۲ معرفی کتاب «مسافر هیچ‌کجا» از رضا دانشور

به نقل از رادیو زمانه
همراه با فایل صوتی
«دلیل اصلی گیرکردنت تو این سوراخ، همون گذشته‌ایه که انکارش می‌کنی»
- از متن کتاب

هنرمندان ِ بسیاری رویدادهای اجتماعی یا سرنوشت‌های فردی را که براساس نادر بودن‌شان برجستگی می‌یابند، دست‌مایه‌ی کار قرارداده و از آن‌ها فیلم، نمایش‌نامه، داستان و رمان می‌سازند. دست هنرمند برای تغییرشکل دادن (دفرمه کردن) واقعه‌ای که این‌بار راوی‌اش اوست، باز است. او می‌تواند کاملن به رویدادی که به آن می‌پردازد، وفادار بماند و آن را همان‌گونه که بوده، در هنر خود بیامیزد. یا به آن تغییر شکل بدهد و واقعه‌ای دیگر بسازد که شباهت‌هایی ناگزیر با اصل دارد.
مسافر هیچ‌کجا” نمایش‌نامه‌ای است که در آن رضا دانشور یک ایرانی را که هیجده سال ساکن فرودگاه ِ شارل دوگل پاریس بوده، دست‌مایه‌ی کار خویش قرار داده است. تا ببینیم راویت ِ او از این ماجرا چگونه است، لازم است اشاره‌ای کوتاه به اصل ماجرا داشته باشیم.

ادامه‌ي مطلب…

۷

تپه‌ی کتاب‌هایی که گذاشته بودم بخوانم، همین‌طور داشت بالا می‌رفت. همه‌شان  را گذاشتم توی کتاب‌خانه که دیدن‌شان خار چشمم نشود.

۸ لحاف‌دوز، رشت، محله‌ی خارایمام، تابستان ۸۵

rasht-lahaf duz t1 (Small).JPG

۸

 وقتی ایده‌ها هجوم می‌آورند، آروز می‌کنم می‌توانستم حرف‌های  ِ همه‌ی آن چند نفری را که در من‌اند، هم‌زمان بنویسم.

۱۳ مرگ مولف

عمری است حرف از مرگ مولف میزنند. با این حساب باید سال‌ها از سوم و هفتم و چهلم و سال‌گرد ِ مرگ ِ مولف (یا مولفه) گذشته باشد. آیا به‌تر نیست به جای حرف زدن پشت سر ِ مرده، برایش فاتحه بخوانند و صلوات بفرستند و خلاصه دست از سر این مرده بردارند؟

