۱۰ سال نو مبارک

آروز می‌کنم هرجای این خاک که هستید، عاشق باشید که عشق اکسیر حیات است.
با ترانه‌ی والس نوروزی  ِ عاشورپور سال نو را تبریک می‌گویم.

۸ ماری و دیگران

شب عید است و آدم یک سر دارد و هزار سودا. این به جای خودش. اما اگر دوست داشتید، در روزها و شب‌های تعطیلی ِ در پیش، داستانی بلند، در ده صفحه از این قلم بخوانید، باید ماری و دیگران را که در جن و پری، شماره‌ی مخصوص نوروز منتشر شده، چاپ کنید و بگذارید یک گوشه تا سر فرصت بخوانیداش. این داستان را به عنوان ِ  هدیه‌ی نوروزی ِ من بپذیرید. گرچه به پای شیرینی ِ  شب عید نمی‌رسد، اما قول می‌دهم کام‌تان تلخ نشود. قول می‌دهم. شما هم قول بدهید بعدن به من بگویید دست‌پختم چطور بوده. باشد؟

۴ دعوت به نشست ِ آشنایی با نوید کرمانی

سوتران برگزارمی‌کند:
برای اولین‌بار به زبان فارسی
آشنایی با زندگی و آثار دکتر نوید کرمانی، نویسنده، اسلام‌شناس و روزنامه‌نگار

توسط:  مریم انصاری، نویسنده و روزنامه‌نگار
            ناصر غیاثی، نویسنده و مترجم

شنبه هفدهم مارس در کلن

Samstag 17. März 2007
Einlass 19:30 Uhr
 Souterrain
Ubierring 47
50678 köln
Reservierung: Tel. 0221/ 3109428
Eintrittskarten an der Abendkasse, 5,- EURO

۵ پیش‌بینی حال مردی که اگر…

                                                                                              داستان
پیش‌بینی حال مردی که اگر در یک روز ِ یک‌شنبه‌ی زمستانی، در آرزوی باران، با سری افتاده و دست‌هایی در جیب ِ بارانی ِ سیاه، تنها، درون گورستانی راه برود و سنگ گور کوچکی  را ببیند که رویش فقط یک کلمه حکاکی شده: Wenig

