۳ زنگ تفریح

نمی‌دانم کجا خوانده یا شنیده‌ام که:
معلم فلسفه صندلی را می‌گذارد وسط کلاس و می‌گوید: «نیم ساعت وقت دارید، ثابت کنید این صندلی وجود ندارد.» چند ثانیه بعد یکی بلند می‌شود و ورق‌اش را می‌دهد دست معلم. نوشته بود: «کدام صندلی؟»

۴ «مظنون» اثر یورک بکر

 داستان «مظنون» را سه سال و اندی پیش ترجمه کرده بودم و همان وقت در دوات منتشر شده بود. در معرفی‌اش در وبلاگم نوشته بودم: «بی‌ربط به روزگار ما نیست.» چند وقت پیش یاد به خاطر آن‌چه از سر می‌گذرانیم، یاد این داستان افتادم. دیدم این داستان امروز دیگر خیلی به روزگار ما ربط دارد. دوباره خواندم‌اش. سکته‌هایی ملیحی داشت. دست به کار شدم تا جایی که می‌توانستم سکته‌ها را برطرف کردم و از کار لذت بسیاری بردم. گفتم متن ِ تازه را منتشر می‌کنم و این بار با بیش‌تر و به‌تر نوشتن درباره‌اش شما را به خواندن ِ آن ترغیب کنم.
می‌دانم اینرنت پر است از داستان، اعم از ترجمه و غیرترجمه. برای خودم تبلیغی نمی‌کنم، اگر داستان به شما هم چسبید، ارج‌اش بیش‌تر با صاحب قلم است و کم‌تر با مترجم. بحث نکنیم. این را که دیگر قبول دارید، جوهر ِ کار، در هر حال، مال نویسنده است. اصولا مترجم همیشه یکی را به نام نویسنده پشت سرش دارد که دایم انگشت اشاره‌اش به صفحه‌ی مانیتور است و می‌گوید: «ببین! خودت هم می‌دانی. من، این‌طور که تو داری می‌گویی، نگفته‌ام!» و البته وجدان درد معمولن همین جاها سراغ مترجم می‌آید، البته اگر وجدانی در کار باشد. نویسنده اما صاحب اختیار کار است، مال خودش است. آن کلمه‌ای را بکار می‌برد که تشخیص می‌دهد، به به‌ترین وجه ممکن به کار گفتن حرفش می‌خورد. مترجم اما ایستاده زیر سایه‌ی نویسنده. با این وجود اما هیچ خواننده‌ا‌ی به اندازه‌ی مترجم کتاب، آن را خوب نخوانده‌ است.
دور افتادم. یورک بکر از نویسنده‌های ناراضی آلمان شرقی یا همان «جمهوری دمکراتیک ِ آلمان» بود که دور کشورش را دیوار کشیده بودند تا مردم‌اش نتوانند بروند بیرون. تا دو سال در ارتش ِ خلق (!!!) خدمت نمی‌کردی، نمی‌توانستی پزشکی بخوانی، کانون نویسندگان‌اش فرمایشی بود و یعنی در یک کلام خیلی خیلی شبیه اوضاع امروز ما در ایران، البته از نوع آلمانی‌اش، کمی ملیح‌تر شاید، چون آن‌ها دیگر در خیابان آدم نکشتند.
یورک بکر [Jorek Becker] در سال ۱۹۳۷ یعنی دو سال پیش از اشغال لهستان توسط نازی‌های آلمانی، در گتوی یهودی‌ها به دنیا آمد. ۱۹۴۵ که با تمام شدن جنگ حکومت هیتلر فروپاشید، با پدرش به آلمان آمد و ساکن برلین شرقی شد. یعنی شد شهروند ِ همان «ج. د. آ.» که اوضاع‌اش را بالا گفتم. ۱۹۹۷ هم مُرد.
بکر یک رمان فوق‌العاده دارد به نام ِ «یاکوب ِ دروغ‌گو» که به فارسی «یعقوب کذاب» (ممنون از میلاد برای تذکر) ترجمه شده. (اسم ملت را که ترجمه نمی‌کنند که هم‌کار عزیز.) دو فیلم هم ساخته شده از این رمان، آن ها هم دیدنی اند. 
باری اگر حوصله و وقت‌‌اش را دارید چنان داستانی را از چنین نویسنده‌ای – آن هم در پنج صفحه – بخوانید، بفرمایید:
مظنون اثر یورک بکر

