۱۱ عیدانه

پارسال همین روزها:
عید ۸۸ چهار پنج روزی در کرمانشاه به لطف ِ مهربانی ِ ذاتی ِ طاهره خانم و لوطی‌گری‌های کرمانشاهی هم‌سرش شهرام‌خان عیشی کردیم آن سرش ناپیدا. همه جوره خوش گذشت، همه جوره. بعد طبق برنامه راه افتادیم طرف کردستان. زیر نم نم باران بهاری از شهر زدیم بیرون سمت ِ سنندج. محبوبه و تقی و من هر سه‌ تا سرحال و سرخوش. تازه از پلیس راه رد شده بودیم که تقی گفت: «بچه‌ها، بنزین دارم اما می‌خواهم باک را پر کنم که حواسم تخت ِ تخت باشد.» و وارد پمپ بنزین شد. یک ماشین هم توی پمپ بنزین نبود. پسردایی رفت توی ردیف ِ آخر. یادم نیست چرا هنوز ایستاده نیایستاده دنده عقب گرفت که برود توی ردیف ِ وسطی. یک دفعه یک چیزی گفت: بووم! هر سه تامان برگشتیم. یک پیکان ایستاده پشت سر ما. تقی‌جان وقتی دنده عقب می‌گرفت، توی آیینه نگاه نکرده بود. پیاده شدیم. نوک ِ خمیده‌ی یک طرف ِ سپر پیکان روی زمین بود. راننده مرد جوانی بود بیست و سه چهار ساله. یادم هست ،پیراهن نخی ِ سفید تن‌اش بود. خشم‌آگین نگاهی به سپر ماشین‌اش انداخت و نگاهی به پسردایی و با لهجه‌ی کردی گفت: «مرد حسابی مگه تو آینه نداری؟ همین‌جوری برای خودت دنده عقب می‌گیری؟» و شروع کرد به غرولند. یکی هم از آن طرف پیاده شد. این یکی جاافتاده بود، سی – سی و پنج. تقی با آن متانت درونی‌ و لهجه‌ی گیلکی‌اش گفت: «سلام. ببخشید. متاسفم. حق با شماست. من توی آینه نگاه نکردم. خسارت‌اش را هر چقدر باشد می‌دهم. می‌خواهید هم پلیس خبر کنید. هر جور بخواهید، من در خدمتم.» جوان به غرولنداش ادامه داد. من گفتم «آقا، حالا پیش آمده. اسم‌اش رویش است: تصادف. تصادفه، پیش میاد.» عاقل مرد آمد جلوی ماشین. به سپر نگاه کرد و گفت: «مسافرید؟» گفتیم، داریم از رشت می‌آییم. گفت:«حالا بروید بنزین‌تان را بزنید. یک فکری می‌کنیم.» بنزین‌مان را که زدیم، از جلوی پمپ کشیدیم بیرون و منتظر پیکان سفید ماندیم. من و تقی پیاده شدیم، ایستادیم کنار ماشین خودمان. آن‌ها هم آمدند پشت ماشین ما نگه داشتند. هیچ‌کدام‌شان پیاده نشدند. به تقی گفتم: «پسردایی جان گاومان زایید.» رفتیم نزدیک‌شان. من رفتم طرف ِ عاقل مرد که نشسته بود پشت فرمان و تقی رفت سمت ِ شاگرد که حالا راننده‌ی قبلی  آن‌جا نشسته بود. تقی طبق معمول لب‌خند توی صورت‌اش بود. سرش را خم کرد جلوی پنجره و گفت:«ما در خدمتیم.» کف ماشین پر از پوست تخم کدو بود. عاقل مرد گفت:«بروید به سلامت.» من توی دلم گفتم:«خودایا شُوکر. خیه را بایه.» تقی گفت: «قربان شما. خیلی ممنون. چقدر باید تقدیم کنم؟» دوباره عاقل مرد گفت: «مسافرید آقا. از آن سر ایران آمده‌اید دیدن کردستان. بروید به سلامت.» باورم نمی‌شد. یعنی نمی‌خواهند خسارت بگیرند؟ لال شده بودم. تقی دوباره تعارف کرد و مرد کُرد دوباره گفت: «مهمانید. بروید به سلامت. خدا حافظ شما.» و راه افتاد. تقی هم حالا مبهوت شده بود.
تا سنندج هر وقت که از هم سبقت می‌گرفتیم، برای هم دست تکان می‌دادیم و بوق می‌زدیم.
۵ نوروزتان پیروز

ام‌سال و همه سال تن‌تان سالم، دل‌تان عاشق و جیب‌تان پرپول.

