۱۰ این‌جا و آن‌جا(۲)

بعدازظهر ِ یک روز مردادی در تهران، آخرین روز ِ اقامتم در وطن. داشتم از خانه‌ای از نیاوران (یا تجریش؟) که صاحب‌اش مدتی است با پاک کردن و دوباره نوشتن ِ آدرسم، به شیوه‌ی خودش هی با من قهر و آشتی می‌کند، با آژانس برمی‌گشتم به نواب، به خانه‌ی دوستم محمد تا بعد از چهار ماه زندگی در ایران، و لمس کردن ِ آن‌چه که من به آن «زندگی در سرزمین عجایب» می‌گویم، چمدانم را ببندم و عازم فرودگاه بشوم. به گمانم ساعت دو سه‌ی شب پرواز داشتم. آن روز،در تهران ِ خشک و داغ و کثیف، استثنائن باران می‌بارید. راننده‌ی بسیار جوان ِ و بسیار ساکت ِ آژانس نواری از داریوش – که صدایش را دوست ندارم اما برخی ترانه‌هایش را گاهی زیر لب زمزمه می‌کنم – انداخته بود توی دستگاه، صدایش را تا آخر بلندکرده بود (در طول آن چهار ماه یادگرفته بودم که راننده‌ی ماشین صاحب اختیار مطلق ِ ماشین است و من به عنوان مسافر حق ِ هیچ‌گونه اعتراض ندارم.) و پنجره‌ها را تا آخر کشیده بود بالا. در اتوبان‌های تهران هربار که می‌توانست گاز را می‌گرفت (اصطلاحی که تازه یاد گرفته بودم) و گاهی با لُنگش شیشه‌ی بخار گرفته را پاک می‌کرد.
غمی جان‌کاه روحم را در راه‌بندان‌های کوتاه و بلند، در ازدحام ِ انواع صداها، از قبیل ِ ناله‌های داریوش و بوق ماشین‌ها می‌خراشید و می‌تراشید. سیگار هم نمی‌توانستم بکشم. چطور می‌شد در فضای بسته‌ی پیکان با راننده‌ای اخمو و پنجره‌های کیپ بسته شده، سیگار کشید؟ داشتم فکرمی‌کردم: « از فردا دوباره همان آش و همان کاسه. همان خیابان‌ها، همان ماشین‌ها، همان آدم‌ها، همان حرف‌ها، همان تنهایی‌ها و باران‌ها و سرمای آلمان، بازگشت به همان سرزمینی که سالهای سال به من پناه داده است.»
داریوش داشت «مرا به خانه‌ام ببر» را می‌خواند: ترانه‌ای زیبا، سروده‌ی جنتی ِ عطایی، در سوگ ِ زنده‌یاد غلام‌حسین ساعدی. داشتم از خودم می‌پرسیدم: «راستی خانه‌ام کجاست؟ آن‌جا یا این‌جا؟ این خراب‌شده‌ی لعنتی که دوستش دارم یا آن شهر فرنگ ِ پرزرق و برق و شسته رفته و امن و راحت؟ این‌جا یا آن جا؟ که در هر دو جا غریبه‌ام و بیگانه. این‌جا تا حرفی می‌زنی و اعتراضی می‌کنی، این‌جایی‌ها می‌گویند: ” این‌جا ایرانه ” و آن‌جا تا می‌گویی: “این فردگرایی نیست، ایزولاسیون است. شماها چقدر سرد و تنهایید.” آنجایی‌ها می‌گویند: ” برگردد به همان‌جایی که از آنجا آمده‌ای.” آیا من اصلن خانه‌ای دارم؟» بغض در گلو و اشک به چشم رسیدیم به میدان ِ انتهایی ِ جمهوری، سر ِ نواب، همان‌جایی که اداره‌ی هواشناسی است، نرسیده به پل هوایی. اسم‌اش یادم نمانده. راه بندانی ایجاد شده بود که به لابیرنتی مخوف می‌مانست. ماشین‌ها، موتورها و پیاده‌ها توی هم می‌لولیدند، بوق می‌زدند و فریاد می‌کشیدند. آن گوشه یکی دو افسر یا نمی‌دانم پاسبان راهنمایی با یکی دو کماندوی شکارچی ِ موتورسوران ِ بی‌کلاه ایمنی، در کنار موتورشان دایره‌ای تشکیل داده بودند و بی‌توجه به آنچه که کنار گوش‌شان میگذشت و کارشان سروسامان دادن به این هرج و مرج ِ گریه‌آور است، داشتند سیگار می‌کشیدند و حرف می‌زدند. ماشین‌ها میلی‌متر به میلی‌متر و آینه به آینه (اصطلاح ِ تازه آموخته‌ی دیگرم در وطن) جلو می‌رفتند. نفس کشیدن تقریبن غیرممکن شده بود و هرصدایی چون شلیک ِ گلوله‌ی توپی در سرم طنین می‌انداخت. با دیدن آن صحنه، ماجراهای تلخ ِ دیگر ِ سفر به یادم آمد. به خودم گفتم: « مُرده شور این خانه را ببرد. اصلن خانه نمی‌خواهم. می‌روم پیش همان چشم‌آبی‌های فردگرای منظم. اگر قرار است این‌جا خانه‌ی من باشد، ترجیح می‌دهم هم‌چنان بی‌خانمان باشم. دیگر اگر کلاهم این‌طرف‌ها بیافتد، برنمی‌گردم.» با این تصمیم که چند کیلومتر بقیه را پیاده بروم و این صحنه‌ها را خوب به خاطر بسپارم تا هروقت فیل‌ام یاد هندوستان کرد، به یادم بیاید از کجا آمده‌ام، کرایه را دادم، تشکر کردم و با وجدانی در عذاب از این‌که راننده‌ی بیچاره را به این راه‌بندان کشانده و تنهایش گذاشته‌ام، پیاده شدم.
و حالا، دو سال و نیم بعد، حالا که دو سه هفته‌ای بیش‌تر به پروازم نمانده، از بس دلم برای بودن در آنجا و دیدن ِ آن‌جا و آن‌جایی‌ها پرمی‌کشد و از بس دلم می‌خواهد چند تا از اینجایی‌های ناز را توی خودش جا بدهد تا با خودم ببرم آنجا و بگویم: « ببینید! من این‌جایی هم هستم»، دچار بی‌خوابی شده‌ام.

