث ِ شیرین ِ Oregano مختومه است.
۰ از قرار پرتقال بی‌خود اسم
از قرار پرتقال بی‌خود اسم درکرده. زنجبیل، ویتامین ث‌اش خیلی خیلی بیشتر از پرتقال است.
۰ خاطرات ِ ویلی هااس[۱] از فرانتس کافکا
ویلی هااس[۱]
ترجمه: ناصر غیاثی
ا
خانمی برای من نامه‌ای نوشته است، پرستاری به اسم آنا[۲]، که از کافکا، تا لحظه‌ی مرگش در سوم یونی ۱۹۲۴ در آسایشگاه ِ دکتر هوفمان[۳] در کیرلینگ[۴]، نزدیک ِ کلوسترنوی‌بورگ[۵]، پرستاری می‌کرد. او مایل نیست اسم کاملش را بیاورم. قلب ِ ساده و مهربانش شخصیت ِ عظیم و کمیاب را حس کرده است، اگرچه معلوم است که او پیش از آن‌ چیزی درباره‌ی کافکا نمی‌دانست. لابد این قلبش بود که سرانجام باعث شد، وقتی پس از مرگ کافکا کتاب‌هایش را خواند، بسیاری از چیزهای اساسی را، درست‌تر و عمیق‌تر از تفاسیر ادبی که در مجموع قادر به درک بودند، بفهمد. او کسی بود که وظیفه‌ی اندو‌ه‌زای بستن ِ چشم مُرده به او واگذارشد. این زن متواضع می‌گوید:« نمی‌توانم درباره‌ی فرانتس کافکای نویسنده اظهارنطرکنم. اما به عنوان انسان، تنها بیماری است که از یادم نمی‌رود و مرگش، آن‌طور ساده که اتفاق افتاد، ‌چنان تکان‌دهنده بود که همه‌ی ما را که در کنار تختش بودیم، گریاند.»
کافکا به طرز علاج‌ناپذیری مبتلا به بیماری سل ِ حنجره، ریه و روده بود. اطرافیانش تشکیل می‌شد از دورا دیامانت[۱]، یک هنرپیشه‌ی زن ِ جوان، که کافکای بسیار رنج‌دیده‌، سرانجام آرامش ِ دلش را با او یافته بود، و یک دوست جوان، دکتر کلوپ‌شتوک[۲]، که شب و روز در کنار ِ بستر ِ مرگ نگهبانی می‌داد. او برای کافکا، خیلی بیشتر از فقط یک لحاظ،، عزیز بود. بحث‌های اساسی با او را در مورد یکی از مسایل ِ اصلی ِ کافکا، مسئله‌ی خدای عهد عتیق در موعظه‌ی کیرکه‌گارد[۳] درباره‌ی قربانی ابراهیم[۴]، می‌شناسیم.
کافکا هنوز هر روز ساعت‌ها می‌نوشت. اما به تدریج دیگر نمی‌توانست اصلن چیزی بخورد. پرستار متوجه‌ی چیز شگفت‌انگیزی شده بود: « کافکا، هفت سال پیش از مرگش[۱۰]، در نوول ِ ” هنرمند گرسنگی “[۱۱] انزجار از غذا را وصف می‌کند، همان‌گونه ‌که خود او این انزجار را، وقتی که حلق ِ بیمارش دیگر از عهده‌ی غذا برنمی‌آمد، احساس می‌کرد.» انزجار ِ حقیقی ِ او از غذاهای گوشتی، در سال‌های سلامتی نیز، مشهور است و ریشه‌های بسیار عمیق ِ روی‌هم‌رفته آیینی دارد. “آیینی” درج شده در مذهب ِ شخصی ِ کافکا و نه در ایمان یهودی‌اش. این هیچ ربطی به مثل، به گیاه‌خواری ِ روشنگرانه‌ی کسی مثل ِ ج. ب. شاو[۱۲] ندارد. اما وقتی دیگران از چیز خوبی لذت می‌بردند، کافکا با علاقه‌ به تماشای‌شان می‌نشست. شرابی را که برایش آورده بودند، باید پرستار[ش] آنا می‌نوشید. وقتی می‌دید پرستار چه لذتی از آن می‌برد، شادمانه لبخند می‌زد. می‌گفت: « انگار خودم می‌نوشم.»
