۳ آرزوی برنیامده

توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی

آرزوی برنیامده

مردی اهل آتس‌باخ زن‌اش را زد و کُشت چون از نظر او بچه‌ای را از خانه‌ی دچار آتش سوزی نجات داده بود که اشتباهی بود. او نه پسر هشت ساله را که مرد مقاصد خاصی با او داشت بل‌که دختر را نجات داده بود که مرد دوست‌اش نداشت. وقتی در دادگاه محلی ِ ولزا از او پرسیدند، می‌خواست با پسر چه بکند، جواب داده بود، می‌خواستم از او یک آنارشیست و دیکتاتور بسازم، یعنی کسی که با کشتار دسته جمعی حکومت را نابود می‌کند.

:Aus
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 121

۴ جنون Thomas Bernhard

توماس برنهارد
فارسی: ناصر غیاثی

جنون
نامه‌رسانی در لند  منفصل از خدمت شد که سال‌های سال تمام نامه‌هایی راکه حدس می‌زد حاوی اخبار غم‌انگیزی هستند و بالطبع تمام آگهی‌های مجالس ترحیمی را که به دست او می‌رسید، تحویل گیرنده نمی‌داد، بل‌که آن‌ها را در خانه‌اش می‌سوزاند. سرانجام اداره‌ی پست ترتیبی داد که او را به تیمارستان ِ شرنبرگ  بفرستند. در آن‌جا با اونیفورم نامه‌رسان‌ها می‌چرخد و بلاوقفه نامه‌هایی را به دست گیرندگان‌اش می‌رساند که مدیریت ِ تیمارستان در یک صندوق پستی ِ خاص ِ او، تعبیه شده روی یکی از دیوارهای بیمارستان می‌اندارد و به آدرس کسانی هست که در همان تیمارستان بستری‌اند. می‌گویند نامه‌رسان به محض ورود به تیمارستان شرنبرگ تقاضا کرد تا کارش به جنون نکشیده اونیفورم ِ نامه‌رسانی‌اش را به او بدهند .

Aus:
Thomas Bernhard
Der Stimmenimitator
S. 165

۶ دی‌روز، ام‌روز، فردا

می‌گفتند تو سال‌های شصت سیگارفروشی جلوی بساط‌ش نوشته بود: «بهمن تمام شد، آزادی نداریم، تیر موجود است». حالا وقت‌اش رسیده بنویسد: «بهمن رسید، آزادی در راه است. تیر ممنوع می‌شود.»

۸ یک نمونه از سانسور ِ بسیار مضحک

اول این‌جا را ببینید. فرهنگ مصور آلمانی به آلمانی است.
بعد این‌جا را ببینید. ترجمه‌ی همان فرهنگ است به فارسی.

۰ لابلای خاطرات نجمی علوی

< ![CDATA[

تا راه افتادن دوباره‌ی سایت ِ رادیو زمانه می‌توانید مقاله‌ی «از لابلای خاطرات ِ نجمی علوی» را همین‌جا بخوانید:
«ما هم در این خانه حقی داریم» خاطرات نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی، است که به کوشش حمید احمدی در ایران منتشر شد. این کتاب به چاپ چهارم رسیده و در نقد و معرفی آن بسیارنوشته‌اند. نجمی علوی در کتاب خاطرات ِ خود از افراد سرشناس زیادی مانند ارانی، پیشه‌وری و بسیاری دیگر یاد می‌کند که همه از کنش‌گران سیاسی آن زمان و بویژه حزب توده بوده‌اند. در میان این افراد اما از بازگویی ِ سرنوشت دو آدم گم‌نام نیز غافل نیست: دَدِه یا زرافشان و احمد معماری. او در «ما هم در این خانه حقی داریم» به تفصیل مورد این دو می‌نویسد. در زیر، پس نگاهی کوتاه به زندگی‌نامه‌ی ِ نجمی علوی، مروری دارم به زندگی آن‌ها از زبان زنده یاد نجمی علوی، به  سرنوشت دو انسانی که یکی تلخ است و تلخ می‌ماند و دیگری تلخ بود و شیرین می‌شود.
ناصر غیاثی

