۶ ایمیلی از اسپم دانی

عزیز یکی از ،
من می دانم این ایمیل برای شما به عنوان یک شگفتی از آنجایی که ما را به حال ملاقات کرده و ی به مکاتبات قبلی ، لطفا با من باش برای مزاحمت آمد ، من واقعا دوست دارم به رابطه خوب با شما ، و من دلیل خاصی که چرا من تصمیم گرفت تا شما به دلیل ضرورت ها و الزامات وضعیت من بنویسید.
این به من لذت بیشتری می دهد چون من معتقدم که ما هر دو باید روادار و صمیمی به عنوان شناخت یکدیگر عمیق بکشید ، سهم تنهایی من و افکار ، قبل از ادامه اجازه بدهید خودم را بیشتر معرفی من به طور کامل برای شما ،
من هنوز آمنه Nkaje از عمر جمهوری دموکراتیک کنگو ، پناهجویی است که در اینجا در داکار ، سنگال ، غرب آفریقا. من زیبا ۲۵ ساله ، مجرد زن جوان سیاه پوست آفریقایی ، آسان رفتن ، صادق ، دلسوز ، مودب ، فروتن ، با محبت ، آرام. من می خواهم از طریق این رسانه را برای شرکت خود از بهره برداری و امن فرصت برای سرمایه گذاری و انجام کار مشترک با شما در کشور شما اعمال می شود.
من مقدار قابل توجهی سرمایه از پول در بانک در انگلستان توسط پدر مرحوم من که من افتخار در صدد سرمایه گذاری در کشور خود را به مخاطره کسب و کار بسیار پر منفعت است که شما به مشاوره و اجرا گفت : بیش از سپرده مخاطره وجود دارد برای منافع متقابل هر دو ما است. شرکت قادر عملیات شما در حال تبدیل شدن به شریک تجاری من در کشور شما و ایجاد ایده ها در مورد چگونگی سرمایه گذاری پول خواهد بود ، به درستی ، مدیریت و نوع سرمایه گذاری بعد از پول به دوران بازداشت / زندان خود را با کمک و مساعدت شما منتقل می شود. در همین حال ، در نشانه ای از تمایل خود را جهت رسیدگی توسط این معامله با احترام محافظت از منافع ما و پس از موافقت شما با این پیشنهاد ، من شما را با اطلاعات کامل جزئیات ، روش ، شامل مقدار و متقابلا توافق بر بهره درصد و یا سهم خود را برای کمک به برگزاری مبله مرا به امن انتشار سپرده و سرمایه گذاری پول در کشور شما و تحت مدیریت مناسب و مراقبت از شما.
من خواهد شد خوشحالم که در رزرو این احترام و فرصت برای شما ، در صورت تمایل شما بسیار است ، اما به نظر شما مصرانه موضوع را به توجه فوری خود را سزاوار آن. اگر این پیشنهاد از طرف شما قابل قبول است ، لطفا مزیت مدت زمان معقول از اعتماد من به شما سبب ایجاد نشده است و پاسخ عاجل شما هستند ، بسیار ضروری است ، برای اطلاعات بیشتر. من به شما شماره تلفن من در خواست ارسال خواهد شد. منتظر پاسخ شما بی ریا و مثبت و متقابل رابطه سالم با کسب و کار شما خواهد شد.
با احترام ،
آمنه.

ناصر: اینم از ترجمه ی گوگل!

۱۰ دیدن نیویورک

یک ابرشهر، عظیم‌ترین شهر زمین، ساختمان‌های بلند با نماهایی نادر، انبوه ِ حادثه، آدم‌ها، بخار ِ کف ِ هزاران هزران خیابان و کوچه، چراغ‌های چشمک زن، وقیح، کیچ ِ محض. بوق، ردیف ِ کافه‌ی سیاه پوست‌ها، جاز، رستوران‌های بی بدیل، صدای تیر، ویسکی‌های خوش خوراک، پلیس‌های سوار بر اسب، کلاه‌بردارهای خرده پا، آدم‌کش‌ها،  هنرمندانی در انتظار کشف شدن؛ جهان در نیویورک.

این‌ها باید دست پخت ِ آمریکای کافکا باشد و لویی آرمسترانگ و ری چارلز، وودی آلن و آل پاچینو و البته حضرت ِ والامقام، جناب روبرت دونیروی عزیز و گرام.

خدا قسمت کند ببینیم.

۳ از ترجمه تا ترجمه

هم‌کارم آقای حسین نوش‌آذر در دفتر خاک رادیو زمانه گفتگویی داشتند با آقای سعید سبزیان. ایشان در این گفتگو مسایلی مطرح کرده‌اند که جا دارد به آن‌ها پرداخته شود. با این توضیح که مبنای نظریات مطرح شده فقط پیرامون ترجمه‌ی ادبیات است و نه مقوله‌های دیگر، به بررسی بخش‌هایی از گفته‌های آقای سبزیان می‌پردازم.

