۹ تک‌گفتار درونی

آقاجان، به من چه که «نوشتن نامه … رفت و آمد با ارواح است….»؟ چرا باید هفتاد هشتاد سال بعد از نوشتن یادداشت‌هایت هی بروم ببینم منظورت دقیقن از این کلمه و آن کلمه چی بوده. برو برادر، تو هم دلت خوش است. توقع داری، توی این حال که چشم انتظاری رمقم را گرفته، با تمرکز تمام بنشینم، از نامه‌ی عاشقانه‌ی جناب‌عالی، آن‌هم  به یک زن شوهردار ترجمه کنم که: «بوسه‌های نوشته شده به مقصدشان نمی‌رسند، بلکه در راه رسیدن، ارواح آنها را تا ته می‌نوشند»؟ یا مثلن توصیف جناب‌عالی از مردی که از روی یکی از پل‌های پراگ رد می‌شود، آن هم مال صبح خیلی زود یک روز سرد پاییزی ِ هفتاد هشتاد سال پیش را برای ایرانی‌های قرن بیست و یکم به فارسی برگردانم؟ که چه بشود مثلن؟! چه توقعاتی داری شما! ندیدی امروز از بس گیج بودم، اول یادم رفت در دیگ برنج را بگذارم و بعد هم یادم رفت نمک بریزم توش. تازه همین شفته را هم با نیم‌رو خوردم؟ آن وقت جناب‌عالی از بنده می‌خواهی بنشینم، نامه‌هایت به ناشرت را ترجمه کنم؟ نویسنده‌ی بزرگی هستی، برای خودت هستی، شخصیت عجیبی داشتی، برای خودت داشتی. به قول ما گیلک‌ها من دارم توی یک قاشق آبم غرق می‌شوم، تو داری خفه می‌کنی. به من چه مربوط که جناب‌عالی در فلان روز  « قدم زدنی خوش در تنهایی» داشته‌ای؟ حالا فعلن تا محبوب بیاید و من آرام بگیرم، برو کنار، باد بیاید استاد. ترا به خدایی که معلوم نیست می‌پرستیدی یا نه، ولم کن آقا. (به شیوه‌ی خودت در پرانتز: اسم‌اش چی بود؟ یهوه؟)

۲ یادداشتی بر «تاکسی‌نوشت دیگر»

یادداشت مریم مومنی بر «تاکسی‌نوشت دیگر» در شهروند امروز، شماره ی ۶۴،
 ۳۱ شهریور ۱۳۸۷

رویایی برای تازه شدن

داستان‌های ساده امروزی همان چیزی است كه این روزها به آن نیاز داریم. این روزهای گرم نیمه تابستان كه برق هم اگر نباشد و پنكه‌ها و كولر‌های خاموش نظاره‌گر بادبزن‌های كاغذی دستی‌مان باشند می‌شود در عین بی حوصلگی و كلافگی گوشه‌ای دنج پیدا كرد و كتاب‌های باریك با داستان‌های ساده امروزی خواند. داستان‌هایی كه با توصیف‌های روشن و دقیق و كوتاه در كنار هم نشسته‌اند تا از زبان و نگاه یك راننده تاكسی ایرانی كه در آلمان مسافران مختلف را جا به جا می‌كند برایمان از آدم‌ها و لحظه‌های كوتاه تاكسی‌نشینی‌شان بگوید. 

كتاب تاكسی نوشت دیگر جلد دوم تاكسی‌نوشت‌های ناصر غیاثی است كه طبق سنت همان جلد اول مجموعه داستان كوتاهی است با همان تم داستانی ثبت روزمره‌های راوی كه در تاكسی اش مسافر سوار می‌كند، به بهانه‌ای باب صحبت می‌گشاید و آدم‌های داستانش را با همین گفت‌وگو به ما می‌شناساند. گفت‌وگوهای داستانی از نقاط قوت این دو كتاب است كه بسیار استادانه نوشته شده و چهره‌ای واقعی از خلق و خوی مسافران و شخص راوی یا حتی دوست و آشنایان راوی به ما می‌دهد. به عنوان نمونه در داستان گدابهار طرف‌های نیمه شب است و راننده تاكسی منتظر مسافری كه قرار است با تلفن خبرش كند. تلفن زنگ می‌زند ولی بر خلاف انتظار راننده تلفن از ایران است و عبارت‌های گیلكی‌ای كه در دیالوگ‌ها می‌آید صفای شخصیت‌های داستانی را كه یكی‌شان پسر دایی راوی است، زنده و واقعی نشانمان می‌دهد:
«…- ممنونم آقا، ممنونم.خیلی خوشحالم كردید.
باید مرگ نابهنگام دختركش بهارك را تسلیت بگویم. نمی‌توانم.
— بابا ما دلمان برات تنگ شده، نمی‌خواهی بیایی؟
— ممنونم تقی جان.ولی خانه خاله كه نیست.می‌دانی چقدر خرج دارد؟
— یك كاریش بكن دیگر برار. ما خیلی دوست داریم ببینیمت. بیا بعد از ظهرها، بعد از زواله خواب، بنشینیم پشت مغازه، توی سایه، كنار رودخانه، باد بخوریم و چایی و كلوچه ی فومن.
— وای نگو تقی، نگو بی انصاف!
می‌خندد:
– تی جانا قوربان. زود بیا پسر عمه جان…»

