۱ انتشار دو کتاب
پس از قدری کش و واکش، امروز جلد ِ دوم ِ ِ تاکسی‌نوشت با عنوان ِ « تاکسی نوشت ِ دیگر » و ترجمه‌ی ِ«سقراط ِ زخمی»، داستانی در طنز از برتولت برشت تحویل ِ ناشرشان، «حوض نقره» شد. تا ببینیم کی و چگونه از ارشاد برمی‌گردند.
شیرینی ِ مجازی‌اش تا یکی دو روز دیگر روی همین صفحه‌ی شیشه‌ای. شیرینی‌ ِ حقیقی‌اش بماند – اگر بشود- برای روزهای پاییزی ِ در راه، در ایران!

——–

۰ …درک و دریافت و برداشت
…درک و دریافت و برداشت ِ تو از « وبلاگ» و « وبلاگ‌نویسی ِ» من کاملن غلط است. نمی‌دانم چه وبلاگ‌هایی را می‌خوانی یا اصلن غیر از وبلاگ ِ من، وبلاگ دیگری هم می‌خوانی یا نه. اما می‌بینم که آن را بسیار تحقیرآمیز بکار می‌بری. ( مواظب خودت باش! تحقیر همه، بیماری خطرناکی‌ست که دو سالی است به آن دچار شده‌ای. این را قبلن هم به تو- گیرم نه به این صراحت – گفته بودم.)
وبلاگ‌نویسی برای من (توجه داشته باش! می‌گویم برای من و نه به قول ِ تو برای نویسنده. حکم کلی و نسخه‌ی پیچیده شده‌‌ای در این مورد ندارم) حرف زدن در ملاء‌عام است درباره‌ی ادبیات: فکرهایم، طرح‌ها و داستان‌هایم، ترجمه‌هایم. و گاهی هم درباره‌ی خودم. این نه تنها کُشنده نیست، ( تکرار می‌کنم. فایده اگر نداشته باشد، بی‌ضرر است: سم‌های مهلک‌تری- مثل نخوت – هم وجوددارد)، بل‌که کانالی است برای ارتباط با آن‌ها که این نوشته‌ها را می‌خوانند، از آن جمله با عده‌ای که لزومن همه‌شان اهل بخیه نیستند، و اصلن لازم هم نیست باشند. (به تحقیرنگاه کردن به دیگران مرا ارضا نمی‌کند.) این‌ها هم خوانندگان نوشته‌های من‌اند وشاید یکی از دلایلی که دوست‌شان دارم و می‌خواهم با آن‌ها در ارتباط باشم، همین است. نگو: « سطح‌ات را به سطح ِ آن‌ها پایین آورده‌ای! » ” سطح“‌ یعنی چه؟ آیا ” سطح” یعنی همان‌هایی که اهل بخیه‌اند و تو گفتی از آن‌ها فرارمی‌کنی؟ اصلن سطحی هست؟ سطح‌بندی کردن ِ خواننده تفکری ضددمکراتیک است، چرا که فردیت ِ دیگران را – وقتی مثل او نباشد یا نشوند- نمی‌پذیرد. (مواظب خودت باش! می‌بینی؟ حواست نباشد، ممکن است ازجاهای بدی سردربیاروی.)