ادامه‌ي مطلب…

۲ تصحیح یک اشتباه

از همان اوایل جنبش مثلن شعری به نام برتولت برشت در همه جا نقل قول شد که غلط‌های زیادی دارد.
نخست این که اصلن شعر نیست، بلکه بخشی از یک موعظه است. دو دیگر اصلن مال برشت نیست، بلکه بخشی از موعظه‌ی  یک کشیش آلمانی به نام مارتین نی‌مولا (Martin Niemöller) است. امیل گوستاو فریدریش مارتین نی‌مولا (۱۹۸۴ – ۱۸۹۲) عالم الهیات (Theologe) بود. او در آغاز موافق فاشیست‌هابود، اما بعد به مبارزه علیه آن‌ها برخاست و از سال ۱۹۳۷، یعنی سه سال پس از به دست گرفتن قدرت توسط نازی‌ها در ارودگاه کار اجباری در زاکسن‌هاوزن در سلول انفرادی زندانی بود.
خود او می‌گوید، آن‌چه گفته (و ننوشته) شعر نیست، در یک موعظه سخنانی کم و بیش شبیه به این گفته است. در برخی نقل قول‌ها از او از یهودی‌ها و کاتولیک‌ها نیز سخن به میان آمده است. باز خودش می‌گوید، وقتی آزاد و اذیت و دستگیری یهودی‌ها شروع شد، او در سلول انفرادی بود و بی‌خبر از دنیا. کاتولیک‌ها هم که با رژیم فاشیستی قرارداد بسته بودند و کسی کاری به کار آنها نداشت.
اصل ِ نقل قول این است:

Als die Nazis die Kommunisten holten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Kommunist.
Als sie die Sozialdemokraten einsperrten, habe ich geschwiegen; ich war ja kein Sozialdemokrat.
Als sie die Gewerkschafter holten, habe ich geschwiegen, ich war ja kein Gewerkschafter.
Als sie mich holten, gab es keinen mehr, der protestieren konnte.“

و ترجمه‌اش:

وقتی نازی‌ها کمونیست‌ها را دست‌گیر کردند، سکوت کردم؛ من که کمونیست نبودم.
وقتی سوسیال دمکرات‌ها را زندانی کردند، سکوت کردم؛ من که سوسیال دمکرات نبودم.
وقتی اعضای سندیکا را دست‌گیر کردند،، سکوت کردم؛ من که عضو سندیکا نبودم.
وقتی مرا دست‌گیر کردند، دیگر کسی نبود که اعتراض کند.

۱ زرافشان و معماری

در این روزهایی که دلم انباشته از خشم و نفرت و امید است، بیش‌تر کششم به خواندن کتاب‌هایی است که در عین سادگی تجارب دیگران را منتقل می‌کنند. از جمله‌ی این‌ها خاطرات ِ زنده یاد، بزرگ بانو نجمی علوی، یکی از خواهران بزرگ علوی بود.
در این کتاب سرنوشت دو آدم ِ گم‌نام – دَدِه یا زرافشان و احمد معماری – نظرم را جلب کرد، از دو جنبه: تلخی و شیرینی ِ سرنوشت ِ این دو  از یک سو و از سویی دیگر مواد خامی برای نوشتن ِ داستان زندگی این دو.
شما را دعوت میکنم به خواندن ِ «زرافشان و معماری»

۱۴ سانسور و تردید

وقتی می‌بینم، «مرز آبی» فلی تر نمی‌شود، گاهی حتا تا مرز شک به خود پیش می‌روم. از خودم می‌پرسم: یعنی این‌قدر بی‌ بو و خاصیت می‌نویسم؟ یا نه، برانگیختن حساسیت ِ سانسورچی بسته به تعداد ِ بازدیدکنندگان است؟ آیا اصلن متر و معیاری در کار است؟
در چنین مواقعی همیشه  آن شعر معروف برتولت برشت، کتاب‌سوزی، پیش چشم‌ام می‌آید و یک دلم با شاعری که برشت از زبان او می‌نویسد: «بسوزانید مرا!». زبان حال من است. ام‌روز ترجمه‌اش کرده‌ام.  در «از قلم دیگران» بخوانیداش، اگر دوست دارید.

۳ گفتن داستان ناگفته، عدم امکان روایت

«شهربازی» ِ حمید یاوری را همان موقع که منتشر شده بود، خوانده بودم. از کتاب چیز زیادی در ذهنم نمانده بود مگر این که کتاب مشکلی است. تا این که چندی پیش دوست فیس‌بوکی شدیم. به فکر افتادم دوباره بخوانم‌اش. دو بار دیگر خواندم. هر دو بار با دقت و تمرکز کامل تا مبادا دوباره وقتی کتاب را تمام می‌کنم، به خودم بگویم: «عجب کتاب مشکلی». وقتی خواندن کتاب را تمام کردم، دیدم باز دارم می‌گویم: «عجب کتاب مشکلی.» پس در موردش نوشتم. در سایت رادیو زمانه.