۰ جهانگیر هدایتآقای جهانگیر هدایت، که
جهانگیر هدایت
آقای جهانگیر هدایت، که در صفحه‌ی ۸ به عنوان ِ « عموزاده»‌ی هدایت معرفی می‌شوند، در صفحه‌ی ۱۱ تبدیل می‌شوند به «برادرزاده صادق هدایت.» وی نخستین کسی است که گفتگو با او را می‌خوانیم. در معرفی جهانگیر هدایت،آمده او« دانش آموخته زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه تهران، فوق لیسانس بهداشت عمومی از دانشگاه آمریکایی بیروت، فوق لیسانس جامعه شناسی از دانشگاه ساکس انگلستان می‌باشد. حاصل تلاش او در صحنه هنر و ادب کشور دو مجموعه داستان “شلاق هوس” و در مرغابی (!!!)، عشق و ابدیت می‌باشد. ضمنا تعداد قابل ملاحظه‌ای داستان‌های کوتاه و مقالات اجتماعی، سیاسی و انتقادی از او در جراید و مجلات داخل و خارج از کشور چاپ شده‌اند (که باید چاپ شده است، باشد). در حوزه تخصص خود نیز کتاب “مکالمات‌های ” (!!!!) انگلیسی را منتشر ساخته‌است.»
این گفتگو از جهاتی – که خواهد آمد – جذاب‌ترین گفتگوی کتاب است. خواننده طی این گفتگو بیشتر از نظرات جهانگیر هدایت، در باب پدیده‌هایی از قبیل ِ علت ِ تمایلات ِ جنسی مردان، راه‌های نفوذ استعمار، متافیزیک و بسیاری پدیده‌های دیگر باخبرمی‌شود تا حرف و نکته‌ی تازه‌ای درباره‌ی خود ِ صادق هدایت. چنان‌که خواهیم دید، تمام تلاش جهانگیر هدایت معطوف به این است که از صادق هدایت یک قدیس بسازد. او در برابر پرسش‌های گاه بی‌مورد و بی‌دلیل ِ پرسش‌گر، چنان پاسخ‌هایی می‌دهد که اگر خود هدایت آن‌ها را می‌خواند، مایه‌ی انبساط خاطرش می‌شد. چند نمونه: پرسش: « علاقه هدایت به موضوعات محلی(!!!) و قومی از کجا نشات گرفت؟ » پاسخ: « از ناسیونالیسم او راجع به قومیت ایرانی و فرهنگ عامیانه(.) بسیار مطالعه کرد و بسیار مورد علاقه‌اش بوده است(؟!). اما راجع به قومیت فرانسوی(!!!) هیچ علاقه‌ای نشان نداده است.» ص ۵۰ پرسش: «هدایت از چه زمانی کار حرفه‌ای‌اش را آغازکرد؟» پاسخ: « هدایت مثل همه نویسندگان شروع به نوشتن کرد. منتهی یکسری از نویسندگان هستند که اگر قبلا چیزی نوشته‌اند رو نمی‌کنند ولی وقتی به جایی می‌رسند که می‌بینندچیز حسابی نوشته‌اند، یکدفعه رومی‌کنند بنابراین از این ساعت اینها نویسنده می‌شوند. اما هدایت این کار را نکرد. هدایت از اولین مطلبی که نوشت ودید قابل چاپ است آن را چاپ کرد. به همین مناسبت است که او هنوز در دبیرستان است و کتاب حکیم عمرخیام را چاپ می‌کند. البته با ترانه‌های خیامی که نوشت متفاوت است.شما وقتی کتابی مثل “فوائد گیاهخواری” که از کتب اول اوست را می‌خوانید- که در سال ۱۳۰۶ ه ش تالیف کرده است – و بعد “حاجی آقا”- که در سال ۱۳۲۴ ه ش به چاپ رساند – را می‌خوانید می‌بینید نثر هدایت یک تغییر بسیار زیادی پیداکرده است. یعنی زیباتر، ساده‌تر، و جالب‌تر شده و خود هدایت هم کامل است. اصلا کار حرفه‌ای او را نباید تقسیم‌بندی کرد…» ص ۳۹-۳۸ پرسش: « چند سال طول کشید تا هدایت بوف کور را نوشت؟» پاسخ: « نمی‌دانم. اما در سال ۱۳۱۵ ه ش در هندوستان تکمیل شد. هدایت عشق عجیبی به ایران باستان داشت. شما در تمام نوشته‌های او عرق ناسیونالیستی را حس می‌کنید. به قدری عشق و علاقه در هدایت زیاد بوده است که به هندوستان می‌رود تا زبان پهلوی که بازمانده ایران باستان بوده را یادبگیرد…» ص ۴۱-۴۰ . پرسش‌گر می‌کوشد طی سه صفحه پرسش از دهان جهانگیر هدایت بیرون بکشد که صادق هدایت به خاطر گرایشات ِ هم‌جنس‌خواهانه‌اش ازدواج نکرده، اما پاسخ‌گو هر بار به طریقی از دادن ِ پاسخ ِ صریح طفره می‌رود. از آن جمله در مورد ِ ازدواج نکردن هدایت دو دلیل می‌آورد: «او تمایلی به ازدواج نداشت. معمولا مردها را به سه دسته تقسیم می‌کنند، یکی مردهایی هستند که مسائل جنسی برایشان به علت مسائل هورمونی بدنشان بسیار حیاتی است. و این از نظر علم هم ثابت شده است. دسته دوم مردهایی هستند که نرمال هستند و منطقی (!!!). و دسته‌ی سوم مردهایی هستند که اصلا توجهی نسبت به این قضیه ندارند که باز بستگی به نوع و میزان هورمون در بدنشان دارد. صادق هدایت جزو دسته سوم بوده است، یعنی نرمال و طبیعی.» ص ۳۳٫ دلیل دیگر ایشان مربوط می‌شود به وضعیت ِ مالی ِ هدایت. …پس یکی از دلایل ازدواج نکردن صادق مساله‌ی اقتصادی آن بود.» و ادامه می‌دهند: « اگر از من بپرسید هیچ نویسنده‌ای نباید زن بگیرد. چون زندگی نویسنده یا هنرمند بسیار سخت و طاقت‌فرسا است و کمتر زنی می‌تواند این نوع زندگی را تحمل کند…» و بالاخره « بزرگترین مداخله‌گر در زندگی مرد، زن است.» ص ۳۴ تا سرانجام طاقت پرسش‌گر تاق می‌شود و رُک و پوست‌کنده می‌پرسد: « یکی از دلایل ِعدم تمایل ازدواج هدایت را احتمالا گرایش همجنس‌خواهانه او می‌دانند آیا این‌گونه بوده است؟ » پاسخ: « به هیچ‌ وجه. او امکانات ِ این کار را نداشت.(!!!)» پرسش‌گر دست برنمی‌دارد: « درپاریس چطور؟ » پاسخ: « اگر امکاناتش را داشت باید عده‌ای دوربرش بودند. و پدرم با او رفت و آمد داشت. او هیچ‌گاه به محلاتی که در پاریس مخصوص این افراد بود، رفت و آمد نمی‌کرد.» ص ۳۶٫ البته آقای هدایت نمی‌گویند، این را از کجا می‌دانند. پرسش: « آثار هدایت مملو از عشق است (!!!) دیدگاه و نوع نگاه هدایت نسبت به عشق چگونه بود؟ » پاسخ: « اصولا مردهای خجالتی در عشق شسکت می‌خورند چون می‌خواهند قدم اول را را زن بردارد. هدایت از این تیپ شخصیت‌ها بود. دومین مسئله غرور هدایت بود. اما هدایت زن باره نبود (!!!). عشق احساسی است که بطور ناگهانی در فرد پدیدمی‌آید.
