۰ هرجای این خاک باشی، روزگارت

هرجای این خاک باشی، روزگارت آفتابی، دلت سبک‌بار، صدایت رسا، قلم‌ات پربار و بهارت جاودانه.
نوروز پیروز
۰ این نوروز ِ ما نوروز

این نوروز ِ ما نوروز شد، نوروزی ماندگار، تاریخی، سرشار از آفتاب، لب‌ریز از پیروزی.
این عید ِ ما عید شد، عیدی واقعی، حقیقی، ملموس، انباشته از شادی، شیرینی، شکوه، مبارکی، هم‌دلی.
چشم‌ها به اشک نشست، اشک ِ شادی، اشک ِ شوق، اشک ِ شیرین.
این بهار بر پیشانی ِ تاریخ حک شد.
ممنون خانم شفیعی، ممنون آقای گنجی.
سلام خانم شفیعی، سلام آقای گنجی.


عکس از نی لبک

۰ بیست و هفت اسفند، نزدیك‌
بیست و هفت اسفند، نزدیك‌ ِ نیمه شب است که می‌رسم مهرآباد. غیر از میزبان مهربانم، امیر، دندان‌پزشک بی‌کار و جوان، کسی نمی‌داند آمده‌ام تا پس از بیست سال، اولین نوروز را در وطن باشم. هر دوتامان از تهران فراری هستیم و می‌خواهیم شب عید حتمن رشت باشیم و در کنار خانواده. پس می‌رویم منزلش تا شب را بخوابیم و فردا برویم گیلان زمین. مهمانی ِ کوچکی ترتیب داده، اغذیه و اشربه فراوان است. یک شکم سیر باقلاخورش و زیتون‌پرورده و کولی می‌خورم، در کنارش نم‌نمک آب شنگولی ِ دست‌ساز. بچه‌ها مرتب می‌خندند: « ببین چقدر لباس پشمی آورده! مرده حسابی مگر می‌خواستی بروی قطب ِ شمال؟ » توضیحات ِ من که: « بابا، من دارم از سرمای دو درجه بالای صفرمی‌آیم.» مانع ِ دست‌انداختن ِ بیشتر من نمی‌شود: « می‌رویم خلخال برایت جوراب پشمی می‌خریم.» « سفارش می‌دهیم برایت شال ِ پشمی هم ببافند.» « جلیقه آقا، جلیقه. بدهیم برایت جلیقه‌ی پشمی هم بدوزند.» «این را اگر مریض و سرماخورده بفرستیم، جواب رییس جمهور آلمان را چی بدهیم؟» نقل حرف و حدیث‌ها و خستگی راه ما را تا نزدیک ِ صبح بیدارنگه‌می‌دارد. تا بیدارشویم و چیزی بخوریم ساعت شده چهار بعدازظهر. من و دکتر راه می‌افتیم. پشت چراغ قرمز آذربایجان / آزادی زنی چادری می‌خواهد به ماشین‌ها روزنامه بفروشد. پسرکی به ماشین‌ها اسفند دود می‌دهد. مردی سالخورده و معتاد دستمال یزدی به گردن گدایی می‌کند. مرد دیگری یک بسته فندک گرفته دستش و لای ماشین‌ها می‌چرخد. آیا اگر او همه‌ی فندک‌هایش را امروز بفروشد، نان شب‌اش درآورده؟ کجا زندگی می‌کند؟ بچه دارد؟ تا برسیم به ترمینال پای راستم از بس ترمز ِ خیالی گرفته‌ام، کوفته است. از بس ترسیده‌ام ماشین‌ها به هم بمالند نیمه‌جان شده‌ام. یک اصطلاح ِ رانندگی هم یادمی‌گیرم: « آینه به آینه».
ایوب همکلاسی دوران دبستان حالا راننده‌ی سواری است. خط تهران/ رشت کارمی‌کند. از دیدن ما کلی خوشحال می‌شود.« تازه رسیدم. اگر شما نبودید حالا حالاها باید می‌خوابیدم.» دکتر مشتری دایمی اوست. « اگر عقب را شما دربست بگیرید، برای جلو مسافر دارم. الان تلفن می‌زنم بیاید. » «عقب دربست مال ما. مسافر جلو از کجا باید بیاید؟» «همین بغل، نواب. » ما هم از نواب می‌آمدیم. پس سلسبیل و نواب هنوز در تیول رشتی‌هاست. برمی‌گردد:« راه افتاده، برویم. » راه می‌افتیم. از ترمینال می‌زند بیرون. « می‌آید دور میدان. » «کجا؟ دور میدان؟ کدام میدان؟ » « ای بابا! آقا ناصر رفتی خارج، همه چی یادت رفته ها! خوب دور میدان آزادی دیگر برار!» عجب! من اینجا غریبه‌ام. این‌ها خودشان بهتر می‌دانند. لابد وقتی با یکی دور میدان آزادی قرار می‌گذارند، می‌دانند کجا هم‌دیگر را پیداکنند. ساکت بشین و روزنامه‌ات را بخوان. دور میدان غلغله است. سوزن بیاندازی پایین نمی‌آید. همه با هم فریاد می‌زنند: « لاهیجان! تبریز! انزلی! اردبیل! قزوین! کرج! » دو سه دوری دور میدان می‌چرخیم. مسافر جلو را پیدانمی‌کنیم. « ایوب جان، کجای میدان باهاش قرار گذاشتی؟» خودش هم کلافه است.« عرض کردم که دور همین میدان.» نه! انگار من دارم با او چینی حرف می‌زنم و او فقط گوآتمالایی می‌فهمد. «آنجا اینجوری نیست، نه ناصر آقا؟ همه سروقت می‌آیند، نه؟ » می‌بیند جواب نمی‌دهم، می پرسد: «تویوتای ۹۸ آنجا چند است، ناصر آقا؟ » « والله من از قیمت ماشین خبر ندارم. بهتر نیست یک تلفن دیگر بزنی و …» « الان پیدایش می‌شود. کمی دیگر تحمل کن. بستنی بگیرم برایت بلامی‌سر؟ البته به پای بستنی‌های آلمان نمی‌رسد.» یک ساعتی می‌شود که منتظریم. حالا دیگر ماشین را نگه‌داشته کنار میدان، دکتر را نشانده پشت فرمان که اگر افسر آمد، در برود و خودش رفته برای کاوش. می‌رود و برمی‌گردد. « پس چرا نمی‌آید این مرتیکه؟ بابا شما می‌شناسیدش. بچه محل است: کامران، پسر کبل عمو فکری. بیست و یکی دو سال دارد. پیراهن حنایی پوشیده.» دکتر شرمنده‌ی من است:« این بیچاره که بیست سال بیشتر است، اینجا نیست، من هم که تازه دو سال است برگشته‌ام. » ایوب طرحی دارد: «دوکتورجان، تی‌جانا قوربان، تو یکی دو دور بزن، ببین شاید این دهاتی خر ماشین را دید و شناخت. » دکتر راه می‌افتد. من هم سرم را از شیشه می‌آورم بیرون و یکی دوبار داد می‌زنم: « کامران، کامران فکری!»سرانجام ایوب، کامران را دم ِ بساط ِ یکی از کبابی‌های دور میدان پیدامی‌کند: « گفتم همین‌طور که منتظر شما هستم، ته بندی بکنم. حالا کو تا رشت!؟ بین راه هم که نمی‌شود غذا خورد. » در اتوبان تهران / کرج شنیدن ِ صدای اذان پس از این‌همه سال به چشمانم اشک می‌نشاند و آرامم می‌کند. ایوب چون خمار است و تریاک فقط در کنار دریا به او می‌چسبید، سه ساعت و نیمه ما را می‌رساند رشت. هرکدام‌مان را دم در خانه‌مان.
این باید کمال ِ فضول باشد که صدایش از آیفون می‌آید: « بله؟ » « باز کن! مهمان ناخوانده! » « مردم آزار!» در را بازنمی‌کند. دوباره زنگ می‌زنم. این‌بار صدای برادر را به خوبی تشخیص می‌دهم: « بله؟ » « آبرار! مهمان ناخوانده نمی‌خواهی؟ » در را که بازمی‌کند و مرا در برابرش می‌بیند، زبانش بند می‌آید. در آغوش هم فرومی‌رویم و گریه می‌کنیم. « خدا مامان را بیامرزد.» دوره‌ام کرده‌اند و من در عرش سیرمی‌کنم. « بچه‌ها سرتان کلاه گذاشته‌ام. عیدی و سوغاتی را دو تا یکی کرده‌ام. باید تا تحویل سال صبرکنید. »

