۰ جن و پری یک ساله شد

اگر بشود، کتابی می‌شود به نام «اشکبوس‌نامه». فعلن ساعت فراغت آقای اشکبوس در جن و پری‌ست.

۸ رویا

سرفه کردم، سرفه کرد. عطسه زدم، عطسه زد. گفتم: «نکند شما هم سرما خورده باشید، جناب ِ مرگ! » گفت: «نع! در جهان ِ ما سرفه و عطسه مُسری‌ست، چنان که خمیازه در جهان ِ شما.»

۴ هادی

برای مهربانی‌های مسعود
از راه که می‌رسد، نشسته ننشسته می‌گوید:
– به! این گیسا چیه پسر؟ موهاتو کوتاه کن! مگه گیتاریستی که موهاتو بلن کردی؟ چه سفید شونم کرده! رنگ بذار! بذار سیاه شه، جوُون شی. ببین! من همیشه موهامو رنگ می‌کنم.
کلاهاش را برمی‌دارد. سرش حسابی طاس است. فقط دوربر گوش و شقیقه چهار تا شوید مو است که رنگشان پریده. می‌گویم:
– چشم هادی جون.
– کافه چیه آخه بابا! چُس مثقال قهوه رو باس سه یورو پول شو بدی. بریم خونه‌ی من. این همه سال تو رو ندیدیم، بریم خونه چایی بخوریم و یه دل سیر حرف بزنیم. بچه‌هامم نیستن. فرستادمشون برن فانتزی لاند. عیب نداره. بچه‌ها باس تفریح بکنن، وگرنه موی دماغ آدم میشن.
– حالا یه دقه بشین. قهوه مهمون من.
– قربون تو. به خاطر پولش نمی‌گم که. خیابون چیه آخه بابا؟ بریم پارک. هوای آزاد داره، خلوتم هس.
– حالا پارکم می‌ریم. بشین یه دقه.
– بابا خیلی بی‌وفایی. چند ساله همدیگه رو ندیدیم؟ یه بیس سالی میشه. نه؟ چه کارا می‌کنی؟
– دعا به جون شما.
– کتاب ِ تو، ایران که بودم، بچه‌ها دادند، خوندم. کتاب متاب رو ولش کن داداش. از کتاب که پول درنمیاد.
– آره خُب.
– جریانتم شنیدم. این دفعه دیگه دار و ندارت را به اسم ِ زنت نکنی ها. یه بار اشتباه کردی، بسه.
– چشم. ولی من دیگه چیزی ندارم هادی!
– خُب گفتم که؛ کتاب متاب رو که ول کنی، به پول می‌رسی.
– چشم.
– پدر زنم گفت، می‌خواد سه دُنگ خونه شو به اسم زنم بکنه. بهش گفتم:« بعد از صد و بیس سال، تو که بمیری، دخترت نصف پسرات ارث میبره. اگه راس میگی، سه دُنگ رو به اسم بچه‌هام بکن.» کرد. منم هر وخ پاش بیافته، بالش میزنم. هر وقتم تلفن که بزنه، ببینه خبری هس، به دخترش بدوبیرا میگه. زنم تا قبل از عروسیش حتا یه شبم تو خونه‌ی این و اون نخوابیده. اول غروب خونه بود.
– چکار می‌کنه خانمت؟
– داره داروسازی می‌خونه. بهش گفتم:« برو پزشکی بخون! من خرجتو میدم. من که نتونستم. تو اقله کم بخون.» گُف:« خون ببینم، حالم بهم می‌خوره.» رف بیولوژی خوند. بهش گفتم: « خاک تو سرت! اقل کم برو داروسازی بخون.» بالاخره الان چند ترمه که سرش مشغوله. بهش گفتم: «تموم کن. یه داروخونه می‌خرم برات، مال ِ خودت.» حالا ببینیم دیگه.
– خودت چطوری؟
– من بد نیستم. می‌گذرونم. دو تا خونه این‌جا دارم. یکی‌شو ۹۸ خریدم، ۸۶ تا. ولی ۹۰ تا برام تموم شد. بد نیس. صدوبیست متره. جلوش بازه. بیرون شهره. بابام که دید، گف «خوبه. هم شهر رو داری، هم ده رو.» تو محله‌ی اعیاننشین شهره. اون یکی‌م پارسال خریدم، نزدیک ۱۰۰ تا برام آب خورد. اجاره‌ش دادم. دیدم کرایه نمی‌دن، انداختم‌شون بیرون. میخوام بفروشم‌شون. تو آلمان یه دنیا داشته باش. مال تو نیست که. خونه‌ها به اسم ِ منه. اما تخمت‌م مال من نیس.
