۶ در سفر

نوشتن، مجال می‌خواهد و فراغت. هنوز پیدا نکرده‌ام. چهار پنج روزی از اینترنت و تمدن دور خواهم بود. بعد خدمت خواهم رسید. مفصل.

۷ این‌جا و آن‌جا(۳)

از امروز «آن‌جا» شده «این‌جا» و «این‌جا» شده «آن‌جا». راستی جای من کجاست؟

۵ پیش از سفر

یک ماهی می‌شد آقای وینتاباوُئا (Winterbauer) صاحبخانه‌ی هشتاد و دو ساله و هم‌سر ِ هفتاد و هشت ساله‌اش را نمی‌دیدم که هر روز ساعت ده سوار بنز ِ نقره‌ای رنگ ِ استیشن‌شان بشوند، تا بروند در استخر ِ خانه‌ی پسرشان شنا کنند. یا بعداز ظهرها، ساعت پنج، دوباره زن بنشیند کنار دست ِ شوهرتا با هم بروند به قدم‌زدن‌های یک ساعت‌هی روزانه‌شان در کوه ِ مقابل خانه برسند. می‌گویند: «آدم باید به فکر سلامتی‌اش باشد. ما نمی‌فهمیم شما چطور ساعت‌ها از پشت این کامپیوتر تکان نمی‌خورید.» خانه‌ام در طبقه‌ی هم‌کف است و ما سه تا می‌توانیم، بی این‌که سوءظن ایجاد کند، هم‌دیگر را زیر نظر داشته‌باشیم.
گاهی که حالم خوب نیست، صدای‌شان می‌کنم « دهقان زمستانی» و وقتی سرحالم، نام شاعرانه‌ای به آن‌ها می‌دهم: «زمستان‌ساز». « Winterbauer» را به فارسی که ترجمه بکنیم، هر دو معنی را می‌دهد.
دو ماهی می‌شود که «خانم دهقان زمستانی» یا « خانم زمستان‌ساز» آلزایمر گرفته. از آن زمان لبخند از لبانش دور نمی‌شود. به موهای سفیدش بیگودی می‌پیچد، می‌ایستد روی بالکن ِ خانه‌شان که سقف ِ آپارتمان من است، با لبخند به تماشای نمی‌دانم چی می‌نشیند و زیر لب با خودش حرف می‌زند. و هربار که چشم‌مان به هم می‌افتد، فرقی نمی‌کند روزی چندبار، یک «هالو» به طرف ِ هم پرت می‌کنیم. خانم دهقان زمستانی،از روزی که دچار این بیماری شده، دیگر روی زمین راه نمی‌رود، با موهای سفید و شانه‌خورده و مرتب‌اش، مثل فرشته‌ای در یک صبح ِ مه‌آلود ِ بهاری روی آب دریاچه می‌خرامد: آهسته و البته لبخند به لب. به این خاطر از همان دو ماه پیش اسم‌اش را گذاشته‌ام «فه Fee» که همان فرشته‌ی خودمان باشد.
حالا، امروز از مسافرت یکماهه‌شان به اسپانیا برگشته‌اند. بعد از چاق سلامتی‌ها معمول، آقای دهقان زمستانی میپرسد:
– شما امسال تعطیلات ِ تابستانی‌تان را در کجا می‌گذارنید؟
یاد درس‌های انگلیسی دوران دبیرستان می‌افتم، وقتی لغت (Vacation) را برای اولین‌بار یاد می‌گرفتیم. آن وقتها نمی‌فهمیدم که رفتن به تعطیلات ِ تابستانی یعنی چه. تابستان برای من برابر بود با کار، بلال و میوه فروختن، گچ‌کاری و جوش‌کاری. از وقتی پایم به این‌طرف بازشد، تازه فهمیدم برای مردم اروپا سفر در تابستان مثل زیارت ِ مشهد ِ سالانه‌ی بیشتر مردم ِ شمال است: امری واجب. و بعد یاد مقاله‌ی صمد بهرنگی می‌افتم در «کندوکاو در مسایل تربیتی ایران» که معلم بیچاره‌ی انگلیسی نمی‌دانست «هات داگ» چیست و آن را به «سگ ِ داغ» معنی کرده بود. خوش‌خوشانم می‌شود، هوا آفتابی است و شوق سفر مرا آفتابی‌تر کرده. می گویم:
– حدس بزنید!
– یونان؟
– نه.
– اسپانیا؟
– نه.
– ایتالیا؟ نه. توی سپتامبر که نمی‌شود هوای ایتالیا را تحمل کرد. ترکیه؟
– دارید نزدیک میشوید.
با وحشت می‌گوید:
– نگویید که می‌خواهید بروید ایران.
– چرا؟
– او لا لا(Oh la la) خیلی دل و جرات دارید. مگر روزنامه نمی‌خوانید؟ تلویزیون نمی‌بینید؟
-من سال‌هاست که روزنامه نمی‌خوانم. تلویزیون هم که می‌دانید ندارم. کدام اخبار؟ این که اخبار نیست، گزارشی است از جنگ در جهان تا به ما حالی کنند که قدر اروپای عزیزمان را بدانیم و نق الکی نزنیم.
– فکرنمی‌کنید، با این اوضاع کمی خطرناک باشد؟
– نه قربان. چه خطری؟
– جنگ، محاصره‌ی اقتصادی و …
– از قرار این شمایید که زیاد روزنامه می‌خوانید و اخبار می‌بینید. رسانه‌های این‌جا آن چنان تصویری از ایران می‌سازند که آدم وحشت می‌کند. اما وقتی پای‌تان به آنجا رسید با چیز دیگری مواجه می‌شوید کاملن عکس این تصاویر ِ سیاه. تازه من می‌روم شمال، به اعماق ِ شمال، کنار دریای کاسپین. دست کسی به آنجا نمی‌رسد.
– چند روز می‌مانید؟
– تقریبن یک ماه و نیم؟
– آرزو می‌کنم، سالم و شاداب برگردید. اگر هم دیدیم دیر کردید، ما اینجا برای آزادی ِ شما تظاهرات برپا کنیم.
می‌خندد. در تمام طول مدت، « فه » ایستاده کنار ما، با آرامش ِ خاطری وصف‌ناپذیر به اطراف‌اش لب‌خند می‌زند. به او می‌گویم:
– خانم زمستان‌ساز سوغاتی چه دوست دارند برای‌شان بیاورم؟
می گوید:
– شما که نیستید، کرایه خانه‌تان را کی می‌دهد ؟
– خودم.
– چطور؟ شما که نیستید.
– چطور؟ همان‌طور که هر ماه می‌دادم: حواله از طریق اینترنت.
آقای زمستان‌ساز اول به زن‌اش چشم غره می‌رود بعد رو به من می‌گویید:
– ببخشید، می‌دانید که…
– بله، بله. مهم نیست.
– ولی مگر ایران اینترنت دارد؟
– بله و نخیر. دارد چون خط اش هست، ندارد چون دایم در حال فیلترکردن سایت‌ها هستند.
«فه» می‌گوید:
– با خودتان کمی آفتاب بیاورید برای ما.
– چشم. حتمن.

