۲ مهربان مثل روزهای انقلاب ۵۷

< ![CDATA[

نقل از رادیو زمانه 

گزارشی کوتاه از حال و هوای ایرانیان خارج از کشور
ناصر غیاثی

جزیره‌های تا دیروز پراکنده و جدافتاده‌ی ما ایرانیان خارج کشور ناگهان تبدیل به سرزمینی واحد و خروشان شده است. به سرعت خود را سازمان‌دهی کرده و یک دل و یک زبان با داخل فعال شده است. گزارش کوتاهی بخوانید از حال و هوای ما در پیش و پس از جنبش.

پراکندگی ما پیش از جنبش
سال‌های زیادی بود که در شهری مثل برلین که به روایتی هفت هزار ایرانی در آن زندگی می‌کند، به زحمت می‌شد بیست ـ سی نفر برای یک شب شعر یا داستان‌خوانی و یا نمایش جمع کرد. در آن سال‌های خیلی دور، در دهه‌ی شصت هم اوضاع بهتر از دیروز نبود.

ادامه‌ي مطلب…

۳ پیچیدن پژاوک صدای آعتراضات ما در جهان

پس از این‌که ده دوازده روزی، اخبار مربوط به ایران از اخبار کانال‌های تلویزیونی آلمان حذف شده بود، نماز جمعه‌ی دی‌روز تهران بار دیگر اخبار مربوط به اعتراضات را در صدر اخبار ِ  تمام کانال‌های تلویزیونی قرار داد. جمعه شب همه‌شان، پس از اشاره به سکوت نسبی ِ هفته‌ی گذشته در ایران، هم‌راه با پخش ویدئوها و عکس‌های موجود در یوتیوپ از ایران، از تظاهرات و اعتراض‌های مردم در ایران گزارش دادند.
در طی روزهای گذشته بی اغراق تمام  روزنامه‌های آلمانی – اعم از چپ یا راست – هر روز از تحولات ایران گزارش و مقاله و رپرتاژ داشتند. عنوان ِ امروز (شنبه ۱۸ جون) چند روزنامه‌ی مهم آلمان را می‌گذارم این‌جا:

دی تسایت: تهران دوباره سبز شد
فرانکفورته آلگماینه: رنگ سبز
دی ولت:  انقلاب سبز هم چنان زنده
تاتس: یک گزارش: «تظاهرات و دستگیری» و یک مقاله «خطبه علیه رهبری ایران»
فرانکفورته روندشاو: اوپوزیسیون بار دیگر در صحنه
شترن: این دولت دیگر اسلامی نیست
فوکوس: بار دیگر آتش اعتراضات
شپیگل : پلیس با گاز اشک‌آور در برابر مخالفان رژیم
زود دویچه: بازگشت انقلابی‌های سبز
نویه تسوریشا (سویس) : تظاهرات توده ای تازه در ایران

۶ احمدی‌نژاد یک عوام‌فریب ِ عوام‌گرای باکلاس ِ نخبه‌ی نخبه گرای پوپولیست ِ عامه‌گرای غیر"پیپلیست" نیست!

< ![CDATA[

داشتم توی اینترنت دنبال تعریف «پوپولیسم» می‌گشتم. طبیعی است که اول دنبال کلمه‌ی آلمانی ِ Populismus گشتم. پس از کمی گشت و گذار و یادگرفتن چیزهایی،از جمله این که Populismus از populus لایتن به معنای «مردم، خلق» می‌آید، گفتم حالا ببینم به فارسی چه پیدا می‌شود. اولیناش طبق معمول ویکیپیادیای فارسی بود. طفلک حسابی لخت و عور بود. دومی مقاله‌ای بود از پیام یزدانجو: «… پاسخ روشنفکران تحقیر ضمنی و متهم کردن توده‌ها به “پوپولیسم” بود…». توده‌ها را که خود آماج پوپولیسم هستند، نمی‌توان پوپولیسم خواند. فقط یک سیاست‌مدار می‌تواند “پوپولیست” باشد.
بگذریم. سومی اما شیرین‌تر بود. مال کجا؟

ادامه‌ي مطلب…

۱ تفسیر سیاسی روز

نامه‌ی سرنوشت‌ساز
«هیئت سیاسی ـ اجرایی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) در ۱۱ ژوئیه ۲۰۰۹» طی نامه‌ای، آن هم سرگشاده و به دو زبان فارسی و روسی، خطاب به «آقای دیمیتری مدودف، رئیس جمهوری فدراسیون روسیه» از آن «عالیجناب» خواسته است: «در سیاست خود در قبال ایران تجدید نظر کنید!»
ناظران سیاسی از  اظهارات ِ محافل نزدیک به کاخ کرملین چنین برداشت می‌کنند که با خواندن ِ این جمله رنگ از روی رییس جمهوری فدراسیون روسیه پرید و پوتین که در نزدیکی او بود، یواشکی در گوش‌اش گفت: «حالا کجاشو دیدی؟ بقیه‌ش رو بخون!»

