۶ طرح

حربه‌ها
به بعضی‌شان می‌گوید:«من درست‌اش می‌کنم.  پیش پای تو فلان منتقد این‌جا بود، می‌دهم کارت را توی فلان مجله چاپ کند. مطمئن باش! دو سه شب پیش شام فلان نویسنده بودم، کلی از کارات تعریف کردم. بعدن یکی دو تا کار شسته رفته بده، ببرم، بدهم، بخواند. فلان ناشر همین دیروز این‌جا بود. می‌دهم داستان‌ات را بخواند. خیالت راحت باشد! چهار ماه دیگر اولین مجموعه داستان‌ات را می‌گذارم کف دستت. تو استعدادش را داری، فقط باید بیش‌تر روی خودت کار کنی. باید به وسوسه‌هات مجال بروز بدهی. تو جنم‌اش را داری.» و نم نمک چایش را می‌خورد.
به بعضی دیگرشان می‌گوید: «خیلی وضعم خراب است، آشفته و پریشانم. نمی‌توانم بنویسم، پول ندارم، زن ِ سابقم خیلی اذیتم می‌کند، اجاره‌ی این ماه را نداده‌ام. مثل سگ هم دارم جان می‌کنم. برای چی؟ برای فرهنگ! دلم خوش است که مثلن نویسنده‌ام، هنرمندم. ببخش! نمی‌فهمم چه می‌گویم. خیلی بحران‌زده‌ام. اوضاعم به شدت خراب است.» و لیوان آب‌جویش را لاجرعه سرمی‌کشد.
به بعضی‌شان می‌گوید: «ببین! طبیعت، اخلاق ندارد، اخلاق نمی‌شناسد. اگر انسان براساس طبیعت‌اش، یعنی براساس آن‌چه که جسم و جان‌اش از او می‌طلبد، زندگی کند، آن وقت گرفتار “بلایای طبیعی” نمی‌شود، گرفتار انواع و اقسام بیماری‌ها و روان‌پریشی‌ها نمی‌شود. دیده‌ای تا به حال یک سیل بگوید، چون مردم بنگلادش خیلی بدبخت‌اند، من آن‌جا نمی‌روم؟ می‌بینی که طوفان وقتی بیاید، آمریکا و تایلند نمی‌شناسد، دلش برای کسی یا چیزی نمی‌سوزد، فارغ از تعهد است، فارغ از اخلاق است، تعهداخلاقی پشم‌اش است و به همین خاطر هم آزاد است. آزاد ٍ آزاد. تو اگر می‌خواهی به جوهر هنر دست پیداکنی، باید براساس طبیعت‌ات وارد عمل بشوی، به احساسات ات خیانت نکنی. یعنی اخلاق را به قول مولانا پیش سگان بیاندازی.همین و بس!» و نرم نرم توتون پیپ‌اش را می‌کوبد.
به بعضی‌شان می‌گوید:«من اپیکوریستم، نازنین، خیامی مسلکم: این سبزه که امروز تماشاگه ماست… می‌فهمی؟ جام ِ می و یار و سیگار و غذا و سکس. دم برایم غنیمت است، من از حالا و این‌جا و اکنونم لذت می‌برم، اهل خودسانسوری و عقب انداختن لذت نیستم. زندگی برای من یعنی لذت. اخلاق مخلاقم یوخدی. متوجه‌ای؟ ما چنانیم که نمودیم، دیگر خودت می‌دانی.» و پاهایش را دراز می‌کند و به سقف چشم می‌دوزد.

زانوی بیش‌ترشان در برابر این نویسنده‌ی مشهور ِ پریشان خیال ِ فیلسوف ِ اپیکوریست، به لرزش درمی‌آید و مدهوش می‌شوند.
کم‌تر پیش می‌آید یکی‌شان بگوید: «برو عمو! خر خودتی. این چُسی‌ها را پیش من نیا. من از تو هارترم، ولی مثل تو دله نیستم، سلیقه دارم. تو کثیفی!»
انگشت‌شمار پیدا بشود، به خودش بگوید: «بله، حتمن. چه خوب.» و با خودش بگوید: «چه هنرپیشه‌ی بدی!»

۹ ها؟

رفیقی ایمیل زده که: «ناصر قبلنا وبلاگ‌ات خیلی باحال بود. حالا عین عصاقورت داده‌ها شده، از اونا که آدم وقتی صفحه‌ شونو باز می‌کنه، فورن قیافه‌ی یک آدم  ِ اخموی متفکری میاد جلو چشمش. دیگه اون ناصر صمیمی ِ ساده‌ی یکی دو سال پیش نیستی، اون ناصری نیستی که آدم باهاش احساس صمیمیت بکنه، که آدمو توی دنیای خودش راه بده. چه جوری بگم؟ شدی عین این مجله‌های ادبی، از خود ِ خودت خبری نیست.»