هدایت عاشق کار

۰ تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر
تاریخ شفاهی ِ ادبیات معاصر ایران ۱/ صادق هدایت/ مریم سادات‌گوشه/ زیر نظر محمدهاشم اکبریانی/ انتشارات روزنگار/ چاپ اول/ تهران ۱۳۸۳/ شمارگان ۳۰۰۰
در تمام نقل‌قول‌ها، رسم‌الخط و نقطه‌گذاری‌ها و فاصله‌گذاری‌ها مو به مو از خود کتاب است و آن‌چه داخل پرانتز آمده از من.

آشنایی با گفتگو‌گر در پیش‌گفتار
خانم مریم سادات گوشه، گفتگوکننده، پیش‌گفتار کتاب را با رویایی آغازمی‌کنند که در آن صادق هدایت از ایشان « تقاضای یک سبد میوه یکدست» می‌کند. ایشان سبدی انگور به دست هدایت می‌دهند. هدایت « خوشه انگوری را از سبد برداشت و با تبسمی به من نشان داد و به آن خیره شد، سپس آن را در دستش فشرد. آنگاه آب انگور از لابلای انگشتانش سرازیر شد و … چرا انگور؟ مگر چه سری در این میوه نهفته است.(؟) همان انگوری که در بوف کور سمبل شراب است (!!!). البته نه شراب معمولی که حالت مستی به انسان دست می‌دهد (!!!). بلکه شراب حیات‌بخش که به اسطوره‌های کهن ایران بازمی‌گردد(!!!). اسطوره‌هایی که همه تمدن و فرهنگ ایران باستان در آن نهفته است. شرابی که از جان می‌آید و در حقیقت عصاره جان است (!!!). حال این عصاره جان از دستان هدایت نه یکدفعه(!!!) بلکه قطره قطره می‌چکد…» ص ۸-۷ و ادامه می‌هند: « … بعد از اولین مصاحبه‌ام با یکی از گفت‌وگو‌شوندگان به این نتیجه رسیدم که نوشتن تاریخ شفاهی نویسنده‌ای که پدر داستان‌نویسی معاصر ایران به‌شمارمی‌آید، کار من نیست. اما همان شب این خواب شگفت‌انگیز را دیدم. خیلی گیج شده بودم. تعبیرش برایم مشکل بود. تا اینکه به جمله‌ای از کتاب بوف کور رسیدم، واقعا مبهوت و حیران شدم چون کاملن تعبیر همین خواب بود(؟؟!!!) “حالا می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصاره آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام مثل آب تربت بچکانم.”» ص۸ البته من نفهمیدم چرا آن خواب و تعبیرش – که تعبیر نبود- ، ایشان را مجاب می‌کند، به کار ادامه بدهند. « شاید بتوان، پس از یکسال و اندی تلاش، از صحبت‌ها و خاطرات عموزاده‌اش، آقای جهانگیر هدایت،( که البته در صفحه‌ی ۱۱ ، در معرفی نامه‌ی ایشان، ناگهان تبدیل به برادرزاده‌ی هدایت می‌شوند) دوستان نزدیک دوران جوانیش، دکتر انور خامه‌ای (این که شد فقط یک دوست) و دیگر اقوامشان خانم میترا هدایت که توسط دکتر ابوالقاسم تفضلی به من معرفی کردند، به گوشه‌ای از تاریخ زندگی بوف کور(!!!) و اسرار نهفته‌اش پی برد.» ص ۹-۸ بعد توصیفی از « جامعه دهه سی » می‌دهند و می‌گویند: هدایت « به وضوح دردهای عمیق اجتماع را درک می‌کند، دردهای مردمی که در سکوت محض به سرمی‌برند و قدردت و اختیار هیچگونه تصمیم‌گیری از خود ندارند. اما لرزش این سکون را (!!!) را قدری در خود احساس می‌کنند و چون در چنگ استعمار کهن آن روز به سر می‌برند، راهی برای فرار ندارند (!!!) پس ترجیح می‌دهند که بخوابند (!!!)، خوابی چندین و چند ساله. به‌طوری که زخم آن پیکر نحیف هدایت را ذره ذره در انزوا فرومی‌برد(!!!). او نیز همانند نیما که غم خفته مردم (!!!)، خواب را در چشم ترش شکست، جامعه خفته غرق در فلاکت و بدبختی را به خوبی لمس کرد.» ص ۹٫ و ادامه می‌دهند‌: « باید پس از خودکشی‌اش به جای طرد و محوکردنش از جامعه به بررسی لایه‌های درونی وجودش می‌پرداختند و دلایل و علل (!!!) خودکشی او را مورد بررسی قرارمی‌دادند و در آثارش جستجوی بیشتری می‌کردند. چرا او عشق را در ناخودآگاه وجودیش (!!!) تکه تکه می‌کند(!!!) و در چمدانی به خاک می‌سپارد “زن اثیری”. چگونه می‌شود شعله‌های آتش عشق را قطعه قطعه کرد(!!!) و تا ابد در خاک سپرد(!!!) تا دست هیچ نامردی (!!!) به آن نرسد.(؟) پس درک هدایت از عشق، درکی کاملن هنری(!!!) و عمیق(!!!) بوده است.» ص ۱۰٫

حالا فکرمی‌کنید با این پیش‌گفتار، گفتگوها چگونه پیش می‌رود؟ خواهیم دید.

