۰ گزارش

پای‌مان به پای‌تخت رسیده نرسیده ویروسی شدیم؛ رایانه‌مان را نمی‌گوییم، خودمان را می‌گوییم. آن‌چنان ویروسی شدیم که تازه پس از چند روز و به کمک دو پرستار خانگی – خانوادگی و به زور انواع و اقسام قرص و گپسول و شربت و آمپول و سرم توانستیم این چند کلمه را سرقلم برویم.
غرض این‌که ای دوستانی که قرار بود در پای‌تخت داغ و شلوغ‌تان شرف حضور بیابیم، بر ما ببخشایید که جان در عذاب بوده است. یحتمل و لابد با تمام شدن تعطیلات سلامتی ما هم برمی‌گردد. پس آن‌گاه باری مصدع اوقات خواهیم شد. سوگند!

۱۱ در نمایش‌گاه

وقتی می‌رفتم رشت، پرسیدم «سوغاتی چی می‌خواهید؟» گفتند: «برنجی که آن دفعه آورده بودی، عالی بود.»! گفتم: «اَه! که هی!» رشت رفتم پیش سید، هم‌کلاسی دبستان و دبیرستان و رییس شرکت تعاونی. پانزده کیلو خریدم، با پارتی‌بازی از قرار کیلویی دوهزار و دویست و پنجاه تومان. زنگ زدم تهران و خبر دادم. گفتد: «پانزده کیلو کم است، پنجاه کیلو بخر. سوغاتی هم حساب‌ا‌‌ش نکن.» دو روز بعد دوباره رفتم پیش سید. گفت: «شرمنده ناصرجان! شده کیلویی سه هزارتومان. تازه تمام شده و دیگر نداریم.»

شرح مفصل این داستان و داستان‌های دیگری از این قبیل و غیراز این قبیل را می‌توانم، اگر مایلید، فردا سه‌شنبه هفدهم اردیبهشت، بین ساعت سه و چهار تا شش هفت غروب در غرفه‌ی «حوض نقره» یا غرفه‌ی «کاروان» بدهم.
به امید دیدار

۱ کافکا در برلین

< ![CDATA[

متن کامل در روزنامه اعتماد 

سال ۱۹۱۷ است که نخستين نشانه هاي بيماري تنفسي در کافکاي سي وچهار ساله مشاهده مي شود. از آن سال به بعد تا تابستان ۱۹۲۲ که کافکا با پيگيري هاي بي وقفه کوچک ترين خواهرش اïتلا بازنشسته مي شود، سال ها تلاش براي مداواي بيماري از يک سو و کشمکش بين کافکا و شرکت بيمه براي گرفتن مرخصي هاي استعلاجي و سرانجام بازنشسته شدن از سوي ديگر است. يک سال پس از بازنشستگي، در تابستان ۱۹۲۳ در سفري درماني به موريتس در شمال آلمان و در کنار درياي بالتيک با دورا ديامانت آشنا مي شود و در پاييز همان سال همراه با او براي رهايي از دايره تنگ پراگ، براي گريز از بند خانواده، براي زندگي مشترک با دورا ديامانت به آلمان- برلين- مي کوچد. خود او اين کوچ را با حمله ناپلئون به روسيه مقايسه مي کند. اما آلمان در حال از سر گذراندن سال هاي شکست در جنگ جهاني اول و بحران شديد اقتصادي است. تورم جهاني سرانجام به آلمان رسيده و قيمت ها روزانه بيست درصد افزايش پيدا مي کنند. کافکا و ديامانت در طول هفت ماهي که در برلين به سر مي برند، سه بار خانه عوض مي کنند، هربار به دليل گران بودن کرايه خانه. حال کافکا نيز روز به روز رو به وخامت بيشتر مي گذارد تا سرانجام به اصرار خانواده ناچار مي شود براي درمان به آسايشگاه هاي مختلف وين برود. در نامه ماقبل آخرش از برلين به پدر و مادر مي نويسد؛ «… من دوست داشتم اينجا بمانم. آپارتمان ساکت و باز و آفتابي و دلباز را، زن مهربان صاحبخانه را، محيط زيبا را، نزديکي به برلين را، بهار در راه را، همه اينها را بايد ترک کنم، فقط به اين خاطر که به خاطر اين زمستان غيرعادي کمي تبم بالا رفته…» در اوايل بهار ۱۹۲۴ بيماري او را سل حنجره تشخيص مي دهند. حالا ديگر به زحمت مي تواند چيزي بخورد يا بنوشد. فقط مي تواند پچ پچ کند، روزهايي که ساده ترين حرف هايش را بايد روي تکه هاي کاغذ بنويسد؛ «بپرس آب معدني خوب دارند. فقط از روي کنجکاوي.»

ادامه‌ي مطلب…

۱۱ اخبار روزهای اخیر

پنج‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته آخرین نسخه‌ی ترجمه‌ی «نامه‌های کافکا از سال ۱۹۲۲ تا ۱۹۲۴» را تحویل نشر ثالث دادم. گفتند «داستانک‌هایی از نویسندگان آلمانی زبان» را که مجوزاش صادر شده خوانده‌اند و وقتی از رشت برگشتم قرارداداش برای امضاء آماده خواهد بود. ترجمه‌ی کمیک استریپ «کافکا مختصر و مفید» را هم داده‌ام ثالث و حوض نقره بخوانند. هر دو از طرح‌های کتاب خوش‌شان آمده بود. یک‌شنبه آخرین نسخه‌ی «تاکسی‌نوشت دیگر» را غلط‌گیری کردم و امشب طرح روی جلدش را دیدم. فردا می‌رود زیر چاپ و در نمایش‌گاه کتاب روی پیش‌خوان انتشارات «حوض نقره» خواهد بود. من هم کنارش!
راستی در یکی از همین روزها بود که ده نسخه از چاپ سوم «تاکسی‌نوشت» و ده نسخه از چاپ سوم «رقص بر بام اضطراب» را از انتشارات کاروان گرفتم.