۱ فرهیختگی

به هذیان‌های شاعرانه‌ی یاشار

دلم را گم‌کرده‌ام. می‌روم اداره‌ی اشیاء پیداشده. پرسش‌نامه‌ای می‌دهند دستم تا پرکنم. باید مشخصات ِ دقیق ِ دلم را بنویسم و محل و تاریخ ِ تا حد ممکن ِ دقیق ِ گمشدن‌اش را. شبیه پرسش‌نامه‌ای است که برای درج ِ آگهی  ِ «مژدگانی به یابنده» در روزنامه پرکرده بودم.
پس از چندی جستجو در کامپیوتر ِ مرکز می‌گویند:«متاسفیم. تا امروز دلی با این مشخصات به این دایره تحویل داده نشده است. در صورت پیداشدن‌اش به شما اطلاع می‌دهیم.»
دارم ناامید از اداره می‌آیم بیرون که مردی می‌زند روی شانه‌ام:«ناراحت نباشید، گمشده‌تان پیدامی‌شود. سایه‌ام مرا از دوران کودکی‌ام گم کرده بود. دیروز برایم نامه نوشتند که سایه‌ات به اداره‌ی اشیاء گمشده مراجعه و خودش را معرفی کرده. برای دریافت‌ش می‌توانم به اداره‌شان مراجعه کنم.» به سایه‌اش که خوش و خندان کنارش ایستاده، اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:«می‌بینید؟ از این به بعد هم‌راه من است.» به او  و سایه‌اش تبریک می‌گویم و اضافه می‌کنم:« من که نمی‌توانم “ناراحت” بشوم. دلم گم شده.» می‌گوید:« خوش‌حال باشید که دل ندارید.» می‌گویم: «شما انگار متوجه نیستید، من “خوشحال” هم نمی‌توانم بشوم. دل ندارم. می‌فهمید؟» «اوه، بله. تازه فهمیدم. اما باز جای شکرش باقیست. خودتان را بگذارید جای آن‌هایی که زادگاه‌شان را گم کرده‌اند یا آن‌ها که تولدشان را گم کرده‌اند. تازه برخی عشق‌شان را گم کرده‌اند، برخی خودشان و حتا بعضی مرگ‌شان را. من کسی را می‌شناسم که یک عمر است دنبال مرگش می‌گردد.» حق دارد. خیلی‌ها را دیده بودم که دل‌شان را گم کرده بودند یادل‌شان دزدیده شده بود. اما با این وجود تا آخرین لحظه‌ی عمرشان زندگی کرده‌اند و می‌کنند. بی‌دل، عشق یا به عنوان سایه‌ی بی‌صاحب می‌شود زندگی کرد، اما بدون مرگ؟!
دست ِ مرد ِ تازه سایه‌یافته را می‌فشارم و به خاطر دل‌داری‌اش تشکرمی‌کنم.

 

۱ دسامبر، ماه تولد و مرگ ریلکه (Rilke)

«رنه کارل ویلهلم یوهان یوزف ماریا ریلکه»‌ی اتریشی بی‌تردید یکی از بزرگ‌ترین شاعران آلمانی زبان و ادبیات جهان است. او در چهارم دسامبر ۱۸۷۵ در پراگ، که در آن زمان متعلق به امپراطوری ِ اتریش- مجارستان بود، متولد شد.
پیش از او دختری به دنیا آمده بود که خیلی زود مٌرد. هنگامی که ریلکه ده ساله بود، پدر و مادرش از هم جدا می‌شوند و مادر ریلکه او را همراه خود به وین می‌برد. مادر، داغدار دختر از دست رفته، ریلکه را تا شش سالگی مثل دختربچه‌ها بزرگ می‌کند: با عروسک و لباس دخترانه و موی بلند…
بقیه در رادیو زمانه

۶ سفرنامه (۳)