راست می‌گوید؟

۴ داستان‌های آقای کا Bertolt Brecht

درآمد: برتولت برشت، مجموعه‌ی کوچکی دارد به نام  «داستان‌های آقای کا.» نمی‌دانم این مجموعه ترجمه شده یا نه. هروقت حال و حوصله‌ای بود، یکی شان را ترجمه می‌کنم و می‌گذارم این‌جا.

حیوان ِ محبوب ِ آقای کا
وقتی از آقای کا پرسیدند، بیش‌تر از همه کدام حیوان ارزش‌مندتر است، از فیل نام برد و حرف‌اش را این‌طور مستدل کرد: فیل حیله و زور را یکی می‌کند. این حیله، حیله‌ی حقیری نیست که به درد این بخورد، طوری که کسی متوجه نشود از تعقیب در بروی یا خوراکی به چنگ بیاوری، بلکه حیله‌ای است که برای انجام اقدامات بزرگ، در خدمت زور قرار می‌گیرد. این حیوان هرجا که باشد، رد زیادی باقی می‌گذارد. خوش‌قلب است و شوخی سرش می‌شود. دوست خوبی است، همان‌طور که یک دوست، خوب است. بسیار بزرگ و بسیار سنگین، اما خیلی سریع هم است. خرطوم‌اش، کوچک‌ترین غذاها را به تن عظیم‌الجثه‌اش می‌رساند، حتا فندق را. گوش‌هایش قابل تنظیم است: فقط چیزی را می‌شنود که دوست دارد. خیلی هم پیر می‌شود. سخت خوش مشرب است، آن‌هم نه فقط با فیل‌ها. پیش همه هم محبوب است و هم از او می‌ترسند. شوخی‌های ِ خاص ِ او این امکان را فراهم می‌کند که حتا بشود به او احترام گذاشت. پوست کلفتی دارد که کارد در آن می‌شکند، اما روحیه‌اش ظریف است. می‌تواند غمگین و خشمگین بشود. رقصیدن را دوست دارد. توی بیشه‌ها می‌میرد. عاشق بچه‌ها و حیوانات کوچک است. خاکستری است و به خاطر ابعاد بدنش جلب نظر می‌کند. خوردنی نیست. می‌تواند خوب کار کند. الکل را دوست دارد و شاد می‌شود. برای هنر هم یک‌کارهایی می‌کند: عاج تولید می‌کند.

۲ شاهدبازی در ادبیات فارسی

به نقل از رادیو زمانه

کامنت ها را در سایت رادیو از دست ندهید!

فایل صوتی حالا کار می کند.

دکتر سیروس شمیسا، فروردین ۱۳۲۷ در رشت متولد شد. ابتدا چند سالی در دانشگاه شیراز، پزشکی خواند. اما بعد تغییر رشته داد و ضمن تحصیلات حوزوی، لیسانس ادبیات فارسی گرفت. پس از آن وارد دوره دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۵۷ از رساله خود نزد دکتر خانلری دفاع کرد. پس از اتمام دروس دانشگاهی، ضمن ادامه تحصیلات حوزوی، به تدریس در دانشگاه علامه طباطبایی پرداخت و به عضویت گروه زبان و ادبیات فارسی آن دانشگاه در آمد.
دکترسیروس شمیسا پژوهش‌گر و نویسنده‌ای است با بیش از ۴۰ عنوان کتاب و مقالاتی بی‌شمار. عناوین برخی از کتاب‌های او عبارتند از: آشنایی با عروض و قافیه، سیر غزل در شعر فارسی، سبک‌شناسی شعر، نگاهی به فروغ، نقد ادبی، داستان یک روح (بررسی روان‌کاوانه بوف کور) بایونگ و هسه (ترجمه) و سیروس در اعماق (داستان)

«شاهدبازی در ادبیات فارسی» کتابی است که به موضوع هم‌جنس‌گرایی مردانه در ادبیات فارسی (به ویژه شعر) از دوره غزنویان تا اوایلِ دوره پهلوی می‌پردازد. این کتاب در سال ۱۳۸۱ در ایران منتشر و بلافاصله ممنوع شد.

ادامه‌ي مطلب…

۳ سوغاتی

داری میای هر چقدر که می‌تونی با خودت پسته بیار، پسته؛ پسته‌ی شور ِ آب‌لیموزده‌ی برشته‌ی خندان. آب‌جوی تگری‌اش پای من.