پرسش‌گر، همان‌گونه که از پیش‌گفتارشان برمی‌آید، فاقد دانش ِ لازم برای گفتگو درباره‌ی تاریخ شفاهی، درباره‌ی صادق هدایت و بوف کور است. او گاهی مصاحبه‌شوندگان را با هدایت‌شناسان اشتباه می‌گیرد. مثلن از دیدگاه و نظر هدایت درباره فلسفه حیات و زندگی ص ۴۳ می‌پرسد. پاسخ ِ چنین پرسشی تنها در توان یک هدایت‌شناس است. گاهی ِ ِ پرسش‌هایی طرح می‌کند که پاسخ‌شان اظهر من الشمس است، مثل تاریخ تولد ص ۵۹ یا تاریخ و نحوه‌ی خودکشی ِ دوم هدایت ص ۵۱ و ۷۱ یا تاریخ ترجمه‌ی بوف کور به فرانسه ص ۴۱ یا تعداد خواهران و برادران هدایت ص ۶۳٫ گاهی هم پرسش‌هایش کاملن بی‌ربط و فاقد هرگونه اهمیت است، به مثل: تعداد فرزندان ِ کریم‌خان هدایت، عموی صادق هدایت. ص ۴۷ .
بخش عکس‌های کتاب فاقد حتا یک عکس از خود صادق هدایت است. سال‌شمار ِ کتاب سرهم بندی شده و بسیار ناقص است. به مثل در ص ۱۵۷ می‌خوانیم: « فعالیت او در زمینه ادبیات و فلسفه (!!!) و بالارفتن سطح دانش او در این زمینه(!!!) ۱۳۰۷». یا « استخدام در … شرکت سهامی کل (!!!) ساختمان» ص ۱۵۷٫ در این سال‌شمار تنها سال انتشار پنج کتاب هدایت آمده است و از دیگر کتاب‌های او هیچ نشانی نیست. در سال‌شمار می‌خوانیم:« ۱۳۲۹ با گرفتن گواهی‌نامه پزشگی مبنی بر ابتلا به “روان‌بیماری”(!!!) در ۱۲ آذر ماه با این بهانه به پارس (غلط چاپی، پاریس) بازگشت.» ص ۱۵۸٫ اما خانم میترا هدایت می‌گوید: «…(صادق هدایت) در سال ۱۳۲۹ که دوباره می‌خواسته به پاریس برود، مجبورمی‌شود گواهی پزشکی بگیرد و بگوید بیماری مغزی دارد تا به او ویزا بدهند که

۰ یکم این‌که "سقراط ِ زخمی"
یکم این‌که سقراط ِ زخمی ترجمه‌ی ” طنزهاي برشت ” نیست، بلکه ترجمه‌ی ” یک کتاب از برشت، در طنز ” است.
دو دیگر “درباره‌ي جنگ ايران و يونان” نیست، بلکه ” مربوط به جنگ ِ ایران و یونان است.”
سه دیگر من نگفتم: “از محل(!!!) آن‌جا، يعني دور از ايران،”، بلکه گفتم: ” از این‌جا، یعنی دور از ایران”.
وقتی پس از گذشت سه روز، سه- چهار بار تلفن ِ من به خبرنگار ِ ایسنا، خانم کریمی (اسمی که با آن خودشان را به من معرفی کردند)، ایمیل‌های متعدد ِ من به ایشان، گذاشتن پیام در صفحه‌ی مربوط به گفتگو، و سرانجام توضیح ِ هفتان و قابیل در لینک ِ خبر ِ گفتگو، در مورد عکس‌، همه بی‌نتیجه می‌ماند، به اشارات ِ بالا بسنده می‌کنم و به خودم می‌گویم … گفتم که چه می‌گویم. نگفتم؟
۰ حرف‌هایم در ایسنا، دقیقن و
۰ آلمانی برای تایید فقط یک
آلمانی برای تایید فقط یک کلمه دارد: Ja (یا). ایرانی چهار کلمه: بله، بلی، آره، آری
آلمانی برای نفی فقط یک کلمه دارد: Nein(ناین). ایرانی سه کلمه: نه، نخیر، خیر.
چرا ؟
۰ گدابهارماه مه است، فصل ِ
گدابهار

ماه مه است، فصل ِ کار ِ دهاتی‌ها و نسیه‌بری و کسادی ِ بازار ِ کاسب‌ها. همان روزهایی که گیلانی‌ها به آن «گدابهار» می‌گویند. این‌جا هم انگار «گدابهار» است: چهار ساعت است بیرونم، فقط دوتا مسافر داشتم. تلفن زنگ می‌زند. فرانك[۱] است، مشتری دایمی من، نقاش ساختمان و سرپرست ِ تیم ‌ِ دارت‌ِ منطقه‌ی « باغ حیوانات»[۲]. می‌گوید: تیم چهارنفره‌اش امشب ساعت هشت با تیم محله‌ی « كُلن‌ تازه[۳]»، در خانه‌ی حریف، یعنی در کافه‌ی پاتوق ِ آن‌ها مسابقه دارد. بروم دنبال‌شان. مسافت‌شان طولانی است. پس این‌جا خیلی هم گدابهار نیست. می‌رسم. کافه شلوغ است و پر از دود ِ سیگار.
