۱۰ از موش به گاو

خُب، گمان نکنم تا سال دیگر برسم به‌روز کنم. پس، حالا که از  سال موش بیرون می‌آییم و به سال گاو می‌رویم، برای همه، واقعن همه، آروزی شکمی سیر، دلی عاشق و تنی سالم دارم؛ حالا اگر هر سه تایش نشد، از صمیم قلب آروز می‌کنم، دست‌کم یکی از این سه تا – اگر  خدای ناکرده هیچ کدام را ندارند – نصیب‌شان بشود. اگر این سه تا که هیچ، بیش‌تر از این هم دارند، که خُب هم حسود و نبین و بخیل کور بشود و هم خدا بیش‌تر بدهد. برای آنی هم که در همین آلمان خودمان است و هی با اسم‌های مختلف، از شهلا بگیر تا فرامرز ِ نمی‌دانم چی، این طرف و آن طرف سنگ‌پراکنی می‌کند، شفای عاجل می‌طلبم، از صمیم قلب.
خلاصه نوروز همه پیروز.

و بعد، عیدی من: برای اهل اینترنت اگر خواستند داستانی تازه از این قلم بخوانند، در جن و پری ِ ویژه‌ی نوروز داستانی دارم با عنوان ِ «این سوی و آن سوی مرز» و برای اهل کاغذ در چلچراغ ِ ویژه‌ی نوروز   که آقای سروش روحبخش مسئولیت ِ همه‌ی کم‌بودهایش را شخصن به عهده گرفته‌اند، داستانی دارم با عنوان ِ «زنجیری ازلی – ابدی در سه فصل». یک داستان هم مجتبا پورمحسن از من گرفته برای ویژه‌ی نوروز مجله‌اش. لابد خودش خبر انتشاراش را خواهد داد. اگر نداد، خودم می‌دهم.

و نکته‌ی آخر این که یادمان باشد، انگار قرار است همین روزها نویسنده‌ای را به جرم نوشتن داستان محاکمه کنند.

پس تا سال دیگر…

۹ باشد؟

تشکر بی‌کران برای کارت‌های تبریک و دسته‌های گل و جعبه‌های شیرینی و کتاب‌ها و کلاه‌ها و شال گردن‌ها و سی دی‌های موسیقی و شیشه‌های شراب و دعوت به اپُرا و شام در رستوارن ِ مکزیکی. ممنون که به یادم بودید. شرمنده کرده‌اید. متاسفانه این دو تای آخری را نمی‌توانم بپذیرم. تا چند روز دیگر مسافرم. ایشالله سال دیگر همین روز که پنجاه و سه ساله شدم. باشد؟

۱ فلان و بیسار

فلانی گفت:«بیسار». فلانی كه در نشستِ فلان با موضوع ِ «بیسار» سخن می‌گفت، با اشاره به فلان گفت:«بیسار». وی ادامه داد:«فلان». وی افزود «بیسار». اظهار داشت: «فلان». وی ادامه داد:«بیسار». گفت: «فلان». خاطرنشان كرد:«بیسار». تاكید كرد «فلان». با اشاره به این كه بیسار، گفت «فلان». با تاكید بر این كه بیسار، در ادامه افزود:«فلان» با اشاره به بیسار گفت «فلان». وی در پایان با ابراز امیدواری نسبت به بیسار گفت: «فلان».

این گزارش‌گران ِ عزیز ِ ما نمی‌خواهند بالاخره روزی کمی خلاقیت به خرج داده و  دست از سر این نمونه بردارند؟

۱

به قول آقامون، آقای فرانتس کافکای خدابیامرز، اونم نزدیک به هفتاد هشتاد سال پیش: این وقفه‌ها، این وقفه‌ها!

۴ فراخوان ِ گله‌آمیز

خانم، آقا  شما را به چی و کی قسم این همه ایمیل‌های کیلویی نفرستید که «… به‌روز شد»، «منتظر نظرات ِ سازنده‌ی شما هستم» و غیرو.
خُب یک‌بار خبر دادن، جهت معرفی، اشکالی که ندارد هیچ، خیلی هم مفید به فایده است و حتا قابل توصیه. اما در عصر بلاگ‌خوان گوگل، هی چپ و راست ایمیل زدن که ای ملت بیایید ببینید من چه شاه‌کاری زده‌ام، والله به خدا ارزش خودتان و سایت و وبلاگ‌تان را پایین می‌آورد. آدم اگر از سایتی وبلاگی خوش‌اش آمد، می‌گذارد توی لیست ِ گوگل‌خوان‌اش دیگر. چرا هی خودتان را تحمیل می‌کنید آخر؟! چرا آدم را مجبور می‌کنید آدرس‌تان را بگذارد توی لیست سپم‌ها؟؟ اِی بابا!

۱۰ ما کودکان دو جهانیم

روزی دختری از ماه روی زمین آمد تا در محوطه‌ی باز کنار رودخانه با حیوانات بازی کند. جنگ‌جوی جوانی او را دید و عاشق‌اش شد. دختر هم از انسان زمینی خوش‌اش آمد. وطن آسمانی‌اش را از یاد برد و موافقت کرد هم‌سر جنگ‌جوی جوان بشود. یک سال که گذشت، صاحب پسری شدند. جنگ‌جوی جوان شاد بود، اما زن‌اش سال به سال رنجورتر می‌شد. مرتب برای فرزند از وطن‌اش در ماه می‌گفت. حالا پسر هم در اشتیاق رفتن به ماه بود. یک روز که جنگ‌جو از شکار به خانه برگشت، چادر خالی بود. زن و فرزنداش در سفینه‌ای فضایی به ماه رفته بودند. آن‌جا از آمدن‌شان چقدر شاد بودند. اما این پایین روی زمین مرد جوانی می‌گریست. پسر زمینی بزرگ ‌شد و جنگ‌جویی شجاع شد. اما خوش‌بخت نبود. به مادرش التماس می‌کرد: می‌خواهم بگردم پیش پدرم. مادر چون دوست‌اش داشت و رنج‌اش را می‌دید، موافقت کرد. وقت خداحافظی به او گفت: تو فرزند دو جهانی. در یکی که باشی، در اشتیاق دیگری خواهی بود. پسرش به زمین برگشت و همان شد که مادرش گفت بود.

ناصر غیاثی
منبع ترجمه:  داستان‌های سرخ‌پوستی