۸ باز هم تلگراف

من در متن ِ نهضت ِ اسباب‌کشی و بس بسیار خسته. شما خوب؟ در انتظار شانزده‌ی آذر؟

۱۰ من تصمیم‌ام را گرفته‌ام

 یادم هست، حدود شاید بیست سال پیش یک آدمی به نام موسوی سفیر جمهوری اسلامی ایران در آلمان بود. اگر اشتباه نکنم همانی آدمی که قرار بود به خاطر خیانت یا جاسوسی یا یک هم‌چو چیزی در مذاکرات هسته‌ای محاکمه‌اش بکنند ( که البته بعد قضیه ماست‌مالی شد). باری ایشان آن روز در یکی از Talk Showهای تلویزیون آلمان گفته بود: «شما چه می‌گویید در ایران آزادی نیست؟ کتاب‌های سیمون دوبوآر در ایران ترجمه و منتشر می‌شود.»
امروز من ترسم از این است: نکند برگزاری مراسم هنری و ادبی و – حتا یک قدم جلوتر می‌روم، انتشار کتاب – رسیمت بخشیدن به ادعای کودتاچی‌ها مبنی بر آرام بودن اوضاع باشد. نکند نویسنده و هنرمند امروز در رفتار و گفتار و اثراش جوری باشد که گویا آب از آب تکان نخورده و با این کار خواسته یا ناخواسته آب به آسیاب دشمن بریزد. و از همه بدتر نکند تحویل کتاب ِ تازه به وزارت ارشاد دولت کودتا دراز کردن دست برای گرفتن مجوز از دولتی آدم‌کُش باشد.
گذشته از این‌ها این احتمال قوی هم وجود دارد که کتاب‌ات، حتا اگر شاه‌کار مُسلم ِ ادبی هم نوشته باشی، در حال و هوای مبارزه‌ای که در گیر آنیم، دیده نشود. «شب هول» سال پنجاه و هفت منتشر شد اما انقلاب نگذاشت کسی آن را بخواند. «وجدان زنو» در کشت و کشتار‌های سال شصت دیده نشد. این دو کتاب بسیار دیرتر از زمان انتشارشان شناخته شدند و تلخی این اتفاق برای همیشه در کام نویسنده و مترجمی که کتاب‌اش دچار چنین سرنوشتی شده است، خواهد ماند. این را هم البته می‌دانم، نمی‌شود و شاید نباید از ناشر یا نویسنده و شاعر و مترجم انتظار داشت از انتشار کتابی که پس از مدت‌ها انتظار تازه دو ماه پیش مجوز‌اش را گرفته، چشم بپوشد یا زیر قراردادی که سه ماه پیش بسته، بزند.
با این اوصاف من تصمیم‌ام را گرفته‌ام: تا کوبیده شدن ِ سر ِ سگ به سنگ از چاپ مجموعه داستان تازه‌ام صرف نظر می‌کنم. با این کار به سهم خودم – دست‌کم – نه کمکی به عادی جلوه دادن اوضاع کرده‌ام و نه کتابم را دست ماموران سانسور چنین دولتی داده‌ام.

۱۱ تلگرافی

اسباب‌کشی عذابی الیم: خانه صحرای کربلا، من کوفته اما خوب. تلفن و اینترنت قطع تا دو هفته، ممنون برای احوال‌پرسی. تا به زودی.

۴ هرتا مولر، رانده شده به درون تنهایی

نقل از رادیو زمانه
به مناسبت اعطای جایزه‌ی نوبل به هرتا مولر نگاه کوتاهی دارم به زندگی و آثار او.
ناصر غیاثی

زندگی‌نامه
هرتا مولر، زن قدکوتاهی که همیشه لباس سیاه می‌پوشد، به سال ١٩٥٣ در یک ده کوچک آلمانی‌زبان به نام نیستکی در رومانی متولد شد. زبان ده بغلی مجاری بود و زبان بیرون از این دو ده رومانیایی. زبان رومانیایی برای او زبانی بیگانه بود. رومانیایی را در بیست سالگی یاد گرفت، وقتی برای تحصیل در دانشگاه به شهر رفته بود. خانواده‌ی مولر متلعق به یک اقلیت آلمانی در رومانی بود. مادرش را سال‌ها به اردوگاه‌های کار اجباری در شوروی تبعید کردند. پدرش که سرباز اِس اِس بود، بعد از جنگ راننده‌ی کامیون شد. مولر از سال ١٩٧٦ به عنوان مترجم در یک کارخانه‌ی ماشین‌سازی آغاز به کار کرد، اما سه سال بعد، پس از این که از همکاری با سازمان امنیت آن زمان رژیم چائوشسکو تن زد، از کارخانه اخراج شد. پس از آن به ناچار شد به تدریس خصوصی زبان آلمانی بپردازد و در مهدکودک‌ها کار کرد. ناشر نخستین کتاب او «Niederungen» چهار سال در انتشارش تعلل کرد و سرانجام با سانسور شدید در سال ١٩٨٢ در رومانی منتشر شد. مولر پنج سال بعد همراه همسرش ریشارد واگنر به آلمان مهاجرت کرد و ساکن برلین شد. تأمل‌برانگیز این که پس از ورود به آلمان، سازمان امنیت آلمان او را متهم به همکاری با سکوریتاته (سازمان امنیت مخوف زمان دیکتاتوری چاوشسکو) کرده بود، چون خود سکوریتاته هو انداخته بود که مولر مأمور سیکوریتی است تا مردم هم از او بد بگویند. مولر در طول سال‌های زندگی در آلمان در دانشگاه‌های مختلف به عنوان استاد مهمان به تدریس پرداخت و نوشت.