۲ مشکل ِ راوی

ولفگانگ کایزر(۱)
فارسی: ناصر غیاثی
یک راوی در همه‌ی آثار ِ هنر ِ روایت حضور دارد، در حماسه چنان‌که در قصه (۲)، در نوول چنان‌که در حکایت(۳). هر پدر و هر مادری می‌داند، وقتی می‌خواهد برای بچه‌اش قصه بگوید، باید دگردیسی پیداکند. باید موضع ِ روشنگران‌هاش را رها کند و به موجودی تبدیل شود که جهان ِ تخیلی با معجزاتش برای او عین ِ واقعیت است. روایت‌گر، حتا آن‌جا که قصه‌ای دروغین روایت می‌کند، به واقعیت ِ آن باوردارد . او می‌تواند دروغ بگوید، چون باوردارد. یک نویسنده نمی‌تواند دروغ بگوید. او فقط می‌تواند خوب یا بد بنویسد. پدر یا مادر به عنوان کسی که قصه‌ای را دوباره روایت میکند، همان دگردیسیی را به انجام می‌رساند، که نویسنده وقتی شروع به روایت می‌کند، باید با خودش در پیش بگیرد. یعنی نویسنده، در تمام هنرهای روایی، هیچ‌گاه نویسنده‌ی شناخته شده یا گمنام نیست، بل‌که نقشی است که اختراع می‌کند و آن را به عهده می‌گیرد. برای او ورتر و دن کیشوت و مادام بوآری هستی دارند؛ او متعلق به دنیای بوطیقا ست. شیوه‌ی روایت در حماسه و قصه و نوول ، تقریبن دقیق، از پیش تعریف شده است. به نظر می‌رسد یکی از نشانه‌های رمان ِ مدرنی که در قرن هجدهم بوجود آمد، این باشد که این رمان استفاده از انبوهی از امکانات را مجازمی‌داند: اینجا یک راوی ِ ساده داریم، آنجا یک راوی ِ شوخ، جای دیگر یک راوی ِ احساساتی، جای دیگر هیجان‌زده، طناز، خون‌سرد ِ دنیادیده و غیرو و غیرو . میان همه‌ی مشخصات ِ رمان، شاید شیوه‌ی متغیر ِ روایت کردن، مهم‌ترین‌شان باشد. اگر زمانی می‌کوشیدیم به عنوان ِ مقدمه، رشد رمان در قرن هیجدهم را در محدوه‌ی سوژه‌هایش، یعنی زندگی ِ درونی ِ قهرمان ِ روایت شده، توضیح بدهیم، امروز باید این توضیح را تکمیل کنیم. رمان در عین حال، به عنوان ِ داستان ِ یا روایت ِ یک سخنگوی شخصی و فردی، از ما خداحافظی کرده بود. « رمان یک ِ حماسه ی سوبژکتیو هست که در آن مولف اجازه می‌خواهد، با جهان رفتاری به شیوه‌ی خودش داشته باشد. مسئله فقط این است که آیا او شیوه‌ای دارد یا نه. بقیه‌ی چیزها خودش میآید. » این تعریف ِ موجز از جوهر رمان است که گوته زمانی به دست داده بود. به نظر او نشانه‌ی اصلی در شیوه‌ی شخصی ِ روایت است؛ بقیه‌ی چیزها خودش میآید…
ما دچار رخدادی منفی شده‌ایم: راوی ِ یک رمان، نویسنده نیست. و به نظر میرسد دچار ِ رخدادی مثبت شده‌ایم: راوی آن شخصیت ِ تخیل‌شده‌ای است که نویسنده به آن دگردیسی یافته. خود ِ زبان هم انگار این حادثه را تایید می‌کند(۴)… تجربه ی زندگی ِ روزمره هم همین را می‌گوید: وقتی داریم به حرفهای آدم ِ آشنایی گوش می‌دهیم، که تازه از سفر برگشته و سفرش را روایت می‌کند، آشکارا همان مدل ِ روای ِ رمان پیش روی ماست. در آغاز یک بوطیقای مدرن ِ هنر ِ روایت می‌خوانیم: « در زندگی ِ عادی فهم ما از روایت، به اطلاع رساندن ِ حقایق ِ مربوط به همی‌ست که سپری شده‌اند، حقایقی که… می‌تواند، دست‌کم در حاشیه، کمی تاثیرات زیباشناسانه داشته باشد …راه از این پیش‌شکل به سمت ِ شکل ِ نخستین ِ هنری چندان طولانی نیست. » ما برعکس مدعی هستیم: راه بی‌نهایت طولانی است؛ یا حتا بیش از آن: هیچ‌کدام از راه‌های یکی به دیگری ختم نمی‌شود. فقط باید پرید. آن نمونه از استنباط از مسافر ِ روایتگر غلط است.
۱-Wolfgang Kayser
2-Märchen این کلمه به زعم من غلط ترجمه شده؛ چنان که در فارسی هم گاهی می خوانیم « قصه »، و حال آن که « داستان » مراد است. قصه تقریبن معادل افسانه هست و « داستان »، « افسانه » نیست.
۳-Anekdote به گمانم حکایت معادل ِ دقیق این کلمه در فارسی باشد. در زبان ِ آلمانی Anekdote به ماجرای اغلب خنده دار ِ کوتاهی که یک شخصیت، یک طبقه ی اجتماعی، یک عصر و یا مانند این را توصیف می کند، اطلاق می شود.
۴- نویسنده ی مقاله در این جا ارجاعاتی در زمان آلمانی می دهد که با زبان فارسی تطبیق نمی کند. به این خاطر ترجمه نشده.