 روز آخر
توی خانه‌ی خودم هستم. دیروز بعدازظهر رسیدم. اول انبوه ِ نامه‌های اداری را که بیش‌ترش صورت‌حساب است، انداختم روی میز و پریدم توی تخت. از خستگی خوابم نمی‌برد. سرانجام به هر جان‌کندنی بود، خوابیدم تا همین یکی دو ساعت پیش. اما بعد به خودم گفتم:«حالا که روی این صندلی نرم و راحت نشسته‌ای، از آخرین روزت روی ِ آن یکی صندلی بنویس. روز آخرم را الان تعریف می‌کنم و ماجراهای شنیدنی ِ فرودگاه (بله، ماجرا نه، ماجراهای فرودگاه و ماجراهای دیگر را می‌گذارم برای بعد.
پر استرس‌ترین روز، همین روز آخر بوده که باید حتمن به چهار پنج جا سرمی‌زدم. ساعت ده رفتم پیش یک صراف ِ آشنا چندرغاز باقی‌مانده از ریال را به یورو تبدیل کردم. از آنجا رفتم پیش ناشرم برای گرفتن ِ کتاب‌هایی که سفارش داده بودم. سوار یک مسافرکش شدم: پژو آردی. خیال نمی‌کردم کسی با پژو مسافرکشی بکند. سر صحبت را که با راننده‌ بازکردم، پرسید:

ادامه‌ي مطلب…

۰ هاینریش بٌل ( Heinrich Böll) جاسوس ِ سیا؟

چهارشنبه ۲۹ نوامبر امسال کانال ِ فرانسوی – آلمانی ِ آرته arte، فیلم مستندی از هانس رودیگا مینوف Hans-Rüdiger Minow  پخش کرد که در آن با ارایه‌ی اسنادی که حاصل ِ تحقیقات سه ساله‌ی او در آرشیو سیا بوده، هاینریش بٌل متهم به هم‌کاری با سازمان سیا میشود. این فیلم ثابت می‌کند…ادامه در رادیو زمانه

۷ گفت و گو

این همه من گفتم، حالا کمی هم شما بگویید.

۸ بیداری، آزادی

قلب ِ خفته، میان شعله‌ی کاغذپاره‌ها، می‌سوخت. دیوار تماشا می‌کرد و خیابان آه می‌کشید. اتوبوسی از راه رسید، مردی از آن پیاده شد. قلب ِ خفته‌ی نیم‌سوخته را برداشت، چون نوازدی در آغوشش کشید. با پشت دست به نرمی نوازشش کرد و گفت: «گفته بودم: بخوابی، می‌سوزی. بیدار شو دل ِ من!»
قلب چشم گشود و تپیدن آغازکرد.

۴

سلام دوست عزیزم
امیدوارم حالتون خوب باشه
وبلاگ خوب و جالبی داری
وبلاگ من در مورد هنرپیشه های قدیمی و خواننده های ایرانی هستش و وبلاگم هر روز یه مطلب جدید داره
خوشحال میشم نظرتون رو در مورد وبلاگم بدونم
قربون شما – مجتبی
بای

یا :

سلام دوست عزيز
وبلاگ زيبا و آرومی داری…
اميدوارم موفق باشی.
بيشتر بنويس..
نظرت در مورد تبادل لينک چيه؟
به منم سر بزن خوشحال ميشم.
قربانت

از خواندن ِ این‌جور پیام‌ها همیشه کیفور می‌شوم.

۴ سفرنامه (۲)