ادامه‌ي مطلب…

۲ سیزده به در کافکا با زن برادرش

نقل از رادیو زمانه

وقتی کافکا به زن برادرش به سیزده بدر می‌رود

ترجمه، به‌ویژه ترجمه‌ی متون ادبی، از اساس خطرکردن است، هم برای مترجم و هم برای خواننده. برای مترجم چون باید شش دانگ حواس‌اش را جمع کند و برای خواننده چون باید بداند دارد قرائت ِ مترجم را از متن اصلی می‌خواند. ترجمه از زبان دوم، خطرکردنی دو چندان است و دل شیر می‌خواهد، چرا که بین دو زبان، واسطه‌ای قرار گرفته به نام مترجم دوم. گاهی چاره‌ای نیست.
مثلا چون مترجم چینی یا فنلاندی نداریم، باید موقتا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم، تا یکی بیاید و آن را از زبان اصلی ترجمه کند. یا در دورانی که هنوز کسی پیدا نشده آثار مهم جهانی را از زبان اصلی ترجمه کند، ما فعلا آن را از زبان دوم ترجمه کنیم تا باز یکی بیاید و به همین ترتیب. اما در این‌گونه موارد مترجم باید بداند، ترجمه‌ای را که از زبان دوم پیش رو دارد، ترجمه‌ی قابل اعتمادی است، وگرنه درست مثل ترجمه‌ی غلط و غلوط از زبان اصلی، ترجمه
نکردن بهتر از ترجمه کردن است.

ادامه‌ي مطلب…

۴ بلال و گردو

کوچک‌تر نشسته بود روی پتو و بزرگ‌تر به فاصله‌ی یک قدم ایستاده بود کنارش. دو جعبه گردو جلوشان بود. بین دو جعبه، روی جعبه‌ی سوم، یک ترازوی آش‌پزخانه بود. بزرگ‌تر بود که کشف کرد من دارم می‌روم طرف‌شان. شادی و امید را در چشمان‌اش دیدم: داشت مشتری می‌آمد. نزدیک شدم. پرسیدم:«کیلویی چند؟» بزرگ‌تر جواب داد: «چهار صد گرم، یک یورو.» گفتم: «می‌شود کیلویی چند؟» گفت: «نمی‌دانم.» کوچک‌تر خودش را کمی کشید جلو و گفت: «این تازه امسال می‌رود کلاس سوم.» بزرگ‌تر برگشت سمت‌اش و گفت: «تو دیگر چه می‌گویی جوجه؟ تو که تازه امسال می‌روی مدرسه.»

ادامه‌ي مطلب…

۱۰ داستان من و دو راس بٌز

دارم کتابی ترجمه می‌کنم با عنوان ِ «از نوشتن، فرانتس کافکا». دو نفر رفته‌اند، گشته‌اند، هرچه کافکا درباره‌ی «نوشتن» گفته، در نامه‌هایش به این و آن  نوشته یا برای خودش یادداشت کرده، جمع کرده‌اند. در مورد آثار خودش هم همین‌طور. خلاصه… برمی‌خورم به این جمله که کافکا به ماکس برود نوشته بود: «Der Schriftsteller ist der Sündenbock der Menschheit. ».

ادامه‌ي مطلب…

۴ نویسنده و شعبده‌باز

هر دو چشم‌بندی می‌کنند، هر دو حقیقت را به گونه‌ای دیگر نشان می‌دهند  یا حقیقت دیگری را نشان می‌دهند. خواننده و ببینده هم این را می‌داند، با این وصف اما غرق تحیر می‌شود. وای به حال نویسنده‌ یاشعبده‌بازی که وسط کار دست‌اش رو بشود یا کارش تقلید محض باشد.

۶ داستان و چت

نوشتن ِ داستان ِ بی نقص، مثل چت ِ  پربار است: روایت توسط کم‌ترین کلمات.

۴

…اوووووووف‌ف‌ف‌ف‌ف‌…