۷ آقای یادعلی

این چه اوضاعی‌ست که در آن نویسنده‌ای که در طول ِ هفت هشت سال گذشته دو کتاب داستان ِ مجوزدار منتشر کرده، به جرمی موهوم دست‌گیر و زندانی می‌شود؟ بعد هم می‌گویند: «صدایش را درنیاورید! وگرنه…»؟ این چگونه اوضاعی‌ست که در آن پس از چهل روز که از دستگیری و زندانی نویسنده می‌گذرد، خانوادهاش تازه باید تقاضا کند پرونده‌اش را بفرستند پایتخت؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن عقوبت ِ نوشتن و چاپ ِ چهار پنج جمله‌ی – گیرم توهین‌آمیز – در کتابی داستانی و مجوزدار، زندان است؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن محتوای پرونده‌ی مجرم ظاهرن چیزی نیست مگر چهار پنج جمله از دو کتاب ِ داستان، گیرم با تیراژ ِ بالای سه هزارتا در کشوری هفتاد و دو ملیونی؟ این چه اوضاعی‌ست که در آن درباره‌ی «ادبيات معاصرايران درچشم‌انداز جهانی » نشست برگزار می‌کنیم؟
اوضاع چطور است؟

۶ زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد

< ![CDATA[

گای هلمینگا (Guy Helminger) هنرمند همه فن حریف ِِ لوکزامبورگی، متولد ۱۹۶۳ که از سال ۱۹۸۵ ساکن کلن است، از بیست و دوم فوریه تا هفدهم مارس ۲۰۰۷ در چهار چوب ِ پروژه‌ی « دیوان ِ شرقی – غربی» (Westöstlicherdiwan) به ایران سفرکرده بود. این پروژه به تبادلات فرهنگی ِ بین نویسندگان ِ کشورهای عربی، ترکیه، ایران از یک طرف و آلمان از طرف دیگر می‌پردازد. سال ۲۰۰۵ از ایران شهریار مندنی‌پور به آلمان آمده و آلبرت اوستامایا، کارگردان تئاتر و شاعر،  به ایران رفته بود. امسال هلیمنگا به ایران رفت و امیرحسن چهلتن در ماه مه و ژوئن به آلمان می‌آید.
هلمینگا در طول سفرش به ایران یادداشت‌های روزانه‌اش را در وبلاگی به نام ِ «سلام تهران» درج می‌کرد که دویچه‌وله در اختیار او گذاشته بود. این یادداشت‌ها که از چشم یک روشن‌فکر و هنرمند غربی نوشته شده‌، بسیار خواندنی‌ست. دست‌کم از این بابت که بدانیم او که میهمان ِ آقای چهلتن بوده، چه چیزهایی  در ایران دیده و چگونه دیده. (لینک‌اش را همان وقت در مکث گذاشته بودم) در روزهای اول ِ ِ اقامت آقای هلمینگا در ایران، من با ایشان تماس گرفتم تا برای ترجمه‌ی یادداشت‌هایش از او اجازه بگیرم. نوشتند باید از دویچه وله بپرسید. اما ایمیل‌هایم  به بخش فارسی ِ دویچه‌وله  بی‌پاسخ ماند. پس از بازگشت آقای هلمینگا از ایران و هم‌زمان با اعلام فعال‌تر شدن سایت ِ فارسی دویچه‌وله هم تماس‌هایم بی‌نتیجه بود. تا شنبه‌ی گذشته روزنامه‌ی «دی ولت» آلمان یادداشتی از ایشان را با عنوان ِ «زندگی در ایران می‌تواند باحال باشد» منتشرکرد که  من آن را ترجمه کرده‌ام  و رادیو زمانه درج کرده‌است.

به نقل از رادیو زمانه:

یکی از آشناهایم، در حالی‌که چهره‌اش توسط دستی نامرئی درهم رفته بود، از من پرسید: «می‌خواهی بروی کجا؟» روی “کجا” تاکید کرد. جواب دادم: «می‌روم تهران.» سر تکان داد، آب‌جویی سفارش داد و با این جمله: «شاید آخرین آب‌جویت باشد» آن را از روی پیش‌خوان به طرف من سُر داد.