زن ِ سال‌خورده‌ی اکنون هفتادوسه ساله می‌گوید: « جانش بطور عمده مشغول چیزی بود که می‌نوشت.» و به همین‌خاطر – آن‌گونه که این پرستار با تجربه توجه می‌دهد، موردی کاملن خاص، – اثری از حس ِ عمیق ِ رو به فزونی ِ زندگی و وجد، آن‌گونه‌ که نزد بیماران مبتلا به سل، پیش از مرگ ظاهر می‌شود، در وی نبود. [کافکای] رو به موت هنوز تا جایی‌ که می‌توانست در برابر تزریق از خود مقاومت نشان می‌داد. به پزشک معالج، دکتر اورن‌شتاین[۱۳] می‌گفت: « خطوط ِ روی دشت هم نیازی به تزریق ندارند.»
کافکا برای مرگ تدابیر متفاوتی اندیشیده بود. یکی از آن تدابیر ِ مشهور مربوط به دکتر کلوپ‌شتوک بود: وقتی دیگر هیچ امیدی نیست، او با یک آمپول به پایان ِ سریع، شتاب ببخشد. به‌نظر می‌رسد، کافکا با همراه زندگی‌اش دورا، در حالی پراز شور، به این توافق رسیده بود، که او هم همراه کافکا بمیرد. به هیچ‌کدام از این وعده‌ها عمل نشد. البته اما کلوپ‌شتوک ِ وفادار یک توافق ِ سوم ِ مکتومی را به عمل درآورد: در ساعت آخر دورا را به بهانه‌ای به جایی بفرستد، تا جان‌کندن او را نبیند. کلوپ‌شتوک این‌کار را کرد و دورا را با یک نامه به پست فرستاد.
اما در دقایق آخر کافکا دلش برای دورا تنگ شده بود. پرستار می‌نویسد: « چون پُست در همان نزدیکی بود، کمک پرستار را دنبال او فرستادم. دورا نفس‌زنان برگشت، با گلی در دست، که همان چند لحظه پیش خریده بود. کافکا کاملن بی‌هوش می‌نمود. دورا گل‌ها را جلوی صورت او گرفت و در گوشش نجواکرد: « فرانتس! این گل‌های زیبا را ببین! بو بکش!» « در این
موقع [کافکای] د
رحال موت که به نظر می‌رسید، در عرش سیرمی‌کند، یک‌بار دیگر بلندشد و گل‌ها را بوکشید. باورکردنی نبود. و باورنکردنی‌تر این که چشم چپ دوباره بازشد. زنده می‌نمود. او چشمان ِ درخشان ِ هنگامه‌ای داشت و لبخندش بسیار پرمعنی بود و وقتی دیگر نمی‌توانست حرف بزند، دست‌ها و چشم‌ها[یش] گویا بودند.»

Aus: »Als mir Kafka entgegen kam…« Erinnerungen an Franz Kafka
Herausgegeben von Hans-Gerd Koch
Verlag Klaus Wagenbach Berlin, 1996
S. 193-195

[1] Willy Haas
[2] Anna
[3] Hoffmann
[4] Kierling نام ده
[۵] Klosterneuburg شهری در دوازده کیلومتری ِ وین
[۶] Dora Diamant
[7] Klopstock
[8] Kierkegaard
[9] Abraham
[10] توضیح: کافکا “هنرمند گرسنگی ” را دو سال قبل از مرگش، در تابستان ۱۹۲۲، نوشته بود.