امرروزش تا این لحظه تلخ بوده است، به تلخی ِ آن چه که از وقت ِ بیداری، در جانش لانه کرده بود و حالا در یک کلمه فشرده شده بود: Wenig. به خانه برخواهد گشت. جایی تاریک و ساکت خواهد خواست و تنهایی، آن مکانی را که تصور ِ او از مرگ است. هیچ چراغی را روشن نخواهد کرد. همه‌ی پرده‌ها را خواهد کشید. خود را روی تخت خواهد انداخت. پتو را روی سر خواهد کشید. پاها را توی شکم جمع خواهدکرد. دستها را، لای پاها، بین دو زانو، خواهد گذاشت و گردن را روی بالشی که تا کرده است. به تاریکی ِ پشت پلک نگاه خواهد کرد. تاریکی مطلق نخواهد بود. نور از لای پلک به چشم خواهد رسید. صداها زیاد خواهند بود: صدای ریزش بی‌وقفه‌ی آب ِ حمام، صدای آواز ِ آرام زنی زیر دوش: “تو مونده بودی، تو هم که رفتی”، صدای باد گرم و طوفانی ِ سشوآر، صدای چرخش‌ها و پیچش‌های تند ِ لباس در لباس‌شویی، صدای جوشیدن قهوه در قهوه‌جوش و حالا حتا صدای هوای گرم ِ پیچیده در شوفاژ. دیگر نخواهد توانست از هوای ِ زیر پتو نفس بکشد. سر را بیرون خواهد آورد. حالا نور ساعت ِ ویدئو به تاریکی ِ اتاق و چشم خدشه خواهد انداخت، مثل صدای کشیدن ِ ناخن بر سنگ. «کودکی: فقر؛ نوجوانی: فقر، عصیان؛ جوانی: فقر، عصیان، الکل، سیگار، زن؛ و حالا میان‌سالگی: پشت سرگذاشتن ِ زن، تمنای تنهایی ِ مطلق، سکوت ِ مطلق؛ لب‌ریز ِ افسردگی، فقط یک قطره تا لب‌پر زدن. چراها و چگونه‌ها. » وقتی تلفن زنگ بزند، با مشت بر تشک خواهد کوبید: «لامسبها راحتم بگذارید. ولم کنید. می‌خواهم تنها باشم، تنها و درسکوت.» صدایی را که روی پیام‌گیر ضبط می‌شود، خواهد شنید: «سلام رفیق! خیلی وقت است، ازت بی‌خبرم. زنگ زدم، حال و احوالی بکنم. می‌دانم خانه‌ای، تو که جایی نمی‌روی. حتمن باز هم دچار افسردگی شده‌ای و روحت درد می‌کند. زیاد حرف زدم. این را بگویم و تمام: حالت که جا آمد، زنگ بزن. اگر جا نیامد هم، دوست داشتی، زنگ بزن! گپ بزن! گپ بزنیم! گپ بزنم! وTake it easy! حافظ.» «چطور می‌توانم به شما بگویم، نمی‌خواهم ببینم‌تان؟ از همه‌تان متنفرم؟ حتا از خودم؟ که نمی‌خواهم حرف بزنم؟ بشنوم؟ دست از سرم بردارید؟ »
پتو را کنار خواهد زد. چراغ ِ روی پاتختی را روشن خواهد کرد، بلند خواهد شد .ِ دوشاخه‌ی رادیوی ساعت‌دار را از پریز بیرون خواهد کشید: «دانستن ساعت به چه دردم می‌خورد؟ نوش‌داروی کدام درد من است؟ درد من چیست؟ چراها، چگونه‌ها و چی‌ها.» برخواهد گشت توی تخت. چراغ را خاموش خواهد کرد. پتو بر دوش روی تخت خواهد نشست. در آرزوی تاریکی به تاریکی خیره خواهد شد. پیراهن و جوراب و شلوار را از تن دور خواهد کرد و کنار تخت خواهد انداخت: «من چمه؟ مگر دیشب کابوس داشتم؟ چی کم دارم برای زنده بودن؟ سترون نبودن! برای کی؟ به خاطر چی؟ مرگ! مرگ! مرگ! » دراز خواهد کشید و پتو را بر سر خواهدکشید. تن‌اش سرد خواهد شد، پتوی دوم را برخواهد داشت. دوباره شکل جنین خواهد شد. درد خواهد کشید، صبر خواهد کرد تا صداها یکی یکی ناپدید شوند و خواب او را ببرد.

وقتی بیدار بشود؟

۶ جاه‌طلب‌های خودآزار

نوشتن به زبان ِ مادری، بیش‌تر وقت‌ها، پوست می‌کند. (آیا نویسنده‌ها لذت ِ خودآزارانه‌ای می‌برند؟)
وای به روزی که بخواهی به زبانی بیگانه بنویسی. (آیا نویسنده‌ها جاه‌طلب‌اند؟)

۳

روز زن مبارک

۲ یادآوری

نگفته بودم گابریل گارسیا مارکز همان روزی به دنیا آمد که من؟ این جا را بینید لطفن!

۱۹ یک جمله‌ی خبری در شش نوع بیان

یک: لئوناردو و گابریل، در همان روزی به دنیا آمدند که من. (خودبزرگ‌بینی: آن روی ِ سکه‌ی خود کوچک‌بینی، خودشیفتگی  ِ حاد.)
دو: من در همان روزی به دنیا آمدم که داوینچی و مارکز. (خنده در تنهایی، تسلی)
سه: از زبان ِ تاریخ: پانزده اسفند برابر با ششم مارس مصادف است با تولد لئوناردو داوینچی، گابریل گارسیا مارکز و ناصر غیاثی. (این دیگر از زبان تاریخ است و من ناتوان در دخالت!)
چهار: مگر دنیا را خواب برده است؟ چرا کسی تولدم را به من تبریک نمی‌گوید؟ (عود بیماری‌ها، دن کیشوت ِ معاصر، آماده برای سپرده شدن به تیمارستانی با یک روان‌کاو  ِ حاذق)
پنج: امروز، پانزدهم اسفند ۱۳۸۵ برابر با ششم مارس ۲۰۰۷،  چهل و هشت سالم را تمام می‌کنم و وارد چهل و نه سالگی می‌شوم.  شکر خدا، در مجموع خوش‌بختم و خوش‌حال و سالم. و البته که: بی‌عشق مباد هرگز!  بقیه‌ی عمر را عشق است.(خلوت ِ عیان‌شده)
شش: خیلی ممنون. (کلام آخر)

