۳ دانته، بیهقی، کارول

از بیست – بیست و پنج جلد کتابی که با خودم آورده‌ام، سه جلد ِ «کمدی الهی» و سه جلد «تاریخ بیهقی» از همه سنگین‌تر و گران‌تر بودند. سخت مشتاق خواندن‌شان هستم. گو که در همان یکی دو روز اول رسیدن به جا و مکان‌ام در این‌جا مقدمه‌ی «کمدی الهی» و چند صفحه‌ای از «دوزخ» را زیر آفتاب خواندم. می‌خواهم تمام هفت هشت ده تا کتابی را که کنار تختم انبار شده، بردارم، بگذارم سرجای‌شان و جلد اول «تاریخ بیهقی» را جانشین‌شان کنم. شب‌ها، قبل از خواب، هر چند صفحه که کشیدم بخوانم، کاری که با برگزیده‌ی «تاریخ بیهقی» کرده بودم و دو سه باری خوانده بودم‌اش. «کمدی الهی» را باید بکنم کتاب روزانه. اما «آلیس در سرزمین عجایب» را خیلی وقت بود دلم می‌خواست بخوانم. در هر سفری هم که به ایران می‌رفتم، پیدایش نمی‌کردم. این‌بار اما پیدایش کردم. حالا هم گذاشته‌ام کنار دستم، تا در همین یکی دو روز آینده بخوانم‌اش.

۵

لغزیدن به زندگی عادی، بعد از یک ماه سفر، چقدر زحمت دارد آقا! 

۱۳ مختصر از سفر

سال دیگر شد و امشب، آخرین شب من در گیلان است، یعنی در رشت و یعنی‌تر در خمام.
به لطف ِ مهربانی‌های محبوبه و  تقی گشت و گذار ام‌سال پربار بود: ده روزه کرمانشاه و اسلام آباد و سرپل ذهاب و قصرشیرین و بعد مریوان را دل سیر دیدم به شرح زیر.
در کرمانشاه طاهره خانم و شهرام‌خان ما سه تا را با پذیرایی ِ بی‌بدیل و بی‌دریغ‌شان غرق شرمندگی کردند و چه صفایی داشت ریجاب با خرکچی‌اش که با موبایل سفارش بار می‌گرفت. بغض در گلو به نمایش‌گاه جنگ ِ قصرشیرین پا گذاشتم و اشک‌آلود ترک‌اش کردم با چفیه‌ای به گردن یادگار سربازی که آمار می‌گرفت. در سنندج نهار بدی خوردم. شاید نتیجه‌ی رنجش از دست ِ دوست نادیده‌ای بود که پیش‌نهاد دیدار در شهرش سنندج را داده بود اما – لابد – از  وعده‌ی قبلی‌اش پشیمان شده بود که به یک گفت و گوی کوتاه ِ تلفنی رضایت داد. مریوان اوج مهربانی و صفا و یک‌رنگی و میهمان‌پذیری و میهمان‌نوازی بود. عزت خان و هم‌سرش ما را، بی آن‌که بشناسند، در خانه‌شان جا دادند و چه مهربانی‌ها که نکردند. شکم‌ام از کباب ماهی مریوان سیر شد و چشم‌ام گمان کنم برای همیشه گشنه‌اش بماند. سر راه برگشت در غار علیصدر بود که دادم به هوا رفت از دست مردکی که با وجود هزاران تابلوی «استعمال دخانیات اکیدن ممنوع ِ » داخل غار سیگار می‌کشید و آن یکی مردک که با وجود هزاران تابلوی «خوردن تنقلات ممنوع» تند تند پوست تخمه به داخل آب تف می‌کرد.
چند روز کوتاه ِ  رشت و خمام را رضا و تقی دل‌پذیرتر کردند که دست‌شان درد نکند.
حالا فقط مانده است چند روزی تهران و دیدار دوستان و انجام امور تا بعد در خانه‌مان در گپ و گفت‌هایم با محبوب مفصل از این به‌ترین سفر به ایرانم  برایش بگویم و مختصر و مفیدش را شاید این‌جا برای شما.