[۱۱] Hungerkünstler
[12] G. B. Shaw
[13] Orenstein

۰ به مناسبتی باید بدانم در
به مناسبتی باید بدانم در فارسی به Oregano چه می‌گوییم. طبیعی است که اول به سراغ بهترین فرهنگ لغت ِ آلمانی – فارسی، یعنی فرهنگ لغت ِ تدوین ِ دکتر بهزاد می‌روم. Oregano را مراجعه می‌دهد بهOrigano و در برابرش نوشته: “مرزنگوش؛ مرزنجوش”. مشکل اول ِ من این است که نمی‌دانم “مرزنگوش” یا “مرزنجوش” چی هست. در کنارش هم از خودم یک سئوال علمی می‌کنم: « چرا همین معنی را در برابر ِ Oregano که مصطلح است نیاورده؟ » وقتی در پیداکردن معنی ِ دقیق ِ کلمه شک دارم، محض احتیاط سری هم به فرهنگ آلمانی – فارسی، بروک هاوس، ترجمه‌ی آقای خشایار ِ قائم مقامی می‌زنم. آن‌جا هم ایضن ارجاعش، مثل ِ فرهنگ ِ آقای بهزاد است. و در برابر ِ Origano نوشته: “ادویه از برگ درخت”. دوباره می‌خوانم، بله، سیاه روی سفید، نوشته شده: “ادویه از برگ ِ درخت.” گویا قضیه دارد بیخ پیدامی‌کند. هربار کف‌گیر به ته دیگ می‌خورد، ناچارم بروم سراغ ِ فرهنگ ِ آلمانی – فارسی، تالیف ِ آقای امیراشرف آریان‌پور. بحمدالله فرهنگ ایشان نه Oregano را دارد و نه Origano را. خلاص. اما همان‌طور که دنبال Oregano یا Origano می‌گردم، چشمم می‌خورد به کلمه‌ی Orgasmus . خوب، کلمه‌ی تحریک‌کننده‌ای است. گفتم ببینم چی آورده‌اند؟ نوشته‌‌اند: “اوج لذت جنسی؛ طغیان ِ شهوت”. “طغیان شهوت ” را که خواندم، خندیدم، ترسیدم و کتاب را بستم.
هیژده نوزده سال پیش آقای حسین توکلی یک فرهنگ ِ آلمانی – فارسی ِ کوچولو اما خوبی درآورده بود. طفلک خودش می‌آمد در جلسات فرهنگی ِ ایرانی‌ها کتابس را می‌فروخت. اخیرن یک فرهنگ ِ فارسی – آلمانی هم درآورده‌اند که من هنوز ندارم. باری ایشان از آن فرهنگ ِ آلمانی – فارسی یک فرهنگ بهتر درآورده‌اند که من چاپ ِ ۹۳ اش را دارم. بد نیست. ایشان خوشبختانه یک کلمه آورده‌اند، همان را که مصطلح نیست، یعنی Origano را و در برابرش نوشته‌اند: ” پونه کوهی”. حالا از خودم چند تا سئوال دارم: یک: « مگر آیا پونه همان نعنا نیست؟ » دو: « آیا پونه کوهی با پونه غیرکوهی فرق دارد؟» سه: « آیا پونه یا نعنا همان مرزنگوش یا مرزنجوش است؟» یا این‌که چهار: « فقط پونه‌ی کوهی می‌شود مرزنگوش یا مرزنجوش؟» یک چیز اما مسلم است: این کلمه به یک گیاه اطلاق می‌شود، پس باید در فرهنگ ِ مصور باشد. مستقیم می‌روم سراغ فارسی – آلمانی ، آکسفورد – دودن که ” هیت مولفان دودن و بخش آلمانی مرکز نشر دانشگاه آکسفورد” آن را ” تالیف ” کرده‌اند و آقای مهندس حسین کاظم‌زاده آن را به فارسی ترجمه کرده است. به عبارت ساده‌تر آقای مهندس معادل ِ انگلیسی ِ کلمه‌ی آلمانی را یافته و آن