ادامه‌ي مطلب…

۳ دیکتاتور، داستانکی از توماس برنهارد

از کتاب «داستانک‌ها»، سی و نُه داستانک از بیست و شش نویسنده‌ی آلمانی زبان، ترجمه: ناصر غیاثی، نشر ثالث، ۱۳۸۷ 
بی‌ارتباط به روزگار ما نیست!

ادامه‌ي مطلب…

۰ اتمام حجت

باشد! از این به بعد شمشیر را از رو می‌بندیم!

۷ سه نامه از هیژده‌ی تیر ۸۸

نامه‌ی دی‌شب، پنج‌شنبه، هیژده‌ی تیر ۸۸
حس خوبیه که می‌بینی هنوز مردمت رو دوست داری. امروز محشر بود برارجان، محشر. کاش بودی و شجاعت بچه‌ها رو می‌دیدی. همه‌ی خیابونا بسته بود و همه‌ی ماشینا بوق می‌زدند و مردم هم جانانه حاضر بودن تو صحنه. اصلن فکرش رو هم نمی‌کردم که روزی به عبارت دست‌مالی شده‌ی “ملت همیشه در صحنه” افتخار کنم. کاش بودی این‌جا…
جای شما خالی باتونی هم نوش جان کردیم، چه درد لامصب ِ شیرینی هم داره!

ادامه‌ي مطلب…

۱ این روزها

من هم ، مثل همه التهاب دارم. در این شرایط ِ هیجانی نمی‌شود به داستان فکر کرد، به نقد ادبی، به تئوری‌های داستان و حرف‌های دیگری از این قبیل. نمی‌شود خون را بر سنگ‌فرش دید و دیده فرو بست یا خود را به ندیدن زد. نمی‌شود ببینی جامعه‌ات دارد دیگر می‌شود و بکشی کنار و بگویی: «من هنرمندم!». دست کم من نمی‌توانم. چند روز پیش به یکی گفتم: «چرا هیچ جا پیدایت نیست؟» گفت: «من فیلسوفم. فیلسوف‌ها از دور نظاره می‌کنند و آلوده‌ی توده‌ها نمی‌شوند.» گفتم: «البته فیلسوفانی از قبیل تو که در خانه‌شان یک کتاب هم پیدا نمی‌شود.» نگفتم: «به ترس موهوم‌ات اعتراف کن!»

جامعه‌ی ما، مردم ما، ایران ما تازه شروع کرده است به پوست انداختن، به دیگر شدن، دارد خودش را توی آینه‌ی خودش می‌بیند. دوران خروج از بلوغ و ورود به جوانی‌مان را به یاد بیاوریم: معیار دیگر می‌شود، واقعیت ِ جهان بیرون، خود را تحمیل می‌کند و آدمی غربال به دست می‌گیرد. ایران ِ ما بلوغ‌اش سی سال طول کشید تا امروز به دوران ِ ملتهب و سرنوشت‌ساز جوانی‌اش برسد. همه باید شانه به شانه‌ی هم بدهیم و شرایط را برای عبور از این دوران را برای او (برای خودمان) – به سلامت یا با کم‌ترین تلفات – فراهم بیاوریم، هر کس به اندازه‌ی توان و دانش‌اش.

۱۷ تاکسی‌نوشت

راست‌اش تصمیم سف و سخت داشتم دیگر «تاکسی‌نوشت» ننویسم .سه سالی هم می‌شود که دیگر تاکسی نمی‌رانم. اما جنبش از یک طرف و این یادداشت  از طرف دیگر به وجدم آوردند و  با یک تاکسی‌نوشت ِ تازه زیر آبی رفتم. نوش جان‌تان.

ادامه‌ي مطلب…

۳ در تظاهرات دی‌روز

خانمی هم‌راه دخترش بادکنک‌های سبز آورده بود و کپسول گاز. دختر بادکنک‌ها را باد می‌کرد و گره می‌زد، مادرش نخ می‌بست و می داد دست من و من با ماژیک روی‌شان می‌نوشتم Iran و می‌دادم دست مردم. آقایی ایرانی آمد جلو و گفت: «من رای ندادم. به من هم یک بادکنک می‌دهید؟» گفتم: «خوش آمدید! بزرگ‌ترین بادکنک مال شما.» بادکنک را بست به مچ دست‌اش و رفت داخل جمعیتی که به آلمانی شعار می‌داد: «زنده باد هم‌بستگی بین‌المللی!»
وقتی داشتم بین جمعیت بادکنک تقسیم می‌کردم، خانمی از گرفتن بادکنک خودداری کرد و گفت: «من برای موسوی نیستم.» (ترجمه‌ی کلمه به کلمه از آلمانی است. یعنی: من طرف‌دار موسوی نیستم.) گفتم: «طرف‌دار آزادی و مخالف آدم‌کشی که هستید؟» گفت: «البته.» گفتم: «این بادکنک هم چیز دیگری نمی‌خواهد بگوید.» دست‌اش را دراز کرد و یکی گرفت.

صفحات 1 2 3