– چطو؟
– خب اگه یه روز خواستی زنتو طلاق بدی، هرچی داری، نصفش مال زنته.
– آره. این که هست. تو ایران سرمایه‌گذاری نکردی؟
– چرا. سه تا خونه خریدم. اونوختا که من اون خونه‌ها رو خریده بودم، خیلی ارزون بودن. می‌تونستم تموم خونه‌های اون خیابونو بخرم. ولی خریت کردم، اومدم این‌جا خونه خریدم. یک تیکه زمینم دارم که سیصد ملیون شیرین میبرنش. ولی نمی‌خوام بفروشم‌ش. افتاده برای خودش اون‌جا دیگه. شاید پیر که شدم، رفتم ساختم‌ش. سر پیری آدم باس سرش یه جوری گرم بشه، وگه نه دیوونه می‌شی.
– درسته. آدم پیر که شد، باس برگرده.
– آره. من الان پنجاه و پنج سالمه. بیست و پنج سالشو اینجا هدر دادیم. یه پرورش ماهی‌ام تو دهمون خریدم، دادم داداشم که سرپرستی‌ش کنه. بد نیس، ماهی دیویس، دیویس پنجاه تا درمی‌آره. گفتم، پیر که شدم برم تو دهمون، با یه چیزی سرمو گرم کنم. من نمی‌تونم بی‌کار بمونم.
– می‌فهمم. پس اوضات میزونه.
– آره. این‌جام سه تا تاکسی دارم که دادم بچه‌ها باهاشون مشغول شن. بچه‌های زحمت‌کشی‌ن. خوب کار می‌کنن. یکی‌شون که نباشه، خودم می‌شینم.
– خسته نباشی.
– مرسی. آدم باس به فکر آیندش باشه. شنیدم دیگه تنها نیستی.
– نه، تنها نیستم.
– مواظب باش! ببین طرفت با کیا رفت و آمد داره، دوستاش کیان. مامانم اومده بود اینجا. دو ماه پیش ِ من بود. یه روز زنم گف: «این زن ِ همسایه می‌گه، تو دو ماه از مادر شوهرت پذیرایی کردی؟ من سر ِ یه هفته زدم در ِ کون مادرشوهر و از خونه انداختم‌ش بیرون.» به زنم گفتم: « از فردا این زنه رو این‌جا نبینم. اگه ببینم بی‌احترامی می‌کنم بهش.» زنه دیگه سروکله‌ش پیدا نشد. حواست باشه خلاصه.
– چشم.
– جون ِ تو. زنا عقل ندارن که. پنج تا زنو بذار روهم، یه مردم نمی‌شن. وختی می‌خواسم زن بگیرم، هروقت که می‌رفتیم خواستگاری، خوب نگاه می‌کردم، ببینم مادر عروس حرف می‌زنه یا نه. اگه حرف می‌زد، می‌گفتم «بعدن میام» و دیگه‌م نمی‌رفتم.
– چرا؟
– خوب اگر مادر ِ دختر حرف بزنه، یعنی دخترش زن خوبی نمی‌شه. از مادرش یاد گرفته.
– آها.
– این سیگارم نکش. سیگار چیه آخه بابا؟
– چشم! دیگه چکار کنم هادی جان؟
– عرق بخور! من هر شب قبل از خواب یه گیلاس شراب می‌خورم که هم خوابم ببره، هم تلویزیون گفته برای قلب خوبه. فایده داره.
– آقا! برو سر کارت. تو رو از کار انداختم.
– ولش کن بابا! گور ِ پدر ِ پول. این‌همه درآوردیم، چی‌کار کردیم؟ کجا رو گرفتیم؟ نهار کجایی؟
– برمی‌گردم. قطارم یه ساعت دیگه می‌ره.
– اِه! بد شد که. می‌رفتیم بیرونی، چیزی. زنم نیس ازت پذیرایی کنم. خبر می‌دادی دیگه مرد. من نهار نمی‌خورم. سالادی پالادی پیدامی‌کنم، سر شیکمو کلاه می‌ذارم. شامم سبک می‌خورم. تو سن و سال ماها آدم باس مواظب سلامتی‌ش باشه. حالا بریم ساندویچی، چیزی بخور.
– مرسی هادی جون. گفتم که؛ دیگه باس برم.