غروب است و خیابان ش

۰ شاعر، مترجم:…اما نکته‌ی مهم این
شاعر، مترجم:
…اما نکته‌ی مهم این است که ارشاد دو ماهی می‌شود که به هیچ کتابی مجوز نداده تا این تغییر و تحولات وزیر وزرا انجام شود . گویا دو سه روزی می‌شود که وزیر تازه روی صندلی جلوس کرده . باید دید اوضاع مجوز چطور است . یعنی چند روزه مجوز می‌دهند . قبلن که یک ماهه مجوز می‌دادند اما از این به بعد را نمی‌دانم . …همان:
سلام چطوری؟ من خیلی خوب نیستم از این اوضاع لعنتی. تمامن دپرسم. اوضاع ارشاد هم خرتوخره. مجوز نمی‌دن…

نویسنده:
سلام ناصرجان، من شرمنده هستم. اما اوضاع نشر خراب است این جا…
همان:
…اوضاع اینجا خیلی خرابه. خودت بهتر می‌دونی . آره به نظر منم از دوره ی میرسلیم هم بدتره . آقاهیچ جوابی نمی‌دن. نه می‌گن آره نه می‌گن نه . سکوت محض . انگار همه مردن. شرمنده‌ام که هنوز نتونسته‌م در مورد کتابات کاری جلو ببرم .اما اوضاع اینجوری نمی‌مونه . ما همگی منتظریم ببینیم در یکی دو ماه آینده چی پیش میاد.
ناشر:
…اما نشر. همانطور که خودت هم اشاره کردی اوضاع نشر بکلی خراب است. ارشاد سیاست‌های مزورانه ای در پیش گرفته که شفاهن به برخی از حضرات ناشر هم اعلام شده که جمع کنید بروید پی کارتان. همه رقمه ناشرها را دراز کرده‌اند و رییس اداره کتاب هم گفته که مثل آن راهزن اسطوره‌ای یونانی یک میز گذاشته‌ایم و آقایان را رویش دراز می‌کنیم هرچه از سر و پایشان از میز بیرون بزند قطع می‌کنیم و اگر هم کوچکتر باشند آن قدر می‌کشیم تا دراز شود!! تقریبن همه‌ی ناشرهای مطرح هرکدام نزدیک به بیست جلد ( یا بیشتر) کتاب چاپ شده در صحافی دارند که اجازی خروج ندارد.
…به هرحال این از اوضاع به شدت وخیمی است که دارد ناشرها را روبه ورشکستگی می‌برد و از طرفی ارشاد مجوز انتشار هم نمی‌دهد و می‌گوید با ترجمه آثار اروپایی و لاتینی، ناشران فرهنگ این مملکت را به تاراج برده اند!!!! دیگر خودت می‌توانی حدس بزنی چه اوضاع و احوالی‌ست…
همان:
…اما خالی از لطف نیست که کمی با دونکته توی ذوقت بزنم: اول آن که شفاهن رییس اداره کتاب در ارشاد بارها گفته نمایشگاه کتاب امسال را وللش…

من:
ناامید نمی‌شوم. کارمی‌کنم. کارمی‌کنم. کارمی‌کنم. چون کار من این است.