ادامه‌ي مطلب…

۵ انتقاد به خود ِ جمعی

 هیئت‌ مدیره‌ی بنیاد گلشیری می‌نویسد: «سال گذشته، در ادامـه‌ی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی ایرانی به دلیل خیل آثار مانده در ممیزی و نیز افت ارزش‌های ادبی برخی از آثار مجوزیافته به دلیل «حک و اصلاحات» و حذف و تغییرات بی امان و نیز خودداری برخی از نویسندگان از ارائـه‌ی آثار خود به ارشاد به جایی رسید که داوران‌مان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.»
شرط می‌بندم، هیچ کس نتواند با یک بار خواندن ِ این جمله‌ی چهار – پنج سطری از آن سر دربیاورد. دست‌کم من نتوانستم. پس نشستم و با چشم انتقاد به خود ِ جمعی آن را تقطیع و حلاجی کردم تا بفهمم:
«در ادامـه‌ی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی ایرانی… به جایی رسید که داوران‌مان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.»
  جمله‌ی روشن و سرراستی است. حالا باید برگردم ببینم دلیل پایین بودن، یا به قول نویسندگان بیانیه (؟ اعلامیه؟)، «افت ِ کم و کیف آثار داستانی ایرانی »(؟) چیست. می‌خوانم: یک) «خیل آثار مانده در ممیزی»  روشن است و واضح. همه از آن خبر داریم. دو) «افت ارزش‌های ادبی برخی از آثار مجوزیافته» . دوباره می‌خوانم. به خودم می‌گویم، مگر نه این است که پدیده‌ای باید ابتدا به ساکن موجود باشد و دارای کمیت و کیفیتی معین تا پس از گذشته چندی با بررسی دوباره آن پدیده بتوانیم بگوییم: آن پدیده افت کرده (یا داشته) یا نکرده؟ به  فرهنگ سخن مراجعه می‌کنم، آورده: «کاهش مقدار، حجم، ارزش یا توانایی.» بنابراین باید منظور آثار نویسندگانی باشد که پیش از این کتاب یا کتاب‌هایی منتشر کرده‌اند، اما آثار بعدی آن‌ها پس از گرفتن مجوز از نظر «ارزش ادبی افت» داشته و قابل انتخاب به عنوان «کتاب برتر» نبوده‌اند. این مشکل ِ من هم حل شده است. اما نمی‌دانم «ارزش‌های ادبی» از نظر بنیاد که امضایش آن پایین است، چیست. اصلن چنین چیزی داریم؟ یا نکند منظور معیارهای ادبی است؟
و اما خود این افت دو علت دارد: یک) «حک و اصلاحات و حذف و تغییرات بی امان». جمله نمی‌گوید، این «حک و اصلاح و حذف و تغییرات ِ بی‌امان »به دست چه کسی صورت می‌گیرد، نویسنده؟ ناخودآگاه نویسنده یا مامور سانسور؟ در واقع این جمله‌ی فرعی فاعل ندارد. البته بر همه واضح و روشن است که منظور همان سانسور بی‌امان است. چرا باید حرف سرراست و روشن را پیچیده بگوییم؟  دو) «خودداری برخی از نویسندگان از ارائـه‌ی آثار خود به ارشاد». یعنی به عبارت دیگر آثاری از برخی نویسندگان وجود دارد که داوران آن را خوانده‌اند و اگر شرایط به گونه‌ای بود که آن نویسندگان آثار خود را به ارشاد ارایه می‌کردند، داوران آن آثار می‌توانستند «از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز» نزنند.
به عبارت دیگر می‌شد خیلی ساده نوشت: «سال گذشته، در ادامـه‌ی روندی که چندسالی ست شاهد آن هستیم، کم و کیف آثار داستانی نازل بوده است. به دو علت‌: یک) خیل آثار مانده در ممیزی و دو) افت ارزش‌های ادبی برخی از آثار مجوزیافته که خود محصول ِ «حک و اصلاحات» و حذف و تغییرات بی امان سانسور وزارت ارشاد است. برخی از نویسندگان نیز از ارائـه‌ی آثار خود به ارشاد خودداری کرده‌اند. مجموعه‌ی این عوامل دست به دست هم داده‌اند و کم و کیف آثار داستانی ایرانی را به جایی رساندند که داوران‌مان از انتخاب کتاب برتر از میان نامزدها سر باز زدند.»

حرف من این است: هیات مدیره‌ی عزیز ِ بنیاد گلشیری، خانم‌ها و آقایان ِ عباسعلی اسعدیان، احمد حب‌علی مرجانی، فرزانه طاهری، عبدالعلی عظیمی، بهمن فرمان‌آرا، پری‌سیما مایل‌افشار، عباس مخبر، نسترن موسوی، چرا باید سه بار جمله‌ی شما را خواند، تا فهمید حرف‌تان چیست؟ و بعد این چنین اگر اوضاع چنین خراب است که هست و سیری فزاینده هم دارد که دارد، چه اصراری دارید به برگزاری ِ آن؟ چرا خیلی راحت نمی‌گویید: هیچ کدام از کتاب‌های منتشر شده به دلایلی که آوردیم، لایق جایزه‌ی کتاب برتر سال بنیاد گلشیری نمی‌دانیم و هر کس هم بدش می‌آید، برود آب یخ بخورد؟ آیا به‌تر نیست «تا زمانی که شرایط شکلی طبیعی‌تر(؟؟ یعنی الان طبیعی‌ است و باید منتظر طبیعی‌ترش باشیم؟ ) به خود بگیرد و تعداد آثاری که بدون خدشه‌دار شدن مجوز نشر می‌گیرند به اندازه‌ای باشد که بتوان جایزه را چون هشت دوره‌ی پی