ادامه‌ي مطلب…

۷ سه جمله از سه کتابی که تازه خوانده‌ام

 « آیا نمی‌دانی – هنوز هم نمی‌دانی – که تبعید خیلی به کودکی مربوط می‌شود، با توهمات ِ بی‌اساس‌اش، با معصومیت ِ کوبنده‌اش؟ »
 ” Landschaften einer fernen Mutter ” (مناظر مادری دور)، سعید (نویسنده و شاعر ایرانی که به آلمانی می‌نویسد)

 «خارجی بودن، یک جور حاملگی ِ مادام‌العمر است؛ با یک انتظار ابدی، تحمل باری همیشگی، و ناخوشی مدام. یک جور مسئولیت مداوم و بی‌وقفه. یک جمله‌ی معترضه وسط چیزی که یک موقعی اسمش زندگی معمولی بوده، فقط برای این‌که نشان بدهد، از زندگی قبلی خبری نیست، و جای آن را چیزی پیچیده و پرزحمت گرفته.»
 “هم‌نام”، جومپا لاهیری، ترجمه‌ی امیرمهدی حقیقت

«…از لحاظ روانشناسی وقتی آدم سرزمینی رو از دست بده مثل اینه که هنوز پیداش نکرده»
” مسافر هیچ کجا”، رضا دانشور

۰

 خلاصه…کجا بودیم؟ چی داشتیم می گفتیم؟

۵ معرفی رمان ِ «Angel Ladies »* از خسرو دوامی

وعده کرده بودم درباره‌اش بنویسم. نوشتم.                             به نقل از رادیو زمانه

