۲ باری …

تازه دی‌شب رسیده‌ام این‌جا. شما فعلن این دو تا عکس  را (دوستان من و ممنوع) تماشا کنید تا من – سر فرصت – خدمت برسم.

۱۰ واژه‌ها و فرهنگ‌ها

در زبان آلمانی Staat یعنی حکومت، سیستم، نظام، کل دستگاه و  Regierung یعنی دولت. می‌دانیم “حکومت”ها یک بار تشکیل می‌شوند، اما دولت‌ها، تا زمانی که آن حکومت موجود است، بارها و بارها. اغلب ِ ما ایرانی‌ها این دو را مترادف می‌گیرم. آیا ممکن است به این علت باشد که خیلی وقت نیست، تفکیک نسبی ِ این دو مفهوم را در تاریخ‌مان تجربه می‌کنیم؟

در زبان آلمانی Staatsangehörigkeit یعنی «تابعیت» و از دو کلمه ترکیب شده:  Staat یعنی حکومت  و Angehörigkeit یعنی “تعلق”. در زبان فارسی ملیت ِ آدم با “تابعیت”اش از یک حکومت مشخص می‌شود و در زبان آلمانی با “تعلق”اش به یک حکومت. چرا؟

۱ گفتگو با چلچراغ

آخرین روز اقامتم در ایران بود و سرم حسابی شلوغ. هر یک ساعت یک قرار داشتم، همه‌اش هم در منزل، از جمله با سجاد صاحبان زند (دیر به دیر به‌روز می‌کند) که می‌خواست برای چلچراغ با هم گپ بزنیم. آمد، میان آمد و شدها گپ زدیم و سجاد ضبط کرد. وسط آن هیر و ویر یادم رفته بود به او بگویم، قبل از چاپ بدهد من بخوانم. او هم چاپ‌شان کرد، گمان کنم در شماره‌ی دوم فروردین ۱۳۸۸. به دلیلی که گفتم، گفتگو کمی قروقاطی است، اما خیلی صمیمانه است. فکر می‌کنم یکی از صمیمی‌ترین گفتگوهایی است که داشتم. خودم هنوز مجله را ندیده‌ام. سجاد زحمت کشید و فایل‌اش را برایم فرستاد. من – با حفظ رسم‌الخط ِ مجله – دستی به سر و رویش کشیدم و گذاشتم‌اش در بخش گفتگوها، این‌جا تا اگر کسی دوست داشت و حوصله، بخواند.

۲ از «آلیس در سرزمین عجایب»

نقل از رادیو زمانه 

همراه با خرگوش
تعداد کتاب‌های داستانی که برای بزرگ‌سالان نوشته شده و پس از گذشت سال‌ها و حتا قرن‌ها از نوشته‌ شدن و انتشارشان هم‌چنان خواندنی هستند، کم نیستند. می‌توان لیست بلندبالایی از این کتاب‌ها تهیه کرد. اما کتاب‌های داستانی که برای کودکان نوشته شده چطور؟ «ماجراهای آلیس در سرزمین عجایب» اثر شگرف لوییس کارول بی‌تردید مهم‌ترین، تأثیرگذارترین و پرارج‌ترین کتاب داستان کودکانی است که پس از گذشت بیش از ۱۵۰ سال از انتشارش هم‌چنان نه تنها کودکان را شیفته‌ی خود می‌کند، بلکه خواندنش بزرگ‌سالان را نیز به وجد و شگفتی می‌آورد. این کتاب تا امروز به بیش از ۵۰ زبان ترجمه شده و طبق اطلاعات ِ ویکی‌پیدیای فارسی پنج بار نیز به فارسی درآمده است. کتاب دست‌مایه‌ی رمان‌ها و داستان‌ها و تابلوهای نقاشی فراوانی شده و فیلم‌ها، نمایش‌نامه‌ها و اپراها و آهنگ‌های زیادی بر اساس آن زیادی ساخته‌ شده‌ است.
اهل فن این کتاب را که با توسل به بازی با کلمات، منطق و خیال نوشته شده، در زمره‌ی ادبیات ژاژنویسی (Nonsensliteratur) می‌دانند. می‌گویند جمیز جویس و سورئالیست‌هایی چون آندره برتون تحت تأثیر این کتاب بوده‌اند. عنوان این کتاب حتا به پزشکی نیز راه یافته: سندروم آلیس در سرزمین عجایب، بیماری کسانی است که خود و محیط پیرامون‌شان را به گونه‌ای تغییریافته، اغلب کوچک‌تر یا بزرگ‌تر از آن‌چه در واقعیت است، می‌بینند.