سطح” کجاست، وقتی یکی از خوانندگان ِ کتابم برایم می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت ِ شما را گذاشته‌ام روی ميز پذيرايی و روزی چند بار يکی دو تا از داستانهاش را ميخوانم.»؟ آیا آن‌جاست که آن یکی از بزرگان ِ صاحب کرامت که تو خودت می‌گویی کتاب نمی‌خواند، به من می‌نویسد: « تاکسی‌نوشت‌ها را ادامه بده، موفقیت تو در همین است» ( نمی‌گوید اما این « موفقیت » چیست. مصاحبه است؟ فروش کتاب است؟ نقد ِ خوب است، پول است، شهرت است؟ چی است این «موفقیت ِ» لامذهب؟) یا سطح، نامه‌ی آن دوست ِ اهل تمیز است که می‌نویسد: « ناصر! با تاکسی‌نوشت‌هات زندگی کردم»؟ یا آن که دستی در آتش دارد، برایم ایمیل می‌زند: « تاکسی‌نوشت‌هات یکی دو روز مرا خراب کرد. باهاش تا خیلی جاها رفتم.»؟
در این میانه حتمن دیگرانی هم هستند (آروز می‌کنم باشند. وگرنه به خودم شک می‌برم، وقتی ببینم پوپولر شده‌ام، در هر سطحی که می‌خواهد، باشد) که از این کتاب خوش‌شان نیامده، آن را بی‌ارزش می‌دانند و این را حتمن فقط در پسله گفته‌اند، چون من نه چیزی خوانده و نه چیزی شنیده‌ام. خدا پدر تو یکی را بیامرزد که دست‌کم به خود من گفته‌ای: « مضامین را توی تاکسی‌نوشت حرام کردی.» و نوشته‌ای « شسته رفته» نیست (از آن اصطلاحات ِ گنگ که انگار همه با هم سر تعریفش توافق ِ تام داریم).
از تمام این‌ها گذشته همه که نباید از یک کتاب خوش‌شان بیاید.

نه! من اصلن آن‌قدر خام و ابله نیستم که به به‌به و چه‌چه‌ها ( گو از هر سطحی که بیاید) دل ببندم، دل‌خوش کنم و جلد بشوم. ضمن این‌که فاش می‌گویم: از شنیدنش خوشم می‌آید و از آن لذت می‌برم. تو هم همین‌طور، او هم همین‌طور، همه همین‌طور. مگر نه این‌که بارها در خلوت‌مان به هم گفتیم: یکی از انگیزه‌های آفرینش و خلاقیت، همین به‌به و چه‌چه‌ شنیدن‌هاست؟ آفرین شنیدن است؟ ابراز لیاقت است؟ تایید شدن است؟
نه! برای من هرگز، هیچ تشویقی کافی نیست و هرگز انکار ِ کتابم دل‌سردم نمی‌کند. من نه تنها مواظبم، جلد نشوم، بلکه حواسم سخت به این هم هست که مبادا این به‌به و چه‌چه ها مرا از راه بدر ببرد و در برج عاج ِ مصنوعی‌ایی که برایم ساخته، به این خیال ِ واهی برساند که: « من آمده‌ام، حرف ِ آخر را بزنم. این هم اثرم! (ابله‌ترین‌شان می‌گویند: من حرف آخر را زده‌ام. آن هم اثرم!)» یا:« یافتم! یافتم! فتح کرده‌ام!به ثبت رسیده‌ام! تمام شد!» (در این صورت چیزی تمام نشد، مگر من) یا: « نویسنده فقط منم! ( مگر پای ملاحظاتی غیرادبی در میان باشد، تا اسم یکی دو نفر دیگر را هم ببرم) یا « هیچ‌کس نمی‌داند! تنها من می‌دانم وبس.!»
خودت هم می‌دانی (نمی‌دانم. اعتقاد هم داری؟) که در حقیقت هیچ‌کس نمی‌داند.
و دیگر؟ دیگر این‌که: راستش از تو یکی انتظار داشتم، از خیلی وقت پیش دریافته‌ بوده باشی که من حرف گوش نمی‌کنم، از آدم حرف‌شنو خوشم نمی‌آید. من راه خودم را می‌روم.