را از انگلیسی به فارسی ترجمه کرده. تعریفی ندارد، اما پرُ بد هم نیست. در کمال تعجب می‌بینم نه از Oregano خبری هست و نه از Origano . فرهنگ مصور آلمانی – آلمانی ِ مصور هم این کلمه را ندارد. ناچارم دست به دامن همان فرهنگ ِ عهد بوقی ِ علوی – یونکر بشوم. عجیب است. این‌ها هم کلمه‌ی مصطلح ِ “پونه ” را به کلمه‌ی غیرمصطلح ِ ” پودنه” ارجاع داده‌اند. چاره‌ای نیست. در پرابر پودنه نوشته‌اند: Minze . ” پونه‌ی کوهی ” هم ندارند. حالا دیگر حسابی شک کرده‌ام. نکند ” نعنا ” با “پونه ” فرق داشته و من نمی‌دانم. بله در برابر نعنا هم آورده‌اند: Minze . حتا ” جوهر خشک ِ نعنا ” را هم آورده‌اند. می‌شود: das Menthol. فرصتی اگر بود، می‌رفتم ببینم ” جوهر خشک نعنا ” چیست. از اسمش برمی‌آید برای درمان کچلی خوب باشد. فعلن اما گرفتار کلمه‌ی دیگری هستم. از آلمانی به انگلیسی می‌روم و در فرهنگ انگلیسی – فارسی ِ آریان‌پور کشف می‌کنم کهOregano همان ” پونه‌ی کوهی ” است. جمع‌بندی می‌کنم: یک ” مرزنگوش ” یا ” مرزنجوش” داریم با دو تا ” پونه‌ی کوهی ” به اضافه‌ی یک ” ادویه از برگ درخت. “.
فرهنگ ِ معین باید حتمن بتواند تکلیف این چند کلمه راروشن کند. می‌نویسد: “مرزنگوش یا مرزنجوش گیاهی از تیره‌ نعناعیان…” و بعد شرح ِ وصاف شکل و شمایل برگ و ساقه و غیرو. پس یعنی آیا مرزنگوش یا مرزنجوش خود ِ خود ِ نعنا نیست؟ لاتین و فرانسوی‌اش را هم در پانویس آورده:origanum marjorana به لاتین و ” مرزنگوش ِ وحشی ” به فرانسه می‌شود: origan vulgaire . آیا ” مرزنگوش وحشی ” با مرزنگوش ِ اهلی ” فرق دارد؟ بگذریم از این‌که معلوم نیست چرا معادل ِ فرانسه‌ی کلمه را در فرهنگ لغت فارسی به فارسی ‌آورده‌اند. مجسم کنید مثلن فرانسوی‌ها در فرهنگ لغت‌شان (لاروس هست، نه؟) برای توضیح بیشتر همین origan vulgaire در پانویس بنویسند: فارسی: پونه کوهی!!! بگذریم . از مرزنگوش معین چیزهایی دست‌گیرم شد؛ شباهت ِOregano را با origan را می‌گویم. حالا ببینم درباره‌ی ” پونه ” چه می‌گوید. یارالعجب! معین هم ” پونه ” را ارجاع می‌دهد به ” پودنه “. پس این باید یک روش علمی ِ پذیرفته شده باشد که کلمات ِ مصطلح را به کلمات ِ غیر مصطلح ارجاع می‌دهند. آیا حکمتش این است که به گنجینه‌ی لغات ِ مترادف ِ مراجعه‌کننده اضافه کنند؟ الله و اعلم. ببینم معین درباره‌ی” پودنه” چه می‌گوید. آورده: ” گیاهی از تیره نعناعیان… “. و ” نعناع” ؟ ” گیاهی است که سررشته تیره نعناعیان می‌باشد…”
حالا چطور بفهمم Oregano به فارسی چه می‌شود؟ مرزنگوش یا مرزنجوش؟ پونه یا نعنا؟ پونه‌ی کوهی؟ ادویه از برگ درخت؟
۰ هیچ جا خبر تازه‌ای نیست
هیچ جا خبر تازه‌ای نیست
صفحات 1 2