۶ مشاوره

برادر و خواهری سر ارث پدری اختلافات شدیدی دارند و به خون هم تشنه‌اند. در یکی از بگومگوها خواهر به برادر می‌گوید: «تو اگر راست می‌گویی، برو جلوی دخترت را بگیر که دارد یک خانواده را بی‌سرپرست می‌کند.» و پته‌ی برادرزاده را با ذکر کامل جزییات و البته با آب و تاب فراوان، روی آب می‌ریزد: دختر با یک مرد ِ متاهل رابطه دارد. معلوم می‌شود زن ِ مرد پس از باخبرشدن از رابطه‌ی شوهراش با یک دختر ِ جوان، دچار افسردگی ِ شدید شده و به یک روان‌شناس مراجعه می‌کند. آقای دکتر، از قضای روزگار پسر ِ خواهر است و تمام گفته‌ها و ناگفته‌های ساعات ِ مشاوره را در اختیار مادر‌ش قرار می‌دهد تا در جنگ علیه برادر به عنوان اسلحه استفاده کند.

با این فرهنگ، تعطیلی ِ شرق جای تعجب دارد؟

۱ نگاهی به مجموعه داستان «مردی در حاشیه»

به نقل از رادیو زمانه

گفتن از محدودیت‌های جنسی
از پشت جلد کتاب
: «شهرام رحیمیان متولد سال ۱۳۳۸ تهران است. او که از سال ۱۳۵۵ در آلمان زندگی می‌کند، فعالیت ادبی خود را از اواخر دهه‌ی ۸۰ میلادی آغاز کرده است. رمان «دکتر نون زن‌اش را بیشتر از مصدق دوست دارد» نخستین کتاب اوست که ابتدا در نشریه‌ی «بررسی کتاب» در آمریکا و سپس توسط انتشارت نیلوفر در سال ۱۳۸۰ در ایران منتشر شد. این کتاب در سال ۱۳۸۴ به چاپ دوم رسید.

«مردی در حاشیه» کتابی‌ست در ۱۲۵ صفحه و شامل سه داستان: «مردی در حاشیه»، «بویی که سرهنگ را دلباخته کرد» و «زنی برای کشتن و دوست داشتن». مکان هر سه داستان یک خیابان است: خیابان «عزیزآباد».
در داستان «مردی در حاشیه» آقای قریشی، ناظم مدرسه، که از جوانی دارای تمایلات هم‌جنس‌گرایانه بوده، در تنهایی و خلوت‌اش لباس زنانه می‌پوشد، کلاه گیس بر سر می‌گذارد و آرایش می‌کند. در یک روز جمعه، روز تولد چهل و چهار سالگی‌اش، بار دیگر لباس زنانه می‌پوشد؛ این‌بار اما پس از جدال فراوان با خودش تصمیم می‌گیرد در خانه نماند و شب به خیابان برود. وقتی پاسبان محل به او شک می‌کند و قصد تجاوز به او را دارد، کلاه گیس از سر آقای قریشی می‌افتد و رازش برملا می‌شود.

ادامه‌ي مطلب…

۳ bitte یا لطفن

تازه آمده بودم آلمان و کمی زبان یادگرفته بودم. شبی در خانه‌ی میزبان خوابیدم. صبح می‌خواستم بروم نان بخرم. جمله‌ای را که باید به نانوا می‌گفتم، آماده کردم، اما مطمئن نبودم، درست است. از شیدا دختر هشت – نه ساله‌ی میزبان پرسیدم: شیداجان، من می‌خواهم بروم نان بخرم، ببین جمله‌ام درست است؟ Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen. (سلام، من ده تا نان می‌خواهم.) شیدا گفت:
- نه، غلط است.
- پس چه باید بگویم؟
- باید بگویی: Guten Tag. Ich möchte zehn Brötchen, bitte.  (سلام، من ده تا نان میخواهم، لطفن!)

شیدا الان در گلاسکو مشاور اقتصادی ِ یک دفتروکالت بین‌المللی است.

۵ سفرنامه (۴)

پیش‌کش به م.ا و س.ا

سفر به کوهستان

دختر جوانی هر روز صبح دو تا کتاب می‌گیرد دست‌اش تا برود توی جنگل، بنشیند زیر درخت‌ها  و بخواند: «گفتگو با خدا» چاپ ِ نمی‌دانم چندم و « دفترهای مالده لائو ریس بریگه». از دماغ فیل افتاده. با مردها حتا سلام و علیک هم نمی‌کند. صورت‌اش پر از جوش است. نمی‌دانم چرا روزی یک‌بار استفراغ می‌کند.

مامان ِ پنجاه و چند ساله از پسر سی و چند ساله و زن ِ بیست و هفت هشت ساله‌اش چون کودکانی ناتوان تیمارداری می‌کند. مواظب است که به موقع و خوب بخورند و به موقع و خوب بخوابند.

ادامه‌ي مطلب…

۴ مدبیات

حالا از ادبیات مدبیات گذشته، حال و احوال شما چطور است؟

من خوبم، فقط اگر لطف خداوندی مثل همیشه شامل حال این سرزمین می‌شد و بعد از پنج – شش هفته ابر و باد و باران، کمی، فقط به اندازه‌ی چهار پنج روز، قدری آفتاب هم به این پوست ِ بی چاره‌ی من می‌رسید، دیگر خیلی کم نداشتم.

صفحات 1 2