۰ غلط نامه
یک:
دوستی که چند سالی در ایران ناشر بود، تعریف می‌کرد:
یک نفر پخشی در بازار کتاب ِ تهران بود که کارش بسیارعالی و حساب و کتابش همیشه روشن بود. اوایل ِ کارم برای پخش یک کتاب به او مراجعه کردم. کتاب را دید و پسندید. گفت: « پس غلط‌‌‌ نامه‌اش کو؟» گفتم: « کار من بسیار دقیق است. کتاب غلط ندارد.» گفت: « نمی‌شود!» گفتم: « من کتاب را می‌دهم سه نمونه‌خوان متفاوت بخوانند. غلط ندارد.» گفت: « تازه کاری! اول این‌که مگر کتاب هم بی‌غلط می‌شود؟ دومن کتاب ِ بی‌غلط نامه فروش نمی‌رود. هر کتابی باید یک غلط نامه داشته باشد. برو یک غلط نامه برای این کتاب درست کن، بعد بیا.»
دو:
بعضی کتاب‌ها هستند که خواننده برای غلط نامه‌اش هم باید یک غلط نامه بنویسد. مثل ِ واژه‌نامه بزرگ؛ آلمانی – فارسی؛ دکتر امیراشرف آریان‌پور؛ انتشارت کمانگیر.
با این مقدمات، سه:
شرم‌آور است که یک کتاب در صد و ده صفحه، نود و هشت غلط ِ چاپی داشته باشد. یعنی به تقریب در هر صفحه یک غلط. تازه در شناسنامه‌ی کتاب هم بنویسند: نمونه‌خوان: سپیده‌ شاهی. «مردی آن‌ور خیابان زیر درخت» کتاب ِ تازه‌ی بهرام مرادی را می‌گویم. انتشارات ِ کاروان درش آورده. فاجعه‌ این است که ناشر محترم حتا یک غلط‌ نامه برای کتاب ضمیمه نکند و نویسنده ناچار بشود، خودش آستین بالا بزند و برای کتابش غلط نامه بنویسد. باور نمی‌کنید؟ مقاله‌ی خود ِ بهرام را بخوانید.
می‌دانم، لینکش قدیمی است، اما تا وقتی خود ِ کتاب را به دست نگرفته بودم، نمی‌دانستم بی‌مسئولیتی ِ یک ناشر، بویژه در چنین موردی، چه ضربه‌ی سنگینی به نویسنده و اثرثش می‌زند.

۰ شب‌ها آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها و
شب‌ها آمریکایی‌ها و استرالیایی‌ها و کانادایی‌ها حمله می‌کنند. تک و توکی ایرانی هم بین‌شان پیدا می‌شود. روزها زیر ِ ذره‌بین اروپایی‌ها – بخصوص آن‌هایی که در آلمان زندگی می‌کنند- و ایرانی‌ها قرارگرفته‌ام. چک‌ها نمی‌دانم چه کاری با من دارند که روزانه دست‌کم بیست بار سر می‌زنند. مگر چقدر ایرانی توی چک داریم؟! تازگی‌ها نمی‌دانم چطور یکی از مالزی آمده بود دیدنم. یکی هم از چین. چقدر ماندند و چقدر خواندند نمی‌دانم. رد پایی از خودشان باقی نمی‌گذارند برخی.
۰ می‌خواستم یادداشتی برای این‌جا بنویسم،
می‌خواستم یادداشتی برای این‌جا بنویسم، دیدم نرم نرمک دارد می‌شود داستان. نشستم. نوشتم. شد. حالا باید بروم، خوب و عمیق بخوابم تا بیدار که شدم، خوب بنویسم‌اش.
۰ مستی ِ شوق
مستی ِ شوق

عجب روز ِ بی‌نظیری. بازار داغ ِ داغ است. مسافر است که سوار و پیاده می‌شود. در خیابان و فرودگاه و نمایش‌گاه و جلوی هتل‌ها مسافرها صف بسته‌اند. بی‌سابقه است.
جلوی نمایش‌گاه مردی سوار می‌شود. آلمانی که اصلن بلد نیست. چند کلمه انگلیسی بلد است که وقتی با لهجه‌ی ایتالیایی‌اش قاطی می‌شود، به زور می‌تواند حالیم کند که اول می‌رویم هتل، چمدانش را بردارد و بعد هم می‌رویم فرودگاه. نمی‌دانم چرا صورت‌حساب‌اش را پیش پیش می‌خواهد. که می‌نویسم و می‌دهم دستش.