۶

اگر وقت داشتم می‌نوشتم چرا و چگونه پس از خواندن ِ «آداب ِ بی‌قراری ِ» آقای یعقوب یادعلی، به قلم‌اش رشک بردم و در صفحه‌ی آخرش نوشتم: « دست مریزاد!». چرا و چگونه وقتی «رویای تبت» ِ خانم فریبا وفی را خواندم، لذت فراوانی بردم. چرا هر شب صرفن تا خوابم ببرد، سه- چهار صفحه از « دَه ِ مرده»ی آقای « شهریار وقفی‌پور » را می‌خوانم و خطاب به ایشان می‌گویم: « برادر! چرا فقط ۱۱۵ صفحه؟ این‌طور که تو نوشتی، می‌توانستی ۱۱۵۰ صفحه بنویسی یا ۱۱۵۰۰ تا کتاب. حساب و کتاب که ندارد. هرچه دل ِ تنگت خواست، نوشتی و پشت هم ردیف کردی و چاپ زدی.»
اگر وقت داشتم بیشتر خیال می‌بافتم که تا چند هفته‌ی دیگر، وقتی پایم به ایران رسید، کجاها می‌روم و کی‌ها را می‌بینم و چه‌ها می‌کنم.
باید بروم. بیست و چند روز بیش‌تر نمانده. باید بروم، کار کنم و به قولی که به خودم داده‌ام، وفادار باشم و سه کتابی را که وعده کرده‌ام، به انجام برسانم.
اگر وقت داشتم، خیلی خیلی بیش‌تر اینجا می‌نوشتم.

۴ بخشی از کتاب ِ «سقراط ِ زخمی«

پیش‌تر خبر نشر ِ ترجمه‌ی «سقراط زخمی» را توسط انتشارات ِ حوض نقره داده بودم.« سقراط زخمی » داستان ِ سقراط ، فیلسوف ِ یونانی است که به عنوان ِ سرباز در جنگ ِ دلیون با ایران شرکت می‌کند. در پای سقراط خاری فرومی‌رود و این باعث ِ پیروزی ِ جنگ به فرماندهی ِ آلکیبیادس می‌شود. سقراط گرچه مخالف جنگ بوده، اما از او به عنوان ِ قهرمان ِ جنگی تقدیر به عمل می‌آید.
« سقراط ِ زخمی » داستان ِ شجاعت است، شجاعت ِ اخلاقی.
برتولت برشت این داستان را در سال ِ ۱۹۳۹، وقتی در تبعید بود، برای کودکان و نوجوانان نوشت.
بخشی از کتاب را بخوانید:
سقراط در صبح ِ جنگ تا جایی که می‌توانست، خود را برای کارزاری خونین آماده کرده بود. به این ترتیب که پیاز می‌جوید، چیزی که به عقیده‌ی سربازان، شجاعت‌زا بود. شکاکیت‌اش در بسیاری از حوزه‌ها، باعث ساده‌لوحی‌اش در بسیاری از حوزه‌های دیگر شده بود. او مخالف نظریه‌پردازی و طرفدار ِ تجربه‌ی عملی بود و پس به ایزدان اعتقادی نداشت، اما به پیاز چرا.
متاسفانه پیاز تاثیر چندانی در او نمی‌کرد، یا به هرحال تاثیر فوری نداشت. به این ترتیب سلانه سلانه و با دلی گرفته، در گروهان‌اش راه می‌رفت. این گروهان با شمشیر می‌جنگید و به ستون یک در موضع‌اش، مزرعه‌ای دروشده، پی‌شروی میکرد. جلو و عقب ِ او جوانانی از حومه‌ی آتن، سکندری‌خوران، به او گوشزد می‌کردند که سپر ِ زرداخانه‌های آتن برای آدم‌های چاقی مثل او، بسیار کوچک ساخته شده‌است. خود ِ او نیز براین باور بود، با این تفاوت که از نظر او، این آدمهای پت و پهن بودند که سپرهایی که به طرز مسخره‌ای کم‌عرض بودند، حتا نصف تنه‌شان را هم نمی‌پوشاند.
در بازار به اندازه‌ی نیاز ِ یک سرباز ِ ساده پیاز نبود.