پرستو

پرستو از دوستان و هم‌شهری‌های قدیمی است، خواهر ِ دوستی که سال‌هاست رفته سوئد. چند بار تلفنی با هم حرف زدیم. این‌بار اما اصرار دارد که حتمن یک شب بروم پهلویش. وقتی می‌گوید:«ما را قابل نمیدانی» برای فردا بعدازظهر قرار می‌گذارم. گفته بود از شوهرش جدا شده با دوست‌اش زندگی می‌کند؛ در آپارتمانی با یک نشیمن و یک اتاق و البته یک آش‌پزخانه‌ی به قول خودش open. الان این‌جا دیگر اکثر خانه‌ها، آش‌پزخانه‌شان open است. باری به محض این‌که وارد می‌شویم، مانتو را درنیاورده، تلویزیون را روشن می‌کند و می‌رود آشپزخانه که چای درست کند. می‌پرسم:«پس کو گل‌شید؟» می‌گوید:«رفته منزل خواهرش. امشب نمی‌آید.» پنج بعدازظهر است و من چون می‌دانم فردا صبح ساعت شش باید سرکار باشد، خیالم تخت است که شب زود می‌خوابد و من می‌توانم آخرشب پس از این همه دوری از کامپیوترم، کمی بنویسم. «چی بخوریم؟ برویم بیرون؟ دعوت ِ من.» «من ساعت هشت با هژبر قرار دارم. آقا دعوتم کرده‌اند به شام. حوصله‌اش را ندارم. زود برمی‌گردم. هرچی خوردیم، یک پرس هم برای تو می‌گیرم.» «بعد می‌گویی برای کی داری می‌بری؟» «اونش با من. می‌گویم برای گل‌شید می‌برم.» «کی برمی‌گردی؟» «زود برمی‌گردم. طرفای ساعت ده.» «من همین الان‌اش گرسنه‌ام. تا ساعت ده میمیرم از گرسنگی.» «خُب پس همین الان برایت مرغ درست می‌کنم. راستش اصلن هم حوصله‌ی منت کشیدن ِ مرتیکه را ندارم.» تا من دو سه تا تلفن بزنم، می‌بینم چای حاضر است و دارد روپوش می‌پوشد.«کجا؟» «نمک نداریم. ماست هم تمام شده. می‌روم دم ِ این سوپری برمی‌گردم.» «صبر کن، من هم می‌آیم.» «نه. سوپری مرا می‌شناسد. به‌تر است تو بمانی خانه.» تا پایش را از در می‌گذارد بیرون، تلویزیون را خاموش می‌کنم. وقتی برمی‌گردد می‌گوید: «چرا تلویزیون را خاموش کردی؟» روشن‌اش می‌کند و سی دی ِ افسانه صادقی را که خودم برایش آورده بودم، می‌اندازد توی دستگاه و می‌رود آشپزخانه. «صداش را زیاد می‌کنی؟ وای! من عاشق اُپرا هستم. خیییلی.» چشمم به صفحه‌ی تلویزیون می‌افتد. دارد سلول نشان می‌دهد و چیزهایی درباره‌ی میکروب می‌گوید. «پرستو! تو که تلویزیون را نمی‌بینی. دارد سلول ملول نشان می‌دهد. تو هم که هر روز با میکروب و سلول سروکار داری. موافقی تلویزیون را خاموش کنم؟» «خاموش کن. وای ممکن است، امشب “نرگس” را از دست بدهم.» «آخر بابا این سریال مزخرف هم دیدن دارد؟» « من خیلی دوست‌اش دارم. خیییلی.» «می‌گویند روزها هم تکرار می‌شود.» «آره. فردا هم صبح نشان می‌دهند، هم غروب. صبح که سرکارم. غروب حتمن می‌بینم.» در می‌زنند. همسایه‌ی پایین آمده و می‌گوید، آب به دیوار حمام‌شان نشت کرده. شماره تلفن صاحب‌خانه را می‌خواهد. پرستو می‌گوید، ندارد. باید بگردد، پیدا کند. همسایه می‌گوید:«پس من شب دوباره می‌آیم. می‌ترسم تا صبح دیوار بترکد.» پرستو می‌گوید: «اگر پیداکردم، چشم.» می‌گویم:« چرا ندادی؟» می‌گوید: «خُب اگر امشب زنگ بزند و قرار بشود صاحبخانه فردا لوله‌کش بیاورد، بگویم تو کی هستی؟ یک مرد ِ تنها، توی خانه‌ای که در اجاره‌ی یک زن ِ مجردست و تازه دوستاش هم قاچاقی و موقت پیش‌اش زندگی می‌کند؟» «اِی داد! پس حالا چکار کنیم؟ یعنی من باید فردا صبح ساعت شش با تو بیدار بشوم؟ کجا بروم؟» « نه بابا! درستش می‌کنم. حالا کو تا فردا.» دیگر یادگرفته‌ام که این‌جا لازم نیست خیلی دقیق باشی. به قول خودشان: خدا بزرگ است. مجلات ِ متعدد ِ خانوادگی را که روی میز پخش و پلا هستند، ورق می‌زنم و به گله‌گذاری‌هایش از هژبر گوش می‌دهم که خسیس و بیمار و چه و چه‌هاست. نیم ساعته غذا را حاضرمی‌کند و می‌گوید:« من باید بروم حمام و حاضر بشوم. خیار و گوجه توی یخ‌چال است. سالاد هم اگر خواستی خودت باید ترتیب‌اش را بدهی.» تشکرمی‌کنم و کامپیوترم را روشن می‌کنم. خوش‌حالم که حالا می‌توانم دو سه ساعتی خلوت کنم. ساعت هشت و ده دقیقه زنگ ِ در او را صدا میزند. بفهمی نفهمی آرایش کرده. همان‌طور که دارد روسری‌اش را می‌بندد، می‌گوید:« خُب من رفتم. نه در را باز کن و نه به تلفن جواب بده. زود برمی‌گردم.» «خوش بگذرد.» «با کی؟ با این ایکبپری که نمی‌خواهم سر به تن‌اش باشد؟ بدم میاد ازش. خیییلی. اما چه کنم که فعلن لازمش دارم.» حالا من مانده‌ام و یک خانه و یک شکم خالی. کتره‌ای یک سی دی می‌اندازم توی دستگاه و می‌روم آشپزخانه تا سالاد درست کنم. سایه‌ام را روی دیوار خانه می‌بینم. خیار را ریز می‌کنم و دارم گوجه فرنگی برمی‌دارم که می‌شنونم زنگ در را می‌زنند، نه از پایین، از همین ِ دم ِ در ِ آپارتمان. دست‌پاچه می‌دوم دستگاه را خاموش می‌کنم. باید همسایه‌ی پایین باشد. می‌نشینم روی مبل و یک سیگار آتش می‌زنم و چشم به در می‌دوزم. بعد از این‌که دو سه بار هم با انگشت به در می‌زند، می‌رود. دوباره برمی‌گردم آشپزخانه. اما حواسم هست که این‌بار خم بشوم و توی آشپزخانه راه بروم، مبادا سایه‌ام بیافتد روی دیوار. بعد از شام تلفن هم دوبار زنگ می‌زند.
چند دقیقه از ده شب که می‌گذرد، من تازه موفق شده‌ام به کمک سکوت و شکم سیر و سیگار و چای از اضطراب بیرون بیایم. دوباره در می‌زنند. دو بار با زنگ و دوبار با تقه‌ی انگشت. نخیر! این مستاجر ِ پایینی دست‌بردار نیست. خیالم اما راحت است که دو ساعتی‌ست نه سایه‌ای دیده و نه صدایی شنیده. می‌گویم:«آنقدر بزن تا جانت دربیاید. در را بازکنم و بگویم کی هستم؟ مهمانی که نه میزبانش خ] ]>

۴ آرش سیگارچی

آرش را فقط چند بار دیدم، سه سال پیش که رشت بودم. خاطره‌ای که از او در ذهنم مانده، جوانی است پرشور و در سرش سوداهای فراوان و البته میزبانی به غایت مهربان.
دیروز که خبر بد را در وبلاگش خواندم، به هم ریختم: اول زندان، بعد مرگ برادر و حالا بیماری.
اما آرش سر پرشوری دارد. من می‌دانم این یکی را هم با غرور و سربلندی از سر می‌گذارند. می‌دانم.

۳ مرگ ِ گرم

این از عجایب زبان ِ ما نیست که اگر «مرگ» را از آن‌طرف بنویسیم، می‌شود: «گرم»؟

صفحات 1 2