۱۰ احوال شما؟

تب و تاب و هیجان ِ بودن چهارشنبه سوری و لحظه‌ی تحویل سال در ایران، آن هم پس از دوازده سیزده سال؛ سفر  به کردستان در ایام نوروز؛ گذراندن سیزده به در در نمی‌دانم کجای گیلان لابد؛ یک امضا برای گسستی قطعی و پایدار از پیوندی کهنه و پوسیده و مزاحم؛ امضایی دیگر برای برآورده شدن آرزوهای کوچک اما شادی بخش؛ کار برای آماده کردن ِ مجموعه داستان تازه و به پایان بردن ِ ترجمه‌ی «از نوشتن» ِ کافکا و تحویل‌شان در اسفند امسال به ناشر؛  این ها در دل و در تن تبی مختصر، سردردی خفیف، سوزشی در شانه؛ این است حال و هوای دل و جان  در این روزهای برفی.

شما چطورید؟

۲ روز تعطیل خود را چگونه گذراندید

نزدیکای ظهر بود که بیدار شدیم. خواب‌مان را طبق معمول نوشتیم. دیدیم سینه‌مان یک جوری است، گرفته. وقتی متوجه‌ی سردرد خفیف شدیم، گفتیم این حکمن از علایم سرماخوردگی است. تصمیم گرفتیم، دو تصمیم بگیریم: امروز را تعطیل کنیم و کم سیگار بکشیم. بعد از دوش، نان و کره و عسل و شیرمان را جلوی رایانه خوردیم و نوشیدم و طی ِ آن روزنامه ورق زدیم و در وبلاگ‌ها وتارنماها افاضات ِ این و آن خواندیم و لبخند زدیم و برزخ شدیم و دو تا سیگار کشیدیم. می‌خواستیم بنویسیم، دیدیم به قول معروف: گاهی موقع نوشتن اون‌قدر فشار سنگين می‌شه، تو دلم می‌گم اگر الآن يک پاکت سيمان می‌ذاشتن روی شونه‌م و می‌گفتن برو ميدون شوش راحت تر بود، و گاه مثل يک سوار بر بال خيال بی‌زحمتی همين‌جور می‌ری و کسی نمی‌تونه مانع رفتن‌ت بشه. نوشتن کار سختيه.

ادامه‌ي مطلب…

۱ از کافکا تا هدایت و صادقی

نقل از رادیو زمانه 

از کافکا تا هدایت و صادقی
ناصر غیاثی
«بیگانگی در آثار کافکا و تاثیر کافکا بر ادبیات مدرن ایران» کتابی است از محمود فلکی، شاعر و نویسنده‌ی مقیم هامبورگ در ۱۶۴ صفحه که نشر ثالث در سال ۱۳۸۷ در ۲۲۰۰ نسخه و به قیمت ۳۲۰۰ تومان انتشار داده است. نوشته‌ی زیر می‌کوشد به بررسی این کتاب بنشیند.
در معرفی کتاب
فلکی در «توضیحی درباره این کتاب» می‌نویسد: «متن حاضر برگردان ِ پارسی ِ پایان‌نامه دانشگاهی‌ام در رشته زبان و ادبیات آلمانی و ایرانشناسی در دانشگاه هامبورگ است.»  و در ادامه می‌آورد که در برگردان کتاب به فارسی آن را جرح و تعدیل کرده و «بخش مربوط به چگونگی رشد ادبیات مدرن فارسی و شرایط اجتماعی – سیاسی زمان هدایت نیامده است.»
کتاب از دو بخش تشکیل شده: بیگانگی در آثار کافکا (نزدیک به ۹۰ صفحه) و «تاثیر کافکا بر ادبیات مدرن فارسی» (نزدیک به ۳۰ صفحه). در واقع نزدیک به ۲۰ صفحه‌ی بخش دوم کتاب در اثبات عدم تاثیر کافکا بر «بوف کور» هدایت و هفت صفحه در اثباتِ ‌تاثیر کافکا بر- بطور عمده – «ملکوتِ»‌ بهرام صادقی است. بنابراین برخلاف آن چه که عنوان کتاب و عنوان این فصل وعده می‌دهد، فلکی «بوف کور» و «ملکوت» را به عنوان نمایندگان ادبیات مدرن فارسی برمی‌گزیند و اصلا «به تاثیر کافکا در ادبیات مدرن فارسی» نمی‌پردازد.