۴ ارتش موش‌ها

هورست بینگل(۱)
فارسی: ناصر غیاثی
با كشتی آمدند، از خیابان‌ها گذشتند. قدم رو می‌رفتند، هنوز تعلل می‌كردند. پشت‌سر دهات، غارت شده؛ چپ و راست، درخت به درخت می‌جویدند، جاده می‌ساختند، هم‌زمان در صدها موضع پیش می‌رفتند. كشتی‌ها خلاف جریان آب؛ نخستین پیك‌ها بازمی‌گشتند.
از این پس كمتر در اردوگاه می‌ماندند. شب و روز راه می‌رفتند، به ندرت استراحت می‌كردند؛ فقط یك ساعت. عجله داشتند، بی‌قرار، یك ارتش. درخت‌ها را قطع می‌كردند. اما در كنارِ رودخانه‌ی اوروآ شبانه اردوگاه، چادرها، دیرك به دیرك برپاشده، كوچه به كوچه، میدان منظم شده در چهارگوش، چهارگوش به چهارگوش در جنگ. در برابرشان پُست‌های نگهبانی، شب‌ها دربرابرِ هر آتش، اما به شرق و به غرب پیش‌قراولان. دسته به دسته كارمی‌كردند، چوب‌ها را به دره حمل می‌كردند. جنگلِ اینجا را هم نابود كردند، تنه درخت روی تنه درخت، همه را به طرفِ ساحل قل می‌دادند. میخ چادر می‌كوبیدند و فرومی‌کردند، به وسط رودخانه می‌رسیدند، در همین حال غرق می‌شدند، یک عده‌شان. دوباره به هم برمی‌خوردند، تیرچه به تیرچه روی هم می‌چیدند، تنه درختان را می‌گذاشتند رویش، دیگر وقت نداشتند پل بسازند.
حوالی غروب، شهر. سیاه، ابرها، آنجا. منتظر شدند. سپس در نیمه شب، تور فولادین‌شان، این طرف و آن طرف می‌كشیدند؛ تور را بر فراز شهر كشیدند، درخشنده، براق، در پرتو نور. لنگر می‌انداختند، چكش می‌زدند، آهن و فولاد. روی بادبان‌ها، از بالای تور، از كنار، این‌جا، آن‌جا، آن‌جا، بادبان كنار بادبان، آسمان را تاریك می‌كردند. شب در سكوتِ كامل، هنگامی كه موش‌ها پایین رفتند. سپس خزیدند، به پیش رفتند، كیپِ هم، زنجیری بی‌پایان، خاموش. خیابان‌ها، شهرداری، پادگان‌ها، فرودگاه در محاصره، دو سه هواپیما كه هنوز بلند می‌شدند گرفتار در جنگل بادبان‌ها، پیچیده و درهم، نوك‌شان سنگین از بار، مثل سوسك سقوط می‌كردند.
هُل دادن، به هم برخوردن، زنجیرها، دشنام‌ها، همیشه و همه جا زنجیر موش‌ها، بر بام‌ها، از درون پنجره‌ها، بالا، پایین، بالا، بادبان‌ها كیپ‌تر، آسمان سیاه‌تر، موش در كنار موش، هم‌دیگر را گازمی‌گرفتند، لگد می‌زدند، دنبال جا می‌گشتند، به آخرین درها حمله می‌بردند، ادامه می‌دادند، كارمی‌كردند، درهم می‌لولیدند؛ باز هم ادامه، یك هفته تمام. در سكوت شهر مرده را ترك می‌كردند، تور را جمع می‌كردند، اطراق می‌كردند.
یك بار دیگر دسته‌ای به سمتِ رودخانه‌ی نزدیك، جنگل‌ها. چوب حمل می‌كردند، نی می‌بئریدند، كُپه كُپه روی هم می‌انباشتند، باز می‌ساختند، شدیدتر، تندتر، ماشین‌های گرد و بیضی: سبدهای بافته شده، بام‌ها پوشیده از بید، ماشین‌های كوچك را می‌کشیدند، دوباره موش در كنار موش، ظاهرن قطاری بی‌پایان، ماشین‌ها، موش‌ها، بادبان‌ها، ماشین‌ها، با گاری بمب‌ها و تفنگ‌ها را از شهر بیرون می‌بردند.
هرشب اطراق می‌كردند، روز چهارم به یك ارتش دومِ موشها برخوردند. چادر زدند. ظهر در برابر هم قرار گرفتند: دو ارتش، موش در كنار موش. ژنرال‌ها را اسیر گرفتند.
۱- Horst Bingel نویسنده ی آلمانی
Kürzestgeschichten, Recalm, 1990, S.15

