۶ از «سفرنامه»

نوشتن سفرنامه تمام شد. عنوان‌اش را گذاشته‌ام: «این‌جا و آن‌جا». حالا باید بروم دنبال ناشر.
«در داروخانه» را از این کتاب بخوانید:

دچار بی‌خوابی شده‌ام. از هادی، دوست پزشکم، خواهش می‌کنم برایم قرص خواب‌آور بنویسد. نسخه را برمی‌دارم و به داروخانه می‌روم. کمی جلوی گیشه که شلوغ است. می‌مانم تا نوبتم بشود. بعد از چند دقیقه متوجه می‌شوم “این‌جا” ایران است و اگر منتظر بمانم هیچ وقت نوبت به من نمی‌رسد. از لای شانه‌ها و سرها نسخه‌ام را از سوراخ می‌چپانم تو. صدایم می‌کنند. قرص‌ها را می‌دهند دستم. تا پول قرص‌ها را بدهم، یکی بسته را از دستم می‌قاپد و با تعجب می‌گوید:
– اِی اقا، دیازپام ِ پنج که کاریت نمی‌کند. چرا ده نگرفتی؟

۶ تداعی‌ها

درخت آلوچه قرمز ِ کوه ِ شلیره‌باخ:
یکی از دایی‌ها یک چشم بیش‌تر نداشت. چاق بود و قد کوتاه، اما برای من، کودکی هفت هشت ساله، غولی می‌نمود. بخصوص که ریش ِ – به گمانم – قرمزی هم داشت. مادر مرا با خودش می‌برد به باغ دایی، در جاده «شیجان». گوشه‌ای چادری پهن می‌کرد روی زمین و من (با چی؟) بازی می‌کردم و او کارمی‌کرد. به گمانم باقلی می‌کاشت، یا بادمجان یا گوجه. باغ دایی درختان ِ آلوچه داشت، آلوچه‌های درشت و آبدار و قرمز ِ ترش. برگ درخت قرمز بود و تنه‌اش به قرمزی می‌زد، قرمز تیره. من از هرچیز ترش بدم می‌آمد. هنوز هم مزه‌ی ترشی را دوست ندارم. باغ دایی درخت ِ میوه‌ی دیگری نداشت. اما چه غم؟ دکان ِ پدر ِ نقی ابدی پر از زنبیل‌های بزرگ ِ آلوچه بود، آلوچه‌های سبز و درشت و شیرین. دزدکی چند تا برداشتن و دررفتن و یواشکی ِ با درار خوردن‌شان، لذت را دوچندان می‌کرد.

کوچه‌های تنگ ِ هایدلبرگ:
چوکوش‌لار کوچه‌ در هر سه تا چهار قدم یک پیچ ِ تند می‌خورد، تا بعد از پنج – شش پیچ و گذشتن از کنار دو حمام زنانه و مردانه، ترا از میدان ِ صیقلان به خیابان ِ کورش برساند. کوچه‌ی حمام ِ حاج‌آقا بزرگ، سینما، حمام، بوی شاش، پاتوق بچه‌بازها. کوچه امید: دراز و با یک دبیرستان دخترانه، پر از همهمه‌ی دختران و پسران ِ جوان و آکنده از عطر بلوغ و جوانی. به انتهایش که می‌رسیدی، می‌توانستی به راست بپیچی و فورن وارد خیابان ِ ویشکایی بشوی: خیابانی پهن با ساکنینی از طبقه‌ی متوسط؛ یا از درون کوچه پس کوچه‌های گاه تنگ و گاه پهن‌اش  بروی تا دانشسرا، محله‌ی فقیرنشین و برسی به پل عراق.

کوه ِ تسیگل‌هآوزن
پیش‌واز آمدن کوه‌های منجیل و رودبار با انبوهی از سبزی، وقتی که بیابان‌های خشک و خاکستری ِ قزوین را پشت سرگذاشته بودی. درختان کوتاه زیتون، باد منجیل، سپیدرور. آب.