۴ ترجمه‌ی داستان و تفاوت‌های فرهنگی

واژه‌های یک زبان از آن پیشینه‌های تاریخی‌ی برخوردارند که فقط گویندگان آن زبان می‌توانند با آن ارتباط بی‌واسطه برقرارکنند، هم‌چنین اسطوره‌ها و نمادهای یک ملت. وقتی نویسنده‌ای داستان‌اش را با تکیه بر این واژه‌ها بنویسد، آن وقت واژه ها آن کارکردی را که در زبان مبداء دارند، در زبان مقصد از دست می‌دهند.
با ترجمه‌ی فقط عنوان ِ «بوف کور» به آلمانی شروع می‌کنم. ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی آن، یعنی: Die blinde Eule کمکی به خواننده‌ی آلمانی نمی‌کند. چرا؟ چون در فرهنگ ِ ایرانی «جغد» حیوانی است منفور و نماد شوم بودن و بدیُمنی. پرنده‌ای که شب‌ها بیدار است و در ویرانه‌ها ساکن. این پرنده در رمان ِ یادشده مضافن کور هم هست. بنابراین نویسنده با انتخاب چنین عنوانی برای رمان، فضاسازی و خواننده را آماده‌ی ورود به رمان کرده است. اما همین «جغد» در فرهنگ ِ آلمانی (و اگر اشتباه نکنم در تمام فرهنگ‌های اروپایی)، نماد ِ فرهیختگی و دانایی است، چون می‌تواند در تاریکی هم ببیند. یک ضرب‌المثل ِ آلمانی می‌گوید: Die Eule nach Athen tragen. (بردن جغد به آتن) که دقیقن معادل ِ ” زیره به کرمان بردن ِ” خودمان است. مشکل انتقال مفهوم وقتی غیرقابل حل می‌شود،که بخواهیم به انتخاب ِ زنده‌یاد هدایت در کلمه، یعنی «بوف» به جای «جغد»، در ترجمه بازتاب بدهیم. و این غیرممکن است. چون در زبان آلمانی فقط یک کلمه برای «جغد» یا «بوف» وجود دارد: «Die Eule». مگر این‌که همه‌ی این‌ها را در پانویس توضیح بدهیم.
نمونه‌ی دیگر ترجمه‌ی عنوان ِ «شازده احتجاب» به آلمانی است. در زبان فارسی «شازده»، مخفف ِ «شاه‌زاده» است. و نیز، طبق آنچه در فرهنگ سخن آمده: “خطابی طنزآلود که بیشتر به مردهای جوان گفته می‌شود. می‌گوییم: «طرف عین شازده‌ها راه می‌رود.» یا «خوش گذشت شازده؟»” گذشته از این کلمه‌ی «شازده» در ذهن ِ هر ایرانی شاه‌زادگان ِ باقی مانده از سلسله‌ی قاجار را متبادر می‌کند که از قدرت‌شان چیزی باقی نمانده، اما هنوز می‌خواهند آن شوکت ِ اشرافیت ِ را یدک بکشند. در فرهنگ و ذهن و زبان آلمانی اما «شازده» نداریم، تنها یک شاه‌زاده ((der Prinz و یک شاه‌زاده خانم یا شاه‌دخت (die Prinzessin) داریم که تازه آن هم در ذهن آلمانی شاه‌زادگان دربارهای امروز انگلیس و دانمارک و سوئد و هلند را متبادر می‌کند با تمام شکوه و جلال و ثروت و محبوبیت‌شان. دست بالا می‌شود یک Prinzlein هم یافت که به معنی ِ «شازده کوچولو» است که برای نازکردن کودکان بکارمی‌رود. این از ناکامی ِ اول. و بعد می‌رسیم به «احتجاب». «احتجاب» در لغت یعنی «در پرده شدن، در حجاب شدن، در پرده رفتن» (فرهنگ معین). عنوان ِ اثر، ربط مستقیم به داستان و شخصیت ِ اصلی آن دارد. اما چون خواننده‌ی غیرایرانی معنی ِ «احتجاب» را نمی‌داند، پس مفهوم نیز انتقال پیدا نمی‌کند. گذشته از این، اگر «احتجاب» را به آلمانی بنویسیم، می‌شود: (Ehtedschab) که تازه چون بعد از h حرف باصدا نیامده، “ح” خوانده نمی‌شود و آن را «اتجاب» می‌خوانند. مگر این‌که همه‌ی اینها را در پانویس توضیح بدهیم.
همین‌طور است نقش ِ واژه‌ی «راعی» در «بره‌ی گم شده آقای راعی» که به معنی ِ چوپان است. و شخصیت ِ محوری ِِ رمان معلم!!! است. اجازه بدهید مثال دیگری هم بیاورم، این‌بار از واقعهای تاریخی. وقتی در داستانی می‌نویسیم: (بعد ازظهر بیست و هفتم مرداد سال هزار و سیصد و سی و دو …) خواننده‌ی ایرانی فورن می‌فهمد که به یک روز مانده به کودتای بیست و هشت مرداد اشاره داریم. اما اگر بخواهیم همین جمله را به زبانی بیگانه ترجمه کنیم، خواننده‌اش کلی از داستان را از دست داده است. مگر این‌که همه‌ی این‌ها را در پانویس توضیح بدهیم.