۵

احوالات؟

۴ آیا اوضاع واقعن خراب است؟

یک: زمان ِ برگشت ِ من از یکی از سفرهایم به ایران تقریبن هم زمان شده بود با دست‌گیری و محاکمه‌ی کرباسچی، شهردار آن زمان ِ تهران. هرجا می‌رفتی و با هر که می‌نشستی، حرف از کرباسچی بود و همه می‌گفتند: « بگیروببندها شروع شده است. این‌ها وقتی به نخودی- ببخشید- به خودی رحم نمی‌کنند، به غیرخودی رحم می‌کنند؟ » یکی دو روز مانده به پرواز، پشت ِ عوارضی ِ کرج – قزوین پسرک ِ ژنده‌پوش ِ سیاه‌سوخته‌ی کثیف ِ روزنامه‌فروش هم‌راه با هم‌کاران ِ موزفروش و نان‌قندی‌فروش و بستنی‌فروش‌اش از اتوبوس بالا آمد. روزنامه‌ای که می‌فروخت از همان جنس و جنمی بود که اهل فن به آن نام “مطبوعات زرد” داده‌اند. عکس ِ کرباسچی در لباس زندان در صفحه‌ی اول بود و تیتر درشت و سیاهی زده بود، مثل: « کرباسچی در زندان» یا «کرباسچی در دادگاه». رونامه را جلوی صورتم گرفت و دادکشید: « کرباسچی دستگیرشد! » یا « محاکمه‌ی کرباسچی! ». چند دقیقه بعد، رفیق ِ هم‌راهمف کیان پرسید: « چته؟ تو فکری! دلت گرفته که پس فردا برمی‌گردی؟» گفتم: « نگران که هستم. اما نه نگران ِ ترک ِ اینجا، نگران این هستم که مبادا کودتایی چیزی بشود و من نتوانم بروم و اینجا گیرکنم.» با تعجب پرسید: « از کجا به کودتا و بستن ِ مرزها رسیده‌ای؟ » گفتم: « مگر نمی‌بینی؟ اوضاع خراب است آقا. بگیر و ببندها شروع شده.» با دستش – بی‌انصاف – خیلی محکم کوبید پشتم و گفت: « برو بابا! انگار هیچ‌وقت تو این مملکت زندگی نکرده‌ای! بابا جان! این مام ِ میهن جان ِ ما از روز ِ اول ِ پس از انقلاب بحرانی بوده. این بحران‌ها دیگر برای ماها که این‌جا زندگی می‌کنیم، جزو سرگرمی‌های روزمره است.»
دو: چندین سال پیش، بگیر ده دوازده سال پیش، زیر ِ خانه‌ام در برلین یک مغازه‌ی سیگارفروشی و مطبوعاتی بود. صاحب‌اش زن و مردی ایرانی بودند، از آن خبره‌های روزگار. هروقت که می‌رفتم سیگاری، فندکی، چیزی بخرم، هر کدام‌شان که بودند، بسته‌ی روزنامه‌ی کیهان ِ لندن روی پیش‌خوان را نشانم می‌دادند و با نگرانی ِ عمیقی می‌گفتند: « آقا اوضاع خیلی خراب است. خبر داری؟ فلانی گفته فلان، یا در فلان شهر فلان.» و من هم نگران و کنجکاو، فورن می‌گفتم: «نه! خبر ندارم.» و یک روزنامه می‌خریدم. چندین بار این کلاه سرم رفت، تا فهمیدم که اوضاع مثل همیشه است، منتها روزنامه‌فروش هم می‌خواهد روزنامه‌ی بادکرده‌اش را بفروشد.