۰ یورک بکر، فرزند یک کارمند

یورک بکر، فرزند یک کارمند یهودی، در سپتامبر ۱۹۳۷ در لهستان به دنیا آمد و در مارس ۱۹۹۷ در برلین از دنیا رفت. او تا سال ۱۹۴۵ پایان جنگ جهانی ِ دوم، همراه پدر و مادرش در ارودگاه‌های نازی سپری کرد. سپس به آلمان شرقی رفت. وی به خاطر فعالیت‌های آزادی‌خواهانه از دانشگاه و سپس از کانون نویسندگان ِ آلمانی شرقی اخراج می‌شود. مهم‌ترین اثر او رمان ِ “یاکوب ِ دروغگو” است که با عنوان “یعقوب کذاب” توسط آقای علی‌اصغر حداد به فارسی ترجمه و منتشر شده است. یاکوب در گتوی یهودی‌ها در لهستان اسیر است. او سعی می‌کند با دروغ‌هایش، مبنی بر دراختیارداشتن یک رادیو که خبر از آزادی قریب‌الوقوع‌شان توسط ارتش سرخ را می‌دهد، امید را در دل ساکنان ِ گتو زنده‌ نگه‌دارد.
داستان ِ “مظنون” او را بخوانید که بی‌شباهت به روزگار ِ ما نیست.
۰ داستان ِ پایین را دوستی
داستان ِ پایین را دوستی فرستاده و خواسته حرفی اگر دارم، بنویسم. با اجازه‌اش شما را به خواندن ِ داستان و حرف‌های من دعوت می‌کنم:

