۱۰ گفتگو با رادیو زمانه

< ![CDATA[به نقل از رادیو زمانه 

فایل صوتی 

گفت و گو با ناصر غیاثی، نویسنده و برنده‌ی جایزه کتاب طنز سال:

فکرش را هم نمی‌کردم جایزه کتابِ طنز سال را بگیرم

مجتبا پورمحسن
ناصر غیاثی، نویسنده ایرانی مقیم آلمان اخیراً دو ماهی است که به ایران آمده بود. سفری که برایش خوش‌یمن بود. چرا که جایزه کتاب طنز سال به او و کتابش، «تاکسی‌نوشت» تعلق گرفت. اخیراً هم ترجمه‌ی غیاثی از کتابِ «سقراط زخمی» نوشته‌ی برتولت برشت منتشر شد. او که اولین مجموعه داستانش رابا نام «رقص بر بام اضطراب» سه سال پیش منتشر کرد، جلد دومِ «تاکسی نوشت» را هم در دست انتشار دارد. به بهانه‌ی دریافت جایزه‌ی کتاب طنز سال و انتشار«سقراط زخمی» با ناصر غیاثی گفت و گو کردم.

ادامه‌ي مطلب…

۶ کدام مترجم اشتباه نمی‌کند؟

آقای غياثی من امشب از سوی دوستی به وبلاگ شما هدايت شدم. متن يکی از نامه‌های کافکا را که ترجمه کرده‌ايد خواندم و به سرم زد که چند جمله‌ای برايتان بنويسم و به نکته‌ای اشاره ایکنم؛ با اين اميد که خدای ناکرده موجب دلگيری شما را فراهم نياورم. چون چند وقت پيش با تذکری کوتاه به نوشته‌ی يکی از هموطنانمان، ظاهراً او را آزرده خاطر کردم؛ کاری که اصلاً قصد آن را نداشتم.به هر حال اين شما و اين نکته مورد نظرم من:

ادامه‌ي مطلب…

۷ نامه‌های کافکا به پدر و مادرش Kafka, Briefe an die Eltern

سخت مشغول ترجمه‌ی نامه‌های کافکا به پدر و مادرش هستم. وقتی ایران بودم، قراردادش را با نشر ثالث امضا کرده‌ام و قول داده‌ام تا شب عید تمام‌اش کنم که فکر می‌کنم، با روزی شش هفت ساعت کار ِ مداومی که دارم می‌کنم ،حتا زودتر تمام‌اش کنم.

دسامبر ۱۹۲۳ است، کافکا تازه چند ماهی است با دورا دیامانت به برلین کوچیده تا به قول خودش از بند خانواده رها شود. دارد بعد از سه ماه زندگی در محله‌ی شتگلیتس ِ برلین برای دومین بار اسباب‌کشی می‌کند. در یکی از نامه‌هایش به خواهرش والی (Valli) می‌نویسد:

ادامه‌ي مطلب…

۳ پرسش و پاسخ

– چند سالته؟
– یادم رفت.

۸ گفتگوی من و ایسنا

ادا در نیاوریم، نشان بدهیم خودمان چه داریم

لینک گفتگو
سرویس: فرهنگ و ادب – ادبیات
ناصر غیاثی با تأكید بر این‌كه باید بیشتر آثارمان را معرفی كنیم، گفت: نباید ادای نویسنده‌های دیگر را درآوریم و باید نشان دهیم خودمان چه داریم.

این داستان‌نویس و مترجم با حضور در خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره‌ی معرفی ادبیات ایران، جایزه‌های ادبی، داستان‌نویسی امروز، دغدغه‌ی نسل‌های داستان‌نویس، وضعیت بازار كتاب و برخی موضوعات دیگر سخن گفت.