۳ ما

جمعی بودیم. نشسته بودیم جایی. همه قلم زن. (بین خودمان که باشیم، به خودمان و همقطاران‌مان می‌گوییم: «قلمزن». از گفتن ِ «اهل قلم» اباء داریم. بوی آل‌احمد و باقر مومنی می‌آید ازش. از «اهل ادب» هم خوش‌مان نمی‌آید. بوی نا می‌دهد. ترکیب ِ «اهالی ادبیات» هم که می‌گویند غلط است. پس عنوان ِ «قلم‌زن» را برای خودمان برگزیدیم. منتها فقط وقتی که بین خودمان باشیم.)
خلاصه، آن روز همه جورمان را داشتیم: از نویسنده و شاعر بگیر تا روزنامه‌نگار و منتقد ادبی و منتقد ِ مطبوعاتی. ((ما البته هر از چندگاهی با اهالی ِ دیگر هنرها می‌نشینیم، با اهل سینما و تئاتر و رنگ و قلم مو. به قول یکی‌مان، یادم نیست کدام‌مان، فقط تا هوایی بخوریم. اما در مجموع بیشتر ترجیح می‌دهیم بین خودمان باشیم، جمعی که برای خلاقیت به چیزی بیش از کاغذ و خودکار نیاز ندارد. گرچه حالا همه‌ی ما با کامپیوتر می‌نویسیم.( منتقد ادبیمان معتقد است: «با کامپیوتر» غلط است، باید گفت: « در کامپیوتر». پایه‌ی استدلالی‌اش هم همیشه این است: ” تدقیق ِ حروف اضافه در زبان و بیان بر اساس ِ اتفاقی که می‌افتد.” البته او این « اتفاقی را که می‌افتد» را از یک شاعر نامی دزدیده. همه‌مان هم می‌دانیم. اسمش را گذاشته‌ایم “آقای اتفاقی که می‌افتد”. وقتی او نیست، به هم می‌گوییم « اتفاقی که می‌افتد» و می‌خندیم.))
بله، گوش تا گوش نشسته بودیم. یکی‌مان (زیاد هم فرقی نمی‌کند، کدام یکی، همه‌مان سروته ِ یک کرباس بودیم) گفت:
– جالبه.
همین‌جوری گفته بود. گفته بود چون کسی چیزی نمی‌گفت و هیچ‌کدام‌مان تحمل سکوت نداشتیم. (گوینده‌اش باید یکی از شاعرمان بوده باشد، احتمالن همان که کمی قوز دارد. می‌گوید از پشت میز نشینی ِ بسیار است)، همین‌طوری انداخته بود. (من یکی از این شاعر نکته‌ها آموخته‌ام، یکی‌اش این است که همیشه و همه‌جا و در هرحال و شرایطی کلمه‌ی «جالبه» بهترین وسیله است برای شکستن ِ سکوت ِ تحمیلی به یک جمع.)
یکی دیگر که او هم با سکوت میانه‌ی چندانی نداشت، نمی‌دانم کدام‌مان، به احتمال ِ ضعیف، یکی از نویسنده‌هامان، چرایش را هم نمی‌دانم) گفت:
– آره. خیلی.
یکی‌مان گفت (این یکی را اصلن به خاطر نمی‌آورم، کی بود. شاید هم همه با گفته بودیم؟!):
– که این‌طور پس.
این «که این‌طور پس» هم از جنس و جنم همان «جالبه » است. می‌تواند هم در جواب «جالبه» باشد و هم در جواب « خیلی زیاد» و هم در جواب ِ هیچ‌کدام. منتقد ِ مطبوعاتی ما اسم ِ این کلمات ِ در این‌گونه مواقع تبدیل به اصطلاح شده را گذاشته: « واژههای نازا».