خسرو دوامی با سه مجموعه داستان ِ کوتاه «هتل مارکوپولو»، «پرسه» و «پنجره» برای خوانندگان ِ ادبیات ِ داستانی ِ معاصر ایران، به ویژه ادبیات مهاجرت، نامی آشناست. Angel Ladies آخرین اثر اوست.
خلاصه‌ی کتاب
داستان ِ کتاب شرح ِ سفر دو زوج ِ ایرانی ِ ساکن آمریکاست، که در تعطیلات کریسمس به مناطق ِ خشک و بی آب و علف آمریکا می‌روند، از شهرهای نیمه متروک و گورستان‌های متروک بازدید و در مراسم و مناسک ِ شمن‌های سرخ‌پوست شرکت می‌کنند. سرانجام در فصل‌های پایانی ِ کتاب، در نيمه راه لاس وگاس به فاحشه‌خانه‌ای می‌رسند به اسم Angel Ladies و شبی را در آن‌جا سرمی‌کنند. در طول این سفر دو اتفاق می‌افتد: یکم اتفاقی است که در لایه‌ی بیرونی داستان آن را می‌خوانیم: در فصل آخر کتاب، اسماعیل تصمیم‌اش را مبنی بر جدایی از همسر با دخترش درمیان می‌گذارد. به عبارت دیگر این سفر نقطه‌ی پایانی بر زندگی ِ مشترک ِ یکی از دو زوج – اسماعیل و مرجان – نیز هست. دو دیگر اتفاقی است که در لایه‌ی درونی داستان با آن مواجه می‌شویم: تجلی حضور قوی ِ سنت در ناخودآگاه هم‌سفران. چهار هم‌سفر در طی گشت و گذارشان به شمن‌های سرخ‌پوست می‌پیوندند تا طی  آیین و مناسکی خاص به سیر و سلوک یا به نوعی مراقبه‌ی درونی بپردازند. در طی مراسم ناخودآگاه‌شان به زبان درمی‌آید و سنت‌ها فوران می‌زند و از زبان‌شان جاری می‌شود. این سنت‌ها که در تاروپود جان ِ سه‌تاشان حضوری روشن دارد به شکل قرائت  آیات ِ قرآنی یا دعای ماه رمضان و یا خواندن ِ ترانه‌های قدیمی جلوه می‌یابد. تو گویی با دیدن ِ مکان‌های ویران و از بین‌رفته، گذشته‌ی اسماعیل در او جان می‌گیرد تا با تعریف کردن ِ آن و شنیدن ِ خاطرات ِ داریوش به مرور گذشته‌ی خودش بپردازد. به این ترتیب این سفر برای او، نه تنها سفری بیرونی، بلکه  سفری درونی، سفری به گذشته است برای مرور ِ آنچه که بوده و حاصل‌اش آنچه که امروز هست یا شده.
شخصیت‌های محوری ِ داستان
داستان از منظر اول شخص تعریف می‌شود. به عبارت ِ دیگر خواننده از چشم راوی است که با دیگر شخصیت‌های داستان آشنا می‌شود. در این داستان نیز، مثل دیگر داستان‌هایی که از منظر اول شخص روایت می‌شود، خواننده ناچار است به اطلاعاتی که راوی می‌دهد، اکتفا کند. او متر و معیاری برای سنجش ِ راست یا دروغ ِ روایت و توصیف ِ آدم‌های داستان، به جز آن‌که راوی حکایت می‌کند، ندارد. اسماعیل و داریوش شخصیت‌های محوری کتاب هستند، چراکه روایت ِ راوی بیش‌تر روی آن دو متمرکز و بیش‌ترین صفحات کتاب به آن‌ها اختصاص داده شده است. این دو به خوبی ساخته شده‌اند، باورپذیرند و خواننده پس از تمام کردن ِ کتاب تصویر دقیقی از آن‌ها دارد. اما از زن‌ها، در تناسب با آن‌چه که از مردها می‌داند، چیز زیادی دستگیر خواننده نمی‌شود. زن‌های داستان، نسبت به مردها، منفعل‌اند، در داستان حضوری کم‌رنگ دارند و جای آن‌ها در کنش‌ها یا در سطح می‌ماند و یا حضوری کنش‌گر چون حضور مردهای داستان ندارند. این دو از همسران‌شان و از خواننده دورند. راوی از همسرش مرجان خیلی کم می‌گوید مگر از حسادت‌های او و تلاش‌اش برای نزدیک شدن به او. مرجان و اسماعیل که سال‌ها پیش تنها به دلایل سیاسی – تشکیلاتی در ایران با هم ازدواج کرده‌اند و بعد به آمریکا رفته‌اند، رابطه‌ی امروزشان به بن‌بست رسیده است. این دو مدت‌هاست فقط به خاطر ِ فرزند ِ مشترک‌شان مارال زیر یک سقف زندگی می‌کنند. اسماعیل با زنی دیگر ارتباط جنسی برقرار می‌کند. مرجان می‌فهمد و این سرآغازی می‌شود برای عیان شدن ِ اختلافات و در پی ِ آن کشمکش‌ها. راوی، سوسن و داریوش، زوج ِ دیگر را، که در آمریکا با هم آشنا شده و ازدواج کرده‌اند، از پیش از آشنایی با مرجان، از روزهای اقامت‌اش در آمریکا و قبل از بازگشت به ایران برای فعالیت سیاسی، می‌شناسد. سوسن که از پدری ایرانی و مادری مجاری به دنیا آمده، از پنج سالگی در آمریکا زندگی کرده، دچار بحران هویت است و از این فرقه به آن مذهب در حال رفت و برگشت است. شاید بتوان علاقه‌ی او به موسیقی ِ سنتی ِ ایرانی و یا دف و نی‌زدن‌اش را توجیه کرد، اما با مشخصاتی که راوی برای‌مان می‌گوید، بعید است بتواند – آن‌طور که راوی حکایت می‌کند – مثنوی بخواند و یا به فارسی ِ سلیس حرف بزند. داریوش، وقتی با اسماعیل تنها می‌شود، دایم از خاطرات‌اش که مملو از رویدادهای جنسی است، حرف می‌زند. او بیش‌تر آدمی اهل ِ عیش و نوش است تا درگیرشدن با مسایلی جدی و به همین خاطر است که از حضور در مناسک ِ شمن‌ها تن میزند و آن را به سخره می‌گیرد.
ساختار
اگر یکی از شاخص‌های ِ رمان را تعدد شخصیت‌ها یا وقایع بدانیم، در این صورت Angel Ladies نه رمان بلکه داستان بلند است. نکته‌ای که از دید ِ خسرو دوامی، نویسنده‌ی کتاب دور مانده، این است که  هم‌سر و دختر اسماعیل چگونه او را که به شهری درندشت مثل ِ نیویورک گریخته است تا خودکشی کند، پیدامی‌کنند؟ پرسش دیگری که مطرح می‌شود، این است که وقتی ترجمه‌ی اسامی مکان‌ها و آدم‌ها و حتا اعداد آورده می‌شود، چرا ترجمه‌ی فا