تافردا…
رعنا در اتاق همسرش منصور را باز کرد (پس منصور اتاقی مخصوص به خودش دارد. چرا؟) و او را دید که پشت به در، روربروی پنجره‌ دلباز اتاق (منظور احتمالن “بزرگ” است)بر روی (به)صندلی چرخدار خود تکیه زده (یعنی سرپا ایستاده و به صندلی تکیه داده و یا درون آن نشسته و به پشت ِ آن تکیه داده؟) . وارد شد اما نزدیک به آستانه در ایستاد (وقتی وارد شده باشد، یعنی از آستانه‌ی در رد شده است) و ناخودآگاه (؟) (به)آن طرف پنجره (بیرون پنجره) را نگاه کرد. اما درست (آیا نیازی به این تاکید است؟) مثل روزهای قبل، علت خیره ماندن منصور را نیافت. از زمانی که او روی ویلچر افتاده بود (آیا با آوردن ِ فعل ِ “افتادن” نویسنده قصد تحقیر منصور را داشته؟ یا جمله‌ی مناسبی نیافته تا بگوید: از وقتی که منصور مثلن فلج شده بود و ویلچرنشین؟)، اکثر مواقع بدون اینکه با کسی حرفی بزند، همین طور(“همین طور” یا دایم، همیشه، مدام؟) مثل مجسمه به آن سوی پنجره خیره می ماند و تقریبا هیچ صدایی(،) حتی باز شدن در اتاق (هم)کنجکاویش را تحریک نمی کرد. (وقتی دو نفر با هم در یک خانه زندگی می‌کنند، باز شدن در ِ اتاق معمولن باعث تحریک کنجکاوی نمی‌شود)
رعنا به دسته گل پلاسیده ای که داخل تنگ کنار پنجره قرار داشت( نویسنده با این اشاره می‌خواهد فضا را دراماتیزه کند و به خواننده بگوید فضای خانه بسیار دل‌گیر است.) نگاهی کرد و بعد از مکث کوتاهی (مکث؟ مگر قبلن چیزی گفته بود تا حالا مکث کند؟) گفت :” منصور، مدتیه که می خوام یه چیزی بهت بگم. هر بار خواستم بگم، نشده . می دونی؟ الان حدود ۱۰ ساله که تو نشستی رو ویلچر. بعد از اون تصادف (در واقع نویسنده می‌خواهد به خواننده بگوید که منصور پس از یک تصادف ویلچر نشین شده. اما چون نمی‌داند این را چگونه به اطلاح خواننده برساند، این حرف را در دهان رعنا می‌گذارد. حال آن‌که هر دو، هم رعنا و هم منصور علت ویلچرنشین شدن منصور را می‌دانند)، به هر دری زدیم اما فایده نداشت. تو خوب نشدی. منم شدم پرستارت. خوب اون موقع به خوب شدنت امید داشتم. اما الان نه دست و پای سالمی دارم نه کمر برام مونده. هر دفعه هم که پرستار آوردیم برات، اینقدر بد قلقی کردی و باهاشون راه نیومدی که سر یه هفته نشده، فراری می شدن از اینجا. خدا شاهده که تو این مدت برات کم نذاشتم. ولی … ولی الان ….. (همه‌ی این حرف‌ها، چیزهایی است که ظاهرن هر دو باید بدانند، اما چون نویسنده تامل نمی‌کند، این حرف‌ها را می‌گذارد در دهان رعنا.) منصور منم به آرامش احتیاج دارم. به استراحت احتیاج دارم. باز اگه بچه داشتیم، وضع فرق می کرد. اما الان چه دلخوشی دارم من؟ منصور، راستش اومدم بگم که….. (نویسنده هیچ تمهیدی برای این‌که نشان بدهد چرا رعنا ناگهان تصمیم می‌گیرد این حرف‌ها را به منصور بزند، نمی‌چیند. چرا؟ چون عجله دارد، به سرعت برود سر اصل ِ موضوع. و این کار را خراب می‌کند.)
