۷ مشتری ِ دایمی

دارم در یک سوپری در تهران خرید می‌کنم. همان‌طور که دارم سفارش جنس می‌دهم، فروشنده به بیرون ِ مغازه نگاه می‌کند و می‌گوید: «چیه؟ گشنه‌ای؟» و راه می‌افتد طرف ِ یخچال. تکه‌ای کالباس برمی‌دارد و در حالی که از مغازه بیرون می‌رود، به من می‌گوید: « ببخشید، ایشون مشتری ِ دایمی ِ ما هستند و باید اول به ایشون برسم.» من هم کنجکاو همراه می‌شوم. گربه‌ای روی دو پای جلو میو میو کنان به دست‌های صاحب مغازه نگاه می‌کند.

۹ دل‌تنگی

دلم برای خانه و اتاق و خلوت و تنهایی و سکوتم تنگ شده. اندکی کم‌تر از آن چه بی‌تاب ِ آمدن بودم، بی‌تاب رفتنم.

۱۳ دو شهر، دو صحنه

صحنه‌ی اول، دیروز
یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌فروش‌های رشت، از دوستان قدیمی، از دیدن‌ام خیلی خوشحال به نظر نمی‌رسد و چندان گرم نمی‌گیرد. یکی داخل می‌شود، چکی به دست‌اش می‌دهد و می‌گوید: «خودش است.» دوست ِ من می‌پرسد: «قطعی است دیگر، نه؟» می‌شنویم: «قطعی است.» بعد در را بازمی‌کند و می‌رود. کتاب‌فروش چک را می‌گذارد توی جیب‌اش، آه می‌کشد و نوچ نوچ می‌کند. طاقت نمی‌آورم، می‌گویم: « چی شده برار؟ از مرگ ِ ما بیزاری؟» می‌گوید:«نه بابا، خواهش می‌کنم. البته، اختیار داری. اینجا نیستی و راحتی.» می‌گویم: «وقتی دوستی مثل تو از مرگ ما بیزار نباشد، واقعن هم باید راحت باشم.» تازه دوزاری‌اش می‌اُفتد. لب‌خند کم‌رنگی می‌زند و می‌گوید: « ببخش ناصرجان، حواسم نیست. چند دقیقه پیش داشتم تلفنی حرف می‌زدم، که یکی وارد شد و پرسید: « شاه‌نامه داری؟» جای‌اش را نشان‌اش دادم. برداشت، ورق زد و پرسید: «چند؟» گفتم: «سی تومان.» یک چک از کیف‌اش در آورد و گفت: « من یک چک صد تومنی دارم. قبول می‌کنی؟» من که شش دانگ حواسم به تلفن بود، قبول کردم. هفتادتومن به او دادم و شاهنامه را گذاشتم توی کیسه پلاستیکی و دادم دست‌اش، رفت. تلفنم که تمام شد، دوباره چک را براندازکردم، به نظرم تقلبی آمد. به همسایه‌ی طلافروشم نشان‌اش دادم، گفت: « تقلبی است.» برده بود بگذار زیر دستگاه. الان آورد. دیدی که چه گفت.»
صحنه‌ی دوم، امروز
در بازار ِ شلوغ و مهمان‌نواز اصفهان، یک انگشتر ِ فیروزه بدجوری چشمم را می‌گیرد. می‌پرسم: «آقا! ببخشید، این انگشتر چنده؟» می‌گوید: «باید وزن کنم.» وزن می‌کند و می‌گوید: «یازه تومن» می‌گویم: «شیش تومن بدم؟» می‌گوید: «پونصدتا بذار روش، بردار.» انگشتر را می‌گذارم روی پیش‌خوان و تصمیم می‌گیرم هیچ چیزی نخرم.