ادامه‌ي مطلب…

۱ هاینریش فون کلایست Heinrich von Kleist

هاینریش فون کلایست (۱۸۱۱–۱۷۷۷) از آن اعجوبه‌های فرهنگ و ادبیات آلمان است. همین‌قدر بگویم که کافکا سخت او و آثارش را دوست داشت. چندی پیش داشتم حکایات (Anekdote) کلایست را می‌خواندم، برخوردم به حکایتی با عنوان ِ «باخ»  که هم مرا خنداند و هم به یاد نیمای عزیز خودمان انداخت. گفتم، تا شما هم بخندید، ترجمه‌اش کنم و بگذارم‌اش این‌جا.

باخ

باخ، وقتی زن‌اش مُرد، قصد داشت، مراسم خاک‌سپاری برگزار کند. طفلک بی‌چاره اما عادت داشت، انجام همه‌ی کارها را به زن‌اش واگذار کند. به این ترتیب که خدمت‌کار پیری آمد و از او برای نوار سیاهی که می‌خواست بخرد، تقاضای پول کرد. باخ میان اشک و آه، همان طور که سرش  روی میز  بود، جواب داد: «برو به زنم بگو!»

Heinrich von Kleist: Werke und Briefe in vier Bänden. Band3, Berlin und Weimar 1978, S. 349

۷ از کوزه همان برون تراود که در اوست

«هرچند هنوز نفهمیدم درست جریان سیال ذهن چیه؟!!!
—————————————————-
جريان سيال ذهن هم يکی از همطن [احتمالن: همین] ماجراهاست.
آخه بهاره ی عزيز،
تمام رمان های من به گفته ی منتقدان اين فورميه [فرمیه]، و من داشتم تلاش می کردم اونو به زبانی ساده تعريف کنم و چند مثال بيارم و کمی روش کار کنم، که يکباره رفتند روی منبر و شروع کردن به يقه گيری.
اگه يک غريبه اين کارها رو می کرد، بحث ديگری بود، يکی از همکارهای راديو زمانه با لودگی و مسخره گی عقده گشايی می کنه و اين در هيچ جای دنيا سابقه نداره. مثلاً تو در بی بی سی نمی بينی که کسی شروع کنه به مسخره کردن همکارش. بهش بگو اگه بلدی خب برو بنويس، چکار به من داری؟ و اگر غرض و مرض نداری و قصدت نقد مطلب بوده، چرا به خودم نگفتی و رفتی جار زدی اون هم با لودگی؟
تو واقعاً حالت به هم نمی خوره؟»

این‌هایی که خواندید، پرسش یکی از خوانندگان ِ عباس معروفی و – مثلن – پاسخ معروفی به اوست. می‌خواهید باور کنید، می‌خواهید نکنید، من از این نوشته‌ی معروفی در خطاب به خواننده‌اش خبر نداشتم. دوستی خبرم کرد.
من اصولن و  بویژه این روزها که سرم سخت مشغول کارم است، نه حوصله‌ی پرداختن به این‌جور حرف‌ها را دارم و نه فرصت‌اش را. مثل همیشه حرفم را می‌زنم و رد می‌شوم. تو خواهی پند گیر خواه ملال. بنایراین نمی‌خواهم با پرداختن به این ادبیات ِ مورد استفاده‌ی معروفی نه وقت شما را بگیرم و نه وقت خودم را.
فقط همین‌قدر بگویم، معروفی چون پاسخ درست و قانع‌کنندهای ندارد به خواننده‌اش یا به عبارت دیگر به نقد من بدهد، (لطفن توجه کنید به پرسش آن خانم و پاسخ معروفی) طبق معمول ننه من غریبم بازی درمی‌آورد و در نتیجه نوشته‌اش فاقد هرگونه استدلال در مقابل استدلاهای من می‌شود.
اصطلاحاتی مانند «رفتن روی منبر» و «یقه گرفتن»، «لودگی»، «مسخره کردن» و «عقده‌گشایی کردن» و «حال به هم خوردن» در قاموس و شان من نیست، در قاموس و شان معروفی است. هر خواننده‌ی با وجدانی متوجه می‌شود که آن مقاله‌ی من دور از هرگونه غرض و بحثی سراپا ادبی و به دور از هرگونه توهین بود، فقط – اعتراف می‌کنم – نتواستم جلوی خودم را بگیرم وقتی خواندم، معروفی نوشته، برای به وجود آمدن یک دبستان ادبی دلایل صنعتی وجود دارد. علاوه براین‌ها بی بی سی آموزگار من نیست و اگر بقیه‌ی دنیا در پسله حرف بزند، من یکی نمی‌زنم. این را دیگر یاد گرفته‌ام، وقتی پای ادبیات و فرهنگ در میان باشد، در گوشی حرف نزنم و رفیق‌بازی نکنم. هم‌کار و هم‌وطن و هم‌سایه و دیگر هم‌هایی از این دست جای خودش، فرهنگ و ادبیات هم جای خودش. ضمن این که من نه دوست معروفی هستم ونه دشمن او.
این دیگر مثل روز روشن است و هر بچه مدرسه‌ای این را می‌فهمد که خطاب آن مقاله‌ی من معروفی هم بود. اگر حرفی داشت به جای این که حالش به هم بخورد و توهین بکند، یک پاسخ صریح و فنی و علمی می‌داد.  کلام آخر این که از کوزه همان برون تراود که در اوست. از قرار از نظر معروفی واقعن خسن و خسین هر سه دختران معاویه‌اند. به این ترتیب بحث «جریان سیال ذهن» از نظر من تمام شده است.