۱ به مناسبت ِ مهم‌ترین چهارشنبه سوری ِ تاریخ ایران

عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری در «نوروزنامه» گویا خطاب به جنبش سبز که در «میانۀ جنگ» است نوشته:

« و گفته‌اند مرد شجاع چنان باید که به اول جنگ چون شیر باشد به دلیری و روی نهادن و به میانۀ جنگ چون شیر باشد به صبرکردن و نیرو آوردن و به هیبت بودن و به آخر جنگ چون اژدها باشد به خشم گرفتن و رنج برداشتن و گرم گشتن.»

۰ نامه ی جیمز جویس به نورا

ترجمه‌ی یکی از نامه‌های جیمز جویس به نورا را گذاشته‌ام در «از قلم دیگران». دوست داشتید بخوانید.

۳ از برکات ِ نور ِ آفتاب در هشتم مارس

هشتم مارس بر همه‌ی ما مبارک.

بعدالتحریر: امروز صبح علی‌الطلوع، ساعت یازده و نیم صبح که انعکاس نور خورشید بر برف تازه نشسته، از لای پرده‌ی بر بستر ما تابید و چشم‌مان را مجبور به گشوده شدن به نور جهان نمود، ناگهان، خیلی خیلی ناگهان، دریافتیم درست از نیم قرن و یک سال و دو روز پیش هر روز چنین می‌نماییم. هم در دل و هم با زبان دعا نمودیم تا سی سال دیگر نیز چنین بادا!

۰ حیف که دمکرات شدم

اگر درست یادم مانده باشد، باید اواخر سال‌های هه‌ی هشتاد میلادی بوده باشد. گروه‌های سیاسی اپوزیسیون بیرون کافه تریای اغلب دانش‌گاه‌های بزرگ آلمان، از جمله برلین، روزانه میز کتاب و نشریه می‌گذاشتند. در ائتلافی نانوشته بین این گروه‌ها، طیف توده‌ای از دم و سلطنت‌طلب‌ها سال‌ها حق گذاشتن میز نداشتند. تا این که یک روز بچه‌های جناح چپ اکثریت که به کشتگری‌ معروف بودند، آمدند گوشه‌ی سالن میز گذاشتند. “انقلابی‌ها”با نگاه‌های خشماگین راهی ِ مذاکره در داخل کافه تریا شدند. قدری بحث کردند و نتیجه را فورن اعلام کردند: «چون این‌ها به صف ِ انقلاب پیوسته یا بازگشته‌‌اند، مجازند میز بگذارند.» حالا دیگر تک و توک لب‌خندی هم بین دو طرف رد وبدل می‌شد. حتا در روزهای بعد “انقلابی‌ها” نگاهی به میز کشتگری‌ها هم می‌انداختند و رقیق‌ترهاشان یک اعلامیه هم از روی میز برمی‌داشتند. به قول معروف دیری نپایید که یک روز در برابر چشمان ِ حیرت‌زده‌ی بچه‌ها، توده‌ای‌ها هم آمدند و خواستند بساط‌شان را پهن کنند. سالن در عرض چند دقیقه شد صحنه‌ی نبرد “انقلابییون” و “خائنین”. زد و خورد و درگیری شد و طی آن از سر یکی از بچه‌های “انقلابی” خونکی هم آمد. فردا توده‌ای‌ها دوباره با میزشان و البته این بار در معیت پلیس ونماینده‌ی سازمان دانش‌جویی ِ دانش‌گاه فنی برلین آمدند داخل سالن. باز هم غلغله شد. استدلال پلیس و سازمان دانش‌جویی این بود که «این‌ها هم مثل شما دانش‌جو هستند، کرایه‌ی جاشان را می‌دهند، پس حق دارند تبلیغ سیاسی بکنند. خائن مائن بودن‌شان هم ربطی به ما ندارد، ضمن این‌که دمکراسی یعنی همین: اجازه بدهی مخالفت‌ات هم حرف‌اش را بزند و حق تبلیغ داشته باشد.» خلاصه این‌که توده‌ای‌ها زورشان چربید و میزشان را بطور رسمی علم کردند. در این میان یک روز آنی که از سرش خون آمده بود، رفت جلوی میز توده‌ای‌ها و گفت: «حیف که این‌جا دمکراسی است، وگرنه چنان می‌زدم زیر این میز که از سقف ُ کافه تریا بزند بیرون.»
حالا حکایت ماست. برخی چیزهایی می‌نویسند که من هی ناچارم با گفتن ِ “حیف که دمکرات شدم، وگرنه …” جلوی خودم را بگیرم.
یک نمونه‌اش را ببینید: طرف برمی‌دارد می‌نویسد: «توضیح تان در مورد کلمه‌ی [فلان ِ آلمانی]  هم حتی برای منی که زبان آلمانی نمی‌دانم نادرست به نظر می‌رسد.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه به ایشان می‌گفتم: آخر عزیز دل، شما که اذعان داری آلمانی بلد نیستی، با چه رویی می گویی ترجمه (و نه توضیح ِ ) من در مورد یک کلمه‌ی آلمانی به نظر شریف‌ات نادرست و یا – خدای ناکرده – درست است یا نیست؟ یا این یکی: اصلن بدون این‌که مطلب را بخواند تا ببیند ترجمه است یا تالیف، برمی‌دارد می‌نویسد: «چرا ترجمه را به نام خود چاپ کرده اید. این از امانتداری ادبی به دور است.» حیف که دمکرات شدم، وگرنه از ایشان می‌پرسیدم: حالا خواندن ِ مطلب پیش‌کش‌تان. بفرمایید: “امانت‌داری ِ ادبی” دیگر چه نوع امانت‌داری است و فرق‌اش با دیگر انواع امانت‌داری – در صورت موجود بودن – چیست؟ یا این یکی که دیگر شورش را درآورده: برداشته در وصف نثر ِ کسی که در دو پاراگراف ِ نزدیک به ۴۵۰ کلمه‌ا‌ی، جمله‌هایی این چنینی نوشته: «خوبی [فلان چیز] این است که […] آسیب ِ ماندن ِ جمعی با سلایق محدود را می‌گیرد.» یا «حلقه‌ای که [فلان چیز] را لینک می‌کنند.» یا « […] آسیبی که فضای مجازی […] بر سر[فلان چیز] آوردند»، می‌نویسد «نثر درخشان ِ فلانی (نویسنده‌ی سه جمله‌ی بالا) خواندن دارد.»
گفتم که: حیف که دمکرات شدم، وگرنه یقه‌ی هر دو تاشان را می‌گرفتم و می‌فرستادم‌شان کلاس اکابر که فارسی یاد بگیرند.

