۲ ترس کافکا از موش

کافکا به توصیه‌ی پزشکان و به خاطر بیماری ِ سل از ۱۲ سپتامبر ۱۹۱۷ تا ۳۰ آوریل ۱۹۱۸ در تسورائو [Zürau]، دهی کوچک در چک، با عزیزترین خواهرش اوتلا بسربرد؛ این همان زمانی است که «گزین‌گویه‌ها» را نوشت و به تازگی به عنوان ِ سراسر غلط  ِ «پندهای سورائو» منتشر شده است. این اقامتِ  هشت ماهه در تسورآو فصلی خاص در زندگی کافکا است که اگر عمر وفا کرد و غنیمتی دست داد، درباره‌اش خواهم نوشت. فعلن بخشی از یک نامه‌ی کافکا را که اواسط نوامبر ۱۹۱۷ از تسورائو به دوست‌اش فلیکس ولچ [Felix Weltsch] نوشت و در آن از موش گفت، بخوانید. امیدوارم به زودی بخشی از نامه‌ی دیگر او را به ماکس برود که در ان بازهم از تسورائو و ترس‌اش از موش‌ نوشته است، ترجمه کنم.

فلیکس عزیز، اولین عیب ِ بزرگ تسورآو: شب ِ موش‌ها، ماجرایی مخوف. سر خود من بلایی نیامده و موهایم سفیدتر از دیروز نشده اما دیشب هولناک‌ترین شب جهان بود. پیشترها هم گاه گداری ( ناچارم لحظه به لحظه نوشتن را قطع کنم، دلیل‌اش را بعدا خواهی فهمید) گاه گداری شب‌ها صدای قرچ و قروچ نرم‌شان را شنیده بودم. حتا یک بار با رعشه بلند شدم و رفتم ببینم چه خبر است اما صدا بلافاصله قطع شد. این بار اما آشوبی به پا شده بود. چه جماعت ِ دهشتناک ِ خاموش ِ پرسروصدایی هستند این موش‌ها. ساعت دو شب صدای خش خشی نزدیک تخت بیدارم کرد و از آن لحظه تا خود ِ صبح تمام نشد. هی می‌رفتند بالای جعبه‌ی ذغال، هی می‌آمدند پایین، قطر اتاق را طی می‌کردند، دایره می‌کشیدند، چوب می‌جویدند، درسکوت سوت می‌کشند و در عین حال دایم حسی از سکوت و کار مخفیانه‌ی جماعتی پرولترماب و دمغ که شب‌ها مال آن‌هاست. برای این که افکارم را نجات بدهم، محل اصلی سروصدا را نزدیک بخاری تشخیص دادم. بین من و بخاری به اندازه‌ی طول اتاق فاصله است. اما سروصدا همه جا بود، بدتر از همه زمانی بود که یک کرور موش ناگهان و در یک نقطه با هم می‌پریدند پایین. دیگر کاملا از پا افتاده بودم. در تمام وجودم هیچ تکیه‌گاهی نبود. جرات نداشتم بلند بشوم و چراغ را روشن کنم. تنها کاری که کردم، این بود که سعی کردم با چند تا جیغ بترسانم‌شان. شب به این ترتیب گذشت. صبح فردا از فرط چندش و غم نمی‌توانستم بلند شوم. تا ساعت یک توی تخت ماندم و گوش تیز کردم تا ببینم این خستگی‌ناپذیرها، سراسر صبح، توی جعبه، در آخر آن شب و یا در جهت آماده شدن برای شب بعدی، چه کار می‌کنند. حالا گربه را که از قدیم الایام و توی دلم ازش متنفر بودم، آورده‌ام توی اتاقم. خیلی وقت‌ها مجبور می‌شوم، وقتی می‌خواهد بپرد روی زانوم، پس‌اش بزنم (وقفه در نوشتن). وقتی هم کثافت‌کاری می‌کند، مجبورم بروم طبقه‌ی پایین دنبال خدمتکار. وقتی سر به زیر است (گربه)، دراز می‌کشد کنار بخاری، در حالی که یک موش ِ زودتر از موعود بیدارشده کاملا آشکار پنجول می‌کشد به پنجره. امروز همه چیزم ضایع شده، حتا مزه و بوی خوب ِ ناگرفته‌ی نان خانگی هم موشی است….

وضع سلامتی‌ام خیلی خوب است، به شرطی که ترس از موش بر سل پیشدستی نکند.