- چه می‌خوری، شوفر تاکسی؟
- خودتی. آب پرتقال.
- شکرخدا که آب سیر ندارند، وگرنه شما خارجی‌ها فقط آب ِ سیر می‌خوردید.
- هروقت شما آلمانی‌ها از سیب‌زمینی دست کشیدید، ما خارجی‌ها هم از سیر دست می‌کشیم.
مثل اعضای تیمش، سخت هیجان‌زده‌است. وقت زیادی برای شوخی کردن و حرف زدن با من ندارد. یك لیوان آب پرتقال برای من سفارش می‌دهد و می‌رود سراغ بازی‌کنانش. آب‌جوی سیری خورده‌اند و سیگار پشت سیگار است که روشن می‌کنند.
قبل از حركت، به امید پیروزی، همه نفری یك استكان عرق هم می‌زنند، غیر از فرانك. می‌گوید جز آب چیزی نخورده، چون باید هشیارباشد و مواظب تیم‌اش.
قرار می‌گذاریم بعداز تمام شدن بازی دوباره زنگ بزند كه بروم دنبال‌شان و بیاورم‌شان به « باغ حیوانات».

طرف‌های نیمه‌شب است. از فرانكی ( دوستانش اینطور صدایش می‌كنند) خبری نیست. حتمن تیم‌شان باخته و دل‌ و دماغ برگشتن با تاكسی برایشان نمانده است.‏ یا هنوز نشسته‌اند و دارند می‌خورند؟ از مسافر هیچ خبری نیست. از بس شهر را زیر چرخ ماشین گذاشته‌ام، خسته شده‌ام. به خودم دل‌داری می‌دهم: «گدابهار است دیگر.» سرانجام یک جای خالی پیدامی‌کنم، در ایستگاه پاریس. می‌ایستم. راننده‌ی جلویی طوری از آینه نگاهم می‌كند كه انگار ترسیده یا جاخورده با خودش فکرمی‌کند:« جا قحطی بود رفیق؟». توی دلم می‌گویم:« آره دادش. مگر نمی‌بینی گدابهار است؟» سیگاری می‌پیچم و مشغول دیدزدن تک و توک آدم‌هایی می‌شوم که رد می‌شوند. تلفن زنگ می‌زند. «آها،این باید فرانكی باشد». فرصت نمی‌دهم. خوشحال و خندان به آلمانی می‌گویم:
- هالو فرانك، من تا بیست دقیقه‌ی دیگر آنجام.
- الو؟
از خرخر ِ تلفن و نرسیدن صدا می‌فهمم از ایران است.
- بله.
- الو؟
- الو!
- سلام!
- سلام!
صدا آشناست، اما نمی‌شناسم‌اش.
- ناصر!
- بله
- سلام. من تقی هستم، پسردایی.
تقی هست، تقی پسردایی، دروازه‌بان و كاپیتان تیم فوتبال خُمام ِ سال‌های دور، كارمند بازنشسته‌ی بانك ملی، مرد ِ محبوب ِ محبوبه، پدر بهارك ِ جوان‌مرگ شده، همان تقی كه با راه رفتن‌اش به زمین فخرمی‌فروشد، تقی ِ خنده‌رو، تقی ِ صوفی.
- آخ! سلام تقی جان. تی جانا قوربان!
- چاكرم. جان و دلم، پسرعمه!
تقی از آن پسردایی‌هایی نیست که وقتی دعوت‌نامه بخواهد و نخواهد هتل برود، یادش بیاید که یک پسرعمه هم دارد که سال‌هاست آن‌طرف ِ آب‌ها زندگی می‌کند.
- قربانت. چه عجب یاد ماكردی؟
- ما همیشه به یاد تو هستیم آقا. زنگ زدم خانه‌ات، نبودی. گفتم حتمن سر ِ کاری. تلفن زدم تبریک بگویم.
- قربان‌ِ تو. لطف داری. چی را تبریک بگویی، تقی‌ جان؟
- هم شهر تازه را، هم خانه‌ی تازه را، هم کتاب‌ ِ تازه را. میدانی من از كجا زنگ می‌زنم؟
- امیدوارم از فرانكفورت یا هامبورگ. بیایم دنبالت؟
- آوووه! اَی برار! ما كجا، فرانكفورت كجا؟ سالی یك بار رنگ ِ این تهران را هم نمی‌بینیم. از خُمام زنگ می‌زنم. با رضا، پسر عمو، نشسته بودیم شب نشینی، یاد تو افتادیم، گفتیم زنگی بزنیم و حالی بپرسیم.
- ممنونم آقا، ممنونم. خیلی خوش‌حالم كردید.
باید مرگ ِ نابهنگام دخترکش بهارک را تسلیت بگویم. نمی‌توانم.
- بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمی‌خواهی بیایی؟
- ممنونم تقی جان. ولی خانه‌ی خاله كه نیست. می‌دانی چقدر خرج ‌دارد؟
- یک کاریش بکن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیم‌ات. بیا بعدازظهرها، بعد از زواله‌خواب[۴]، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، کنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و کلوچه‌ی فومن.
- وای نگو تقی، نگو بی‌انصاف!
می‌خندد:
تی‌ جانا قوربان. زود بیا عمه‌جان پسر.
- چشم دایی پسر. چشم. ببینم چه می‌شود.
- من خداحافظی می‌کنم. بیا با رضا حرف بزن.
وسط چاق سلامتی با رضا هستم كه می‌شنوم یكی پشت خط است. باید فرانك باشد.
- خوب رضاجان خوشحال شدم، صدات را شنیدم. به امید دیدار در خُمام، به امید آلوچه خوردن در باغ های مرزدشت و کباب و اشپل و مغزگردو در «بازار درون» و ماهی‌گیری در رودخانه‌های اسالم و قدم زدن در مزارع برنج ِ شیجان و زواله خواب روی ایوان خانه‌ات. و غروب‌ها رشت تو كوجی میدان و پیله میدان گشت‌

۰ همیشه اول كمی می‌خندد، نخودی.
