۵ فقط مثلا

حالا همه‌ی این بحث‌های مربوط به تغییر املای کلمات و درست بنویسیم و غلط ننویسیم و نیم فاصله و اینا درست. اما نمی‌دانم چه حسابی است، از ریخت و قیافه‌ی این “مثلا” خیلی بیش‌تر خوشم می‌آید تا ریخت و قیافه‌ی “مثلن”. فقط هم همین یک کلمه است که دلم برایش می‌سوزد، وگرنه گور بابای “احتمالاً” و “اتفاقاً” و رفقا و شرکا. همه‌شان را با نون می‌نویسم و کک هم نمی‌گزدم. اما هرکاری می‌کنم، دلم راضی نمی‌شود این “مثلا” را بنویسم: “مثلن”. تو گویی  “مثلا” سرو قد  ِ بلندبالایی است که وقتی بنویسم‌اش “مثلن”،  چاق می‌شود و پت و پهن.

۰ بی‌کاران ِ بیمار

ببین! بی خیال. باشد؟ برو پی کار و زندگی‌ات! برو بُزت را بچران، تو، هرکس که هستی یا باشی نمی‌توانی مرا آلوده بکنی. خیلی وقت است  واکسن ضدهاری زده‌ام، اصلن آلوده بشو نیستم.
توی کامنت ِ همین چهار ساعت پیش‌، اسمت را گذاشتی “مصطفی”، حالا توی این یکی کامنت شده‌ای “برادری”، تا فردا اسمت بشود چه. اگر نمی‌دانی، بدانی: گرچه رد و نشانی مگر همین یک اسم از خودت باقی نمی‌گذاری، اما یک چیزی هست به اسم PM که دیگر دست تو نیست. افتاد؟ امیدوارم با این دو سه کلمه، مال ِ “احمد” و “حسام” و  “همایون” غیرو  هم افتاده باشد و از این به بعد بروند – مثل تو – بُزشان را بچرانند.

۴ گفتگو با اعتماد

اعتماد، شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۷ 

علي حسن زاده

موافق نیستم

ناصر غیاثی (متولد ۱۳۳۶- خمام، شهر کوچکی بین رشت و انزلی) نویسنده و مترجم ایرانی مقیم آلمان است. آثار داستانی او عبارتند از؛ مجموعه داستان های «رقص بر بام اضطراب»، «تاکسی نوشت ها» و «تاکسی نوشت دیگر». «سقراط زخمی» از برتولت برشت و «نامه های کافکا به پدر و مادر» را نیز از آلمانی به فارسی برگردانده است. مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» اخیراً به وسیله انتشارات حوض نقره منتشر شده است و همین موضوع بهانه یی شد برای گفت وگو با او. 

-داستان های کوتاه مجموعه داستان «تاکسی نوشت دیگر» رخداد خاص بیرونی چشمگیری ندارند و در فضایی سرد و ساکن و سرشار از اندوه، روابط انسان های مهاجر را بررسی می کند. چرا شما بر تولید چنین فضای داستانی اصرار دارید؟

نمی دانم منظورتان از «رخداد خاص بیرونی» چیست تا چشمگیر باشد یا نباشد. من فضای داستان ها را «سرد و ساکن و سرشار از اندوه» نمی بینم و اعتقاد ندارم که «روابط انسان های مهاجر را بررسی می کند.» به واقع فقط شخصیت اصلی یک داستان از ۱۸ داستان این مجموعه مهاجر است. بقیه همه شان آلمانی اند.

ادامه‌ي مطلب…

۰ بررسی ِ «تاکسی‌نوشت» در نشست ِ «دگرخند»

این‌جا بخوانید!

۸ تا چند روز دیگر

نه سیاهان آفریقایی در جنگی داخلی که تاجران ِ الماس ِ غربی در آفریقا راه انداخته بودند، کشته خواهند شد، نه در فرارشان از گرسنگی و بی‌کاری به ایتالیا و اسپانیا در آب‌های اقیانوس غرق خواهند شد. دیگر نه بمبی در عراق منفجر خواهد شد، نه خونی در افغانستان بر زمین خواهد ریخت، دیگر نه انگشت‌ان کودکی در هندوستان با بافتن فرش پینه خواهد بست، نه انسانی در بنگلادش از بی‌دارویی خواهد مرد. دیگر نه کودکان خیابانی در مکزیک وجود خواهند داشت، نه خیابان خوابی در آمریکا.
در یک کلام جنگ، گرسنگی، فقر و بی‌عدالتی رخت از جهان برخواهد بست و دادگستری، مساوات، حقوق بشر و برابری زن و مرد در تمام عرصه‌ها بر جهان حکم خواهد راند و دیکتاتوری و استبداد به  کتاب‌های تاریخ خواهند پیوست.
آری، جهان یک‌سره زیبا و رنگی خواهد شد، وقتی اوباما به کاخ سفید برود.

نمایش و خیالی خوش است، نه؟

۳ روزها

بعضی روزها هستند که وقتی داری توی بسترت وُل می‌خوردی و کابوس می‌بینی، معمار ِ روز ت دارد خشت اول را کج می‌گذارد و اگر شانس بیاوری ثریایش چند روز بیش‌تر  طول نمی‌کشد.
بعضی روزها هم هستند که وقتی داری از خواب عمیق و رویاهای خوش‌ساخت‌اش بیدار می‌شوی، به فکر این هستی که توی چای صبحانه‌ات چند پر زغفران بریزی تا شنگولی‌ات بیش‌تر از یکی دو روز طول بکشد.

۷ تشکرات

قربان تشکرات ِ بی‌پایان ما را بپذیرید. امید که در ِ رحمت‌تان برای همه و همیشه باز باشد.