ادامه‌ي مطلب…

۳ پیغام

آقا متوجه شدید چند وقتی است این یارو بلاانقطاع دارد فلسفه می‌بافد، هی تحلیل به دست می‌دهد و موضع می‌گیرد و دایم در حال توضیح دادن و توضیح خواستن است؟ به نظر ما که راستی راستی دارد تبدیل می‌شود به خانه‌ی اندیش‌مندان ِ متحرک یا نکند اصلن شده؟ می‌گویم، تا دیر نشده، یکی برود به او بگوید: «بابا، استاد، حالا یه چند وقتی کتاب متاب و ادبیات مدبیات و سیاست میاست و فرهنگ مرهنگ و خلاصه این جور مقولات رو بی‌خیال شو، برو کمی جدول حل کن ترا به جدت.»

۱۱ گفتن از شادی

چیزی که می‌خواهم بگویم، از نظر خودم توضیح واضحات است. اما پاری وقت‌ها می‌بینی چاره‌ای نیست. گویا از پُست قبلی‌ام این‌طور برداشت شده که خواسته‌ام پُز بده‌ام، اِفه بیایم، فخر بفروشم، منم منم کرده‌ام، ندید بدیدبازی درآورده‌ام و خیلی کتابم کتابم گفته‌ام. حرف اولم با چنین برداشت‌کنندگان ِ احتمالی این است: آیا ممکن است، چون شما خودتان را کوچک می‌بینید، چهار کتاب ِ من به چشم‌تان عظیم می‌نشیند؟ حالا مگر من کجا را گرفته‌ام که – زبانم لال – شما به آن غبطه می‌خورید؟ حرف دومم این است: من – چه آگاهانه چه ناخودآگاه – به هیچ وجه قصد خودنمایی نداشته‌ام. به پشتوانه‌ی پنجاه سال زندگی، حد و اندازه و قدر و قیمت خودم را خیلی خوب می‌شناسم.

ادامه‌ي مطلب…

۰ من خوبم، تو چطوری؟

عزیز … سلام
ممنون که خبر گرفتی. من خوبم. روزهایم اصلن بد نیستند. نزدیک به دو هفته است از سفری بسیار پربار از ایران برگشته‌ام. در این مدت هیچ کاری که کار باشد، انجام نداده‌ام. از این بابت کمی عذاب وجدان دارم. وقتی سر خودم غر میزنم، محبوب می‌گوید: «مگر خودت نمی‌گویی “در مسابقه شرکت نکرده‌ایم”؟» به هر حال غمی نیست. می‌دانم دورخیز کردن من معمولن کمی طول می‌کشد. فعلن وقتم بیش‌تر به شنیدن موسیقی ِ ایرانی و بازی می‌گذرد و روزی دو سه ساعت اگر آفتابی باشد، زیر آفتاب به خواندن، آن هم خواندن ِ «کمدی الهی» بخش دوزخ‌اش (تصویر گروتسکی است، نه؟). ترجمه و نوشتن که هیچ، اصلن حالش نیست. شاید تقصیر این بهار و این آفتاب باشد یا شاید دارم لذت می‌برم؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم، هر چه هست، به قول شاعر: زندگی رسم خوش‌آیندی است.

ادامه‌ي مطلب…

۰ فصل‌ها

–  نمی‌توانم بنویسم.
–  جای نگرانی نیست. هیچ نویسنده‌ای تو بهار و تابستان کار خوب ننوشته.

۲ بازی با اصطلاح «گم کردن گور»