۲ نمایشگاه کتاب فرانکفورت و چینی ها

نقل از «اول شکم، بعد اخلاق؟»

… یکی از اعضای هیئت نمایندگی چین داستانی تعریف کرد و گفت، «روزی وقتی بتهوون و گوته داشتند قدم می‌زدند، کالسکه‌ی پادشاه از آن جا گذشت. بتهون کنار نرفت، اما گوته کنار رفت، کلاه از سر برداشت و تعظیم کرد. جوان که بودم عمل بتهوون را تحسین می‌کردم اما امروز که بالای پنجاه سال دارم، این رفتار گوته است که تحسینم را برمی‌انگیزد.» من وقت گرفتم و گفتم من هم این داستان را می‌شناسم. اما ایشان بخش مهمی از داستان را تعریف نکرده‌اند: بتهوون نه تنها از سر راه کالسکه‌ی شاه کنار نرفت، بلکه گفت: «شاهان زیادی در جهان هستند، اما فقط یک بتهوون داریم.»

۷ اکتبر طلایی

 اکتبر دارد ماه خوبی می‌شود. راستی راستی آلمانی‌ها خوب صفتی به این ماه داده‌اند: «اکتبر طلایی»، چون این ماه از سال آفتابی است.

اکتبر پارسال محبوب پس از یک سال دوری برگشت به خانه‌ی مشترک‌مان. اکتبر امسال کتاب‌اش منتشر شده، قرارداد ِ من برای «کاروان ته‌ ِ کوزه‌ی شیر» امروز رسیده و آخر اکتبر اسباب‌کشی می‌کنیم به خانه‌ی بزرگ ِ آفتاب‌گیر ِ کنار ِ جنگل در دامنه‌ی کوه.

امروز هفتم اکتبر است، یعنی تازه اول عشق.

۱ داستان «کاترین» از آنگه‌لیکا مشتل

«کاترین» از  آنگه‌لیکا مشتل (۲۰۰۰- ۱۹۴۳) نویسنده‌ی آلمانی

۳ یادش به شر

یادم هست، سال ۵۸ باید بوده باشد، هواداران ِ سازمان‌های سیاسی ِ مخالف کیوسک‌های کوچکی کنار خیابان دایر می‌کردند. حزب‌الهی‌ها هم کیوسک خودشان را داشتند و در رشت همه زیر شهرداری جمع می‌شدند. خیلی سریع حزب‌الهی‌ها کیوسک خودشان را برپا کردند و بقیه را قلع و قمع کردند و تاراندند. این کیوسک هنوز هست و الان نوار و پوستر و کتاب‌های دعا و از این قبیل چیزها می‌فروشد، البته با همان شکل و شمایل سابق‌اش.