۶ کتاب‌ها و آدم‌ها

بعضی کتاب‌ها هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، خدا خدا می‌کنی، هرچه زودتر تمام بشود، و اگر با هزار مکافات تمامش کردی، می‌گذاری جایی که دیگر هرگز چشم‌ات به آن نیافتد. درست مثل بعضی از آدم‌ها که هنوز دو سه دقیقه از آشنایی‌ات نگذشته، دلت می‌خواهد هرچه زودتر از شرش خلاص بشوی وتا ابد چشمت به او نیافتد.
بعضی کتاب‌ها هم هستند که هنوز دو سه صفحه نخوانده، دلت نمی‌خواهد هیچ‌وقت تمام بشود، و وقتی غمگین تمامش کردی، می‌گذاری دم دست و به خودت قول می‌دهی، حتمن یکبار دیگر بخوانی‌اش، درست مثل بعضی از آدم‌ها که هنوز دو سه دقیقه از آشنایی نگذشته، آرزو می‌کنی، هرگز از او دور نشوی.
بعضی از کتاب‌ها هم البته هستند که هیچ شباهتی به آدم‌ها ندارند، یک عمر گوشه‌ی کتاب‌خانه‌ات می‌مانند و یادت می‌رود حتا یک‌بار خاک‌ روی‌شان را فوت کنی.
بعضی از آدم‌ها هم البته هستند که هیچ شباهتی به کتاب‌ها ندارند: خدا نکند یک بار دیده‌باشی‌شان، مثل کنه به تو می‌چسبند و بوی گندشان تا ابد توی دماغ‌ات می‌ماند.