این‌که صبح ِ به این زودی، به جای آنکه در رختخواب درازکشیده باشی، این‌جا وسط مزرعه روی زمین ِ خالی نشسته باشی، آن‌هم با دست‌کم پنج کیلو آهن بر تن و یک سرنیزه در دست، چقدر غیر طبیعی بود. این درست که وقتی به شهر حمله می‌شود، باید دفاع کرد، چرا که در غیر این‌صورت دچار مشکلات عدیده‌ای خواهند شد، ولی آخر چرا به شهر حمله می‌کنند؟ چون کشتی‌رانان، صاحبان ِ تاکستان‌ها و تاجران برده در آسیای صغیر موی دماغ ِ کشتی‌ران‌ها و صاحبان تاکستان‌ها و تاجران ِ برده‌ی ایرانی شده بودند. چه دلایلی!!!

۸

نقل است که هنرپیشه‌ی زن ِ زیبارویی به آینشتاین پیش‌نهاد می‌کند با هم بچه‌ای به دنیا بیاورند، تا بچه از او زیبایی و از انیشتن مغزش را به ارث ببرد. آینشتاین اما گفت: « اگر از تو مغز را به ارث ببرد و از من زیبایی را، آن وقت چه؟»
ما این را شنیدیم، خندیدیم. گفتیم برای شما هم تعریف کنیم تا بخندید.

۳ چرا ادبیات ما «جهانی» نمی‌شود؟

شنیده و خوانده بودیم که تا چند سال پیش کلمه‌ی «روی‌هم رفته» از کلمات ِ ممنوعه محسوب می‌شد. اما همین یکی دور روز پیش دوستی تعریف می‌کرد که می‌گویند باید «لاس» را از کلمه‌ی «چی‌چی‌لاس» (که به گیلکی به معنی «سنجاقک» است) بردارد؛ هم‌چنین کلمه‌ی «سینه» را از جمله‌ی «دست رد به سینه‌اش زد»‌‌.
آیا نباید به ذهن ِ بیمار ِ بلندپرواز ِ این مامور سانسور آفرین گفت؟‌

۱۰

نقی، هم‌شهری ِ هم سن و سال ِ همیشه خندان و پر ریش و پشم را از بیست و دو سه سال پیش می‌شناختم، از دوران ِ زندگی ِ دو ساله‌ام در هانوفر، آنوقت‌ها که به کلاس زبان و بعد به کالج می‌رفتم. از بهمن که از همان روزها ساکن هانوفر مانده است، می‌شنیدم نقی، پس از سال‌ها الواتی و خوش‌گذارنی و بیعاری، ده دوازده سال پیش با یک زن ِ آلمانی ِ پزشک ازدواج کرده و برای زندگی به یکی از دهات ِ اطراف ِ وُتسبورگ رفته است. شده است مرد ِ خانه‌دار. دختر ِ سیزده چهارده ساله‌اش چون با دست‌پخت ِ پدرش بزرگ شده، میل چندانی به غذای آلمانی ندارد. می‌گفت نقی از زندگی‌اش راضی است. خانه‌داری میکند، به سگ و گربه‌اش می‌رسد. حالا شده یک ورزشکار ِ تمام عیار. دایم مشغول فوتبال و والیبال و بسکتبال است. نقی عضو تیم ِ والبیال ِ مردان بالای سی و پنج سال، عضو تیم فوتبال ِ مردان بالای چهل سال، عضو تیم ِ بستکبال ِ مردان بالای چهل و پنج سال ِ ده‌شان است و هر روز نیم ساعت می‌دود و نیم ساعت شنا می‌کند. حتا دیگر حتا سیگار هم نمی‌کشد. بهمن می‌گفت: پارسال آمده بود هانوفر. سرشب زده بودیم بیرون و در هر کیوسک ِ سرراه‌مان یک آبجو خورده بودیم و خندیده بودیم و گریه کرده بودم. می‌گفت نقی می‌گوید: همه چیز عالی است. فقط خیلی خیلی تنهایم. برادر ِ استاد دانشگاه و خواهر ِ پزشکم را که ساکن ِ همین هانوفرند، سالی یک‌بار هم نمی‌بینم. می‌بینی که آمده‌ام پیش تو.
امروز غروب وقتی شام می‌خوردم، بهمن با صدایی غمگین از هانوفر زنگ زد و گفت:
– جمعه نقی موقع ِ بازی ِ فوتبال افتاد، ایست یا سکته‌ی قلبی کرد. پس از اینکه بیست و چهار ساعت در اغماء گذراند، شنبه مُرد. دیروز به خاکش سپرده‌اند.
گفتم:
– سرت سلامت، بهمن جان. من و تو چند وقت است هم دیگر را ندیده‌ایم؟ تا کی نوبت ِ من و تو برسد، رفیق. زنده‌باد زندگی سالم و مُرده شور این غربت را ببرد.