ترجمه‌ی دوباره
برخلاف نظر آقای سبزیان ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب «در درجه‌ی اول حاکی از بی‌آگاهی مترجم و فقدان امید و آرزوهای بزرگ» نیست. این امر می‌تواند دلایل گوناگونی داشته باشد، از جمله این که مترجمی تشخیص بدهد، ترجمه از یک اثر دارای کاستی‌های فراوانی از جمله عدم انتقال سبک و لحن و غیرو توسط مترجم اول است. نمونه‌ی بارز چنین موضعی ترجمه‌ی دوباره‌ی داستان‌ها و رمان‌های کافکا توسط آقای علی‌اصغر حداد است. گاهی علاوه بر کاستی یک ترجمه، تحول در زبان مقصد نیز ترجمه‌ی دوباره‌ی یک کتاب را امری اجتناب‌ناپذیر می‌کند، نمونه‌اش رمان «جنایات و مکافات» داستایوفسکی است. علاوه بر این‌ها در تمام دنیا معمول است که بنا بر دلایل بالا کتابی را دو یا چند بار ترجمه می‌کنند. بنابراین نمی‌توان و نباید تمام کسانی را که کتابی را دوباره ترجمه می‌کنند، «رند و متقلب» خواند. مشکل دیگر ناشی از عدم عضویت ایران در قرارداد جهانی کپی رایت است. اگر ایران به این قرارداد می‌پیوست، ناشر کتاب به زبان اصلی به مترجم دیگری اجازه‌ی ترجمه‌ی دوباره نمی‌داد. البته شنیده‌ها حاکی از این است که برخی از مترجمین تا تمام کردن ترجمه‌ی کتابی، خبرش را اعلام نمی‌کنند مبادا مترجم دیگری سراغ همان کتاب برود. چاره شاید در وجود مرکزی می‌بود که مترجمین آن‌جا اعلام می‌کردند چه کتابی را در دست ترجمه دارند تا شاید مترجم دیگری سراغ ترجمه‌ی بی‌هوده و دوباره آن‌ها نرود.

ادامه‌ي مطلب…

۴ در آمد و شد بین کتاب‌خانه و تخت

 امشب کتاب‌های تلنبار شده کنار تخت را آوردم یکی یکی بگذارم سرجاشان. این‌ها بودند: «ناخودآگاه»، آنتونی ایستوپ، با ترجمه‌ی شیوای شیوا رویگران. این بار دوم است که خواندن این کتاب را تا اوایل ِ بخش مربوط به آرای لکان پیش می‌برم و بعد که می‌بینم دیگر نمی‌فهمم چه می‌گوید، به خودم می‌گویم: «لابد ذهن‌ات آماده نیست. بگذار برای یک وقت دیگر.» و به این ترتیب سه ماهی می‌شود که صفحات ۱۴۰ و ۱۴۱ کتاب به شکم افتاده‌اند کنار تخت. یادم نمی‌آید چرا هوس کرده بودم «آشتی با کودک درون» که ترجمه‌ی آلمانی از انگلیسی است را یک بار دیگر بخوانم. تورقی کردم و گذاشتم‌اش روی «ناخودآگاه»؛ بسته. بعد رفتم سراغ دوباره خواندن ِ «انسان و سمبل‌هایش.» بعضی شب‌ها، این‌جا و آن‌جا، جملاتی را که دفعه‌ی پیش رویشان ماژیک کشیده بودم، خواندم. این یکی را نمی‌شد به هیچ شکلی خواباند. کلفت است. بستم‌اش تا بعدن از اول بخوانم. در عرض دو شب یک رمان از یک نویسنده‌ی ایرانی را برای بار دوم خواندم و کیف کردم. اسم نویسنده‌اش را نمی‌گویم، چون از خودش هیچ خوشم نمی‌آید. یک شب هم هوس خواندن ِ شعر کرده بودم. یک مجموعه شعر از یک شاعر ِ زنده برداشتم و بعضی شب‌ها، قبل از خواب، یکی دو تا شعر خواندم. حظ بردم. این یکی را باید دوباره برگردانم کنار تخت. اسم شاعر را نمی‌گویم چون از خودش خوشم نمی‌آید. البته ناگفته نگذارم که « حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر» هنوز کنار تختم هست. گاهی یکی دو حکایت از آن می‌خوانم و می‌بندم و آرام می‌گذارم زمین، کنار بقیه و جدا از آن‌ها. یک رمان هم به آلمانی بغل تختم هست که هر جانی می‌کنم، شبی دست کم چند صفحه ازش بخوانم، پا نمی‌دهد پدرسگ. این یکی هم یک ماهی باید بشود که دم‌رو افتاده روی بقیه. ها، «بازمانده‌های غریبی آشنا» کتابی که محمدرضا اصلانی درباره‌ی بهرام صادقی جمع و جور کرده و خوب هم جمع و جور کرده، کتابی است که از وقتی جایش را از کتاب‌خانه به کنار تخت تغییر دادم، دست نخورده باقی مانده. پیش‌ترها تورق‌اش کرده بودم و گذاشته بودم، سر فرصت بخوانم. آی کسی که کتاب را دو سه سال پیش فرستاده بودی، آی علی آقا، شرمنده‌ی زحمات شما. و آخری «تحلیلی از هزار و یک شب» بود. سی – چهل صفحه‌ای خواندم. ترجمه‌اش چنگی به دل نمی‌زد. این را هم برگردانده‌ام به کتاب‌خانه تا سر فرصت بخوانم.