۲ شاید توضیح ِ واضحات

لطفن با هم حرف بزنیم، پرخاش نکنیم. بگذاریم بگویند و بگوییم – هرکس فراخور ِ توان و دانش‌اش – تا از هم یاد بگیریم، تا گفت و گو بیاموزیم، تا نگوییم: «چون من با تو مخالفم، تو ابلهی! اراجیف می‌گویی! نادانی! بی‌سوادی!» خلط مبحث نکنیم، حواشی‌ها را که غرض و مرض دارند، نادیده بگیریم. شاید به این ترتیب راهی به دهی باز شد، به دهکده‌ی جهانی.
نوشته بودم: « نویسنده‌ی ایرانی اگر می‌خواهد در غرب او را بخوانند،(بخوان: اگر می‌خواهد جهانی بشود) چاره‌ای ندارد مگر، اولن بازی‌های زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کم‌تر از معنا بیاندیشد.»
شاید باید می‌نوشتم: « اگر نویسنده‌ی ایرانی فکرمی‌کند: “من می‌خواهم سرم توی لاک خودم باشد، گور پدر ِ خواننده‌ی غربی (به تعریفی که خواهد آمد)، می‌خواهم صد سال سیاه هم کتاب ِ مرا نخواند، همه‌شان استعمارگر و کاپیتالیست و امپریالیست و منحرف و چه و چه هستند”، یا ” گور پدرش، خودش جان بکند و بیاید مرا کشف کنند.” >رواضح است که در این‌صورت دیگر روی سخنم با او نیست.
شاید باید می‌نوشتم: « نویسنده‌ی ایرانی اگر، اگر، اگر، اگر می‌خواهد در غرب…» تا با تاکید ِ هرچه بیش‌تر بر وجه شرطی ِ جمله، روشن می‌شد روی سخنم با چه کسانی است.
شاید باید می‌نوشتم: «تا جایی که من می‌دانم، غرب در ذهن ایرانی یعنی آمریکای شمالی و انگلیس و فرانسه و آلمان. چرا که از نظر او مثلن فنلاند یا پرتغال جزو غرب محسوب نمی‌شود. حق هم دارد، چون راه نفوذ او به زبان‌های دیگر از کانال سه زبان ِ یادشده می‌گذرد. مثلن نگاه کنید به منابع ِ ترجمه‌ی نویسندگان یونانی و چینی و ژاپنی و بسیاری از زبانهای دیگر که برایشان مترجم نداریم .»
شاید باید می‌نوشتم: «”جهانی شدن” از نظر ِ من یعنی ترجمه‌ی آثارمان به زبان یکی از کشورهای نامبرده، چاپ ِ آن در کشورهای نامبرده و سرانجام مطرح شدن(یعنی پرفروش بودن) در آن‌ها. اگر هم نویسنده‌ای این را نمی‌خواهد، که هیچ. گرچه گمان نکنم نویسنده‌ای باشد، که دوست نداشته باشد، خواننده‌ی بیش‌تری داشته باشد.»
شاید لازم بود می‌نوشتم: « بازی‌های زبانی و قروقمیش در نثر، موقع ترجمه قابل انتقال نیست، بخصوص وقتی که از فرط ِ پرداختن به زبان، جوهر داستان، یعنی روایت یک ماجرا یا ضدماجرا، آن وسط گم بشود. درست مثل شعر. دیگر هیچ‌کس منکر این نیست که شیرینی و معنای شعرهای قابل ترجمه‌ی حافظ و مولانا و حتا شاملو در ترجمه از دست می‌رود. »
شاید باید می‌نوشتم:« نویسنده‌ی ایرانی بی‌اغراق تمام فرم‌های موجود و استفاده شده در داستان ِ امروز ایرانی را (هزار و یک شب را علم نکنید!) از غرب وام گرفته است (و این نه عیب است، نه کم‌بود و نه مایه‌ی شرمساری و نه نشانه‌ی احساس حقارت). او به‌تر است کم‌تر به فرم‌های وارداتی و آشنا برای خواننده‌ی غربی (به مفهومی که آمد) و بیش‌تر به معنا (بخوان به محتوا) بیاندیشد. نمونه‌ی چنین آثاری در ادبیات روایی ِِ امروز ایران موجود است. او اگر بتواند فرم و مضمونی تازه بیافریند، چه به‌تر. یکی از علت‌های پرفروش بودن ِ کتاب‌های خانم‌ها حاج سیدجوادی و پیرزاد در آلمان، سادگی در فرم و زبان بوده و البته ماجرا. و از این ره‌گذر دادن اطلاعات به خواننده‌ی آلمانی. مگر نه این‌که ادبیات آینه‌ی جامعه و فرد است؟