منبع:

Franz Kafka, Briefe 1902-1924, S. 197-198
Fischer Verlag

۳ شرمنده آقای گراس

از رادیو زمانه 

انتشار کتاب خاطرات گونتر گراس «در حال کندن پوست پیاز» در سال ۲۰۰۶ به خاطر اعتراف گراس به عضویت‌ در اِس اِس هیاهوی بسیاری به پا کرد و به همین دلیل اصل خاطرات او به حاشیه رانده شد. جاهد جهانشاهی این کتاب را بلافاصله ترجمه کرد و نشر نگاه آن را در سال ۱۳۸۶ با سه هزار شمارگان، به قیمت سه هزار تومان و ۵۰۴ صفحه به بازار فرستاد.
در این نوشته می‌کوشم مقایسه‌ای بین متن اصلی (آلمانی) کتاب و ترجمه‌ی فارسی آن انجام بدهم. اجازه بدهید با عنوان کتاب شروع کنم. در فارسی غیرعامیانه پوست میوه و امثالهم را می‌‌گیریم و نمی‌کَنیم. حالا که داریم گراس ترجمه می‌کنیم و می‌دانیم او به خصوص در این کتاب از چه زبان پیچیده‌ای استفاده می‌کند، آیا بهتر نیست، عنوان کتاب را به «در حال گرفتن پوست پیاز» یا «هنگام گرفتن پوست پیاز» ترجمه کنیم و نه به «در حال کندن ِ پوست پیاز»؟ می‌توان این پیشنهاد را سلیقه‌ای دانست و خرده‌گیری خواند. بسیار خوب، پس به سراغ خود کتاب می‌رویم.

ادامه‌ي مطلب…

۲ گفتگوهای من و میشاییل (۳)

وسط بد و بی‌راه گفتن میشاییل به آلمان و آلمانی، خواستم دل‌اش را بسوزانم، گفتم: «خوش به حال خودم که اصلن وطن ندارم.» گفت: «تو؟ تو که به جای یکی دو تا داری!»

۴

آقا جان، هم‌کار گرامی، دست‌کم می‌گذاشتی جوهر کتاب‌ات خشک بشود، بعد می‌گفتی: « در میان كلاسیك‌ها بعضی از داستان‌های هدایت و بخصوص مجموعه سه قطره خون آثار قابل اعتنایی هستند.»

۲ الفبا

قریب به بیست و پنج شش سال پیش وقتی پایم به آلمان رسید، اولین کلماتی که یاد گرفتم این‌ها بودند: کار، پول، هوا، مرخصی.

۶ از بایدها و نبایدها

من باید…! من نباید…! من باید…! من نباید…! من… من باید نباید یا من نباید باید!