۷ همتی باید

«سئوال شما پهناور است» «تصورش را بکن! بکلی ناگهانی مُرد.» «خوب، اگر به خود می‌بالد حق دارد، من مهاجه نمی‌کنم.» «…می‌گویند عروس خانم زیبا هم نبوده، یعنی حتی زشت بوده است… و بسیار رنجور … و عجیب … اما گویا فضائل و شایستگی داشته و یقینا شایسته و با فضیلت بوده است والا بکلی نامفهوم می‌بود. »
فکرمی‌کنید این جملات را از کجا آورده‌ام؟ از ترجمه‌ی فارسی ِ «جنایت و مکافات»، ترجمه‌ی مهری آهی، انتشارات خوارزمی، چاپ پنجم، اسفند ۱۳۷۷٫ چاپ ِ اول کتاب در شناسنامه‌ی کتاب نیامده، چاپ ِ دوم مال ِ  1351 است. طُرفه اینکه کتاب از زبان اصلی، یعنی زبان روسی ترجمه شده.
از چهار پنج روز پیش که شروع کردم، بعد از چندین سال، به دوباره‌خواندن ِ کتاب، ناچار بودم، رنج ِ ترجمه‌ی دوباره‌ی جملاتی این چنین نامفهوم را به فارسی ِ سره و بخشن به فارسی ِ امروزی بر خودم هموار کنم.  نصف کتاب، یعنی نزدیک به سی‌صد صفحه رابه هزار زور و زحمت خواندم. دیدم نمی‌شود. این ترجمه دارد باعث می‌شود از خیر خواندن ِ کتاب بگذرم. و این خیلی حیف بود. به سرم زد حالا که باید کتاب ترجمه شده به زبان مادری را دوباره برای خودم ترجمه کنم، چرا آن را به آلمانی نخوانم؟ پس از متوسل شدن به پارتی و استفاده از تخفیفات ِ ویژه، یکی از ترجمه‌های جدید ِ آلمانی  ِ کتاب را خریدم به ده یورو. پس از مقایسه‌ی چندجای کتاب، تازه دستگیرم شد که با چه ترجمه‌ی فاجعه‌باری روبرویم.
این جملات را از زبان ِ رازومیخین مست بخوانید: «شما چه خیال می‌کنید؟ خیال می‌کنید من از آنجهت اینها را می‌گویم که آنها دروغ می‌گویند، نه، من وقتی مردم دروغ میگویند، دوست دارم! دروغ تنها مزیت انسان است بر سایر موجودات! با دروغ به راستی میرسی! من از آن جهت انسانم که دروغ می‌گویم. هرگز به حقیقتی نرسیدند بی آنکه چهارده بار یا شاید صدوچهارده بار دروغ بگویند و این در نوع خود قابل احترام است. اما، خود دروغ را تازه نمی‌توانیم با عقل خود بگوئیم! به من دروغ بگو، اما دروغ خودت را بگو و آن وقت من ترا خواهم بوسید. دروغ را به سبک خود گفتن، بهتر از حقیقتی است به تقلید دیگری!» البته جملات این پاراگراف بیشتر است، اما نمی‌خواهم خسته‌تان کنم. به ترجمه‌ی آلمانی مراجعه کردم. دیدم به جای «دروغ گفتن» آورده «خیال‌بافتن: phantasieren » . به عبارت دیگر اگر همین جملات را از روی ترجمه‌ی آلمانی‌اش به فارسی برگردانیم، کم وبیش می‌شود این: «چه فکرهایی به سرتان میزند؟ فکر می‌کنید، از این‌که آنها خیال می‌بافند، عصبانی می‌شوم؟ خوشم می‌آید، وقتی مردم خیال می‌بافند. خیال‌بافتن! این تنها امتیاز انسان نسبت به دیگر موجودت زنده است. خیال می‌بافی و سرانجام به حقیقت می‌رسی! خیال می‌بافم، پس انسانم. هرگز به حقیقت دست نمی‌یابیم، مگر این‌که پیش از آن، دست‌کم چهارده بار خیال بافته باشیم، شاید هم صد و چهارده بار. و البته این کاملن شرافت‌مندانه است. اما مخ ِ ما برای خیال‌بافتن کفایت نمی‌کند. تو می‌توانی خیال ببافی، اما کاملن به شیوه‌ی شخصی ِ خودت. به خاطر این‌کار حتا می‌بوسم‌ات. خیال بافتن کاملن به شیوه‌ی فردی ِ خودت، کم و بیش بیش‌تر  می‌ارزد تا این‌که فقط حقایق ِ دیگران را  زر  بزنی…» یعنی تقریبن همان چیزی که آقای مراد فرهاد پور در این یادداشت‌شان گفته‌اند.

 نمی‌دانم چاپ ِ اول ِ کتاب در چه سالی انجام گرفته، اما اگر آن را ۱۳۵۰ هم بگیریم، سی و پنج سال از عمر ترجمه می‌گذرد. وقت‌اش نرسیده، مترجم و ناشری آستین همت بالا بزنند و این کتاب ِ مهم تاریخ ادبیات ِ جهان را دوباره ترجمه و منتشر کنند؟

۱۱ درباره‌ی افسردگی

تا چندی پیش هربار که دچار افسردگی می‌شدم (ویا به قول یکی از دوستان رگل می‌شدم)، ذهنم فورن می‌خواست بگردد و علت‌اش را پیداکند. پیدا هم می‌کرد، اما نمی‌توانست علت‌ها را از میان بردارد. در نتیجه افسردگی تبدیل می‌شد به درد مضاعف. اما چند وقتی به این رسیدم که افسردگی هم مثل همه‌ی چیزهای دیگر زندگی گذراست، افسردگی هم بخشی از زندگی است، بخشی از زنده بودن است، اصلن نشانه‌ی زنده بودن است. و این نکته هم دستگیرم شد که کارآمدترین شکل روبرو شدن با افسردگی آشتی با آن است. یعنی به خودم می‌گویم: « نه حوصله‌ی خواندن داری، نه حوصله‌ی نوشتن، نه حوصله‌ی گفتن، نه حوصله‌ی شنیدن؟ دوست داری هیچ کار مفیدی نکنی؟ میخواهی دراز بکشی روی تخت و به سقف اتاق نگاه کنی و ذهن را آزاد بگذاری، هرجا می‌خواهد برود؟ دلت می‌خواهد یکی از این سریال‌های مزخرف ِ پلیسی ِ آلمانی ببینی؟ هرکاری دلت خواست بکن! اما از همه مهم‌تر این است که خودت را سرزنش نکنی، داری وقت‌ات را به بطالت می‌گذرانی.»
با این شیوه طول ِ رگل این ماه از سه روز به دو روز تقلیل پیدا کرد.
پیش‌نهاد میکنم، شما هم امتنحان کنید.

