۲ عجب مرگی

در هشتاد و هفت سالگی، در خواب، در اوج عزت، برهم زننده‌ی نمایش پاره شدن یک عکس و ایجاد شور در یک ملت.

اخبار مربوط به فوت آقای منتظری را از این جا تعقیب کنید

۵ محض اطلاع خودم

 با وجود همه‌ی بامبول بازی‌هایی که بالاخره خواهی نخواهی زندگی سر آدم می‌آورد و برخی‌شان جان‌فرسا هستند، ترجمه‌ی «کاروان در ته …» دارد تمام می‌شود؛ یعنی می‌خواهم در طول تعطیلات ِ این کریسمس تمام‌اش کنم . بعد از آن ترجمه را می‌گذارم کنار و دیگر نمی‌روم سراغ‌اش مگر برای تفنن؛ دورخیز می‌کنم برای برگشتن به سر کار ِ اصلی ِ خودم که نوشتن باشد. ترجمه مرا آلوده کرده و از نوشتن بازم داشته بود.

ادامه‌ي مطلب…

۲ داستان متناقض

داستان تناقض
عجب تناقضی دارد این paradox. می‌گویید نه؟ بفرمایید:

واژه‌نامه‌های آلمانی به فارسی:
آریانپور: شگرف، عرف ستیز.  و البته در برابر  Paradoxie هم آورده: شگرفی، شگرف اندیشی (!!!)، عرف ستیزی .
قائم مقامی: (فلسفه) گفته‌ای که بظاهر متضاد است لیکن حقیقتی در بر دارد. و در برابر Paradoxie آورده: تضاد.
اشعری: ۱- خارق‌العاده، ۲- ضد و نقیض.
توکلی: متناقض، متضاد، ضد و نقیض.
بهزاد: [دارای] ضد و نقیض؛ [ریاضیات] باطل‌نما، پارادوکس.
جاوید: متضاد، متناقض
انگلیسی – فارسی ِ آشوری: ۱. پارادکس؛ ناسازه؛ تناقض‌دار ۲. ناسازنما و  در برابر
  paradoxical آورده: ۱. پارادکسی؛ ناسازه‌ای؛ تناقض‌دار ۲. ناسازنما
انگلیسی – فارسی، فرهنگ معاصر، باطنی: ۱. گفتۀ متناقض‌نما، معما ۲. تضاد، تناقض، تناقض گویی، ضد و نقیض ۳. جمع اضداد ۴. مغالطه ۵. گفتۀ خلاف عرف.
فرهنگ ِ فارسی به آلمانی ِ علوی: تناقض Kontrast; Widerspruch; Gegensatz; Antagonismus; 
فرهنگ سخن: تناقض ۳. (منطق) تباین دو قضیه در حالی که صدق یکی مستلزم کذب دیگری باشد. به عبارت دیگر محال بودن اجتماع و ارتفاع دو چیز مانند وجود و عدم، و شب و روز.
در ویکی‌پدیای فارسی در توضیح «تناقض» حرفی از paradox نیست.
ویکی‌پدیای آلمانی می‌نویسد:
Paradox ist ein scheinbarer, oder tatsächlich unauflösbarer, unerwarteter Widerspruch.
(پارادوکس تضادی است ظاهرن یا واقعن غیرقابل حل و غیرمنتظره.)

هانا اما آرنت می‌گوید: کسی حق ندارد، اطاعت کند.
Niemand hat das Recht, zu gehorchen

۶ مقصود تویی

خواستم بنویسم «فتح سنگر به سنگر»، دیدم حالا می‌گویند داری ترویج خشونت می‌کنی؛ نوشتم: «پیش‌روی ِ گام به گام.»

۱۳ توصیه

دوستان خارج از کشور! از همین الان به فکر تهیه‌ی بلیط ِ ایام عید برای شرکت در جشن پیروزی وِ آزادی باشید. نجبید بلیط گیرتان نمیاد ها. بعد نگید نگفتی.

۱ کافکا در دام کافکائسک

به نقل از رادیو زمانه 

ناصر غیاثی
از بیش از نیم قرن پیش، مقداری از دست‌نوشته‌های فرانتس کافکا، این مهم‌ترین نویسنده‌ی یهودی آلمانی‌زبان، در یکی از گاوصندوق‌های یکی از بانک‌های زوریخ قرار داد. این دست‌نوشته‌ها شامل مهم‌ترین کتا‌ب‌های او، اوراق شخصی و طرح‌هایش است. آلمانی‌ها می‌خواهند آن را بخرند و به آرشیو ادبیات آلمان واقع در شهر مارباخ ببرند، اما اسرائیلی‌ها مانع شده‌اند. این گزارش نگاه کوتاهی دارد به چند و چون ماجرا.

