۶ روش من در ترجمه

دو پست ِ آقای میلاد یوسفی که زحمت بسیاری کشیده‌اند و دست‌شان درد نکند، به فکرم انداخت، بگویم روش ِ من در ترجمه چیست. من روی هر متن، بسته به زبا‌ن‌اش، سه تا پنج بار کار می‌کنم. بار اول خیلی خیلی سردستی، یعنی هرچه را که فهمیدم، می‌نویسم، بدون کم‌ترین دقت و توجه‌ای. اگر معنی واژه‌ای را ندانم و یا جمله‌ای را نفهمم، جایش را خالی می‌گذارم و کلنگی جلو می‌روم. دور دوم ترجمه ضمن پیداکردن ِ معنی ِ واژه‌ها یا جملات، دستی هم به سر و روی جمله‌ها میکشم. سعی می‌کنم در دور سوم کار را تمام کنم. اما گاهی وقت‌ها برخی جملات هستند که رکاب نمی‌دهند. می‌گذارمشان برای دور چهارم تا طی آن جملاتی که خوش‌آهنگ نیستند و بوی ترجمه می‌دهند، صاف و صوفشان کنم. بعد کار را برای مدتی می‌گذارم کنار تا نوبت دور پنجم، دور نهایی برسد. الان «نامه‌های کافکا» منتظر دور پنجم است و من اواخر ِ دور دوم «کافکا، مختصر و مفید» هستم. شاید بد نباشد، تفاوت کار را با یک نمونه نشان بدهم.

Die aufdringlichste dieser ihn >>umgarnenden<< Frauen, die mit >>K.<< weitergeht als die meisten anderen, ist die Leni im Prozess. Sie arbeitet offiziell als >>Pflegerin<< des Advokaten, schein aber allen Männern, die vor Gericht stehen, erotische Abwechselung anzudienen, besonders erregt von denen, die sich schuldig fühlen…

دور اول: فضول‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند، که با «کا» بیش‌تر از بقیه ادامه می‌دهد، لنی در محاکمه است. او بطور رسمی پرستار وکیل مدافع است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیکی عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک می‌شوند که احساس گناه می‌کنند…
دور دوم: سمج‌ترین این زن‌ها که او را «اغوا» می‌کنند و بیش‌تر از اکثر زن‌های دیگر با «کا» ه‌مراه می‌شود، لنی در محاکمه است. شغل ِ رسمی ِ او پرستاری از وکیل است، اما به نظر می‌رسد به همه‌ی مردهایی که محاکمه می‌شوند، تنوع اروتیک عرضه می‌کند، بخصوص آن‌هایی تحریک‌اش می‌کنند که احساس می‌کنند گناهکارند…
در دور سوم: شاید بتوانم برای «اغواکردن» مترادفی قشنگ‌تر و مناسب‌تر پیدا کنم. به هزار و یک دلیل ترکیب ِ «عرضه کردن تنوع اروتیک» به کل باید عوض شود. دو فعل مرکب ِ «تحریک کردن» و «احساس کردن» پشت سر هم آمده و خوش‌خوان نیست. باید فکری برای‌شان بکنم.
به احتمال قوی کار ترجمه‌ی این کتاب در دور چهارم تمام است.

۵ از ما گفتن

فکرش را بکنید: شش ماه تمام آسمان ابری و تو تنهای تنها و  فقط مشغول کافکا. اگر فردا خبر خودکشی ِ ما را شنیدید، تعجب نکنید!

۱ از فردیت نارسیستی، اشتیاقات سمبلیک، حالات نارسیستی ِ رابطه‌ی سمبلیک و تثلیث ِ گیتی‌گرایانه