۲ داستانی از ولف دیتریش شنوره

ولف دیترش شنوُره به سال ۱۹۲۰ در فرانکفورت (ماین) متولد می‌شود و به سال ِ ۱۹۸۹ در کیل می‌میرد. او، نیز مثل هاینریش بُل، جزو کسانی محسوب می‌شود که پس از پایان ِ جنگ ِ جهانی ِ دوم، سال ۱۹۴۵، ناامید و سرخورده از ارزش‌های انسانی، به ویرانه‌ای به نام آلمان بازمی‌گردند. به سال ۱۹۴۷ جزو اعضای هیئت موسس ِ «گروه ۴۷» می‌شود. گروهی که در آن نویسندگان جوان آلمان گردهم می‌آیند تا «آغازی نو» در ادبیات ِ پس از جنگ ِ آلمان بیافرینند. از شنوره ۴۰ کتاب، بیست نمایشنامه‌ی رادیویی، پانزده فیلم تلویزیونی و داستان‌کوتاه بسیاری باقی مانده‌است. مشهورترین اثر او ” بوتیمار می‌خواند” نام دارد.
داستان ِ “خاک‌سپاری” شاهدی است بر فقر، شکستن ِ حرمت انسان و مرگ خدا (در داستان Gott) در “ساعت صفر”. “ساعت صفر” نامی است که به سال‌های نخست پس از جنگ در آلمان داده‌اند، ساعتی که می‌بایست برای بازسازی از صفر آغازنمود.
خاک‌سپاری را در دوات بخوانید.

۷ معمای اسفنکس

PMLAC10474_16_b200.jpg
اسفنکس(Sphinx) اهریمن ِ تباهی و بلا، یکی از خدایان ِ اسطوره‌های یونانی بود. او شیری بود بال‌دار با سر زن و در کوه‌های شهر تب (Theben) در یونان زندگی می‌کرد. تمام مسافرانی که از کنار مامن او رد می‌شدند، باید به معمایی که او طرح می‌کرد، پاسخ می‌گفتند. در غیر این‌صورت اسفنکس آنها را خفه می‌کرد. معمایش این بود: « آن چیست که صبح‌ها چهارپا دارد، ظهرها دو پا و شب‌ها سه پا ؟ » اُدیپ جواب معمای او را گفت: «انسان» چرا که در کودکی چهار دست و پا راه می‌رود، وقتی بزرگ شد روی دو پا و در پیری عصا را به کمک می‌گیرد. وقتی اُدیپ معما را حل کرد، اسفنکس از صخره‌اش افتاد و مرد. اکنون تبن آزاد، اما سرنوشت ِ تراژیک ِ اُدیپ تازه آغاز شده بود.
پانوشت: این توضیح را هم صرفن محض ِ اطلاع فحاش ِ حرفه‌ای (که دیگر از امکان لجن‌پراکنی در این صفحه محرومش کرده‌ام) اضافه کنم که یک Sphinx دیگر هم در تاریخ داریم که مربوط به اسطوره‌های مصری می‌شود و در فارسی به آن «ابولهول» می‌گوییم.

۶ چیستان

آن چیست که صبح‌ها چهارپا دارد، ظهرها دو پا و شب‌ها سه پا؟

صفحات 1 2