۳ گاو و گوسفند و بز و سگ

چندی پیش به  کامنتی از خسرو ناقد زیر یادداشتی از عبدی کلانتری برخوردم که ضمن اشاره به این بخش از نوشته‌ی کلانتری «… “گوسفند سياه”  ِ اين گله است» در متن، نوشته بود:«… در امثال فارسی به آنچه در زبان‌های اروپايی «گوسفند سياه» sheep = schwarzes Schaf) black) اطلاق می‌شود، “گاو پيشانی سفيد” می‌گويند؛ يعنی کسی که انگشت نماست.» و کلانتری در پاسخ‌اش نوشته بود:« حق با شماست… مطمئن نيستم «گاو پیشانی سفيد» در فارسی همان معنی‌ای را که قصد من است برساند. منظور من «انگشت‌نما»، يا «شهرهء خاص و عام»، يا «بدنام» نيست. يکی از دوستان گفت در فارسی «بز ِگـَر» هم داريم. هردوی اين اصطلاحات در فارسی بار منفی دارند. اما «بلاک شيپ» در انگليسی چيزی مثل «نخالهء فاميل» يا عضوی از خانواده که با ديگران فرق می‌کند (گاه منفی و گاه مثبت) است» و دوباره ناقد: « … من شخصاً تاکنون “بز ِ گر” نشنيده‌ام . ولی اگر چنين تمثيلی هم وجود داشته باشد، سخن شما در مورد بار منفی آن درست است. چه کسی دلش می‌خواهد “گَر” باشد که هم تصوری زشت است و هم نوعی بيماری! اما “گاو پيشانی سفيد” فقط “عيب”اش اين است که در ميان گله بيشتر به چشم می‌خورد، چون به ندرت گاوی يافت می‌شود که پيشانی‌اش سفيد باشد. اگر هم باشد، نه صورت زشتی دارد و نه نوعی بيماری است و نه حتی عيب است. در فرهنگ فارسی عاميانه “گاو پيشانی سفيد” کنايه از چيزی يا کسی است که بسيار کمياب است و به همين خاطر وقتی ديده شود همه با انگشت او را به هم نشان می‌دهند (انگشت‌نماست). اما به هيچ وجه “بدنام” و “نخاله” نيست و از اين نوع صفت‌های منفی ندارد. اين مثال هم از داستان “داش اَکل” هدايت آمده که: “داش اَکل در شهر مثل گاو پيشانی سفيد سرشناس بود”.»
باید خودم آستین بالا می‌زدم. پس اول به فرهنگ ِ عالی ِ آلمانی – فارسی دکتر فرامرز بهزاد مراجعه کردم. دیدم ذیل Schaf (گوسفند) آورده:« schwarzes Schaf (گوسفند سیاه): وصلۀ ناجور.» یادم آمد که در آلمانی یک bunter Hund (سگ رنگی) هم داریم. بعله، دکتر بهزاد ذیل ِ Hund (سگ) آورده:«Er ist bekannt wie ein bunter Hund مثل گاو پیشانی سفید معروف است.» به فرهنگ اصطلاحات دودن مراجعه کردم. نوشته: «گوسفند سیاه کسی است که خودش را با گروه وفق نمی‌دهد و بطرز ناخوشایندی به چشم می‌خورد.» و توضیح داده: «پشم سفید را می‌شود به دلخواه رنگ کرد. علاوه براین این گوسفند در انجیل هم بوده. در عهد عتیق، سفر پیدایش، باب ۳۰ آیه‌ی ۳۲ آمده: « يعقوب پاسخ داد: اگر اجازه بدهی امروز به ميان  گله‌های تو بروم و تمام گوسفندان ابلق و خالدار و تمام بره‌های سياه رنگ و همهء بزهای ابلق و خالدار را بجای اجرت برای خود جدا کنم، حاضرم بار ديگر برای تو کار کنم. از آ ن به بعد، اگر حتی يک بز يا گوسفند سفيد در ميا ن گلهء من يافتی، بدان که من آن را از تو دزديده‌ام.» بعد رفتم سراغ «bunter Hund» در همان فرهنگ. مرا فرستاد سراغ ِ bekannt (مشهور، معروف). آن‌جا نوشته بود: «مثل ِ یک سگ ِ الوان، خال مخالی خیلی معروف بودن». که در واقع می‌شود، همان «شُهره‌ی خاص و عام بودن» خودمان. بدیهی است که هم گوسفند ِ سیاه و هم سگ ِ الوان خیلی کم است. در فرهنگ سخن آمده: «بُز ِ گر(گفتگو) (غیرمودبانه) (مجاز) آن‌که دارای عیب یا خصلتی ناپسند باشد و برای پرهیز از سرایت عیب او، باید از دیگران دور بماند: آن بره گمشده حالا بدل به بزگری شده که می‌خواهد خودش را بیشتر گم کند. (آل‌احمد)». کتاب کوچه: «گاو پیشانی سفید: فردی سخت مشهور و سرشناس، مترادف از کفر ابلیس مشهورتر.» شرح مفصلی هم در باب این گاو می‌دهد که مختصر و مفیداش این است: «عنوان گاوهای مقدس مصریان قدیم است … چنین گاوی می‌بایست … پیشانی سفید داشته باشد.» و ذیل ِ «از کفر ابلیس مشهورتر» آمده: «آن چیز یا آنکس که معروف و سرشناس باشد.» و سرانجام ذیل ِ بُز گر: «یک بُز گر، گله را گر می‌کند.» و «بُز ِ گر از گله به در» عنصری را که وجودش آشکارا زیانبار است باید از جمع طرد کرد.»

نتیجه گرفتم: گوسفند سیاه ِ آلمانی، بُز گر یا وصله‌ی ناجور ِ ماست و سگ ِ رنگی ِ آلمانی، گاو پیشانی سفید ما.

۱ چون لُر است…

بهمن شعله‌ور در گفتگو با مجتبی پورمحسن: «…با این که دوست خودم است، ترجمه خیلی بدی کرده، چون زبان فارسی را خوب نمی‌داند. چون لُر است و زبان لُری را خوب می‌داند. ترجمه خیلی بدی کرده بود.»

زیاده عرضی نیست!

۵ رویای معصوم

دوست داشتم صد سال پیش به دنیا می‌آمدم، پسرکی بازی‌گوش با گربه‌ای ناقلا، در ایتالیا، زیر آفتاب، در جنگلی کنار دریا. پدرم مالک ثروت‌مند باغ‌های انگور بود و شراب‌ساز. مادرم زنی فرانسوی، زیبا و آزاده و شاعر. دو تا خواهر کوچک‌تر از خودم داشتم یکی از یکی پرجنب و جوش‌تر و یک برادر بزرگ‌تر، متفکر و انقلابی. در  خانه‌ی اربابی ِ بزرگ و دو طبقه‌ای زندگی می‌کردیم با کلی اتاق. معلم سرخانه داشتیم و اصطبلی با شش تا اسب ِ اصیل مجاری و  برای استراحت  سالی یک بار به کوه‌ستان‌های پر برف و  یک بار به نیویورک به سفر می‌رفتیم.

 محبوب  هم‌سایه و هم‌سن و هم‌بازی من بود و یک سگ داشت.