با این وصف اما سکوت سبک نشد که نشد. یکی‌مان سیگاری روشن کرد. آن یکی سیگارش را خاموش کرد. دیگری خاک ِ سیگارش را تکاند. بعضی‌هامان کمی سرجای‌مان جا به جا شدیم. چای‌خورها (آنها‌یی که باید رانندگی می‌کردند) به چایی‌شان لب زدند، اهل ِ می به لیوان آبجو یا شراب‌شان. اما ظرف ِ کلمات ِ هرجایی‌های پیر خالی شده بود. موجودی‌اش مصرف و تمام شده بود. هر سه تایش. تا اینکه جسورترین‌مان تسلیم نشد، نه تسلیم سکوت شد و نه تسلیم ِ خالی ِ ظرف ِ کلمات ِ هرجایی‌های پیر یا واژگان ِ نازا. گفت:
– اصولن در مفهوم ارسطویی هنر که من اعتقاد تام به آن دارم، اصل بر خلاقیت است، آفرینش ِ آنچه که پیش از این هستی نداشته و موجود نبوده. طبیعی‌ست که من «هستی» و « وجود» را به معنای ارسطویی ِ کلمه مرادمی‌کنم.
خیلی چیزهای دیگر هم گفت که من یادم نمانده. شگفت‌زده بودم از اشتهای سیری‌ناپذیر ِ ظرف. تنها چیزی که به خاطر می‌آورم، این است که پیش از سکوت، جدلی درباره‌ی «ماهیت هنر» بین یکی دوتا مان درگرفته بود. به گمانم شاعر و منتقد ادبی‌مان. به گمانم. گفتم، “گفت خلاقیت”؟ پس حتمن منتقد ادبی‌مان بوده. چون « خلاقیت » ورد ِ زبان منتقد ِ ادبی‌مان است.
قول می‌دهم اگر همان موقع یکی‌مان می‌پرسید، نه کسی می‌دانست چی جالب است و نه کسی می‌دانست چرا جالب است و نه کسی می‌دانست چرا خیلی جالب است. «که این‌طور پس» هم که معنی ِ خاصی ندارد، مگر افزدون به تعداد ِ واژگان ِ نازا و محتوای بعضی ظروف. و به این ترتیب «که این‌طور پس» جواب ِ هیچ سئوالی نمی‌توانست باشد. یکی‌مان، حتمن روزنامه‌نگارمان، گفت:
– خُب، بچه‌ها چه خبر؟
– گفتی ارسطو. می‌گویند گلشیری حالش خوب نیست و در اغماست.
این یکی را خوب یادم مانده چه کسی گفته‌بود. خودم گفته بودم.
نویسنده‌مان گفت:
– اتفاقن من هم چند روزی است حالم خوش نیست. به گمانم گلویم چرکین شده.
من نگران شدم. چون این نویسنده‌مان به پسر ِ نُه ساله‌ام ریاضی درس می‌دهد. آخر در معرفی‌نامه‌اش، برای تنها داستانی که سالها پیش از او در نشریه‌ای چاپ شده بود، نوشته‌بود: (سال تولدش را ننوشته بود.) ” دیپلم ریاضی در خرداد ماه. مهندس راه و ساختمان از دانشکده‌ی پلی‌تکنیک ِ آریامهر.” در ذیل ِ « فعالیت‌ها » آورده بود: ” آخرین َسَمت، سرپرست و مدیر گروه مهندسین سازنده‌ی دبستان ِ ششم بهمن در روستای خواچکین در استان گیلان.”
نگفتم من چکاره‌ام؟ ببخشید. من راوی‌ام. یک راوی ِ خشک و خالی جمع ِ قلم‌زن ِِ خودمان.