برای لحظاتی (چرا لحظاتی و نه لحظه‌ای؟) حرفش را ناتمام گذاشت. با اینکه تا حالا حتما به منصور حالی شده بود (منصور متوجه شده بود، فهمیده بود، درک کرده بود)که منظور رعنا چیست، اما به زبان آوردن مستقیم آن برای رعنا خیلی سخت بود(خواننده از لحن و کلام ِ رعنا و نیز ناتمام گذاشتن ِ حرفش، این را می‌فهمد. نیایستیم بالای سرخواننده و به او بگوییم: می‌فهمی که؟). همان طور که به سمت منصور که تا آن لحظه یک کلمه هم حرف نزده بود (اگر زده بود که ما می‌خواندیم، مگر نه این‌که داستان از منظر دانای کل نوشته شده؟ ضمن این‌که نویسنده این را قبلن گفته بود. به شعور خواننده احترام بگذاریم و او را دست‌کم نگیریم.)قدم بر می داشت، ادامه داد:” می برمت یه آسایشگاه خوب، چند وقت یکبار هم می آم بهت سر می زنم. ” (آیا گفتن چنین حرفی نیاز به مقدمه‌چینی ندارد؟ می‌شود بی‌تمهیدی این چنین خبر و تصمیم سختی را به اطلاع کسی رساند؟)
وقتی که روبروی منصور رسید، دید چشمان منصور به جلو خیره مانده. رعنا شوکه شد(چرا؟ رعنا مگر نمی‌دانست که این عادت منصور است؟). چند بار او را صدا کرد و بعد به آهستگی و با ترس تکانی به منصور داد. جسم بی جان و سرد منصور که چند ساعتی از مرگش می گذشت، اندکی به سمت جلو متمایل شد (بعید است به مرده‌ای که روی صندلی نشسته دست بزنیم و او به طرف جلو متمایل بشود، معمولن به چپ یا راست متمایل می‌شود) و سرش با حرکتی خشک به سمت سینه اش پایین چرخید(چرخیدن سر به پایین چگونه است؟). رعنا که کاملا ترسیده بود با گریه اتاق را ترک کرد(از اتاق بیرون رفت.). برای لحظاتی (بازهم برای لحظاتی!!!) نمی دانست چه کار کند. مدام این دست و آن دست می کرد.
آن خانه که تا ه
مین چند دقیقه پیش برایش امن ترین نقطه دنیا بود (ولی نویسنده در پاراگراف ِ بالا چیزی غیر از این گفته بود. مگر نه؟)، به گورستان مخوف و ترسناکی تبدیل شده بود. انگار اصلا نمی دانست آنجا کجاست. وقتی که آرام تر شد(آرام شد. آرام نبود تا آرام‌تر بشود)، آمبولانس را (غلط و اضافی است) خبر کرد. نزدیک عصر بود (شروع داستان کی بود که حالا عصر شده است؟) که دکتر، مرگ منصور را تایید کرد،(.) او را به سردخانه قبرستان بردند تا روز بعد به خاک سپرده شود. بعد از آن، رعنا از خانه بیرون رفت (آیا رعنا به خانه برگشته بود یا اصلن از خانه بیرون نرفته نبود؟) و مدتی در شهر چرخید. مدتها بود که اینقدر احساس آزادی نکرده بود. با اینکه هرازگاهی دلشوره به سراغش می آمد اما از تجربه این آزادی غیر منتظره احساس سبکی می کرد. انگار به ۱۲ سای پیش، همان اوایل آشنایی اش با منصور بازگشته بود. همان جوان قدبلند و چهارشانه که این مدت روی آن تابوت متحرک چرخدار، مدام تحلیل می رفت. آن شب رعنا حس می کرد دوباره مالک سرنوشت خود شده.
دیروقت بود که به خانه رسید. لباس های سیاهش را از کمد بیرون کشید(چرا لباس‌هایش و نه لباس یا پیراهن ِ سیاهش؟ ) . پشت لباسها چشمش به قاب عکس جوانی های منصور (مگر منصور الان چند سال داشت که پیر شده بود؟) افتاد (چرا قاب عکس آن پشت قایم شده بود؟ باز هم نویسنده حوصله نکرده تا جای مناسبی برای قاب عکس پیداکند. به اولین تمهیدی که به ذهنش رسیده، اکتفاکرده و داستان را باز هم خراب‌تر) . قاب را بیرون آورد و قدری به آن خیره شد(نگاه کرد). ساعت را برای صبح زود کوک کرد (یعنی آدم در اولین شب ِ پس از مرگ شوهر، آن‌قدر سنگین می‌خوابد – اگر اساسن بتواند بخوابد – که احتیاج به زنگ ساعت دارد؟)، عکس منصور را از قاب چوبی بزرگش بیرون آورد، آن را در آغوش خود کشید (همین یک جمله داستان را زیبا می‌کرد، اگر داستان این‌همه دچار کمبود نبود. با این جمله خواننده عشق ِ رعنا به منصور را حس می‌کند.) و کم کم به خواب رفت. (باور پذیر نیست.)