جلوی هتل که می‌رسیم، دربان ِ هتل در را برایش باز می‌کند. من هم از پشت فرمان در ِ صندوق عقب را بازمی‌کنم. چند دقیقه بعد صدای بسته شدن ِ در صندوق عقب و بعد بلافاصله در عقب ِ ماشین می‌آید. راه می‌افتم. تماشای مسافران ِ فراوان و در نتیجه کاسبی ِ داغ ِ امروز سرحالم آورده. می‌افتم توی ترافیک ِ سنگین شهر. رادیو را روشن می‌کنم. چند ایستگاه می‌چرخم، چیز دندان‌گیری که مناسب ِ حالم باشد، پخش نمی‌شود. خاموش می‌کنم تا به التماس‌های مرکز در بی‌سیم گوش کنم که برای جاهای مختلف در به در دنبال ِ تاکسی می‌گردد. با خودم می‌گویم: « ها! گهی زین به پشت و گهی پشت به زین. گیرم که فقط همین یکی دو روز است که ما راننده‌های تاکسی پشت به زین هستیم. » ناگهان احساس می‌کنم، شماره‌ی مرا صدا می‌کند. خوب گوش می‌کنم. بله شماره‌ی مرا صدا می‌کند. میکروفن را برمی‌دارم و می‌پرسم آیا با من کاری دارند؟ مرکز می‌پرسد، کجا هستم و کجا می‌روم. نکند بازهم دستم خورده به دگمه‌ی آژیر خطر و شماره‌ام روی مانیتور ِ مرکز قرمز شده؟ می‌گویم در کدام خیابان هستم و به فرودگاه می‌روم. در جواب سئوال ِ من که آیا مسئله‌ای پیش آمده، می‌پرسند، آیا مسافر هم دارم یا نه. با لحنی شوخ می‌گویم: « مگر امروز تاکسی ِ خالی هم پیدا می‌شود؟» مرکز سرش شلوغ است و حوصله‌ی شوخی ندارد. با لحنی خیلی جدی می‌پرسد، مسافرم مرد است یا زن؟ ترسم برم می‌دارد. نکند پلیس دنبال ِ این مسافر است! نکند مال مافیا باشد! می‌گویم:
- مرد.
می‌پرسد:
- ماشین ِ شما آینه دارد؟
دیگر پاک گیج شده‌ام. می‌گویم:
- لطفن بگویید جریان چی است. مسافرم آلمانی بلد نیست.
حالا مرکز می‌خندد:
- هم‌کار ِ عزیز، مسافر ِ شما دم در ِ هتل منتظر ِ شماست.
در آینه نگاه می‌کنم. واقعن کسی دیده نمی‌شود. برمی‌گردم. نه، هیچ‌کس توی ماشین نیست. می‌گویم:
- نمی‌دانم چه شده. لطفن به هتل خبر بدهید که من تا ده دقیقه‌ی دیگر جلوی درشان هستم.

دربان ِ هتل می‌گوید:
- چمدان ِ مسافر را که گذاشتم توی صندوق عقب و درش را بستم، دیدم در ِ ماشین‌ات باز است، گفتم ببندم تا مسافر برگردد. تو هم فورن راه افتادی و صدای “هوپ هوپ” ما را نشنیدی. مرکز توانست از روی صورت‌حساب، که شماره‌ی تاکسی‌ات روی آن بود، پیدایت کند و بگوید که برگردی.
ایتالیایی در حالی‌که غش‌غش می‌خندد، سوار می‌شود.