یا
چندچشم‌اندازی متاروایت

… بله، بله، دقیقن همین‌طور است که می‌فرمایید. کاملن موافقم. مسئله این است که وقتی جای دو دیسکورس ِ ظرف ِ گفتمان، یابه قول ِ شما، گزاره‌ها، یعنی جای‌گاه من و شما راعوض کنیم، معادله به هم می‌خورد.اجازه بدهید، این‌طور بگویم. ببینید، ما این‌جا با دو پدیده یا به قول فوکو دو پسادیسکورس مواجهیم. درست شد؟ حالا اگر جای یکی را به دیگری بدهیم، صورت مسئله دست‌خوش دگرگونی می‌شود. اما از آن‌جا که جامعه بینامتنی و چندمتنی بود و هست، راه برای ورود به… بله بله، حق با شماست. به‌تر است پالتویم را در بیاورم. اتاق ِ شما، برخلاف ِ اتاق ِ من گرم است. من معتقدم در هوای سرد فکر به‌تر کار می‌کند تا در هوای گرم. نیچه هم بر همین نظر بود. لطفن دستور بفرمایید شوفاژ اتاقم را ببندند. یک مثال ساده میزنم. ببینید اگر هنرمند دچار افسردگی نشود، نمی‌تواند کار خلاقانه بکند. حالا اگر از سویی دیگر خلاقیت را از نویسنده بگیریم، افسردگی دچار بی‌معنایی می‌شود و حق من، به عنوان نویسنده، برای گزینش بین این دو، پایمال شده و در لابلای چرخش ِ چرخ ِ آفرینش ِ فردی – مدرن له شده. بله، حتمن. حالا که پالتویم را درآورده‌ام ، به‌تر است بنشینم و حرف بزنم. لکان در این مورد به پدیده‌ی «خود در آن بینی » توجه‌ی ژرف دارد و آنرا به خوبی با تثلیث ِ گیتی‌گرایانه‌ی بلومن تطبیق می‌دهد و از این پیوند به نتایج شگرفی در سیر تحولات فردی – تاریخی ِ انسان ِ بیرون از تاریخ، یعنی افرادی چون انسان ایرانی می‌رسد. درست شد؟ به عبارتی دست به یک دیسکورس‌زدایی ِ مزمن و متناوب می‌زند. مثلن در یکی از کتاب‌هایش می‌گوید: «چنان‌چه خودشیفتگی حاد را در برابر ِ کودک ِ آینه  قرار دهیم، افسردگی شکل خود را تغییر داده و به خلاقیت سکولار تبدیل می‌شود». خیلی ممنون.

ادامه‌ي مطلب…

۷ کافکایی

به میمنت و مبارکی ترجمه‌ی نهایی ِ «نامه‌های فرانتس کافکا به پدرومادر ۱۹۲۴ – ۱۹۲۲» تمام شد.
به میمنت و مبارکی دور اول ِ ترجمه‌ی کمیک استریپ ِ «فرانتس کافکا، مختصر و مفید» تمام شد.
به میمنت و مبارکی یک سوم  ِ ترجمه‌ی «خاطراتی از فرانتس کافکا، از دبستان تا بیمارستان» تمام شد.
به میمنت و مبارکی قصد دارم سال آینده «محاکمه» و «قصر» کافکا را ترجمه کنم.
به میمنت و مبارکی پنج‌شنبه پنجاه سالم تمام می‌شود.
اما… از دی‌روز دایم توی ذهنم «بر بام غم نشسته منم، ای ناخدای عالم» وول می‌خورد.

۱ از تبعید

چندی پیش رفته بودم به تماشای یک نمایش‌. آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر نمایش، قبل از شروع اجرا، گفتند: «دوستان عزیز! این نمایش در حقیقت یک نمایش ِ یک ساعت و نیمه بود. اما به خاطر کم‌بود امکاناتی که تئاتر تبعید از آن رنج می‌برد، ناچارم، نمایش را امشب در چهل و پنج دقیقه اجرا کنم. برای اجرای کامل نمایش نیاز به وسایلی بود که همان طور که می‌دانید، تئاتر تبعید از آن محروم است. به بزرگواری ِ خودتان ببخشید.» و بعد شروع کردند به بازی. البته نمایش به جای چهل و پج دقیقه، یک ساعت طول کشید و دکور صحنه عبارت بود از یک صندلی و دو میز و پارچه‌ای که به دیوار صحنه – لابد برای فضاسازی – آویزان بود.
موقع برگشت به منزل، به خاطر هم‌مسیر بودن، با یکی از دوستان هم‌راه شدم و با هم کمی از نمایش شعاری و انقلابی که دیده بودیم، بد گفتیم. من برای توجیه ضعف کاری که دیده بودیم، گفتم: «البته بی‌انصاف نباشیم. بالاخره” تئاتر تبعید است و  از کم‌بود امکانات در رنج “. دوستم یکی زد روی شانه‌ام و گفت: «تو چه ساده‌ای پسر! اولن آن وسایلی که آقای نویسنده و کارگردان و بازی‌گر ازش حرف می‌زد، یک ماسک بود که آقا یادش رفته بود امشب با خودش بیاورد. دومن نمایش دونفره بود، آن یکی بازی‌گر رفته کویت برای شرکت در کنسرت یکی از خواننده‌های لس‌آنجلسی و ایشان را گذاشته معطل!»
باید قبل از این‌که مات بشوم، بازی واگذار می‌کردم.