و حالا که داستان را تمام کرده‌ام برمی‌گردم به عنوان داستان: “تا فردا…”. چیزی دستگیرم نمی‌شود. نمی‌فهمم چرا عنوان این داستان “تا فردا…” است.
عزیز ِ من، شرط می‌بندم داستان را یک‌بار بیشتر ننوشته و دو سه بار بیشتر نخوانده‌ای. اگرنه، چنین اشتباهات ِ فاحشی از تو که ذهنی داستان‌گو داری، بعید است.
لطفن توجه داشته‌باش: این‌که می‌گویند در داستان یک کلمه، حتا گاهی یک واو مهم است، حرفی بیهوده نیست.
باید بیشتر بخوانیم.

۰ این گلدان کوچک ِ سنبل
این گلدان کوچک ِ سنبل و آن ظرف ِ کوچکی که قرار است سبزی سفره‌ی هفت سین بشود، پاک هوایی‌ام کرده.
۰ امشب یک شمع ِ سفید

امشب یک شمع ِ سفید ِ بلند روشن کرده‌ام، یک شیشه بزرگ شامپانی بازکرده‌ام، یک سیگار روشن کرده‌ام، موسیقی ِ مورد علاقه‌ام را گذاشته‌ام
به آسمان گفته‌ام برف بباراند، مثل آن شب، چهل و هشت سال پیش
من
۰ «آسمان نزدیک است. سه قو
«آسمان نزدیک است. سه قو پرواز می‌کنند. آب رودخانه بالا آمده است. درختان اسکلت‌های بلور آجین. چراغ روشن می‌کنم. ردپایی روی برف نیست. سردم است. پنجره‌ها بسته است. خانه ساکت است. گربه آب می‌خورد. هوا تاریک است. شوفاژها بازاست. شانه‌هایم می‌لرزد.
درها بسته است. بیدارم. خوابم می‌آید. کابوس دارم. سرم دردمی‌کند. بیرون باران می‌بارد. بیرون برف می‌بارد. بیرون باد است. بیرون صدای ماشین می‌آید. بیرون ساکت است. قطاری رد می‌شود. قهوه می‌خورم. روی کوه برف نشسته است. یک گنجشک جیک حیک می‌کند. تنها هستم. سکوت است. به قاب ِعکس‌ها نگاه می‌کنم. سیگار می‌کشم. ساعت تیک تاک می‌کند. تلفن زنگ می‌زند. عینک ندارم. گرسنه‌ام. نور کم است. شیر می‌خورم. شیر سرد است. شیر سفید نیست. سبزها کم‌رنگ‌اند. دهانم تلخ است. تشویش دارم. گربه خمیازه می‌کشد. عشق سیرابم نمی‌کند.
من ساکتم. دارم می‌نویسم. مغزم به خواب رفته است. انگشتانم یخ زده‌است. قلبم می‌زند. می‌خواهم بمیرم. پلکم سنگین است. دارم می‌میرم.»