همیشه اول كمی می‌خندد، نخودی. جوری كه می‌خواهد با خنده‌اش به تو بگوید: ‹ نمی‌دانی به چه كشف‌ِ بزرگی دست یافته‌ام، به كشفی نو در زندگی انسان و شناخت او. وای اگر بدانی. از جنس‌ِ آن نوع مطالبی‌ست كه، بسته به آدمش، یا روح‌ را جلا می‌دهد یا آتشش می‌زند.› خوب، تو هم با دیدن‌ِ لبخندش، ناخودآگاه، لبخندی برلب می‌نشانی و خودت را برای شنیدن‌ موضوعی جان‌دار و یا خنده‌دار آماده می‌كنی. سرجایت جابه جا می‌شوی. گوش‌هایت را تیز می‌كنی و اگر مثلن پایت كمی كج مانده باشد، راستش می‌كنی. حتا اگر شاش هم نداشته باشی، برای عاقبت‌اندیشی هم که شده، می‌روی توالت، زورت را می‌زنی. یا گاهی وقت‌ها این حس به تو دست می‌دهد كه زندگی‌ات در آستانه‌ی یک تحول قرارگرفته و پس از شنیدن‌ِ حرف‌هایش بی‌شک دگرگون خواهدشد. خلاصه همان‌طور كه نخودی می‌خندد، نگاهی كوتاه، خیلی كوتاه، خیال كن در عرض چندهزارم ِ ثانیه، كه شاید حتا تصور ِ طول‌ِ چنین زمانی برایت غیرممكن باشد (آخر صحبت از لحظه، آن، لمحه، یا مترادفات دیگری كه احتمالن وجود دارد و من نمی‌شناسم، نیست، می‌فهمی كه؟) بله نگاهی اندیشمندانه به صورتت می‌اندازد و چشمان‌ِ خندانش را به چشمانت می‌دوزد ومی‌گوید: «هه! هه! جالب است.» حالا تو منتظری كه شروع كند، تا بدانی دیگر چه چیز تازه‌ای جالب است. درست در همین لحظه، یادش می‌آید كه لنگر ندارد. لنگرمی‌خواهد؛ كه پیپ است. گذشته از این اصلا و ابدا اهل هیچ نوع دود و دمی نیست. پیپ كشیدنش هم مثل سیگار كشیدن ‌ِ سیگاری‌های اصیل، هردمبیل نیست، كه قبل و بعد از غذا، در گرسنگی و سیری، قبل و بعد و در حین نوشیدن چای، در هنگام وجد و بی‌تفاوتی، در وقت‌ِ شادی و غم، در تنهایی و در جمع، اول صبح و آخرشب، قبل از رفتن به توالت و در توالت و چه می‌دانم دیگر كی، حتمن باید یك سیگار لای انگشتان دست یا گوشه‌ی لبشان بسوزد و دود شود. نه. این كارش هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی‌اش حساب و كتاب دارد. خودش را پت و پهن می‌كند، وسایل‌ِ پیپش را كه، غیر از توتون و پیپ، شامل‌ِ فیلتر و فرچه‌ی مخصوص‌ِ تمیزكردن‌ِ لوله‌ی پیپ و یك تكه بلور كوچک به شكل و اندازه‌ی یك تكه برلیان است كه ثروتمندها به همسران‌شان هدیه می‌كنند، و سرانجام‌ِ كبریت‌ِ بلند‌ِ مخصوص‌ِ پیپ باشد، می‌آورد، و می‌گوید: « اول بگذار پیپم را روشن کنم. » طُرفه آنكه دو سه پُك نزده، خاموشش می‌كند. بله، غیر از این وقتی خیلی هیجان‌زده بشود و یا بخواهد متنی را از رو برایت بخواند، به سراغ‌ِ سیگار می‌رود. گفتم، سیگار؟ اشتباه كردم، سیگار نه، سیگاربرگ می‌كشد. از هیچ سیگاری خوشش نمی‌آید. گاهی هم كه سیگار برگش تمام شده باشد و البته این‌هم جزو موارد ِ نادر ِ زندگی‌‌ی اوست، یك سیگار ترا برمی‌دارد، پس از چهار پنج پُك با خشم و غضب سیگار را، بین انگشتان ِ شصت و اشاره‌، جلوی بینی‌ات می‌گیرد و با لحن ِ تحقیرآمیزی می‌گوید: « این‌هم سیگار است، تو می‌كشی؟» البته از ترس ِ گشودن باب ِ بحثی تازه و در نتیجه عدم تحول ِ احتمالی در زندگی، تا حالا کسی جرات نکرده از او بپرسد: « خوب مرد مومن، تو که سیگارشناسی، چرا خودت سیگار نمی‌کشی؟» تا حالا چند نفر از دوستانش بخاطر نشنیدن‌ِ همین یك جمله از دهان او، هی مرتب سیگارشان را عوض كرده باشند، خوب است؟ حاشیه زیاد رفتم. ببخشید. داشتم می‌گفتم، حالا كه می‌خواهد شروع كند به تعریف كردن مطلبش، لنگرمی‌خواهد. دوباره خنده‌ی نخودی‌اش را تحویل تو كه دیگر یواش یواش دارد كاسه‌ی صبرت لبریزمی‌شود، می‌دهد و دوباره می‌گوید: «هه! هه! جالب است؛ گوش كن! ». اول توتن سوخته‌ی پیپ را خالی می‌کند. چند بار شده كه یكی، كه با او خیلی عیاق و یا به قول خودش یخلا بوده، بالاخره حوصله‌اش، مثل همین الان‌ِ شما، سررفته و گفته :« كَُشتی بابا، بالاخره می‌تَرَكَی، بگویی زَبَر؟ » اصولن، مثل‌ِ بیشتر آدم‌ها، چندان حاضر جواب نیست. اما همیشه این یك جمله را دم دست دارد: « چقدر عجولی تو؟ صبركن دیگر. » و واو ِ تو و ر ِ دیگر را می‌کشد، حسابی. حالا نوبت مراسم ِ تمیز کردن پیپ است که در نوع خود مراسمی تک است. نمی‌گویم تا موجب ِ اطاله‌ی کلام نشود. بعد همان‌طور که دارد توتون می‌ریزد داخل پیپ می‌گوید: « آب‌جو نداری صاحب‌خانه؟ این چه وضعی است آخر؟ » فقط كسانی كه از آشنایی‌شان با او مدت زیادی نگذشته باشد، زود خوشحال می‌شوند و خیال می‌كنند كه مقدمه‌اش تمام شده. بدو بدو به آشپزخانه، سر یخچال می‌روند. آشناها دو تا آبجو را با هم می‌آورند. چون اولی را در دو جرعه سرمی‌کشد. باری همه آماده‌ی شنیدن می‌شوند و اگر سیگاری باشند، حتمن سیگاری هم روشن می‌كنند. البته ناچارم اعتراف كنم، اغلب مسایلی كه، پس از نیمه‌جان كردنت، طرح می‌كند، مسایل پیش‌ِ پا افتاده ای نیستند. معمولن یا درباره‌ی جنس‌ و جنم‌ِ آدمی است، یا درباره‌ی ادبیات. و البته و صد البته چون نویسنده است، خدا آن روز را نیاورد كه بخواهد درباره‌ی موضوعی ادبی – هنری مطلبی را عنوان كند. می‌بینی ترا ابله‌ مطلق فرض كرده و دارد با ذكر جزیی‌ترین نكات و سیر تاریخی وحتا حواشی‌ ِ غیرضروری مربوط به آن مطلب، كه تو هنوز نمی‌دانی چیست، روشنگری می‌كند. آن وقت دیگر روزگارت سیاه می‌شود تا به هسته‌ی حرفش برسد. اما، ما كه جزو نزدیكانش باشیم، دیگر در طول زمان كاركشته شده‌ایم و یادگرفته‌ایم. در چنین مواقعی می‌دانیم كه هنوز

۰ رسم نیست که نویسنده شان
رسم نیست که نویسنده شان نزول یا روند شکل‌گیری ِ داستانی را که نوشته، بگوید، توضیح داستان که جای خود دارد. اما مرا چه به رسم! سنت‌شکنی هم اگر کرده بوده باشم، چه بهتر.

مفهوم ِ مرگ در من زنده است، شاید چون خیلی زود با مرگ آشناشدم. مدت‌ها در آرزوی نوشتن ِ داستانی بودم که مرگ در آن حضوری محوری داشته باشد. سرانجام روزی از خودم پرسیدم: « برای نخستین‌بار کی با مفهوم مرگ آشنا شدی؟» یادم آمد:
نباید بیشتر از هفت هشت سالم بوده باشد. پیش از ظهر یک روز ِ تابستانی مردی را دیدم که از پشت یک وانت روسی که سنگ بلوک حمل می‌کرد، افتاد پایین. فریاد مردان دیگری که پشت وانت نشسته بودند، باعث شد راننده ترمزکند و مغازه‌داران هجوم بیاورند. من لابد چند لحظه بعد رسیدم و باز لابد از لابلای پاهای بلند مردها، جثه‌ی کوچک ِ خودم را به جسد رساندم: مردی روی آسفالت دراز کشیده بود، لباس مندرسی تنش بود و ته ریشی به صورتش داشت. سرش رو به آسمان بود و چشم‌هایش باز. از گوشه‌ی لبش باریکه خونی جاری بود که داشت چکه چکه روی آسفالت می‌ریخت. کسی کتش را کند و انداخت روی جنازه. وقتی خواستم این صحنه را بنویسم، با خودم فکرکردم، این مرد در ده زندگی می‌کرده و حتمن زنی داشته. از خودم پرسیدم: « وقتی مرد افتاد و مُرد، زنش داشت چکار می‌کرد؟ آیا بچه هم داشتند؟» در پاسخ به همین پرسش‌ها بود که با به ‌کارگیری ِ دانسته‌هایم درباره‌ی زندگی در ده، مرگ ِ اول را نوشتم. که در داستان تبدیل شد به مرگ ِ دوم.
مرگ دوم مربوط به یک هم‌شهری بود به نام عباس، قد کوتاه و سرطاس، فرزند بزرگ خانواده‌ای پر جمعیت که وقتی از سربازی برگشت، پدر، یک تاجر ِ ورشسکته‌ی فراری بود. عباس در طول دو سه – چهار سال نه تنها بده‌کاری‌های پدر را داد، بلکه مغازه‌ای هم برای او خرید و چهار پنج برادر بیکارش را هم در کارگاه ِ تولید لوله‌ی سیمانی و سنگ‌بلوکی که بازکرده بود، به کار گرفت. حالا که دیگر کار عباس رونق گرفته بود و آبروی از دست رفته‌ی خانواده را برگردانده بود، وقت ِ ازدواجش بود. پدرش با پدر دختری که من آن روزها خیال می‌کردم، عاشقش هستم در بازار به توافق می‌رسند. عباس هم قبول می‌کند. تمام ِ مراسم ِ مقدماتی برای ازدواج انجام می‌گیرد. تا این‌که عشق ِ آن روزم به من می‌گوید، کار تمام است و فردا برای خرید ِ عروسی به بازار می‌روند. آن روز دو سه ساعتی او را در کوچه‌ پسکوچه‌های محله‌ها‌ی “ساغری‌سازان” و “خواهرامام” و “کوچه امید” رشت چرخاندم، در ِ گوشش خواندم و او را که تسلیم شده بود، به عصیان و شورش تشویق کردم. شب که رفت منزل، گفت: « یا ناصر و یا خودم را می‌کشم.» خانواده‌اش از ترس ِ آبروریزی ناچار شدند، به خواستگاری عباس ِ سی ساله از دختری شانزده هفده ساله جواب رد بدهند. بعدها شنیدم که عباس گفته: « من نمی‌داستم این دو تا هم‌دیگر را دوست دارند، وگرنه