۴ بی ما خوش می‌گذرد؟

ممنون از احوال‌پرسی‌ها. در سفر بودم، سفری که هم دیدن یار بود و هم زیارت شاعبدالعظیم. وقتی برگشتم هنوز پایم به خانه رسیده نرسیده مریض شدم: سرماخوردگی که معلوم نیست از کجا گریبان مرا گرفته. اما دیگر آخرای کار است. به زودی خدمت می‌رسم.

۸ سر ایست‌گاه

شتوتگارت! ژنو! نبود؟ خانم‌ها، آقایان،  دیر بجنبید، تو اتوبوس جا گیرتان نمیاد ها!

سه‌شنبه بچه‌های سه شهر مهم ایالت بادن‌ورتنبرگ یعنی شتوتگارت و کارلسروه و هایدلبرگ جلوی مجلس استان در شتوتگارت جمع می‌شویم. در یک هم‌آهنگی سراسری در آلمان، بچه‌های اکثر ایالت‌ها جلوی مجلس استان خودشان جمع می‌شوند. فردایش یعنی چهارشنبه هم از سراسر اروپا می‌رویم ژنو، مقابل سازمان ملل که بگوییم: این مردک رییس جمهور ِ دشمن ماست، لطفن از سالنی که قرار است در آن اظهار فضله بکند، بروید بیرون!

شتوتگارت! ژنو! نبود؟

۱ پیش‌بینی

این‌طور  چهارنعل که حضرات به سمت سراشیبی و سقوط  می‌تازند، گمان نکنم کار به تکرار شعار ِ قدیمی ِ «به کوری چشم شاه – زمستونم بهاره» برسد، مگر این که گوش‌شان سنگین‌تر از گوش شاه باشد.
گو که سی سال گذشته نشان داده  شنوایی‌شان روز به روز  رو به وخامت ببش‌تر می‌گذارد، اما من که بیرون گود نشسته‌ام، باید صبر پیشه کنم و ببینم متخصصین  زبده‌ و چیره دست ِ امروزی ِ گوش در  خیابان‌ها و پشت‌بام‌ها و پنجره‌ها چه می‌گویند.

۱ موسیقی

هلا توان همه عاشقان در میهن
هلا توان همه عاشقان در تبعید

دوباره می شود

این شاه کار بی نظیر ابی را با ویدئو کلیپی عالی تا آخر باید ببینید!

۸ از دی‌روز تا فردا

دی‌روز و امروز:
توقیف شد، پلمب شد، دست‌گیر شد، بازداشت شد، زخمی شد، شکنجه شد، اعتراف کرد، جان باخت.
فردا:
آزادی، آزادی، آزدای

۹ هم‌خانه‌ی تازه

اسم مادر و پدر و خواهر و دو برادرش یادم رفت. یک ماه پیش که برای اولین بار رفته بودیم ببینیم‌اش، تازه سه ماه‌اش تمام شده بود. یولیا گفته بود: «اسم‌اش ژان پل سارتر است. چون هم لوچ است و هم عاشق ِ کتاب.» امروز که رفتیم بیاوریم‌اش، یولیا گفت: «دیگر لوچ نیست و علاقه‌اش به کتاب را هم پاک از دست داده. اما توی پاسپورت‌اش نوشته شده ژان پل سارتر.»
وقتی برمی‌گشتیم به محبوب گفتم: «”سارتر” توی دهن آدم نمی‌چرخد. بگذریم از این که وقتی به آلمانی‌ها معرفی‌اش می‌کنیم، باید حتمن بگوییم: “ساقتقه” تا بفهمند.» محبوب گفت: «باشد. پس اسم‌اش را چی بگذاریم؟» گفتم: « پیچا هم که نمی‌توانیم بگذاریم. چون وقتی صدا بزنی “پیچا!” من و این هر دو برمی‌گردیم. رقیب نمی‌خواهم.» محبوب با خنده گفت: «آن دو تای قبلی هم که می‌گویی اسم‌شان “پیچا” بود.» گفتم: «چاره‌ی این مشکل پیش من است:  حالا که گوش‌هایش دراز و بزرگ است، اسم‌اش را بگذاریم کافکا.» و برای این که پیش‌نهادم را مستدل کرده باشم، گفتم: «کافکا هم بالاخره چیزهایی از سارتر دارد دیگر.» محبوب خندید و گفت: «کافکا هم خوب است. موافقم. البته می‌دانی که این سارتر است که خیلی چیزها از کافکا دارد.» گفتم: «از اون نظر که بله!»

حالا کافکای سیامی تن گرم کوچک‌اش را مچاله کرده روی زانو من و خواب ِ خواب است.

۱۰ احوال‌پرسی

خُب، حالا از همه‌ی این حرف‌ها گذشته، احوالات شما چطور است؟

۲ داستان‌های «شاباجی خانم»

نقل از رادیو زمانه

ناصر غیاثی

«شاباجی خانم» مجموعه‌ای است از دوازده داستان کوتاه (عنوان «ماه زینب» در فهرست داستان‌ها دو بار آمده) به قلم پونه ابدالی که بهار امسال انتشار یافته است. در یادداشت زیر نگاهی دارم به این کتاب. شما را به خواندن آن دعوت می‌کنم.