شاید لازم بود می‌نوشتم: «چاپ و نشر ِ “بدون دخترم هرگز” مدتی در غرب و در ایران هیاهو به پاکرد و جزو کتاب‌های پرفروش بود، اما امروز به بوته‌ی فراموشی سپرده شده است. این‌که آیا “بامداد خمار” و “چراغ‌ها…” نیز چنین سرنوشتی پیدا خواهند کرد، نمی‌دانم. اما نویسنده‌ی ایرانی اگر می‌خواهد ایران ِ امروزش را به بیرون از مرزهای زبانی‌اش معرفی کند، اگر می‌خواهد، از درون ِ انسان ِ امروز ِ ایرانی بنویسد از زندگی ِ روزمره‌ی ایرانی بگوید، تصویری غیر از تصویر رسمی و رسانه‌ای از انسان ِ امروز ِ ایرانی ارایه بدهد، چاره‌ای ندارد، مگر روآوردن به سادگی در فرم و زبان و دست کشیدن از تکرار ِ فرم‌های وارداتی و آزموده شده.
شاید باید می‌نوشتم: «اگر “بادبادک‌باز” اثر آقای خالد حسینی، هم‌زمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر هم منتشر می‌شود،(گذشته از وجه ادبی ِ اثر) به این خاطر است که، باوجود آن‌که می‌توانست به فارسی بنویسد، کتا‌ب‌اش را مستقیمن به انگلیسی نوشته، لابد چون می‌خواست در وهله‌ی اول خواننده‌ی غربی کتابش را بخواند و نه فارسی‌زبان‌ها. شاید با خودش فکرکرده، اگر فارسی زبان می‌خواهد کتابش را بخواند، برود ترجمه کند. که کرد، دوبار هم کرد و از قضا موفق هم بوده. چرا راه دور برویم؟ آقای سعید و خانم فهمیه فرسایی دو نمونه از نویسندگان ِ موفق ایرانی هستند که به آلمانی می‌نویسند و خوش‌بختانه خواننده‌شان را هم دارند. آقایان ناصر فاخته و قادر عبدالله در هلند نیز فارسی زبانانی هستند که به هلندی می‌نویسند.»
از همه‌ی این‌ها گذشته، می‌پرسم، مگر چند سال از عمر داستان‌نویسی ِ ما می‌گذرد؟ آیا بیش‌تر از صد سال؟ (مگر این‌که – مثلن – حکایات ِ سعدی را هم داستان بدانیم!!) آیا با این وجود می‌توانیم با آفرینش ِ آثار پیچیده‌ی ادبی‌مان در جهان (به تعریفی که آمد) عرض اندام کنیم؟ اگر می‌توانیم، چرا تا امروز خبر ِ چندانی از ما نبوده؟ آیا چون خواننده‌ی غربی راحت‌طلب و آسان‌طلب است؟ مگر همین‌ها خواننده‌ی آثار بزرگان‌شان نبودند و نیستند؟
و این‌ها همه تنها یک تلاش است برای تحلیل، تحلیلی برای یافتن ِ پاسخی روشن برای این پرسش که: “چرا برخی از آثار ِ نویسندگان ایرانی به تیراژ بالا می‌رسد و برخی دیگر در انبار ِ ناشرین ِ غربی خاک می‌خورد؟» تلاشی است برای راه‌گشایی.
و این‌ها همه تنها یک پیش‌نهاد است و نه دستورالعمل. چرا که: صلاح ملک خویش خسروان دانند.
و کلام آخر این‌که ارزیابی ِ ادبی ِ آثار اما در مقوله‌ای دیگر جامی‌گیرد که نقد نام دارد.
خواندن ِ مصاحبه‌ی خانم سوزان باغستانی، مترجم فارسی به آلمانی در سایت دوات شاید خالی از فایده نباشد.