۶ یادش بخیر

هفت سال و نیمه شدیم و خودمان خبر نداشتیم؟

۲ بیست و چهارم دسامبر

ترجمه‌ی داستان ِ «بیست و چهارم دسامبر» را گذاشته‌ام در «از قلم دیگران» برای آن‌هایی که داستان را در وب سایت رادیو زمانه نتوانسته‌اند بخوانند.

۰ اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی

< ![CDATA[

نقل از سایت رادیو زمانه 
ناصر غیاثی

زیگفرید لنتس، نویسنده‌ی هشتاد و چهار ساله‌ی آلمانی یکی از شناخته‌شده‌ترین نویسندگان ِ زبان و ادبیات آلمانی ِ پس از جنگ جهانی دوم است. جایزه‌ی بین‌المللی ِ امسال ِ پرمیو نونیو در ایتالیا به او تعلق گرفت. او مضمون ِ سخن‌رانی‌اش در مراسم اعطای این جایزه را به سال‌خوردگی و ادبیات اختصاص داده است. ترجمه‌ی متن این سخن‌رانی در زیر می‌آید.

اندکی درباره‌ی سال‌خوردگی
یک چیز مسلم است: موروثی ترین کارکرد ادبیات عبارت است از به دست دادن ِ شناخت. به این ترتیب که چیزی را نشان می‌دهد، آن را رسوا می‌کند، نسبت به آن به ما آگاهی می‌بخشد و در عین حال امیدوار به دگرگونی است. سارتر به این می‌گوید: « دست به کارشدن از طریق افشاگری» و گئورگ لوکاچ از «شوک ناشی از آگاهی یافتن» حرف می‌زند.

ادامه‌ي مطلب…

۱۱ نامه‌ی سرگشاده به سروران و استادان

عزیز سروران
نمی‌شود و نباید اسامی بیگانه و خارجی را به فارسی ترجمه کرد.
نمی‌شود به بهانه‌ی این که تلفظ اسم آقای نویسنده «به مذاق فارسی نزدیک‌تر است» از “داکترو” یا “داک‌ترو” (Doctorow) “دکتروف” ساخت. آخر اگر من فردا از یکی از این اجنبی‌ها بپرسم: « دکتروف را می‌شناسی؟»، به ریش من نمی‌خندد و نمی‌گوید: «دکتروف نه باباجان، داکترو»؟
استادان گرامی
نمی‌شود «یاکوب ِ کذاب» یا دروغ‌گو را به «یعقوب کذاب» تغییر داد.
به ما جوان‌ها بدآموزی نکنید تا فردا «جِفری» را به «جعفر» و «وُلف‌گانگ» را به «قدم علی» یا «گرگ‌علی» ترجمه کنیم. نکنید آقا نکنید! خواهشن نکنید!

صفحات 1 2