اصلن از همان روز اول به خواستگاری نمی‌رفتم.» که البته دروغ بود. آوازه‌ی عشق ما دو تا سال‌ها بود که در شهر ِ کوچک‌‌مان پیچیده بود. یا شنیدم که گفتند:« ناصر رفته به عباس گفته، من این دختر را دوست دارم و عباس جوان‌مردی کرده و پاپس کشیده.» که البته باز این هم دروغ بود. من با عباس حتا یک کلمه هم در این باره حرف نزده‌بودم. باری در این میانه یک کارخانه‌ی تولید ِ لباس در نزدیکی شهرمان افتتاح شد که تعدادی مهندس هندی استخدام کرده بود. یکی از این مهندسین، اجاره‌نشین ِ یکی از خانه‌هایی شده بود، که عباس ساخته بود. این مهندس دختر جوانی هم داشت. یک سال و اندی بعد از به‌هم خوردن عروسی ِ عباس با عشق ِ آن روزهای من، عباس دختر ِ هیژده نوزده ساله‌ی هندی را به زنی می‌گیرد و شش ماه بعد سکته قلبی ِ عباس، تازه عروس هندی را در ایران بیوه می‌کند. از این‌همه که من درباره‌ی عباس می‌دانستم، فقط داشتن کارگاه سنگ‌بلوک او را به مرگ اول مربوط می‌کرد و فاجعه‌ی بیوه شدن زنی حامله به درد داستانم می‌خورد. هیچ الزام داستانی برای آوردن ِ تمام آن‌چه که می‌دانستم وجود نداشت، که هیچ، بار اضافی بر دوش داستان بود و در نتیجه به خراب کردن ِ داستان منجرمی‌شد. پس تنها کاری کردم به او زنی ایرانی دادم و به آن زن اسم ِ عشق ِ آن سال‌ها را. یادم هست، وقتی آن روز غروب گفتند: « عباس مُرده » حتا وقتی جنازه‌اش را در مسجد، درون ِ تابوتی که پارچه‌ی سیاهی روی آن کشیده بودند دیدم، باور نکردم. خیال می‌کردم الان است که عباس بلند شود و به دوستانش بگوید: « بابا! می‌گذارید یک چرت بزنم یا نه؟؟» مرگ عباس شد داستان ِ سوم.
مرگ سوم، مرگ همسایه‌مان کاظم آقای قهوچی بود. حالا دیگر من چهارده پانزده سالی داشتم. تابستان بود. بعدازظهرها باید صبرمی‌کردم، مادرم به خواب فروبرود تا بتوانم فرارکنم و به رودخانه به شنا بروم. آن پرویز ِ درون داستان، منم. صدای شیون ِ زهرا خانم، زن ِ کاظم‌آقا که در کوچه پیچید: « وای می کاظیم آقا.»، مادرم را از خواب پراند و من دانستم شنای امروز مالیده. یادم هست که وقتی دیدم روی جسد کاظم آقا یک ملحفه‌ی سفید انداخته‌اند و حیاط ِ کوچک و سبز و بسیار تمیز ِ خانه‌اش مملو از آدم شده، فکرکردم، نکند با آن عصبانیتی که از کاظم‌آقا می‌شناختم، الان بلند شود و سر مردم داد بزند: « این وقت روز در خانه‌ی من چکار دارید؟» باید فضای خانه‌های اطراف را به وصف در می‌آوردم تا آن رخوتی را که در بعدازظهرهای رطوبی ِ شمال به آدمی دست می‌دهد، به خوانند

۰ «مرگ » مضمون مناسبی برای
«مرگ » مضمون مناسبی برای شماره‌ی فروردین ِ یک نشریه نیست، انگار دهن‌کجی‌ است به زایش، به عمو نوروز، به سبزی‌ و نور. اما چه کنیم که مرگ در ما حضور دارد، حتا در بهار. آدمی آن را یا به گونه‌ای می‌پذیرد و با آن کنار می‌آید یا به اعماق ِ ناخودآگاه می‌راند. مرگ اما با هزاران نماد ِ فردی و جمعی به رویاها، نه، به کابوس‌هایش راه می‌یابد و خود را به رُخ می‌کشد. چرا که تا موجودی زنده است، مرگ هم موجود است.
از آن بسیار گفته و نوشته‌اند و باز خواهند گفت و خواهند نوشت. هزارتویی‌ها هم نوشته‌اند، هریک با زبان و شکل و منظر ِ خاص خود. من هم نوشته‌ام و آن را زنجیری ازلی – ابدی در سه فصل خوانده‌ام.
۰ اِیرش کستنر[۱]فارسی: ناصر غیاثیپیرمردی که

اِیرش کستنر[۱]
فارسی: ناصر غیاثی

پیرمردی که در می‌خانه‌ی پراز دود جلوی من نشسته بود، شیرین هفتاد سال داشت. انگار برف روی موهایش نشسته بود. چشم‌هایش، مثل ِ میدان‌ ِ اسکیت روی یخ که حسابی ‌جاروشده باشد، می‌درخشید. گفت:
- آی که این مردم چقدر احمق‌اند.
و سرش را طوری تکان داد که فکرکردم الان است که از توی موهایش دانه‌های برف توی هوا بلند شوند.
- خوشبختی که یک تکه سوسیس دودی نیست، که هر روز بشود یک تکه‌ ازش بُرید.
گفتم:
- درست است، خوشبختی اصلا و ابدا چیزی دودی نیست، گرچه…
- گرچه؟
- گرچه شما یکی شبیه کسی هستید که ژامبون ِ خوشبختی در دودکش خانه‌اش آویزان است.
گفت:
- من استثنائم.
و یک جرعه نوشید.
- من استثنائم، چون آن مردی هستم که هنوز می‌تواند یک آرزوی دیگر هم بکند.