۲ ناصر غياثي كتاب‌هاي جديدي منتشر مي‌كند

خبرگزاري دانشجويان ايران – تهران

۰ گفتگو با «استفن کینگ» برگردان: ناصر غیاثی

استفن کینگ سلطان وحشت است و با فروش پنجاه ملیونی ِ کتاب‌هایش یکی از موفق‌ترین نویسنده‌های جهان. گرچه مصاحبه مربوط به چندین سال پیش است، اما حرف‌هایش کهنه نیستند…ادامه در جن و پری

۱۳

کسی می‌داند چرا «کلیدر» ِ هشت جلدی ِ ۳۵۰۰ صفحه‌ای، در زبان فارسی، به «کلیدر» ِ یک جلدی ِ ۶۵۶ صفحه‌ای در زبان آلمانی تبدیل می‌شود؟
پی‌نوشت
ترجمه‌ی ناشر آلمانی در سایت ِ رسمی‌: «مجموعه‌ی کلیدر از ده کتاب در پنج جلد تشکیل می‌شود. دو بخش اول، که داستانی تمام شده است، به آلمانی منتشر می‌شود.» حالا سئوالم این است: چرا ناشر آلمانی حاضر نبوده تمام «کلیدر» را منتشر کند؟

۱۶ ما، بادباک‌باز و خواننده‌ی غربی

یکی از دست‌آوردهای سخن‌رانی در انجمن ِ ایران و آلمان در بُن، آشنایی ِ بیش‌ترم با تشنگی ِِ آلمانی‌ها برای دانستن از اوضاع ِ ادبیات ایران بود. همین بس که سخن‌رانی‌ام تنها چهل دقیقه طول کشید، اما پرسش و پاسخ یک ساعت و نیم. گفتگوها پس از بسته شدن در سالن تا خیابان و ماشین و بعد در رستوران ادامه یافت. می‌توانم مدعی بشوم که شنوندگان هیچ چیزی درباره‌ی ادبیات ایران نمی‌دانستند، نه از وجود رمان خبر داشتند، نه از نوع سانسور، نه از تیراژ ِ کتاب؛ تقریبن چیزی نمی‌دانستند.
این تجربه مرا در برابر دو پرسش قرار داد: یکم علت ِ این تشگی و دیگر چگونه فرونشاندن ِ آن. به نظرم می‌رسد، علت اصلی کم‌کاری ِ خود ِ ما ایرانی‌هاست. حالا که نمی‌توان از حکومت انتظار داشت، برای معرفی ِ ادبیات معاصر ِ ایران دست به اقدامی، از قبیل ِ کمک به نویسندگان و مترجمین ایرانی، بزند، چرا ما خودمان آستین بالا نمی‌زنیم؟ چرا- اگر می‌توانیم – به زبانی غیر از فارسی نمی‌نویسیم؟ چرا ناشر ِ ایرانی نمی‌تواند یا نمی‌خواهد برای ترجمه‌ی آثار خرج کند؟ خود این پرسش‌ها، پرسش‌های دیگری را به دنبال داشت که شاید باید وقتی دیگر به آن بپردازم.
متوجه این نکته هم شدم که چرا کتاب‌های هوشنگ گلشیری و محمود دولت‌آبادی، روی دست ناشر ِ آلمانی می‌ماند، اما کتاب خانم حاج سیدجوادی و خانم پیرزاد به تیراژهای بالا دست پیدامی‌کنند. به گمانم چون کتاب‌هایی نظیر رمان‌های نویسندگان یادشده حاوی اطلاعاتاند، اطلاعاتی دست ِ اول. این کتاب‌ها به خواننده‌ی آلمانی می‌گویند، ایران فقط انرژی ِ هسته‌ای نیست، در ایران زندگی‌های دیگری هم جریان دارد، و البته با تفاوت‌های زیاد با زندگی در غرب. یکی از جذابیت‌های اصلی ِ این کتاب‌ها برای خواننده‌ی غربی، اتفاقن همین تفاوت‌هاست که توسط ادبیات و این‌جا توسط ادبیات روایی، به خواننده‌ی آلمانی نمایانده می‌شود.
وقتی خواندن ِ رمان «بادبادک‌باز»، اثر ِ آقای خالد حسینی را تمام کردم، دانستم چرا این کتاب هم‌زمان با آمریکا در دوازده کشور دیگر نیز منتشر شد: ناشر آمریکایی می‌داند، تشنگی برای بیش‌تر دانستن از شرق، در سراسر غرب وجود دارد و «بادبادک‌باز» آب است. ناشر ِ آلمانی هم می‌داند که «بامداد خمار» آب است و یا «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم.» زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خواننده‌ی غربی که خودش فالکنر و جویس و پروست و گراس و همینگوی و کالوینو را دارد، ترجمه‌ی مارکز و یوسا و یوشیما را خوانده، طبیعی است که با دیدن و خواندن ِ تقلید ِ آن‌ها از قلم نویسنده‌ی ایرانی رو ترش کند. پس باید اصیل(original) بود. نویسنده‌ی ایرانی اگر می‌خواهد در غرب او را بخوانند، (بخوان: اگر می‌خواهد جهانی بشود) چاره‌ای ندارد مگر، اولن بازی‌های زبانی و قروقمیش در نثر را کنار بگذارد، سپس به فرم کمتر از معنا بیاندیشد و سرانجام به شهر بیاید، به شهر و ایران ِ امروز.
«بادبادک‌باز» برای خواننده‌ی تشنه‌ی غربی نوشته شده، همان‌طور که «آفساید» برای غربی ساخته شده یا «کافه ترانزیت» که برای غربی ساخته نشده، اما همان ویژگی‌هایی را دارد که غربی ِ تشنه می‌خواهد ببیند. وگرنه هر ایرانی می‌داند، زنان در ایران حق ورود به استادیوم‌های فوتبال را ندارند یا جامعه‌ی ایرانی چه بار سنگینی بر دوش ِ زن ِ مطلقه یا بیوه‌ی ایرانی می‌گذارد.