۲ بخشی از داستان ِ بلند : «ماری و دیگران»

صبح یكشنبه بود. نیم ساعتی باریده بود و حالا دیگر داشت كم كم بند می‌آمد. از شب‌زنده‌داری برمی‌گشتم. هنوز سرخوش بودم: لبخند به لب و نرم نرم می رفتم طرف خانه. به عادت روزهای كودكی، خودم را می‌كشیدم زیر دامنه‌ای كه نبود. چشم روی پوسترها و اعلامیه‌های چسبیده به دیوار می‌چرخاندم ومی‌گذشتم: تبلیغ ِ كنسرت‌ها و نمایشگاه‌ها، مسابقات فوتبال و سیگار. دست‌نوشته‌ای را هم با نوار چسب چسبانده بودند روی ناودان ِ گلفروشی ِ زیر ساختمان. لابد بازهم یكی گربه‌اش را گم كرده بود‏. مكث كردم: دنبال خانه‌ای می‌گشتند كه درست به مشخصات خانه‌ی من، که می‌خواستم از آن بروم، می‌خورد. احتمالن زن و شوهری با یك بچه‌ی كوچك. كاغذ نداشتم. شماره را روی پاكت سیگارم نوشتم. فكركردم: «این‌هم سند ِ سقوط یا بازگشت تدریجی به روزمرگی.»
دوشنبه زنگ می‌زنم. نیستند. پیغام می‌گذارم، خبری نمی‌شود. صاحبخانه فشار را زیاد می‌کند. فقط سه هفته مهلت داده‌اند برای پیداکردن مستاجر بعدی. اگر نه باید کرایه‌ی سه ماه ِ آینده را هم بدهم. یك هفته بعد دوباره زنگ می‌زنم. تلفن خانه جواب نمی‌دهد. این بار به تلفن همراه زنگ می‌زنم. هست. دستپاچه می‌شود. و وقتی می‌گویم كه تلفن خانه‌شان خراب است، هزار بار عذرخواهی می‌كند. دست و پا گُم‌كرده، می‌پرسد: «می‌توانم همین الان بیایم؟» لباس پوشیده بودم كه بروم بیرون. می‌گویم: «من تا یك ساعت می‌توانم منتظرتان باشم.» برای چندمین بار می‌گوید: «معذرت می‌خواهم.»
ماری تیك دارد. عصبی می‌خندد. کمی چاق است. دایم حرف می‌زند. رنگ دندان‌هایش كبود است. لب‌های بسیار نازكی دارد، كه به زحمت دیده می‌شود. ماری ابرویش را برنمی‌دارد، آرایش نمی‌كند. مثل آدمی كه ناخن‌اش را می‌جود، مرتب دارد میخ‌چه‌های كف پاش را می‌كند‏. می‌گوید از روزی كه سیگار را ترك كرده، این‌طور چاق شده. با تو كه حرف می‌زند به گوشه‌ی دیوار نگاه می‌كند و وقتی به حرفت گوش می‌دهد به سقف اتاق. می‌گوید:« كله‌ام خراب دارد. دایم افكار مسخره‌ای به سرم می‌زند. همین سیب خوردن مرا ببین!» ماری سیب را با پوست و هسته می‌خورد.
به خانه نگاه نمی‌كرد، به كتاب‌ها و قاب عكس‌ها و تابلوهای نقاشی نگاه می‌كرد. مبهوت بود. بعدها گفته بود: « خودم را آماده كرده بودم با مرد شكم گنده‌ی سبیلوی تركی روبرو بشوم با زنی چاق و قدكوتاه و دستمال به سر كه پنج شش تا بچه‌ی قدونیم‌قد به دامن‌اش آویزانند.» دیدم ایستاده جلوی قفسه‌ی کتابهای فارسی و سعی می‌كند بفهمد كه كتابها به چه زبانی‌ست، یا با کنجکاوی به عکس ِ هدایت و فروغ نگاه می‌کند. می‌گویم:
– چیزی می‌نوشید؟ آب هست و شراب.
فورن می‌گوید:
– آب.
لیوان آب را می‌گذارم روی میز و می‌گویم:
– بهتر است، بنشینید و بخورید. ما ایرانی‌ها اعتقاد داریم باید نشسته آب خورد.
می‌نشیند روی صندلی. من هم می‌نشینم. بعدترها گفته بود: « وقتی لیوان آب را دادی دستم، با خودم فكركردم: “این مرد گیس‌دار ِ مو سفید، بی‌شك فرزانه‌ای است از شرق.” و من گفته بودم: ” لیوان آب را گذاشته بودم روی میز. تازه مگر حالا معتقدی كه اشتباه كرده بودی؟”
می‌گوید:
– شما چقدر كتاب دارید!
لیوان را برمی‌دارد، فط یک جرعه می‌خورد. می‌پرسد:
– هنرمندید؟
– بله. مینویسم.
لیوان را می‌گذارد روی میز. بلند می‌شود، همان‌طور که دارد می‌رود سراغ کتاب‌های آلمانی، می‌پرسد:
– اجازه دارم بپرسم چی؟
بعدها وقتی به او گفته بودم «این ادبِ دوزاری شما آلمانی‌ها دیگر خیلی اضافیست، آخر ” اجازه دارم بپرسم” دیگر یعنی چه؟ » گفته بود: « ما غربیها رُک هستیم، شما شرقی‌ها کنایه می‌زنید.»
– آشپزی!
– اوه! حتمن کتاب آشپزی ِ شرقی.
عنوان چند کتاب را که می‌خواند، شرم‌زده می‌گوید:
– ببخشید. خودم باید می‌فهمیدم.
الان هروقت می‌گوید: « تو آن روز دستم انداخته بودی.» می‌گویم: « این ناخودآگاه من بود که به جای من حرف زد. می‌بینی که یک نیمرو هم بلد نیستم درست کنم.»
برمی‌گردد، می‌نشیند روی مبل و می‌گوید:
– من فیلم می‌سازم، تئاتر عروسكی كار می‌كنم و عروسك‌سازم.
می‌پرسد:
-این‌جا كه خانه‌ی خوبی‌ست. چرا می‌خواهید بروید؟
تا من از زندگی‌ام بگویم واز زندگی او بشنوم، بعد از ظهر چهارشنبه است. درست سر ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه آمده بود، اوایل تابستان. با هم غذا خورده بودیم، شراب خورده بودیم، كنار دریاچه قدم زده بودیم و شب‌ها هركدام‌مان در اتاقی جداگانه خوابیده بودیم.
ماری از آلمانی بودن‌اش شرمنده است. می‌گوید:« در مقابل یهودی‌ها احساس گناه می‌کنم. سعی می‌كنم با خارجی‌ها مهربان باشم.» یك هفته پیش از مسافرت اُروگوئه برگشته است، دو سال پیش از دوست پسرش جداشده و هنوز تنهاست. می‌خواهد بچه‌دارشود، می‌گوید:« تو نمیفهمی! بدن ِ زن ِ سی و پنج ساله‌ای که هنوز حامل نشده، فریاد می‌كشد كه می خواهد آبستن شود.» حالا می خواهد، به قول خودش سنتی زندگی كند. وقتی می گویم: «اُنه میش!» ( من نیستم!) قاه قاه می خندد و می گوید: « تازه دلت بخواد. مردها صف بسته‌اند در ِ خانه‌ام. نمی‌بینی سه چهار ساعت سوار قطار می‌شوم تا هفته‌ای دو سه شب از دست‌شان فرار كنم، بیایم اینجا پیش تو؟»
یك شب که داشتیم در خانه‌اش در لایپزیك شامی را كه پخته بود، می‌خوردیم، اخم‌هایش را آورده بود پایین و گفته بود:
– تو به من توهین كردی، گفتی: در تو زنانگی نیست، مادرانگی است. چرا؟ خوكِ بی‌ادب!
گفته بودم:
-آخر دٌو فردمتا كارتوفلن فقه سه قین! ( ای زن ِ سیب زمینی‌خور ِ لعنتی) نه ماتیكی مالیده بودی، نه ابرویی برداشته بودی، نه پیراهن خوش‌رنگی پوشیده بودی. زنانگی همین چیزهاست دیگر جیگر.