نقل از رادیو زمانه

نگاهی به مجموعه داستان «مردی که گورش گم شد» از حافظ خیاوی
ناصر غیاثی

مجموعه داستانِ «مردی که گورش گم شد» از حافظ خیاوی در زمستان ۱۳۸۶ منتشر شد و در تابستان ۱۳۸۷ به چاپ چهارم رسید. این کتاب برنده‌ی تندیس یهترین مجموعه داستان سال ۱۳۸۶ از دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی روزی روزگاری بود. مقاله‌ی زیر می‌کوشد به بررسی این کتاب بپردازد.
معرفی
کتاب از مجموعه‌ای از هفت داستان‌ – ظاهرا – به هم پیوسته تشکیل شده است. تمام داستان‌ها از زبان اول شخص مفرد روایت می‌شود، تو گویی مردی نشسته باشد و – غیر از یکی دو داستان – خاطرات دوران کودکی‌اش را برای یکی تعریف کرده باشد.
وفور اسامی
آن‌چه که از همان صفحات اول کتاب به چشم می‌خورد، وفور اسامی – و نه شخصیت‌ها – است. در داستان اول چیزی در حدود ۳۰ اسم، در کوتاه‌ترین داستان مجموعه، «مردها کی از گورستان می‌آیند» ۴۵ اسم می‌آید. در مجموع در هفت داستان و نود صفحه کتاب، خواننده در مجموع با بیش از ۶۰ اسم مواجه است؛ و این یعنی به‌طور متوسط هر یک صفحه و نیم یک اسم.  این اسامی هیچ نقشی در داستان‌ها ندارند، و فقط حجم کتاب را بیش‌تر کرده‌اند. حذف آن‌ها و توصیفات گاه گداری و کوتاه آن‌ها هیچ لطمه‌ای به هیچ داستانی نمی‌زند. باز اگر قرار بود این اسامی در داستان‌های بعدی سر بیرون بیاورند و شخصیت‌شان قوام و ویژگی بگیرد، می‌شد پذیرفت، اما باز هم این پذیرفتنی نیست که اگر قرار است شخصیتی در داستان مثلا پنجم کتاب سر بیرون بیاورد، چرا نویسنده او را در داستانِ اول کتاب به خواننده معرفی می‌کند؟

ادامه‌ي مطلب…

۱ قدرت و بلاهت جهانی است

بعضی آخر شب ها که دیگر به درد هیچ کاری نمی‌خورم، مگر دراز کشیدن به امید خفتن، برای گرم شدن چشم، تلویزیون روشن می‌کنم و نیم ساعت بعد خوابم می‌برد. و چون آن وقت شب چیزی نشان نمی‌دهند مگر مزخرفات، ناچارم بد و بدتر بکنم. دست آخر بعد از گشتن در نزدیک به گمانم چهل تا کانال، یکی از برنامه‌هایی که می‌شود ده دقیقه‌ای تحمل‌اش کرد، برنامه‌ی پیش‌گویی آینده و فال و این حرف‌هاست. این ساحران و فال‌گیران عمدتان زن هستند و البته یکی از یکی اجنه‌تر. وسایل پیش‌گویی‌شان معمولن ورق است، اما من گاهی فال با گوی شیشه‌ای هم دیده‌ام. یکبار هم دیدم که خانم ساحره می‌گفت، خودم مدیوم هستم. ایشان به هیچ چیز نیاز نداشتند و برای غیب‌گویی فقط باید اسم، سال و ماه تولد طرف را می‌دانستند. همین و بس. با بستن چشم‌ها برای یکی دو ثانیه، همه چیز به ایشان الهام می‌شد.
بعصی شب‌ها سئوال مخصوص به خودش را دارد. مثلن باید سئوالت را در رابطه‌ی مستقیم با یک موضوع مطرح کنی، یعضی شب‌ها می‌توانی سئوال‌های گوناگون بپرسی. ملت تلفن می‌زنند و  بعد از این که خدا می‌داند چقدر منتظر می‌مانند و بابت انتظار، نمی‌دانم دقیقه‌ای چقدر پول می‌دهند، وصل می‌شوند به استودیو تا ساحره‌ها از آینده بگویند. ساحره می‌نشیند جلوی دوربین و پشت میزي که روی آن یک شمع ِ سفید ِ کت و کلفت می‌سوزد، یک مجسمه‌ی بودا هم گوشه‌ای قرار گرفته: وسایل کار هر ساحره، بسته به تخصص‌اش روی میز پهن است. دو البته یک لیوان آب، تا گلویشان خشک نشود. از بس که حرف می‌زنند تا ملت را تشویق به تلفن کردن بکنند. سئوال و جواب نباید بیش‌تر از یک تا دو دقیقه طول بکشد. نودو نه درصد آن‌هایی که من شنیده‌ام  زن‌اند و بالای چهل سال دارند. سئوال‌ها هم عمدتن پیرامون ِ (اگر گفتید؟!) پیداکردن مرد است و جفت و هم‌راه. سئوال معمول بعدی در مورد ِ پول و کاسبی است: کی یک کار به‌تر پیدا می‌کنم؟ مغازه‌ای که باز کردم، کارش می‌گیرد؟و سئوالاتی از این دست. یعنی سئوالات حول دو محور عشق است و پول: دو نیاز انسان، دو وسیله‌ی اعمال قدرت.