نگاهی پرس و جوگر به صورتم انداخت و بعد داستانش را تعریف کرد. با « خیلی وقت پیش بود» شروع کرد. سرش را به دو دستش تکیه داد و گفت:
- خیلی خیلی وقت پیش بود، چهل سال پیش. هنوز جوان بودم و از زندگی مثل لُپی بادکرده رنج می‌بردم. یک روز ظهر که آزرده خاطر روی یک نیمکت سبز ِ پارک چمباتمه زده بودم، پیرمردی کنار من نشست و همین‌طوری گفت: “بسیار خوب. ما فکرهای‌مان را کردیم. می‌توانی سه تا آرزو بکنی. ” من انگار که چیزی نشنیده‌ام، به روزنامه‌ام چشم دوختم. ادامه داد: ” هرچه می‌خواهی آروز کن، زیباترین زن ِ دنیا یا پول زیاد یا بزرگترین سبیل. مسئله‌ی خودت است. ولی سرانجام خوشبخت شو! این نارضایتی ِ تو حسابی رفته تو اعصاب ما. ” شبیه بابانوئلی بود در لباس شخصی: ریش پُر سفید، لپ‌های قرمز مثل سیب، ابروهایی مثل پنبه‌ای که از درخت کریسمس آویزان می‌کنند. هیچ چیزش عجیب نبود. فقط شاید کمی خوش قلب به نظر می‌رسید. بعد از این‌که به دقت نگاهش کردم، دوباره به روزنامه‌ام چشم دوختم. گفت: “گر چه به ما مربوط نیست با سه تا آرزویت چکارمی‌کنی. اما اگر قبلن موضوع را به دقت موردبررسی قراربدهی، البته که کاراشتباهی نکرده‌ای. چون سه تا آروز سه‌تاست ، چهار یا پنج‌تا آرزو نیست. و اگر بعدن بازهم حسود و بدبخت باشی، نه می‌توانیم کمکی به تو بکنیم و نه به خودمان.” نمی‌دانم می‌توانید خودتان را جای من بگذارید یا نه. من روی یک نیمکت نشسته بودم و با خدا و دنیا سرجنگ داشتم. از دورها صدای زنگ ِ متروی برقی می‌آمد. یک جایی دسته‌ی نگهبانان داشت با طبل و شیپور به طرف قصر می‌رفت. و این مرتیکه‌ی خُل نشسته بود کنار من.
- عصبانی شدید؟
- بله، عصبانی شدم. حال من مثل حال یک کتری ِ کمی قبل از انفجار بود. و وقتی خواست دهان ِ مثل پنبه سفید ِ پدربزرگ‌گونه‌اش را دوباره بازکند، در حالی‌که از خشم می‌لرزیدم، سرش دادکشیدم: ” برای این‌که خر پیری مثل ِ شما دیگر به من “تو” نگوید، از فرصت استفاده می‌کنم و اولین و درونی‌ترین آرزویم را برزبان می‌آوریم: بروید به جهنم.” کار خیلی خوب و مودبانه‌ای نبود. ولی کار دیگری هم از دست من برنمی‌آمد. وگرنه تکه پاره می‌شدم.
- خُب؟
- “خب” چی؟
- رفته بود؟
- آها! معلوم است که رفته بود. انگار بادبرده‌ بودش. درست در همان ثانیه. آب شده بود، رفته زیر زمین. حتا زیر نیمکت را هم نگاه کردم. آن‌جا هم نبود. از وحشت داشت حالم بهم می‌خورد. قضیه‌ی آرزو انگار جدی بود. آرزوی اول برآورده شده بود. ای دادو بی‌داد. و اگر آن آرزو برآورده شده بود، پس پدربرگ ِ خوب ِ مهربان ِ سربه‌زیر، یا حالا هرکس که بود، نه تنها رفته بود، و از روی نیمکت ناپدید شده بود، نخیر، بلکه پیش شیطان هم بود. پس یعنی رفته بود جهنم. به خودم گفتم: “خودت را مسخره نکن! نه شیطانی وجود دارد، نه جهنمی.” ولی آن سه تا آروز چی؟ آن‌ها هنوز به قوت خودشان بودند؟ و با این وجود، هنوز آرزویم را نکرده، پیرمرده ناپدیدشده بود… گرمم شد و سردم شد. زانوهام مثل بید می‌لرزید. حالا چی‌کارکنم؟ چه جهنمی وجود داشته باشد چه وجود نداشته نباشد، پیرمرده باید دوباره ظاهرمی‌شد. این یکی را بدهکارش بودم. چه جهنمی وجود داشته باشد و چه نداشته باشد، ناچارم بودم آرزوی دوم از سه تا آرزو را حیفش کنم. عجب گاوی بودم. یا این‌که باید می‌گذاشتم هرجا که هست، بماند؟ با اون لُپ‌های قشنگ ِ مثل سیب سرخ؟ در حالی‌که تمام تنم می‌لرزید، فکرکردم: لُپ ِ سیب ِ سرخ. چاره‌ای نداشتم. چشم‌ها را بستم و با ترس و لرز زمزمه کردم: ” آروزمی‌کنم، پیرمرد دوباره پیش من بنشیند.” می‌دانید؟ سال‌ها، حتا توی خواب به خودم سرزنش می‌کردم، که با این‌کارم آروزی دومم را برباد داده‌ام. ولی آن موقع چاره‌ی دیگری نداشتم. چاره‌ای دیگری هم نبود.
- خُب؟
- چی “خُب”؟
- دوباره پیداش شد؟
- آها! معلوم است دوباره پیداش شد. در همان آن. طوری کنار من نشسته بود که انگار هیچ‌وقت آرزوی دورشدن‌اش را نکرده بودم. یعنی، از قیافه‌اش معلوم بود که … که او جایی بود که شیطانی… منظورم این است که باید خیلی داغ بوده باشد. بعلله! ابروهای پرپشت ِ سفیدش کمی سوخته بودند. و ریش قشنگ‌اش هم آسیب دیده بود. مخصوصن دوروبر ِ ریش‌اش. علاوه براین بوی غازی را می‌داد که کمی سوخته باشد. سرکوفت‌زنان نگاهم می‌کرد. بعد شانه‌ی ریش‌
اش را از جیب ِ ب

صفحات 1 2