نامه کنار جسدش بود.

۰ پیش‌گفتار:مهم‌ترین اصل در آشپزی، موسیقی
پیش‌گفتار:
مهم‌ترین اصل در آشپزی، موسیقی است، فرقی نمی‌کند غم‌انگیز باشد یا طرب‌انگیز، موتسارت باشد یا لس‌آنجلسی. باید آن چیزی باشد که هوس ِ شنیدنش را دارید. مگر نه این‌که هوس خوردن دارید؟
تنها امر تعیین‌کننده در این مورد این است که موسیقی ِ غم‌انگیز نشنوید. چرا که موسیقی غم‌انگیز هم اشتها بربادده است و هم قاتل ِ میل و توجه به امر آشپزی. من خودم از پاواروتی گوش داده‌ام تا آغاسی. در حاشیه بگویم، هروقت با پاواروتی، ماکارونی پختم، خیلی عالی از آب درآمد، چه بسا به خاطر همولایتی بودن پاواروتی و ماکارونی باشد.

ریشه‌ی کلمه‌ی ماکارونی
چه اهمیتی دارد، بدانید این کلمه از کجا آمده؟ علاوه براین شما گرسنه‌اید یا دانشجوی زبان‌شناسی؟ می‌خواهید مطالعات ِ زبان‌شناسیک بکنید یا پختن ِ ماکارونی را یادبگیرید؟ باید بدانید کتاب‌خانه جای خود دارد، آشپزخانه جای خود. با این وجود، برای این‌که گشنگی ِ دانش‌تان هم برطرف بشود، این را داشته باشید که ماکارونی یا اسپاگتی از کلمه‌ی ایتالیایی ِ spago می‌آید که به معنای ِ نخ ِ نازک است.

مقدمات:
الف – انگیزه‌های ضروری:
پختن ماکارونی، نتیجه‌ی دو عامل گرسنگی و میل و حوصله به آشپزی ِ کوتاه مدت و کم‌‌زحمت است. اگر میل به آشپزی ندارید، از همین‌جا قطع کنید. بروید یک لقمه نان و پنیری، چیزی بخورید، چون آشپزی به حوصله، دقت و تمرکز نیازی بنیادین دارد. در صورت عدم وجود انگیزه‌های نامبرده ممکن است ناچاربشوید پس از تحمل ِ رنج ِ آشپزی، سراغ ِ همان نان و پنیر بروید.

ب – مواد ضروری: (به ترتیب ِ تقدم) سیر، پیاز، روغن زیتون یا روغن حیوانی، ماکارونی. (بدیهیات: ماکارونی غذایی است غیرگوشتی.)

ج- ابزار ِ ضروری: (به ترتیب ِ تقدم) آتش، تخته، چاقو، تابه و دیگ. اگر این سه عامل نباشد، از هیچ‌کدام از بقیه‌ی مخلفات، کاری برای سیرشدن ِ شما برنمی‌آید. (بدیهیات: ماکارونی غذایی گرم است و نه سرد.)