غربی نمی‌داند، در افغانستان چه تحقیری بر هزاره‌ها وارد می‌شود، غربی نمی‌داند یک غیرمسلمان چه زندگی را در ایران گذرانده و می‌گذارند. غربی از ما چیزی نمی‌داند، مگر آنچه از طریق رسانه‌های جمعی در اختیارش گذاشته می‌شود. و کیست که نداند بیشتر رسانه‌های غربی، پیش از هرچیز به منافع ِ ملی ِ کشورشان می‌اندیشند و پس کم‌تر از ایران‌های دیگری که زنده هستند، حرفی به میان می‌آورد؟
«بادبادک‌باز» را نمی‌توان در ردیف ِ رمان‌های عامه‌پسند قرار دارد، اما نمی‌توان آن را رمانی نو و مدرن دانست و جزو آثار ِ ماندگار محسوب داشت. «بادبادک‌باز» از بسیاری جهات شبیه «چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم» است: زبان ساده، فرم ساده، تصاویر گویا و البته ماجرا. خالد حسینی هوشیاری دیگری نیز به خرج داد و کتابش را مستقیمن به انگلیسی نوشت. یقین دارم، اگر آن را به فارسی می‌نوشت و مثلن در ایران منتشر می‌کرد، هرگز ترجمه نمی‌شد و اگر ترجمه می‌شد، آن را این‌طور که امروز در غرب می‌خوانند، نمی‌خواندند. حمله‌ی آمریکا به افغانستان نیز به کمک ِ «بادبادک‌باز» آمد. چند سال دیگر که افغانستان در لیست ِ اخبار غرب نباشد، «بادبادک‌باز» هم آنقدر خوانده نخواهد شد که امروز. اما نام خالد حسینی در ذهن خواننده باقی می‌ماند.
درسی که رمان‌نویس ِ امروز ِ ایرانی که باید از این کتاب بگیرد، همان‌طور که پیش از این آوردم، اگر بخواهد در غرب خوانده شود، این است که اولن بازیهای زبانی را کنار بگذارد تا قابل ترجمه بشود و بعد بداند که دارد رمان‌اش را برای غربی می‌نویسد، برای خواننده‌ی غربی که تشنه است، تشنه است که مثلن بداند مردم ایران چه می‌خورند؟ آیا اینترنت در ایران رواج دارد؟ آیا کسی در آپارتمان زندگی می‌کند؟ روابط ِ عاطفی در زندگی شهری چگونه است و چیزهای دیگری از این دست.
«بادبادک‌باز» روایت ساده، گاهی شیرین و گاهی تلخ و کم و بیش جذاب ِ زندگی ِ مردی افغانی، پدر و برادرش در افغانستان و آمریکاست. نویسنده در فصل اول فشرده‌ای از کل رمان را در اختیار خواننده می‌گذارد، ضمن این‌که حس ِ کنجکاوی ِ او را برای خواندن ِ بقیه‌ی رمان نیز برمی‌انگیزاند. در بقیه‌ی بیست و چهار فصل بعدی ِ زندگی یک افغانی تاجر را قبل و بعد از کودتا، زندگی همان‌ها را به عنوان ِ مهاجر در آمریکا و در بخش‌هایی دیگر از رمان زندگی مهاجرین و فراریها را در پاکستان توصیف می‌کند، که همه‌اش همراه است با توصیف غذاها و آداب و رسوم و اخلاق ِ اجتماعی ِ افغان‌ها. کتاب از انتقاد به افغانی غافل نیست. البته پرداختن به خصایلی چون جوان‌مردی و انسان‌دوستی و نیز ترس و حقارت و حسودی نیز در سراسر رمان به چشم می‌خورد. نویسنده، همان‌طور که راوی ِ اول شخص کتاب جایی می‌گوید، می‌داند که «زندگی فیلم هندی نیست» و پس کم‌تر دچار سوزوگدازهای آبکی ِ فیلم‌های هندی می‌شود. واقعی‌نمای‌اش موفقیت‌آمیز و باورپذیر است و حتا گاهی باعث می‌شود، نم ِ اشکی هم بر چشم خواننده‌ای مثل من بنشاند. کتاب اما خالی از ایرادهای روایی نیست. مثلن این که چگونه امیر با دنده‌ها و دندان‌هایی شکسته و احتمالن بی‌هوش از کابل تا اسلام آباد می‌رسد؟ یا چگونه رستم بدون ویزا و گذرنامه وارد ِ پاکستان می‌شود؟
و سرانجام چند کلمه درباره‌ی ترجمه‌ی کتاب:
آقای مهدی غبرائی در ترجمه‌ی کتاب چندان موفق نبوده‌اند. به زبان ِ کودکانی که حرف می‌زنند و به شما یا تو خطاب کردن که در زبان انگلیسی، وجود ندارد، توجه نکرده‌اند. excuse me را به «ببخشید؟» ترجمه کرده‌اند. حال آنکه، ترجمه‌اش «بله؟» یا «چی فرمودید؟» است. در پانوشت‌ها مرتب در مورد فیلم‌ها یا مکان‌ها توضیح می‌دهند، چیزی که در اصل ِ کتاب نبوده و ایشان خواسته‌اند، خواننده را راه‌نمایی کنند. امری که اگر لازم بود، خود نویسنده به آن می‌پرداخت. لغرش‌هایی از این دست در کتاب کم نیست است، اما با کمی اغماض می‌شود کتاب را بدون ِ خسته شدن خواند. به یک اشتباه فاحش که در همان اوان کتاب اشاره کنم و تمام؛ اشتباهی که از یک مترجم حرفه‌ای، بعید است: «شِفا Schäferِ » را به «چوپان ِ آلمانی» ترجمه کرده‌اند: (…او در این میان با قلابسنگ به طرف ِ چوپان ِ آلمانی ِ یک چشم هسایه گردو پرتاب میکرد. ص ۹ و ۱۰)، انگار همسایه یک چوپان ِ آلمانی داشته که یک چشم بوده. این درست که یکی از معنی‌های «Schäfer» چوپان است. اما معنی دیگر و مشهورترش، «گُرگی»، اسم ِ نژاد ِ نوعی سگ ِ آلمانی است و توجه نکرده‌اند که در پاراگراف ِ دوم ِ همان صفحه حرف از «تیر زدن به سگهای همسایه با گردو» است.

صفحات 1 2