۶ آه

آه ای انبوه ِ وظایف!

۲ در آمدی بر سانسور

نقل از رادیو زمانه  

سانسور چیست؟ از کجا آمده و عواقب آن چیست؟ نوشته‌ی زیر می‌کوشد، در نگاهی اجمالی برای این پرسش و پرسش‌های دیگری از این دست پاسخ‌های کوتاهی بیابد.
ناصر غیاثی
تعریف سانسور یا ممیزی در فرهنگ‌های فارسی
برای درک و دریافتی مستقیم از واژه‌ی سانسور یا ممیزی ابتدا به سراغ فرهنگ واژه‌ها می‌رویم. در فرهنگ سخن ذیلِ «سانسور» آمده است: «بازرسی و کنترل سخت‌گیرانه‌ی دولت درباره‌ی فراورده‌های فرهنگی، مکاتبات، و رسانه‌های همگانی، و حذف مواردی در کتاب‌ها، اخبار، فیلم‌ها، و مانند آنها که به ضرر خود یا جامعه تشخیص می‌دهند.» این فرهنگ ذیل «ممیز» و «ممیزی» هیچ اشاره‌ای به مترادف بودن ممیزی و سانسور نمی‌کند و تنها موردی که با اغماض می‌توان آن را اشاره‌ای گذار به مفهوم سانسور دانست، در معنی سوم و چهارم واژه‌ی «ممیز» می‌نویسد: «تشخیص دهنده‌ی نیک از بد؛ تمیزدهنده، و به مجاز دانا، آگاه، با فراست» و ذیل «ممیزی» تنها یک معنی آورده است: «ارزیابی مالیاتی». به این ترتیب می‌توان ممیز یا مامور سانسور را کسی قلم‌داد کرد که کار تشخیص نیک از بد در عرصه‌ی فرهنگ به او سپرده شده، کسی که به‌تر از بقیه می‌داند انتشار چه چیزی به خیر و صلاح جامعه و فرهنگ هست یا نیست. او در نقش همه چیزدان ظاهر می‌شود و تصمیم می‌گیرد. از نگاه مردم کتاب‌خوان و فرهنگ‌سازان را شایسته‌ی این تمیز نیستند. فرهنگ معین نیز ذیل «ممیز» توضیحی شبیه به فرهنگ سخن دارد و اشاره‌ای به مترادف بودن این دو کلمه نمی‌کند. ذیل «سانسور» می‌نویسد: «تفتیش و مراقبت در مطالب کتب، جراید، فیلمها و نمایشنامه‌ها بوسیله‌ی دولت و حذف مطالبی که ضد منافع دولت است.»

ادامه‌ي مطلب…

۸ مردی چنین میانۀ میدانم آرزوست

در کشاکشی خون‌بار میان ِ  میدان ِ عطسه‌های جگرکُش و سردردهای گاه و بی گاه  و عطش ِ سیری‌ناپذیر به سیگار و تمنای مدام به بستر ِ خواب.
چنان که منم.