رودخانه‌ی نکار:
بوی آب، موج ِ آب، روانی  ِ آب، رنگ‌های آب: زندگی

۱ کودکی

بهرنگ این‌جا به دنیا آمده و چهار سال دارد. پدر صدایش می‌کند:
– بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
– ها!
پدرش می‌گوید:
– ها، نع! بله.
و دوباره صدایش می‌کند:
– بهرنگ!
بهرنگ می‌گوید:
– ها نه بله.

۶ نما

کاکل درخت‌های آن طرف رودخانه، روی کوه روبروی پنجره‌ی اتاقم، دارد زرد می‌شود.

۷

تُف به هرچه قانون و قرارداد و گذرنامه و مرز

۷ مقدمه

نمی‌دانم علت و انگیزه‌ی  گذاشتن ِ مقدمه از یک نویسنده‌ی دیگر بر کتاب ِ داستان چه می‌تواند باشد. آیا عدم اعتماد به نفس ِ نویسنده‌ی کتاب است که می‌خواهد از نام و عنوان ِ یکی دیگر برای خودش و کتاب‌اش اعتبار بسازد؟ یا نه، مقصود، مرعوب کردن خواننده است که: ببیند کی درباره‌ی من و کتابم چی گفته؟  یا هر دو تا؟ یا هیچ‌کدام؟
سوی دیگر قضیه اما روشن است: خود بزرگ‌بینی  ِ مقدمه‌نویس. با این خیال باطل که می‌تواند با راست و دروغ‌هایی که به نام مقدمه بر کتاب ِ یکی می‌نویسد، خواننده‌ی خام را به خریدن و نه لزومن خواندن ِ کتاب تشویق کند.

۵ پیمان با شیطان یا ابزار خلاقیت؟

به نقل از رادیو زمانه 
کامنت ها در سایت رادیو خواندنی است.
یک توضیح ضروری: این مقاله به هیچ وجه قصد تبلیغ مصرف مواد مخدر را ندارد و تنها تلاشی‌ست برای نشان دادن برخی واقعیت‌های تاریخی.

داستان مخدرات، اعتیاد و ادبیات، داستانی بسیار قدیمی‌ست. بسیاری از بزرگان تاریخ ادبیات جهان سراغ مخدراتی نظیر الکل، تریاک، حشیش، ماری‌جوآنا، اِل.اِس.دی، هرویین، کوکایین، قارچ‌های نشئه‌آور و حتا قهوه رفتند تا در بهشت مصنوعی‌ای که توسط مخدارت برای خود می‌ساختند، یعنی در حال نشئگی جهان درون‌شان را به جهان بیرون عرضه کنند. می‌کوشیدند از سویی آن حالی را که در نشئگی به آن‌ها دست می‌دهد به توصیف بکشند و از سویی دیگر جهان را از منظری دیگر توصیف کنند و تأثیرات مصرف مواد تخدیرزا را در آثارشان بیاوردند. تو گویی اگر همه‌ی نویسندگان مثل توماس مان پرهیزکارانه کار می‌کردند، جهان آن‌چنان از نظر ادبی غنی نبود که امروز هست.

ادامه‌ي مطلب…

۵ از تنهایی‌

یک جور تنهایی این است که تلفن‌ها را قطع کنی، پرده‌ها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی  ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی و فکرکنی: «هیچ‌کس دوستم ندارد، هیچ‌کس با من نیست. من تنهایم.»
جور دیگر تنهایی این است که تلفن‌ها را قطع کنی، پرده‌ها را بکشی، بروی توی تخت زیر پتو تا در تاریکی ِ غلیظ باشی، بعد خودت را بغل کنی، و فکرکنی: «چقدر دوستم دارد. با من است. من تنها نیستم.»