ادامه‌ي مطلب…

۸ شلمچه ُ شلمچه ُ شلمچه

پرسیده بودی، نوشته‌ای «شلمچه ُ شلمچه ُ شلمچه». یعنی چی؟ بگویم برایت: شلمچه یعنی تا چشم کار می‌کند بیابان ُ بیابان ُ بیابان، خشک و سرد، بی حتا یک نخل سوخته، یعنی تک و تنها، یعنی دورافتاده، یعنی بادهای سرد، یعنی حراج ِ مرگ، یعنی فداکاریی مجهول، یعنی ناآگاهی، یعنی دیدن دو سه تانک ِ سوخته‌ی عراقی برای نمایش که روزی پشت فرمان‌اش مردی عراقی نشسته بود لابد دهقان‌زاده که ارتشی شده بود و به خاطر حقوق خوب لابد راننده‌ی تانک شده بود و امروز، در این ساعت و دقیقه و ثانیه گلوله‌ی سربازی بیرجندی، دیپلمه، پسر یک بنا، مغز سرش را به دیوار تانک پاشیده بود تا شاید، شاید که دیگر صدام رییس ِ کل ِ جمهور نباشد تا یکی فرمانده ی کل باقی بماند. شلمچه یعنی نوجوان و جوانی که دلش به نوار سبز روی پیشانی خوش است و تفنگی که بر شانه دارد: جدی‌اش گرفته‌اند، به حساب می‌آید، پس هست. پدر، بقالی در ماکو نمی‌داند فرزاد کلاس چند است. فرزاد را در هسته‌ی مطالعاتی ِ سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران جدی نگرفته بودند، این‌جا اما به او تفنگ داده‌اند. شلمچه یعنی تابلوهای پوسیده، یعنی چهار ردیف سنگ بلوک ِ تازه بر تپه‌هایی به طول چند کیلومتر، یعنی مسجدی که سرهم کرده‌اند و رفته‌اند، مسجدی با چند پوتین و قمقمه در وسط که گویی در کارگاه ِ دکور ِ ساخته شده‌اند تا به نمایش دربیاید، مسجدی که دیوارهایش پوشیده از عکس جوانان و نوجوانانی است که اگر زنده مانده بودند، معلوم نیست حالا کجا بودند و چه‌کاره. شلمچه یعنی حمید که چهار سال در جبهه‌ها ماند، پدر دو بار او را از خط مقدم بازگرداند، یک زخم بر سر و یک زخم بر کمر دارد و حالا در جهاد کشاورزی «موافقت اصولی» صادر می‌کند و می‌گوید، ارباب رجوع‌ها می‌گویند، وزارت جهاد سازندگی تنها وزارتی است که اذیت نمی‌کند. شلمچه یعنی پسر حمید که ناله دارد از دست بابا که نرفته گواهی جان‌بازی بگیرد تا او به عنوان پسر جان‌باز جزو سهمیه‌ بشود و حالا مجبور نباشد برود شب‌ها توی کارخانه کار کند تا روزها درس بخواند. شلمچه یعنی دور بودن از جنگ،  دیدن جنگ از تلویزیون و حالا شرم، حالا حس کردن تنهایی و ترس سرباز از حمله‌ی عراق. شلمچه یعنی گروهبانی که امروز سر دروازه‌ی ورودی شلمچه ایستاده است و وقتی از او می‌پرسی اجازه داری عکس بگیری، چون آفتابه‌داری می‌گوید: «نه!» شلمچه یعنی دیدن تابلوی: «موزه‌ی طبیعی شلمچه» یعنی تابلوهای باسمه‌ای، یعنی میدان‌هایی که هنوز از مین پاک نشده است و هر هزار متر  تابلویی حقیر: «خطر! میدان مین». شلمچه یعنی وقتی شقایق می‌گوید: «شرمم شد وقتی جلوی تانک عراقی ایستادم تا از خودم عکس بگیرم.» شلمچه یعنی تنفر از جنگ!
شلمچه، شلمچه، شلمچه.

۵ حالا که جنوب را دیده‌ام

جنوب یعنی جاده‌ی پرپیچ و کوهستانی و موج‌دار “بلیط بلند”، آن گزفروش شهر بلداجی که «مدایح بی‌صله» روی پیش‌خوان‌اش باز بود، چشمه‌ی نفت و هُرم آتش لوله‌ی گاز در مسجدسلیمان، سه پسرک بازی‌گوش ِ دزفولی، آسیاب آبی و آب‌شارهای شوشتر، باقلی‌خوردن در اهواز، گشت و واگشت‌ها برای یافتن ِ بهمنشیر، پوتین ِ پوسیده در آبادان، مرز عراق در جزیره‌ی مینو و شلمچه و شلمچه و شلمچه.

۰ دی‌روز و امروز

دی‌روز  غروب داشتم با به‌ترین رفیقم توی یکی از فرعی‌های میدان ولیعصر دل و جگر و قلوه می‌خوردم، امروز غروب تک و تنها نشسته‌ام پشت میزم در هایدلبرگ  و به برف ِ تازه به زمین نشسته نگاه می‌کنم.