دانش مانع
در نگاهی بسیار کلی می‌توان گفت، درون‌مایه‌ی اصلی داستان‌های «شاباجی خانم» بیماری، قتل، عشق و تنهایی است و نویسنده بازتاب این چهار مضمون را در روابط بین دو جنس پیش روی خواننده‌ی کتابش می‌گذارد.
عنوان کتاب و داستان‌ها
کتاب، عنوان یکی از داستان‌ها را بر پیشانی خود دارد. با دقت در عناوین داستان‌ها معلوم می‌شود، ابدالی آن‌ گونه که باید در انتخاب عنوان ـ چه برای کتاب و چه برای داستان‌ها ـ دقت لازم را ندارد و برای آن اهمیت ویژه‌ای قایل نیست. عنوان اغلب داستان‌های «شاباجی خانم» یا واژه‌ای است انتخاب شده از درون داستان و یا خلاصه و فشرده‌ای از آن چه قرار است در طول داستان روایت شود. در این میان داستان «ضد روزمرگی» تنها داستانی است که عنوانش خوش نشسته است.
منظرها
منظر روایت، دانای کل و من راوی و نیز زمانی که داستان‌ها در آن روایت می‌شود، کم و بیش به نسبت مساوی در کتاب تقسیم شده است. در یکی دو داستان وقتی نویسنده کار روایت را به دانای کل می‌سپارد، فراموش می‌کند که نباید از خود ردی در متن بگذارد. راوی دانای کل باید خون‌سرد و بدون جبهه‌گیری بیرون داستان بیایستد و روایت کند. در داستانی از «شاباجی خانم» می‌خوانیم: «خنده‌اش مثل جیغ کلاغ کوتاه و آزاردهنده بود.» صفت «آزاردهنده» برای جیغ نشان از حضور سلیقه‌ی راوی در داستان دارد. حال آن که وقتی داستان را از منظر دانای کل روایت می‌کنیم، ناچاریم تصمیم در مورد آزاردهنده یا دل‌نشین بودن یک صدا را یا به خواننده واگذار کنیم، یا اگر می‌خواهیم حسی را به او منتقل یا القا کنیم، فضای داستان را باید به گونه‌ای بسازیم که خواننده خود آن را حس کند. به عبارت دیگر حضور راوی دانای کل می‌باید در داستان نامرئی بوده و توجه خواننده را برنیانگیزد.

ادامه‌ي مطلب…

۰ معصومیت و گورهای دسته جمعی

به نقل از رادیو زمانه  

برگردان: ناصر غیاثی

رمان امیرحسن چهل‌تن با عنوان ِ «اخلاق مردم خیابان انقلاب» به تازگی با عنوان «تهران، خیابان انقلاب» به آلمانی ترجمه و منتشر شده است. خانم ورنا لوکن، سردبیر بخش فرهنگی روزنامه‌ی «فرانکفورته آلگماینه»‌ی آلمان در شماره‌ی پنج شنبه سیزدهم اگوست ۲۰۰۹ این روزنامه نگاهی به این کتاب و نویسنده‌اش دارد که ترجمه‌ی آن را در زیر می‌خوانید.

حاشیه‌ی شارلوتنبورگ [محله‌ای در برلین] بسیار ساکت است. امیرحسن چهل‌تن، نویسنده‌ی ایرانی از چند هفته پیش در این‌جا در خانه‌ای میان درختان بلند زندگی‌ می‌کند. روزهای همسرش شهلا، پسرش اشکان و او به این ترتیب می‌گذرد که با بلندپروازی آلمانی یاد بگیرند، ببینید اوضاع برلین چگونه است، برای تفریح کجاها می‌شود رفت و تفریح در واقع چیست.حالا چون احمدی‌نژاد به‌طور قطعی به عنوان رییس جمهور ِ دوباره انتخاب شده اعتبار یافته و محاکمات مخالفنش در جریان است، هرکس به سراغ‌ چهل‌تن و خانواده‌اش می‌رود، می‌خواهد از سیاست حرف بزند: تکلیف ایران چه می‌شود؟ جنبش اعتراضی از چه دورنمایی برخوردار است؟ اشکان به محض این که ادب اجازه می‌دهد، خداحافظی می‌کند. هر سه‌تاشان به غایت مودب‌اند.چهل‌تن بورس یک ساله‌ی ادبیات DAAD را گرفته است. در سی‌ام ژوئن همراه با خانواده‌اش تهران را ترک گفته و کمی قبل از این سفر یادداشت‌های روزانه‌اش درباره‌ی اعتراضات را در روزنامه به پایان رسانده است (آخرین روزهای من در ایران).از آن زمان، روزی چهار، پنج ساعت به ایمیل‌هایی که از ایران به او می‌نویسند، جواب می‌دهد، هر روز هشتاد تا صد ایمیل به دست او می‌رسد. می‌خواهد یک سال در برلین زندگی کند، بیش از همه به خاطر خانواده‌اش، اما دوری از تهران طاقتش را طاق کرده است. حسی آشتی‌ناپذیر از عشق و نفرت او را به این شهر پیوند می‌دهد، حسی که در آن هر دو قطب به یک اندازه قوی هستند، به گونه‌ای که وقتی در جایی دیگر اقامت دارد، ناآرام می‌شود.

ادامه‌ي مطلب…

۱ غیبت صغرا

به دعوت LCB برای شرکت در سمینار مترجمین از آلمانی به زبان‌های بیگانه یک هفته در برلینم. بنابراین گمان نکنم در این یک هفته برسم این‌جا را آپدیت کنم.