یک: سُس ماکارونی
اکنون آغاز ِ کار شماست. ابتدا نوای موسیقی ِ باب ِ طبع ِ آن لحظه‌تان را در فضای آشپزخانه جاری کنید. اگر مثل ِ من اتاقی مختص ِ آشپزی، یعنی آشپزخانه ندارید، مهم نیست. مهم این است که موسیقی بشنوید. تابه را ( نوع ِ تابه بسیار مهم است، کف‌اش باید کلفت باشد. دسته‌اش اگر مثل دسته‌ی یکی از تابه‌های من افتاده، مهم نیست. با یک دستگیره هم می‌شود، با آن آشپزی کرد.) – بسته به امکانات ِ فردی یا موجود – می‌گذارید روی گاز، اجاق برقی یا چراغ ِ نفتی تا گرم بشود. ( فرض را براین گذاشته‌ایم که شما در شهر زندگی می‌کنید و روی هیزم غذا نمی‌پزید. بنابراین نیازی به اشاره به آتش هیزم نبود. مضافن تاکنون هیچ‌کس ماکارونی ِ را که روی هیزم به عمل آمده باشد، نخورده و ندیده‌. این از این.)
تابه را روی آتش می‌گذارید و به‌اندازه‌‌ای که خرده‌های سیر و پیاز یک طرف‌شان رو به کف ِ تابه و روی دیگرشان به آسمان باشد، روغن زیتون می‌ریزید تا از یک طرف وی هم‌گام و هم‌راه و هم‌زمان با تابه گرم شود و از طرف ِ دیگر روغن زیتون در تابه‌ی داغ می‌سوزد. اگر روغن زیتون ندارید، می‌توانید از روغن‌ ِ حیوانی استفاده کنید. در این‌صورت باید بگذارید اول تابه داغ شود و بعد روغن حیوانی بریزید. شکل ِ ایده‌آل کار استفاده‌ی پنجاه – پنجاه از روغن زیتون و کره است. غذا طعمی می‌گیرد که مگو و مپرس. در این لحظه باید دو پر سیر و یک پیاز کوچک بر‌دارید ( اندازه‌شان بستگی به عوامل دیگری دارد که در زیر به تفصیل خواهدآمد.) و آن‌ها را پوست بگیرید. اگر نمی‌خواهید چشم‌تان به اشک دربیاید، باید پیاز را بشورید، (می‌گویند، اشکی که از دود پیاز دربیاید، برای چشم خوب است. من گمان می‌کنم، این شایعه را مردها ساخته‌اند تا با این بهانه کمی گریه کنند. یا زن‌ها تا دیگران خیال کنند، اشک‌ها نتیجه‌ی دود ِ پیاز است.) یک تخته‌ی حتمن تمیز، ترجیحن غیرچوبی (چون فشار چاقو بر تخته به احتمال قریب به یقین چوب را می‌بُرد که در این‌صورت هم غذا بو و طعم چوب می‌گیرد و هم تراشه‌ی سیاه ِ چوب، زیبایی‌شناسی ِ اوپتیک ِ غذا را به هم می‌ریزد. آلمانی‌ها اصطلاحی دارند که می‌گوید: چشم هم موقع غذاخوردن، می‌خورد[۱].) برمی‌دارید، روی آن با یک چاقوی حتمن تیز، سیر و پیاز را خردمی‌کنید. تفاوتی ندارد، کدام‌یک را زودتر خرد‌کنید. من بسته به هوش و حواسم در آن لحظه تصمیم می‌گیرم. چنانچه‌ حواسم جمع باشد، اول سیر برمی‌دارم، چون خردکردن سیر به تمرکز بیشتری نیاز دارد تا خردکردن ِ پیاز. گاهی هم برای این‌که آرام آرام به بازی خطرناک ِ نوک انگشت و تیغه‌ی چاقو وارد شوم، اول پیاز را برمی‌دارم. اینک سیر و پیاز را در تابه خالی می‌کنید. پس آن‌گاه می‌گذارید رنگ و روی سفید ِ سیر و پیاز تغییر کند. آن‌قدر که نه به طلایی بزند و نه سفید بماند. یک قاشق ِ ترجیحن چوبی برای هم‌زدن ِ سیروپیاز کمک ِ بزرگی است. یادتان باشد سیر زودتر از پیاز سرخ می‌شود. پس می‌توانید، اگر می‌خواهید خیلی به خودتان حال بدهید، ابتدا پیاز و سپس‌تر سیر را در تابه بریزید. حالا وقت ِ آن رسیده که قوطی گوجه‌ فرنگی ِ مخصوص ِ سُس ماکارونی را بازکنید. متاسفانه محتوای یک قوطی ِ معمولی برای یک وعده غذای یک آدم ِ معمولی ِ تنها زیاد است. (به این معضل در زیر خواهیم پرداخت) پس مقدار سیر و پیاز

صفحات 1 2