۳ گفتگوهای من و میشاییل(۲)

وقتی «علی سنتوری» را با میشاییل دیدیم، گفت: «چرا این فیلم توقیف شده؟» گفتم: «نمی‌دانم.» گفت: «نمی‌فهمم، چطور ممکن است در کشوری که آلن رب – گری‌یه ترجمه شده، نویسنده‌ای را به جرم نوشتن و انتشار داستانی که اجازه‌ی رسمی هم داشته، زندانی کنند.» گفتم: «من هم نمی‌فهمم.» گفت: «نویسنده‌های ایرانی در چه مواردی نمی‌توانند بنویسند؟» گفتم: «س. ک. س، مذهب و سیاست.» گفت: «مگر دیگر چیزی هم برای نوشتن می‌ماند؟ نکند این نویسنده‌ی شما در مورد همین چیزها داستان نوشته بود.» گفتم: «نه». و برایش ترجمه کردم: تكنسین برق هستم، زنم را كتك  می‌زنم و به اجداد غارتگرم فخر می‌كنم و روی مبل نمی‌نشینم، از شطرنج خوشم نمی‌آید و عاشق شكارم” بعد گفتم: «به خاطر نوشتن این جملات.» گفت: «نمی‌فهمم». گفتم: «من می‌فهمم.»

نمی‌توانستم برایش “خانه از پای‌بست ویران است” را ترجمه کنم. سکوت کردم.

۱۰ تا بعد

از یک طرف رسیدن به آستانه‌ی پنجاه سالگی و از طرف دیگر قرارگرفتن در وضعیتی که ممکن است زندگی‌ام را از اساس تغییر بدهد، کمی مرا ترسانده. نمی‌دانم سرنوشت چه خوابی برایم دیده و یا زمان آبستن کدام حادثه یا – خدای ناکرده – حوادث برای من است. این‌ها را گفتم تا بگویم: برای یکی دو ماه این‌جا، چندان که در طول ِ پنج سال و نیم گذشته، مرتب به‌روز نخواهد شد.

۰ هیچ نگفتن، همه را نوشتن

< ![CDATA[

به نقل از رادیو زمانه

یورگن ریته
ترجمه: ناصر غیاثی

آلن روب‌گری‌یه، نویسنده‌ی فرانسوی، بنیان‌گذار ِ «رمان نو» که در کتاب‌هایش تجارب زبانی را با اروتیک آمیخت و فیلمنامه‌هایی مانند ِ «سال گذشته در مارین‌باد» را نوشت، دوشنبه‌ی گذشته درگذشت. روزنامه‌ی “نویه‌تسوریشه تسایتونگ» در شماره‌ی سه‌شنبه‌اش مقاله‌ای در رثای او منتشرکرده است که ترجمه‌ی آن را می‌خوانید.
«یک نویسنده‌ی واقعی هیچ چیزی برای گفتن ندارد»، چون «دنیا نه معنی دارد، نه عبث است و چیزی بیش از این نیست… چون تمام ادبیات ِ ما حتا ذره‌ای هم روی آن تاثیر نگذاشته است.»
گرچه با چنین جملاتی میلیون‌ها خواننده جذب آدم نمی‌شود، اما در محفل‌های روشنفکری ِ سال‌های پنجاه این جملات بازتابی چنان تحریک‌آمیز داشت که فورا برای نویسنده‌اش جایی مطمئن در حیات ادبی ِ فرانسه و بعد به سرعت در آمریکا و سپس اروپا تضمین کند: آلن روب‌گری‌یه که در سراسر جهان ترجمه شده، هزاران‌بار تفسیر شده، به او حمله کردند و شیفته‌اش شدند، یکی از مهم‌ترین نویسندگان قرن گذشته شد و در سراسر زندگی‌اش یک تحریک‌کننده باقی ماند.

ادامه‌ي مطلب…