۱۴ خوش می‌گذرد؟

ساعت هشت صبح است و من که تازه چهار صبح از کنار دریایی شلوغ و پر از ماشین و ویراژ رانندگان ِ جوان و تلاشهای‌شان برای دختربازی برگشته بودم، در خواب شیرین صبح‌گاهی. بیدارم می‌کنند و می‌گویند: « بیا، تلفن داری. پسر دایی منوچهر است. » پسردایی منوچهر؟ هشت صبح ِ روز شنبه؟
– سلام.
– سلام.
– کی آمدی؟
در طول این چند روز دیگر یادگرفته‌ام که همه این را می‌پرسند و هیچ‌کس از سر کنج‌کاوی نمی‌پرسد و جواب من هرچه که باشد، مهم نیست، چون کسی به جوابم گوش نمی‌دهد. مگر نه این‌که می‌پرسند تا پرسیده باشند؟ دیگر یادگرفته‌ام ذهنم را برای یافتن ِ پاسخ ِ دقیق خسته نکنم. پس می‌گویم:
– چند روزی می‌شود.
– خوبی؟
– مرسی.
– خوش می‌گذرد؟
همان سئوال‌های کلیشه‌ای است و همان پاسخ‌های کلیشه‌ای.
– مرسی.
– چه خبر؟
– سلامتی.
– خوبی؟
– قربان شما؟
– خوش می‌گذرد؟
– بله، خوش می‌گذرد و خبری جز سلامتی نیست.
– چیه پسر عمه؟ چرا دمغی؟
– دمغ نیستم. خوابم.
– ای بابا! ساعت هشت است. تو هنوز خوابی؟
– ببخشید.
– ما اینجا از ساعت شش سرکاریم.
– خدا قوت بده.
– نمی‌توانی صبح‌ها زود بلند شوی. نه؟
– نخیر.
– آقا از قدیم و ندیم گفته‌اند: سحرخیز باش، تا کام‌روا شوی. سحرخیزی خیلی خوب است.
– بله، پسر دایی. ولی گویا من آمده‌ام مسافرت. نه؟
– خوب اون که بله. اما خوب است آدم همیشه سحرخیز باشد.
– بله، بلا نسبت ِ شما، حتمن سپورها کام‌رواترین آدم‌های دنیا هستند.
– نه پسر عمه، انگار نمی‌شود با تو حرف زد. من هرچه می‌گویم، تو جواب سربالا میدهی.
– پسردایی جان، من دیشب ساعت چهار خوابیدم. می‌شود بیدار که شدم به شما زنگ بزنم؟
– باشد آقا. بیدار شدی زنگ بزن.
فردا شب در خانه‌ی پسر عمه معلوم می‌شود که مرا به شام دعوت کرده بود تا به دعوت‌نامه‌اش برای سفر به آلمان برسد.

۵ این‌جا

این‌جا کشاورزاش از ارازنی ِ برنج و کمک‌های دولت‌های خارجی به دهقانان‌شان، نانوای‌اش از خرابی ِ بازار و خاطرات ِ زندگی ِ دو ساله‌اش در انگلیس، قناداش از نداشتن ِ وقت برای مطالعه و عیش ِ چهل و پنج روزه‌اش در آلمان، پزشکاش از زیاد بودن ِ رقیب و تفریح ِ یک هفتهایاش در ارمنستان، دندانپزشک‌اش از بیکاری و دوران دانشجویی‌اش در هندوستان، معلم بازنشسته‌اش از گرانی ِ ارزاق و آروزی سفر به خارج، پشت ِ کنکوری‌اش از ناعادلانه بودن ِ ورود به دانشگاه و عدم نیاز به فیلترشکن در خارج، دانشجوی‌اش از ترس ِ از بیکاری ِ پس از فارغ‌التحصیل شدن و رویای ادامه‌ی تحصیل در خارج، روزنامه‌نگارش از فشار ِ سانسور و آماده شدن‌اش برای مهاجرت به کانادا، شاعره‌اش از بی‌وفایی همسر و جانب‌داری از عشق آزاد در آمریکا، شاعرش از رشک ِ دیگر شاعران به آثارش و تاثیر ِ سرکوب ِ سیاسی ِ نازی‌ها در رشد ِ خلاقیت ِ هنرمندان ِ آلمانی می‌گوید.
این‌جا همه‌شان اندازه‌ی سرعت ِ مجاز در اتوبان‌های آمریکا، تعداد ِ کانال‌های تلویزیونی در فرانسه، میزان ِ پیشرفت ِ علم پزشکی در دانمارک، ارتفاع ِ بلندترین کوه در ژاپن و بسیاری چیزهای دیگر را به خوبی می‌دانند.
این‌جا، هر وقت و هرجا که من بودم و هستم، تلویزیون روشن است و هیچ‌کس نگاه نمی‌کند، مگر شب‌ها سریال ِ «نرگس»اش را. صبح‌ها اولین کار روشن کردن ِ تلویزیون است و شب‌ها آخرین کار خاموش کردن ِ آن.
این‌جا شهری که من دیدم و می‌بینم، پرسروصدا، شلوغ و آشفته است.