۵ جوهر

مدرسه‌رو که شدی، حکم کردند باید با قلم بنویسی، تا خط‌ات خوب بشود(که انگار شد). کیف می‌کردی وقتی برای خریدن جوهر تازه پول می‌گرفتی. بعد که اجازه دادند با خودکار بنویسی، جانت به لبت می‌رسید تا جوهرش به آخر برسد، می‌خواستی آن‌قدر بنویسی تا هرچه زودتر  تمام بشود.  خودنویس‌دار هم که شدی، این شور وشوق با تو بود. اما جوهر این کامپیوتر ِ لامذهب هرگز تمام نمی‌شود. حتا وقتی انگشتان ِ دست‌ات از فرط کوبیدن روی این صفحه کلید پینه ببندد.

۱۳ غرب در ذهن ِ من

در پاسخ به فراخوان ِ مهدی جامی 

در بضاعت ِ من نیست از «غرب در ذهن ِ ایرانی» بگویم، چرا که نه جامعه‌شناسم و نه روان‌شناس. من می‌توانم تنها از تصویر غرب در ذهن ِ خودم بگویم: یکی در ذهن ِ منی که تا بیست و شش سالگی‌اش را در شهری بسیار کوچک در شمال ِ ایران گذرانده و دیگری در ذهن ِ  منی که تا امروز بیست و چهار – پنج سالی می‌شود، در غرب زندگی می‌کند.

ادامه‌ي مطلب…

۲ گفتگوی کوتاهی با اِلفریده یلینک

گفتگوی روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان با برنده جایزه نوبل ۲۰۰۴
مترجم: ناصر غیاثی                                                                              به  نقل از رادیو زمانه

اشاره اِلفریده یلینک، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل ۲۰۰۴، تاکنون دو فصل – تقریبا نود صفحه – از رمان ِ جدیدش «رشک» را در سایت شخصی‌اش منتشر کرده‌ و در پایان هر فصل آورده است: «ادامه دارد.» وی در پاسخ به این پرسش ‌که فصل بعدی رمان کی منتشر می‌شود، می‌گوید: «خودم هم هنوز نمی‌دانم. در مجموع پنج فصل خواهد بود که در فاصله‌های زمانی نامعینی روی نت قرار خواهند گرفت.» وی هرنوع نقل‌قول از این رمان را ممنوع اعلام کرده، مگر با اجازه‌ی مستقیم خودش. می‌گوید: «این قاعده‌ی باز است.» روزنامه‌ی فرانکفورتا آلگماینه تسایتونگ ِ آلمان به این مناسبت گفتگوی کوتاهی با او انجام داده که فارسی‌اش را در زیر می‌خوانید.