۹ یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن

تصور می‌کنم یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن می‌تواند این بوده باشد که یکی کتری را آب کرد، گذاشت روی اجاق. با خودش گفت: «تا آب جوش بیاید، بروم سر کوچه چیز بخرم.» مثلن قند، روزنامه یا سیگار. احتمالن توی کوچه دوستی، رفیقی، همسایه‌ای را دید و ایستاد به اختلاط یا با صاحب مغازه ایستاد به گپ. وقتی برگشت، دید تمام آب بخار شده و کتری سوخته و (خانه) بو ی کتری سوخته گرفته (مگر وقتی کتری بسوزد، بو می‌گیرد؟ یا مگر وقتی کتری بسوزد، خانه بوی کتری سوخته می‌گیرد؟ اصلن مگر بویی به نام «کتری سوخته» وجود دارد؟). دلش نیامد کتری را بیاندازد دور،(احتمالن چون خاطره‌برانگیز بوده؟) و یک کتری تازه بخرد. اما وقتی بوی کتری سوخته (در خانه؟) کلافه‌اش کرد، رفت توی یک کافه نت یا کامپیوتر خودش را در خانه روشن کرد و  برای این‌که ببیند چطور می‌شود بوی کتری سوخته را برطرف کرد، به گوگل داده: «برطرف کردن بوی کتری سوخته».
بله، تصور می‌کنم این می‌تواند یکی از بسیار احتمالات ِ ممکن بوده باشد. وگرنه چطور می‌شود کسی در اینترنت دنبال ِ «برطرف کردن ِ بوی کتری سوخته» باشد و از وبلاگ ِ من سردربیاورد؟

۰ نامه‌ی سرگشاده‌ی گروهی از نویسندگان و مترجمان

بازداشت و محاکمه‌ی داستان‌نویس به اتهام نشر اکاذیب، توهین و افترا در کتاب‌هایی که با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی چاپ شده، مایه‌ی شگفتی و تأسف است. «یعقوب یادعلی» از نویسندگان مطرح نسل جدید، پیش از محاکمه، چهل و یک روز به طور غیرقانونی به اتهام آفرینش داستانی با شخصیت‌های خیالی در بازداشت بوده است. همان‌طور که خود نویسنده اعلام کرده و جامعه‌ی ادبی و متخصصان فرهنگ اذعان کرده‌اند؛ در رمان «آداب بی‌قراری» هیچ گونه توهینی به هیچ کدام از اقوام ایرانی صورت نگرفته و چنین برداشتی نشانه‌ی بیگانگی با جهان ادبیات داستانی‌ ست.
در زمانی که فشارهای ممیزی بر جامعه‌ی ادبی ایران روز به روز فزونی می‌گیرد و نویسندگان و مترجمان در چشم‌انداز رکود فکری و فرهنگی در کشوری که به ادبیات گران‌قدر خود می‌بالد؛ چاره‌ای جز صبر و خویشتن‌داری ندارند، چنین رخدادی جامعه‌ی ادبی ایران را غافلگیر کرده و در بهت فرو برده است.
ما امضاکنندگان این نامه، نگرانی شدید خود را نسبت به روند بازداشت و محاکمه‌ی یعقوب یادعلی اعلام می‌کنیم و انتظار داریم به احترام انسان، قانون و به پاس حرمت «کلمه» و «آزادی بیان»، پیگرد این نویسنده متوقف شود.
بازداشت و محاکمه‌ی یک داستان‌نویس به اتهام بخش‌هایی از کتاب چاپ‌شده‌اش، خطای فرهنگی و حقوقی بزرگی است که ممکن است پیامدهای ناگواری برای نویسنده و فضای ادبی ایران داشته باشد و حتا به تشویش اذهان عمومی نیز منجر شود.

شیوا ارسطویی، سیمین بهبهانی، فتح‌الله بی‌نیاز، عباس پژمان، شاپور جورکش، محمد حسینی، ابوتراب خسروی، علی‌اشرف درویشیان، فرشته ساری، محمد‌علی سپانلو، بلقیس سلیمانی، حسین سناپور، سپیده شاملو، محمدحسن شهسواری، علی‌اصغر شیرزادی، فرزانه طاهری، داود غفارزادگان، احمد غلامی، مدیا کاشیگر، محمد کشاورز، فرزانه کرم‌پور، جواد مجابی، حسین مرتضائیان آبکنار، مهسا محب‌علی، محمد محمد‌علی، مهدی یزدانی‌خرم

به نقل از خوابگرد