۱۰ مرگ شکوه ندارد

منصور کوشان در یادداشتی با عنوان «مرگ شکوهمند یک شاعر» می‌نویسد:«مهم است که شاعری بتواند زندگی خفت بار را نپذیرد حتا اگر به چشم دیگران پر شکوه و رشک‌انگیز می‌آید [بیاید]. شاعری که می‌تواند در سلامت و آگاهی و با درایت و شعور، این زندگی را با همه‌ی فراز و نشیب‌ها و امید و یأس‌هایش رها کند و نگذارد “تیپا خورده”‌ی این و آن و نهایت خود زندگی گردد، به‌ترین شعر خود را با مرگ خود می‌گوید [گفته است]…. جسارت او را می‌ستایم و بار دیگر زبان به ستایش او می‌گشایم … نمی‌توانم از شکوه حرکت منصور خاکسار غافل شوم.»
این یادداشت کوشان در ستایش مرگ است و مرگ زشت است و کریه المنظر، اندوه‌زاست. در هیچ مرگی هیچ نشانه‌ای از شکوه‌مندی نیست، حتا اگر خودخواسته باشد. چه شکوهی دارد مرگ؟ خودکشی یعنی اندوه محض، یعنی مطلق ِ یاس، یعنی ِ تمام  ِ تنهایی، تام  ِ درماندگی، یعنی به زانو درآمدن. خودکشی یعنی قتل، قتل خویش به دست خویش. هیچ شکوهی در هیچ قتلی نیست، حتا اگر به دست خویش باشد. هیچ کس نیست که «در سلامت و آگاهی و با درایت و شعور» باشد و با این وجود «زندگی را با همه‌ی فراز نشیب‌ها و امید و یاس‌هایش رها کند»، حتا اگر و یا بویژه اگر شاعر و مبارز سیاسی و عدالت‌خواه باشد. حرف نادرستی است این که شاعری با کشتن خود «به‌ترین شعر خود را با مرگ خود» گفته است. این مرگ‌پرستی است، دامن زدن به غریزه‌ی مرگ است و نادیده انگاشتن  ِ غریزه‌ی زندگی. نمی‌توان خود زیست، با زشتی‌ها مبارزه کرد، از زیبایی‌ها لذت برد و بعد خودکشی شاعری را «شکوه حرکت ِ » او خواند. این عین مرگ پرستی است. «به‌ترین شعر را با مرگ خود گفتن» تشویق به خودکشی است، به قتل است، قتل خود. زیستن، تلاش و مبارزه و جسارت می‌طلبد و پوست کلفت و البته کمر به قتل خود بستن نیز؛ اما «ستایش» ندارد. مرگ ستایش ندارد. در هر دو وجه‌اش، چه خودخواسته و چه ناخودخواسته، در مرگ هیچ شکوهی نیست.
منصور خاکسار در هفتاد و یک سالگی، پس از عمری کار فرهنگی و سیاسی دیگر نخواست یا نتوانست تاب بیاورد و به قول حسین نوش‌آذر «کیسه پلاستیکی کشید روی سرش و خودش را کُشت.» به تصمیم‌اش احترام بگذاریم، به بازماندگان‌اش تسلیت بگوییم، خود را در غم آنان شریک بدانیم و از این پس مواظب ِ خود و هم‌سایه‌مان باشیم.

۱ در نوروز با نوروزنامه

< ![CDATA[نقل از رادیو زمانه 

می خوردن و شاد بودن آئین منست
فارغ بودن ز کفر و دین، دین منست
گفتم به عروس دهر کابین تو چیست؟
گفتا دل خرم تو کابین من است
با به‌ترین آرزوها برای شما، گشت و گذاری می‌کنیم در احوال مرد بزرگ علم و ادب کهن ایران، حکیم عمرخیام و تورقی می‌کنیم در «نوروزنامه»، یکی از کتاب‌های به جا مانده از او.
زندگی خیام
از زندگی خیام اطلاعات دقیق و مشروحی به جا نمانده است. مورخان و تذکره‌نویسان پس از خیام هم‌وراه او را به خاطر تعصبات دینی مورد طعن و نفرین قرار داده و به اختصار از او سخن گفته‌اند. از جمله نجم‌الدین رازی در «مرصاد العباد» درباره‌ی خیام می‌نویسد: «… یکی از فضلا که بنزد نابینایان بفضل و حکمت و کیاست معروف و مشهور است و آن عمر خیام است، از غایت حیرت و ضلالت این بیت را میگوید، رباعی: در دایره‌ای کامدن و رفتن ماست/ آن را نه بدایت، نه نهایت پیداست/ گس می‌نزید دمی در این عالم راست/ کی آمدن از کجا و رفتن بکجاست.» آن چه که می‌توان با اطمینان درباره‌ی خیام گفت، این است که حکیم ابوالفتح عمربن ابراهیم خیامی نیشابوری ریاضی‌دان، منجم و پزشک و حکیم و فیلسوف و شاعر ایرانی در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری برابر با اواخر قرن یازدهم و اوایل قرن دوزادهم میلادی زندگی می‌کرد و کتاب‌ها و رساله‌های بسیاری به فارسی و عربی، از جمله ترجمه‌ی «خطبة الغرا» ابوعلی سینا از او باقی مانده است. خیام پزشک و منجم دربار جلال‌الدین ملکشاه سلجوقی بود. همه‌ی ما داستان ِ «سه یار دبستانی» یعنی دوستی خیام و حسن صباح و خواجه نظام الملک را شنیده یا خوانده‌ایم. ذبیح‌الله صفا در کتاب «تاریخ ادبیات ایران» با تطبیق سال‌های تولد و وفات و صادق هدایت در پیش‌گفتار «ترانه‌های خیام»، داستان دوستی ِ این سه تن را نامحتمل می‌دانند.

ادامه‌ي مطلب…