وقتی کافکا در سال ١٩٢٤ ‌مرد، «ماکس برود» از خواست او مبنی بر سوزاندن تمامی دست‌نوشته‌هایش تن زد و وقتی ارتش آلمان نازی در سال ١٩٣٩ به چکسوالکی نزدیک می‌شد، ماکس برود آن دست‌نوشته‌ها را در چمدانی چرمی گذاشت و به فلسطین ‌گریخت.
هدیه‌ی برود
«ایلزه استر هوفه» (٢٠٠٧ – ١٩٠٦) نیز از ترس نازی‌های آلمانی در دهه‌ی چهل میلادی با خانواده‌اش از پراگ به فلسطین گریخت. او و هم‌سرش در اسرائیل با ماکس برود آشنا شدند و دوستی عمیقی بین آن‌ها پا گرفت. استر هوفه نه تنها دستیار برود شد بلکه حمایت‌های مالی زیادی از او که درآمد چندانی نداشت، نیز به عمل آورد. برود که می‌خواست محبتی را که هوفه با هم‌کاری و حمایت‌ از او کرده بود، جبران کند، در ١٩٤٥ تمام محتوای چمدان را به استر هوفه هدیه کرد و در سال ١٩٥٢ یک بار دیگر و این بار به‌طور کتبی، هدیه‌اش را به او مورد تأیید قرار داد: «استر عزیز، من در سال ١٩٤٥ تمام دست‌نوشته‌ها و نامه‌های کافکا را که به من تعلق داشتند، به تو هدیه کرده‌ام.» هوفه سال‌های سال از این میراث گران‌بها با جان و دل نگهداری و از فروش آن خودداری کرد و در ١٩٥٦ آن‌ را در گاوصندوق یکی از بانک‌های زوریخ به امانت گذاشت.
فروش دست‌نوشته‌ها
در ١٩٦٨ در عرض چند هفته همسر هوفه و ماکس برود می‌میرند. چند سال پس از مرگ برود و در دهه‌ی هفتاد میلادی هوفه تصمیم گرفت، بخشی از محتوای چمدان را که حالا دیگر طبق حکم دادگاه خانواده‌ی اسرائیل رسما به او تعلق داشت، بفروشد. ابتدا ٢٢ نامه و ١٠ کارت پستی کافکا به برود را به قیمت ٩٠ هزار مارک به معرض فروش گذاشت ولی مجبور شد با قیمت کمتری آن‌ها را بفروشد.

ادامه‌ي مطلب…

۶ به مناسبت ۱۶ آذر امسال

وطنم وطنم وطنم 
و
بگو! آزادی آزادی آزادی

۹ یک سئوال خصوصی

آقا آدم بدون اینرنت احساس خلاء می‌کند. «یاس فلسفی« که می‌گویند، همین است؟

۴ از دفتر «یادداشت‌های ساعات اعماق»

کابوس هشتم آگوست  ۲۰۰۸

يک گربه بود سياه که پنجه‌هاش سفيد بود. انگار کسی او را از خانه انداخته بود بيرون، حالا برگشته بود، زخمی. يک تکه از بدنش را کندند و انداختند برای ما. نمی‌دانم آن يکی کی بود. احتمالن خودم بودم. از ترس پريديم تو اتاق و سعی کرديم در را به رویش ببنديم. اما او زور داشت و نگذاشت و آن تکه از بدن‌اش را از لای در پرت کرد توی اتاق که گمان کنم خورد به سينه‌ام و بعد خودش با پاهای خونی و خشم‌گين وارد اتاق شد. وقتي آن تکه از بدن‌اش که خونی بود خورد به من، فرياد کشيدم: وااااااای و از خواب پريدم. از بس فرياد زده بودم، هنوز هم گلویم مي سوزد. ساعت شش و نيم صبح بود و من چهار خوابيده بودم.

۳ از یادداشت‌های آقای وسواسی

اول از همه از  پذیرش هتل پرسیدم: «اتاق شماره‌ی ۱۳ خالی است؟»
با تعجب گفت: «بله، تقریبن همیشه خالی است. چرا می‌پرسید؟»
گفتم: «خواستم مطمئن بشوم که اگر خواستم امشب خودکشی کنم، چیزی از قلم نیافتاده نباشد.»

صفحات 1 2