۱ معرفی کتاب

«روزها در راه»* کتابی‌ست در دو جلد و در ۷۳۹ صفحه. این کتاب یادداشت‌های روزانه‌ی شاهرخ مسکوب را، از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۵ (دسامبر سال ۱۹۹۷)، یعنی هیجده سال از زندگی او در غربت، در بر می‌گیرد. مسکوب وقتی این یادداشت‌ها را برای چاپ در اختیار ناشرش، خاوارن، در پاریس می‌گذارد، یک چهارم یادداشت‌ها را حذف می‌کند. به دو علت: …در رادیو زمانه

۴ بابا ای ول

جای شما خالی صفایی کردم وقتی این‌جا را دیدم. بی‌انصاف‌ها اسم کتاب را که نوشته‌اند: “تاکسی سرنوشت‌ها” هیچ، در بخش “چکیده” که مثلن خواسته‌اند کتاب را معرفی کنند، آورده‌اند: “… اين داستان‌ها بيانگر مشکلات ايرانيان مهاجر در آلمان و برخی مسائل ديگر است.” این “برخی مسایل دیگر” ش واقعن محشر بود. علاوه براین‌ها معلوم نیست، کتابی که قیمت‌اش هزار و چهارصد تومن است، چرا به دلار می‌شود ۱۱٫۵۶ . کسی هست که بگوید فلسفه‌ی آن شش ِ آخر پنجاه چیست؟ یعنی خیلی دقیق حساب کردند یا دارند مایه به مایه حساب می‌کنند؟

۴ نشستن بین دو صندلی

“نشستن بین دو صندلی” عنوان هشت نامه بود که تابستان گذشته در طول سفرم به ایران برای رادیو زمانه نوشته بودم. هر هشت نامه همان وقت‌ها  پخش شده بود، اما تنها سه نامه روی وب‌سایت رادیو بود. مسئولین رادیو تصمیم گرفتند به تدریج این نامه‌ها را روی وب‌سایت بگذارند. نامه‌ی چهارم و پنجم را می‌توانید این‌جا بخوانید.
نامه های بعدی روزانه اضافه می شوند.  

۸ اطلاعیه

چهارمین همایش ِ بین‌المللی ِ خُمامی‌های مقیم اروپا

تعداد اعضاء: بیست و هشت نفر
تعداد شرکت‌کننده: چهارده نفر
محل ِ سکونت اعضاء: آلمان، انگلستان، ایتالیا، دانمارک، سوئد، فرانسه
برگزارکننده: میم ِ مهربان به مناسبت نیم قرن زندگی و نوروز ۱۳۸۶
دستور همایش: تازه کردن دیدار؛ مرور ِ خاطرات مشترک ِ دوران کودکی، نوجوانی و جوانی
برنامه‌های جنبی: عیش و نوش و موسیقی و رقص و آواز
زمان: شنبه ۳۱ مارس ‏۲۰۰۷‏ از ساعت شش بعد از ظهر تا بوق سگ
مکان: شهر مقدس ماینس در آلمان

در صورت توافق مجمع ِ عمومی، گزارش همایش متعاقبن به اطلاع عموم خواهد رسید.

۴ جواب حجت به مرتضا

کلیک نکنی روش خره، این‌جور ایمیل‌ها ویروس دارن!!!

صفحات 1 2