.

۴ از سایه به ستاره

از رادیو زمانه

ناصر غیاثی

ستاره
به‌‌بی هالدار (Baby Halder) پس از انتشار ترجمه‌ی انگلیسی زندگی‌‌نامه‌اش «یک زندگی نه چندان عادی» در هندوستان تبدیل به ستاره‌‌‌ی رسانه‌‌ها شد و کتابش در لیست کتاب‌های پرفروش هندوستان در سال ۲۰۰۶ قرار گرفت.تا امروز گفت و گو‌های بی‌شماری با او انجام شده، بسیاری از روزنامه‌های هندی درباره‌ی او گزارش نوشتند، بی‌بی‌سی از او گزارش تهیه کرد، نیویورک تایمز و زوددویچه تسایتونگ درباره‌ی او مقاله انتشار دادند، بسیاری از برنامه‌‌های فرهنگی رادیویی و تلویزیونی در اروپا به او اختصاص یافت، به نمایشگاه کتاب پاریس و هنگ‌کنک و فرانکفورت دعوت شد و سال ۲۰۰۸ به دعوت بنیاد هاینریش بل به آلمان رفت و در شهرهای مختلف در جلسات کتابخوانی به معرفی کتابش پرداخت. پیش از این‌ اما هیچ‌کس به‌بی هالدار نویسنده‌‌ی این کتاب را نمی‌شناخت.
سایه
این همه چون به‌بی هالدار از جهان سایه‌ها می‌نویسد، از جهان میلیون‌ها زن خدمتکار در خانه‌های طبقات مرفه هندوستان با وظایفی مثل نظافت خانه، خرید و پخت و پز و نگهداری از بچه‌ها. زنانی که باید همیشه آماده به خدمت باشند، قبل از همه بیدار ‌شوند و آخر از همه بخوابند: در یک کلام له شده در استثماری وحشیانه و بی‌رحم. و به‌بی هالدار از زندگی خودش می‌نویسد تا از این زنان نوشته باشد.

ادامه‌ي مطلب…

۲ گوش کن!

– چرا پچ‌پچه می‌کنی؟

– هیس! زعمای قوم دارند بحث می‌کنند.

۳ خسن و خسین هر سه دختران معاویه‌اند

جریان سیال ذهن یا درست‌تراش “سیلان ذهن” (Stream of consciousness) مقوله‌ای در ادبیات است که عباس معروفی می‌خواهد سعی کند آن را «در یکی دو برنامه‌ی “این سو و آن سوی متن” برای خوانندگان» رادیو زمانه تعریف کند. ببینیم  چگونه شروع می‌کند: «یکی از مهم‌ترین فرم‌ها در ادبیات داستانی، جریان سیال ذهن است.»  سیلان ذهن یا به قول معروفی جریان سیال ذهن هرچه باشد، به هیچ وجه فرم یا صورت یا قالب یا شکل نیست. چرا که بنا به تعریف تمام منابع موجود، فرم در ادبیات داستانی شکل بیرونی اثر، از قبیل رمان یا داستان یا داستان کوتاه و غیرو است. ” سیلان ذهن” شیوه یا شگرد یا تکنیک یا فن ِ روایت است.

ادامه‌ي مطلب…

۵ روزها و شب‌ها

آخرشب‌ها وقتی از پشت میز بلند می‌شوم، باید هفت – هشت چیز را بردارم و ببرم آن اتاق: بسته‌ی توتون، کاغذ سیگار، فندک، زیرسیگاری، تسبیح، دفتر یادداشت، روان‌نویس مخصوص دفتر یادداشت و گاه گداری یک کتاب. وای که شب‌ها زندگی  چقدر سخت(تر) می‌شود.
روزها اما که این‌ها را خُرد خُرد برمی‌گردانم، طبیعتن زندگی آسان(تر) می‌شود.

۳ دی‌روز و امروز

ایمیل می‌زد: «من آن هستم، بیا!» می‌گفتم: «می‌دانم تو آن هستی و آن داری.» بدو بدو می‌رفتم آن می‌شدم براش.
حالا از آن اتاق ایمیل می‌زند: کی غذا بخوریم؟