این کتاب، کتاب نیست

- شما متن‌تان در اینترنت را “رمان خصوصی” خواندید. چرا؟ آیا این نام‌گذاری یک نوع ِ ادبی است؟
- معنی‌اش این است که رمان فقط بطور خصوصی منتشر می‌شود، به اصطلاح نویسنده‌ای که ناشر خودش هم است. اما در عین حال این معنی را هم می‌دهد که در این رمان به مسایل خصوصی‌ بیش‌ از پیش اشاره می‌شود.
شما “رمان خصوصی” را روی اینترنت گذاشتید، یعنی عمومی‌ترین ِ مکان ِ ممکن. چرا این کار را کردید؟
اینترنت اما شکل دیگری از مکان عمومی است. چرا که مکان عمومی در وب مجازی است. وقتی همه بتوانند چیزی را بخوانند، پس کسی هم نمی‌تواند آن را بخواند. من متن را می‌نویسم اما هم‌زمان می‌توانم خودم را پشت‌اش پنهان کنم، چون می‌شود گفت نوشته نشده.
- قصد دارید بعدا روی رمان کار کنید و ناشرتان آن را به مثابه کتاب منتشر کند؟
- نخیر، کتابی وجود نخواهد داشت.
- چرا؟ یک‌بار گفته بودید که جایزه‌ی نوبل برای شما آزادای‌های ِ جدیدی به ارمغان آورده است. آیا آزادی از اجبارهای بازار کتاب، در شمار همین نوع آزادی است؟
- جایزه‌ی نوبل رهایی‌بخش بود، مطمئنا، هم به این خاطر که نمی‌توانم مجامع عمومی را در هیچ شکل‌اش تحمل کنم، امری که در مورد من آسیب‌شناسانه است. اما این‌گونه بودنم، دست خودم نیست. همان‌طور که گفتم، مهم این عنصر ِ شاید کاتولیکی است که می‌توانم – مثل اعتراف در کلیسا – چیزی را علنی کنم و هم‌‌راه با آن‌ تبرئه هم بشوم. متن نوشته شده و در عین حال تقصیر من هم نیست که نوشته شده. بله، فکرمی‌کنم مسئله همین توانایی ِ مرتکب گناه شدن است. چیزی نوشته‌ام، اما اصلن این من نبودم که آن را نوشته‌ام. البته طبیعی است که جایزه‌ی نوبل امکان مادی‌ ِ انجام این‌کار را برای من فراهم می‌کند. با این همه من از طریق کتاب‌هایم (غیر از “شهوت”) خیلی پول دستم را نگرفت. حتا بعد از جایزه‌ی نوبل هم نمی‌توانستم زندگی‌ام را فقط از طریق فروش کتاب‌هایم بگذارنم.
- چرا از میان گناهان کبیره، رشک را به عنوان ِ تیتر این رمان برگزیدید؟ تازه در اواخر فصل دوم است که خود رشک تحت عنوان “رشک به زندگان” ظاهر می‌شود. منظورتان چیست؟
این رشک، رشک کسانی که (مثل من) نمی‌توانند زندگی کنند، به زندگان است؛ رشکی که تلاش می‌کنم آن را به‌ طور نمونه مورد بررسی قرار بدهم. من نمرده‌ام، اما حس می‌کنم مُرده‌ای زنده‌ام، چرا که به خاطر بیماری روانی‌ام، که مایل نیستم بیشتر از این درباره‌اش حرف بزنم، نمی‌توانم زندگی کنم، به سفر بروم، تحمل ِ آدم‌ها را ندارم. این را هم نمی‌توانم تحمل کنم که کسی به من نگاه کند. این نوع از مرده‌بودن ِ زنده، مرا به این فکر انداخت که رمان را منتشر کنم و در عین حال منتشر هم نکنم. اگر من ابژه‌ایی به نام کتاب تولید نکنم، می‌توانم تصورکنم که این “رمان خصوصی” هم اصلن وجود ندارد.
- در “رشک” مکرر از این شکایت دارید که روایت کردن، مسئله‌ی شما نیست. آیا دارید به نوشتن یک رمان جنایی ِ واقعی نزدیک می‌شوید؟
بله، روایت کردن مسئله‌ی من نیست (همان چیزی که در متن هم به آن می‌پردازم). آن‌ چنان رمان‌های جنایی خوبی موجود است که من جسارت نزدیک شدن به این حوزه را اصلن به خودم نمی‌دهم. علاوه براین، رمان جنایی یک نوع ادبی ِ آنگلو – آمریکایی است، همان‌گونه که ادبیات ِ پرسابقه‌ی این محدوده‌ی جغرافیایی بسیار روایی‌تر از ادبیات ماست.
- آیا قصد دارید در سنت ِ رمان‌های دنباله‌دار – سوئه، بالزاک، دیکنز- نام‌نویسی کنید؟
- نخیر، اصلا و ابدا. “ادامه‌ دارد” که در پایان هرفصل از این رمان آمده، هیچ ربطی به هیجان و گره‌گشایی‌های داستانی ندارد، بلکه برعکس. در واقع این‌جا مسئله رکود است، شهرهای در حال مرگ است، مسئله مردن در درون زیستن ا‌ست. البته در این رمان اشاره‌ای به یک مرگ می‌شود، اما این اشاره خیلی گنگ است. مسئله تنگ شدن ِ فضای زندگی است (فضای زندگی من، فضای زندگی ِ شخصیت ِ اصلی و فضای زندگی ِ شهرهایی که به علت بحران‌های صنعتی – بیش از همه در اروپا و در حوزه‌ی فولاد – نیمی از ساکنین‌اش را از دست می‌دهند)، مسئله رکود است. مسئله‌ی حرکت، آخر از همه می‌آید، مسئله دست بالا مسئله‌ی حرکت ِ متوقف‌شده‌ی انسان‌های لجوج است. وقتی دگردیسی ِ نان و شراب به گوشت و خون به وقوع می‌پیوندد، این رکود، مثل چیزی جادویی، مثل ِ – برای کاتولیک‌ها – مونسترانس ِ در برابر باایمان‌ها، در برابر ِ آن عمل‌گرایی ِ غالب بر همه چیز و همه‌جا نگه داشته می‌شود.
علاوه براین این حق را برای خودم محفوظ نگه می‌دارم، هروقت شکست خوردم یا فکرکردم که دارم شکست می‌خورم، رمان را به عنوان یک اثر ناتمام، همان‌طور که هست، بگذارم بماند؛ یا بعدن رویش کارکنم و یا حتا وقتی تحمل این را نداشته باشم که همین طور برای خودش آن جا باشد و از روی مانیتور ابلهانه ‌به بیرون زل بزند، اگر دوست داشتم، اصلن از روی نت برش دارم.

صفحات 1 2