۰ فقط چهل و نه ثانیه:i
فقط چهل و نه ثانیه:
۰ « حوضی داریم به ارتفاع
« حوضی داریم به ارتفاع یک متر و چهار سانتی‌متر، عرض دو متر سی و سه سانتی‌متر و و طول سه متر شصت و چهار سانتی‌متر. در هر دقیقه یک لیتر و نیم آب وارد این حوض می‌شود. این حوض سوراخی دارد که در هر دقیقه سه چهارم لیتر آب از آن خارج می‌شود. حساب کنید، چقدر طول می‌کشد تا حوض پر‌شود.»
حل این مسئله‌ی ریاضی ِ دوران دبستان یکی از عقده‌های آن سال‌هایم بود. دلم می‌خواست به معلم‌مان بگویم: « آقا می شود به جای حل ِ ریاضی ِ مسئله، بروم راه آب ِ حوض را ببندم؟ »
۰ نامه ای از تهران
آن‌چه می‌خوانید، ترجمه‌ی نامه‌ای است از یک دانش‌جوی ایران‌شناسی، جوانی بیست و پنج ساله و ایرانی – آلمانی که شش ماه در ایران بود تا فارسی‌اش را تکمیل کند. از او خواسته‌بودم برداشت‌هایش را برایم بنویسد.

… و اما درباره‌ی برداشت‌هایم از این کشور: این‌جا هم دقیقن جامعه‌ای است، مثل جوامع ِ کشورهای غربی، که در آن همه می‌خواهد فقط با زور کارشان را پیش ببرند. با این تفاوت که این‌جا- فقط در حرف- کمی مهربان‌تر‌اند. نمی‌گویند: «نه»، بل‌که می‌گویند: « انشاالله»، که معنی‌اش تقریبن همان «نه» است. می‌گویند: « قربانت» اما منظورشان « ولمون کن، برو دیگه بابا!» است. جالب این‌جاست که این‌ها از یک طرف کشورشان را تا بالاترین حد ِ ممکن تحسین می‌کنند، اما از طرف ِ دیگر نسبت به غرب رابطه‌ی عشق ونفرت دارند. از یکی می‌شنوی: « نه بابا، جامعه‌ی ایران درب و داغونه.» و چند دقیقه بعد همان آدم می‌گوید: « مردم خارج پول دارن، ولی خوش‌بخت که نیستن. هیچ‌جا ایران نمی‌شه.» ( یعنی فقط ایران هست و خارج و هیچ تفاوتی بین بقیه‌ی کشورهای جهان وجود ندارد. به همه از دم می‌گویند: خارج[۱].) «عاطفه توی ایران خیلی زیاده. خونواده خیلی معنی داره.» و بعد دوباره همان آدم: « همه این‌جا سر هم کلاه می‌ذارن. آدم دیگه به فامیل خودشم نمی‌تونه اعتماد کنه.» بیشتر مردم عقده‌ی حقارت دارند، عقده‌ی حقارتی که می‌خواهند از طریق تصاحب ِ مادیات جبران کنند. ۹۹ در صد گفتگوها سطحی است و طرف‌های گفت‌گو دایم سعی می‌کنند خالی ببندند و به من بگویند، چه مردمان مهمی هستند و چقدر پول و مال دارند و هم‌زمان چقدر روشن‌فکرند. و این‌که اصلن خیال نکنم، چون در خارج زندگی‌ می‌کنم، چیز خاصی هستم. جامعه‌ی ایران از تناقضات بی‌شماری برخورداراست. هیچ‌چیزی سرجایش نیست. افسردگی ِ جنسی در خیابا‌ن‌ها از طریق ِ دیدزدن ِ دایمی و روسپی‌های بی‌شماری که در خیابان‌ها می‌بینی، به نمایش درمی‌آید. به زن‌ها خیره می‌شوند و می‌گویند: «ماشاالله». یعنی به قول خودشان از یک طرف “مرتکب ِ عمل حرام می‌شود”، اما از طرف ِ دیگر از اصطلاحی مذهبی استفاده می‌کنند و می‌گوید: «ماشاالله.» تقریبن