۴ جواب ِ های

چند توضیح برای خوانندگان وبلاگ ِ مجید زهری که احتمالن – به خاطر فحاشی‌های اخیرش گذرشان به این‌جا می‌افتد: پرفسور مجید خان جان که دایم در حال تشخیص “گرفتاری های ما ملت” در عرصه‌های جامعه‌شناسی و اقتصاد و سیاست و ادبیات و فرهنگ و فلسفه و غیرو  هستی! یک: عکس روی جلد ِ تاکسی‌نوشت توی همین سایت هست. هر آدم بینایی کلیک که بکند، خواهد دید زیرش نیامده «مجموعه قصه». اما داخل کتاب آمده: «مجموعه داستان» که تو  نه عکس را دیده‌ای و نه کتاب را خوانده‌ای. تفاوت است بین “قصه” و  “داستان”، استاد! دو: “در کاردار سفارت” سخن‌رانی نمی‌کنند،  “کاردار” مکان نیست، آدم است. سه: تو حتمن تجربه داری که می‌دانی “مواجب را می‌فرستند در خانه”. چهار: باز بنا بر تجربه‌ی شخصی است لابد که می‌گویی، سخن‌رانی در کنسول‌گری عنوان “نویسنده” را به ارمغان می‌آورد. پنج: من در انجمن دوستی ایران و آلمان سخن‌رانی کرده بودم و نه در سفارت یا کنسولگری، آن هم شش ماه پیش. مواجبم را هم به شماره حساب بانکی‌ام حواله کرده‌اند. شش: من “در نیمچه‌وبلاگ متروک” خودم تو را نه نویسنده دانستم و نه اهل فکر، چراکه جای تو در هیچ یک از این عده آدم نیست. دست‌بالا می‌توان تو را یک سلطنت‌طلب ِ دست ششم دانست که درباره‌ی تمام امور عالم اظهار فضله می‌کند. هفت: به همین خاطر هم بود که در مورد آموزش زبان آلمانی ِ تو فقط یک لینک دادم. حالا ناچارم چیزی یادت بدهم: استاد همه‌چیزدان! در زبان آلمانی سه تا sie داریم. یکی‌اش به معنی ِ “او”، سوم شخص مفرد مونث است که همان she زبان انگلیسی باشد. دومی به معنی “آن‌ها” “این‌ها” است که همان they انگلیسی باشد و سرانجام سومی به معنی “شما” برای دوم شخص مفرد است و وقتی است که بخواهند محترمانه با یکی حرف بزنند. S این Sie را همیشه باید بزرگ نوشت، فرقی نمی‌کند کجای جمله بیاید. به همین خاطر وقتی در جمله‌ای گفتاری، تشخیص ِ دو تا sie از هم مشکل باشد، می‌گویند: Sie, groß geschrieben. یعنی منظور آن sie است که بزرگ نوشته می‌شود تا طرف مقابل بفهمد که منظور “او” یا “آن‌ها” نیست.

امان از دست ِ این میوه‌ی تازه رسیده‌ی آبدار ِ نوبری، پرفسور دکتر مجید خان زهری، که نه آدمیرال است نه پیاز و نه چغندر! یک پست ننوشته که به درد زخمی بخورد، مگر عقده‌ی حقارت‌اش.
خوانندگان این وبلاگ به خاطر این پست مرا ببخشند. ناچار بودم . برویم سر کار و زندگی‌مان.

۴ نقد آثار ِ شهریار مندنی‌پور

 دکتر بهمن نیرومند، فارسی: ناصر غیاثی
در رادیو زمانه

صفحات 1 2