۸ نامه‌ی آخر

شب است محبوب ، دوشنبه، ۲۷ اکتبر.
از صبح یکشنبه‌ی دو هفته پیش، وقتی صدا و خبرت، پشت تلفن، خواب از چشمانم پراند، دیدم پاییز چقدر رنگ پاشیده بر برگ ِ درختان کوه ِ روبروی خانه‌مان.
امروز سایت اطلاعات جنگل‌نوردی اعلام کرده، فردا کمرکش کوه به شدت مه‌آلود خواهد بود.
ای‌میل ظهر چهارشنبه‌ات آب رودخانه‌ی کنار خانه‌مان را به رنگ غریب – آشنایی در خواهد آورد: آمیزه‌ای از آرامش و آتش و لذت.
یادم باشد، بعد از ظهر جمعه، وقتی داریم از زیر پل ِ قدیمی رد می‌شویم، در رنگ‌اش که تا آن وقت حتمن ولرم شده، شنایی بکنیم.
پنج‌شنبه را در بی‌تابی  ِ مطلق خواهم گذارند. خدا کند هرمس بتواند کاری برای کاهش اضطرابم بکند.
هواشناسی پیش‌بینی کرده، از حدود ِ ظهر جمعه، وقتی زندگی، در یکی از فرودگاه‌های این جهان، برای من تو هم، بی‌کران زیبا می‌شود، برف و باران خواهد بارید.
و پنجاه سال زندگی می‌گوید: از حدود ظهر جمعه، از همان لحظه‌ای که از لابلای راه‌روهای شیشه‌ای فرودگاه پیدا می‌شوی، زندگی دوم ما آغاز می‌شود و تا ابد ادامه خواهد داشت.
الان یازده و نیم شب است محبوب ِ مهتاب، دوشنبه، ۲۷ اکتبر.

۱۰ این ایتالیایی‌ها

بیست و دو سه سال پیش بود. بیست و هشت – نه سالم داشتم. در شهر کوچولوی ‌سرسبز  ِ دوچرخه‌ران‌ها و کلیساها: مونستا دانش‌جوی کالج بودم هنوز. یعنی آش‌خور. معلم تاریخ ما یک آقایی بود به اسم شرایبا. قیافه‌اش کاملن یادم هست. از این تیپ‌های آلترناتیوی اما به شدت آلمانی بود: منظم، دقیق، بدون کم‌ترین رودروایسی، ریش، عینک پنسی و کیف ِ چرمی ِ پر از کتاب. در طول آن یک سال کالج، داستان‌ها داشتم باهاش که بماند. نمی‌دانم چطور شد که یک روز کتابی به من  داد به اسم «Ich und Er  یا he and me  ایتالیایاش: Io E Lui» (من و او) از آلبرتو موراویا. رمان بود. هنوز زبانم آن‌قدر خوب نبود که بتوانم کتاب بخوانم. مگر نه این‌که دانش‌جوی کالج بودم، جایی که برای دانش‌گاه زبان یاد می‌گیری؟ اما من با کمال پررویی همه‌اش را خواندم. چیز زیادی از کتاب دست‌گیرم نشده بود. یادم هست یک کلمه  دائم تکرار می‌شد: «Ciao» و من خیلی دوست داشتم بدانم یعنی چه. بعدها، خیلی بعدترها فهمیدم این همان «چاو»ی ایتالیایی است که هم معنی سلام می‌دهد و هم خداحافظ. آن موقع این کلمه را به آلمانی می‌خواندم، یعنی: «سیاو». همین‌قدر فهمیده بودم که در طول رمان مردی با آلت‌اش حرف می‌زند. (هم اتاقی‌ام توی خواب‌گاه، برای یک ماه یک، بچه فئودال ِ افغانی بود که می‌گفت، می‌خواهد هتل‌داری بخواند. وقتی موضوع کتاب را براش تعریف کردم، گفت: چه جالب.  پس همین‌طور که داری می‌خوانی، برای من هم تعریف کن.) بگذریم. خلاصه یک ماه پیش بود شاید، نمی‌دانم به چه مناسبتی در تلویزیون برنامه‌ای درباره‌ی موراویا دیدم. هوس کردم (من و او) را دوباره بخوانم. داشتم «وجدان زنو» را برای بار دوم می‌خواندم. کتاب را به آمازون سفارش دادم. دو هفته منتظر ماندم تا آمد. «وجدان زنو»ی لذیذ را به شکم خواباندم کنار تخت و افتادم به جان «من و او». دیگر چیزی نمانده تمام بشود. مرد، کتاب‌خوان، اهل فکر و فرهنگ، فیلم‌نامه‌نویسی است که به هر دری می‌زند تا برای اولین بار فیلمی را کارگردانی کند، اما موفق نمی‌شود. دلیل عدم موفقیت‌اش را در «والایش – تعالی – اعتلاء نیافته (unsublimiert) بودن‌اش (یا به به نقل از فرهنگ علوم انسانی ِ آقای آشوری: نافرازیده، نافرازنده، نابَرکشیده) می‌داند و علت آن را هم سرکشی‌های  آلت‌اش. به همین خاطر دوتایی دایم در حال بحث‌های اروتیک و روشن‌فکرانه و قهر و آشتی با هم‌اند. محشری است کتاب. دلم نمی‌خواهد تمام بشود.
نمی‌دانم زبان موراویا در ایتالیایی چطور است، اما ترجمه‌ی آلمانی‌اش حرف ندارد. کاش این سانسور دوزاری نبود و یک ایتالیایی‌دان دست‌کم یک فصل‌اش را ترجمه می‌کرد. شاه‌کاری است کتاب، جای شما خالی.