تمام مردم، به محض ِ این‌که دهان‌شان را بازمی‌کنند، دروغ می‌گویند. با این وجود اما مهربان و کمک‌رسان هستند. بیشترشان کلی خرج ِ ظاهرشان می‌کنند. مرتب می‌خواهند که دیگران تحسین‌شان کنند و در صحبت‌های‌شان از آن‌ها به عنوان ِ آدم‌های شوخ، خیرخواه، و اما قبل از هرچیز «باکلاس» نام ببرند. زبان واقعیت را لاپوشانی می‌کند. واقعیت سخت است، زبان نرم و لطیف. سرخودشان را خیلی کلاه می‌گذارند، تا احتمالن مجبور نشوند، پیش خودشان اعتراف کنند که هم از نظر درونی و هم از نظر ِ مادی چقدر فقیرند. میل به کار متمایل به صفر است. همه مرتب در حال آه و ناله‌اند که کارشان چقدر سخت است، گرچه وقتی آن‌ها را سرکارشان زیر نظرمی‌گیری، می‌بینی تقریبن اصلن از جای‌شان تکان نمی‌خورند. یک مغازه، اندازه‌ی حمام خانه‌ی ما، چهار نفر کارمند دارد، اما هیچ‌کدام‌شان نمی‌آیند جلو تا به تو به عنوان مشتری کمک کنند. بله، «کارشان سخت است» دیگر. رانندگی که برای خودش چیزی است. خیابان‌های یک‌طرفه‌ای می ‌بینی که در ان‌ها، حتا وقتی پلیس هم آن‌جا هست، ماشین‌ها سی‌ متر دنده عقب می‌روند. اصلن این‌طور نیست که برگردند، بلکه با کمال پررویی شروع می‌کنند به بحث کردن. اما «بی‌خیال، مهم نیست.» چرا که اگر راننده دلیلی قانع‌کننده داشته باشد، پلیس می‌گذارد این یکی یا آن یکی دنده عقب برود. و این‌طور نیست که به پلیس پول بدهند، نخیر، چرت و پرتی تحویل پلیس می‌دهند و قانعش می‌کنند. علاوه براین در رانندگی بسیار خشن هستند. اما خنده‌دار این است که حتا در رانندگی هم تعارف می‌کنند. امروز یک ماشین وسط چهارراه ایستاده بود و ساعت‌ها با یک عابرپیاده بحث می‌کرد که کی اول برود. تعارف وسط ترافیک در قلب تهران. چرا که نه؟؟ مگر چه اشکالی دارد؟؟ در یک پراید تا هفت نفر آدم جا می‌گیرد، تازه آن‌هم بدون بچه. در مورد تعداد بچه‌ها که عدد سر به فلک می‌زند. گاهی، وقتی در ماشینی بازمی‌شود، فکرمی‌کنم یک گربه همین الان زاییده است. این‌همه بچه در فضایی آن‌قدر کوچک! چیزی که هرگز فراموش نمی‌کنم، این است که دو تا ماشین وسط ِ ترافیک، جایی تقریبن به اندازه‌ی پنج متر بین خودشان بازکرده بودند، فرش پهن کرده بودند، رویش نشسته بودند و داشتند گپ می‌زدند. فکر می‌کنم اگر کسی به آن‌ها چای و شیرینی تعارف می‌کرد، حتمن قلیان‌شان را هم بیرون می‌آوردند و قلیان‌کشان به گپ‌شان ادامه می‌دادند. باور کن، من این را با چشم‌های خودم دیدم. نمی‌دانم کدام‌یک خنده‌دارتر است، خود ِ نفس ِ عمل یا این‌که هیچ‌کس اعتراض نمی‌کرد.
کافی است. بقیه‌اش بماند برای وقتی که هم‌دیگر را دیدیم…
[۱] نویسنده‌ی نامه نمی‌داند که در ذهن ِ ایرانی «خارج» به معنای اروپای غربی و آمریکا است. چون درک و برداشت ِ آلمانی ِ او از «خارج»، سراسر ِ جهان، منهای آلمان است. م.