گفته بود:
– شما ایرانی‌ها حتا دوست داشتن‌تان هم خون‌آلودست. آخر چطور می‌شود از فرط علاقه به کسی گفت جگر؟
– وقتی می‌شود به کسی گفت ” شپش ِ من ” چرا نشودنشود گفت “جگر”؟
– فرانسوی ها شپش دوست دارند.
– بله شما آلمانی ها «گنج» دوست دارید، گنج ِ من.
گفته بود:
– ببخش. خودت گفتی، تاریخ كشورت خون‌بار است.
بعد همان دستی را كه با آن سیگارش را در زیرسیگاریی كه به شكل جمجمه بود، خاموش كرده بود، انداخته بود دور ِ کمرم ، سرش را گذاشته بود روی شانه‌ام، گفته بود:
– كاشكی همه‌ی خون‌خوارها مثل تو بودند. تو خیلی خوبی. می‌دانی چرا؟
– بله. می‌دانم. هر زنی شایستگی ِ دوستی با من را ندارد.
برگشته بود، توی چشم‌هایم خندیده بود و گفته بود:
– شما ایرانی‌ها علاوه برخون‌خوار بودن، دماغ سربالا هم هستید.
گفته بودم:
– خوب همین‌هاست كه ترا عاشق من كرده دیگر جیگر.
– به من نگو جگر. چندشم می‌شود. درست مثل روزی که به نام ِ یک غذای اصیل ایرانی، کله‌ی گوسفند گذاشتی جلوم.
گفته بودم:
– وقتی پاچه‌ی خوک، خوردن داشته باشد، چرا کله‌ی گوسفند نداشته باشد؟
– تو که می‌دانی من چقدر از پاچه‌ی خوک متنفرم.
– خُب چون تو هم مثل بقیه‌ی هموطن‌هات بحران هویت داری.
– حالا می‌گذاری بگویم یا نه؟
– حیف كه ما هردو شهروند حكومتی دمكراتیم و در این جمهوری آزادی بیان جاری و ساری ست. اگر در وطن اولم بودیم… بگو!
گفته بود:
– چون می‌توانی گوش بدهی و چون نویسنده‌ای. گل یاس من.
از لایپزیك یکی از كتاب‌های پاول سلان را خریده و فرستاده. در صفحه‌ی اولش نوشته:” شاهی‌جان، آن دو گل یاس ِ لای كتاب، مال بالكن خانه‌ی من است. ببین، هنوز بو می‌دهند؟ »
می‌گوید: « همه می‌گوید: تو دیوانه‌ای! چطور جرات كردی چهل و هشت ساعت در خانه‌ی یك مرد غریبه‌ی مجرد ِ خارجی بمانی؟ مادرم گفته است: “ماری شن! ماری شن! (آی ماری جان! آی ماری جان!) چه كارها كه تو نمی‌كنی!”» می‌گویم: « نه در دیوانگی ِ تو شكی هست و نه در دیوانگی ِ من. پس خوش به حال ما دیوانه‌ها!»
مادر ماری می‌گوید: « دخترم رفته بود، خانه بپسندد، صاحب خانه را پسندید.» و به من اشاره می‌کند و می‌خندد.

۷ از خواستن‌ها

می‌خواهم باوركنم. می‌خواهم از پژواك ِ افتادن ِ هر برگی از درخت، یاد جهان کنم. می‌خواهم بوی كاغذِ تازه خوابم‌كند. می‌خواهم بوی یار بشنوم. می‌خواهم آن‌چنان آوازهای گرمی بخوانم، كه جهان به آتش كشیده شود. می‌خواهم قهقه‌ی زنی مست را قاب كنم و در دهلیزهای كابوس‌هایم بیاویزم. می‌خواهم لرزش‌های چشم ِ شاعر را در لحظه‌ی نوشتن ِ هر شعر، بیان اندوه دلِم بدانم.
می‌خواهم داستانی بنویسم و آن را هر شب حنای كفِ دست نوعروسانِ شهر كنم. می‌خواهم به وقتِ خواندنش، تمام چل‌چراغ‌های قصر را بیافروزند.