در خُمام ما هم از این کیوسک‌ها دایر بودند. کیوسک حزب‌الهی‌ها یک نفر بیش‌تر نداشت. گمان کنم کلاس ۹ را با هزار زور و بلا تمام کرده بود. بعدها در کنار ِ کتاب‌ها و نشریاتی که می‌آورد و خیال نکنم فروشی داشت، یواش یواش سیگار و بعد آب آلبالو هم اضافه کرد و سال ۶۲ وقتی من می‌آمدم بیرون دیگر تخم مرغ و پفک هم می‌فروخت. امروز – آن‌طور که خمامی‌ها می‌گویند از جمله با نزول‌خواری – صاحب مغازه‌ی حقیری هم شده. من هم دیده‌ام. یک ماشین ِ خارجی ِ عهد بوقی هم دارد. کماکان حزب‌الهی است و منفور. باری آن موقع هم کسی تحویل‌ا‌ش نمی‌گرفت و بچه‌ها حاضر به “بحث کردن” با او نبودند. (این “بحث کردن برای خودش فصلی است در مقطع ِ انقلاب. نوشتن‌اش بماند برای یک روز دیگر).
یادش به شر، یکی از محورهای اصلی “بحث” آن روزها عدم اعتقاد کمونیست‌ها به خدا بود. شایع کرده بودند: “کمو” یعنی “خدا” و “نیست” هم که یعنی نیست. پس کمونیست یعنی خدا نیست و بنابراین فرد کمونیست کافر و ملحد و … است و خلاصه چندان که افتد و دانی.
باری این هم‌شهری ِ هم سن و سال ِ ما دایم سعی می‌کرد برای به بازی گرفته شدن، دم کیوسک ما سر وجود یا عدم وجود خدا با بچه‌ها “بحث کند” و نتیجه بگیرد که شما کافرید و ملحد … اما، گفته بودم، کسی محل‌اش نمی‌گذاشت. شاخه و شانه می‌کشید که اگر حاضر به بحث با من نیستید، یکی دیگر از براداران را می‌آوردم. پیش‌نهاداش بین رفقا “به بحث گذاشته شد” و مورد موافقت قرار گرفت. خشکبیجار بخش مجاور خمام، نسبت به ما حزب‌الهی‌های بیش‌تری داشت. پس او رفت و از برادارن خشکبیجاری کمک خواست. و بالاخره یک روز یکی را آورد، با همان تیپ ِ جاوادنه‌ی حزب‌الهی: ریش و محاسن، شلوار خاکی، پیراهن تا حد ممکن سفید ِ بی یخه روی شلوار و گاهی هم تسبیحی در دست، خلاصه – دست کم در آن روزها – بسیار خوف‌ناک. باری ایشان خواست ثابت کند که خدا وجود دارد. بچه‌ها گقتند: «ما با فالانژ بحث نمی‌کنیم.» آخر آن روزها حزب‌الهی‌ها اسم دیگری هم داشتند: فالانژ. در جواب گفت: «من فالانژ مترقی هستم.» این روزها زیاد به یاد این دو کلمه‌اش “فالانژِ مترقی” می‌افتم.
نمی‌دانم سرنوشت او چی شد. اما از میان بچه‌های کیوسک ما پزشک و لوله فروش و ساندویچی بیرون آمده. یکی‌شان هم این‌ها را برای شما نوشته.

۱ پرهیز

به دو طایفه هرگز نگویید دست‌پخت‌شان خوب نبوده: آشپزها و هنرمندها.

۵ ترس‌های نهادینه شده

با دوستم که تازه از ایران آمده، داریم توی خیابان‌های برلین قدم می‌زنیم. می‌گوید: «هر بار که دختر و پسری را می‌بینم دارند هم‌دیگر را می‌بوسند، دلم برای یک لحظه هُری می‌ریزد پایین. می‌گویم، نکند بیایند این‌ها را بگیرند.»
خرید شب‌مان را کرده‌ایم و داریم می‌رویم منزل. می‌گوید: «برای یک لحظه فکر کردم، اگر ما را با این شش تا آب‌جو بگیرند…»
شنبه شب زده‌ایم بیرون. میزهای درون و بیرون کافه‌ها غلغله است، پر از دخترها و پسرهای جوان که دارند می‌نوشند و می‌گویند و می‌خندند. جا پیدا نمی‌کنیم. می‌گوید: «مگر جوان‌های ما چه می‌خواهند؟ می‌خواهند مثل همین‌ها آزادانه بنوشند و بگویند و بخندند.»

اشتوتگارت هم جای همه خالی بود. ژنو اما نشد برویم.