۱۶ پریشان‌گویی‌های یک ذهن متوهم

«تماماً مخصوص» آخرین اثر عباس معروفی، رمانی است روایت شده از منظر اول شخص مفرد (عباس ایرانی) و در چهارصد صفحه که سال گذشته توسط انتشارات گردون در برلین منتشر شده است. معروفی می‌گوید، هفت سال روی این رمان کار کرده است. در زیر به بررسی برخی جنبه‌های این کتاب پرداخته‌ام.
ناصر غیاثی

عباس ایرانی
عباس ایرانی، شخصیت اصلی رمان چهل و چهار سال دارد، در ایران دانشجوی فیزیک بود و «به موازات درس و دانشگاه چیزهایی هم در مطبوعات» می‌نوشت و لابد همین باعث شده بود، به عنوان ِ «ضد انقلاب» تحت نظر قرار گرفته و سپس فراری شود.از طریق پاکستان به برلین می‌رود، آن‌جا فیزیک می‌خواند و چون در رشته‌ی خودش کاری برای او پیدا نمی‌شود، ابتدا در یک موزائیک‌سازی کار می‌کند و سپس به پیشنهاد ِ دوست‌اش دکتر برنارد به استخدام ِ هتل او در نزدیکی ِ برلین درمی‌آید و سرانجام پس از سه سال کار از آن‌جا اخراج می‌شود.

ادامه‌ي مطلب…

۰ چند نامه

آقای غیاثی عزیز
ضمن … صداقتتان ، گاهی فکر می‌کنم شاید تصور دقیقی از وقایعی که اینجا در جریان بود- هست- نداشته باشد. این قضاوت حاصل همین پست اخیر و چند نوشته دیگری بود که ازتان خوانده بودم ( درباره تحریم نمایشگاه..)  نمی‌دانم چه بسا اگر شما تهران هم بودید باز هم چه‌گوارا می‌ماندید.  من شرایط آقای سعید کمالی را نمی‌دانم ولی باور کنید در شرایطی که تلفن خانه و موبایل و محل کارتان شنود است، در شرایطی که هر روز یکی از آدم های دور و بر بابت حرفهای در گوشی کنج آشپزخانه به ناکجا آبادی احضار می‌شود – یا نیمه شب می‌ریزند خانه‌اش و می‌برندش- و باید جواب پس بدهد جاج کردن آدم ها کمی سخت می شود.
گفتم البته من شرایط سعید کمالی را نمی دانم ولی واقعن نگرانم اگر الان ایران باشد این پست شما ممکن است برایش شر بشود.
 پ ن: … از چند سال پیش که تاکسی نوشت اول را خواندم و در مقام خواننده‌تان دلم می‌گیرد اگر چون شما …  به دام یکه‌نگری اپوزوسیون دور از مرکز بیفتد. حاشا که شما خود مراقب چنین نحوستی خواهید بود حتمن.

ادامه‌ي مطلب…

۳ ببخشید سعید خان!

این‌جا و آن‌جا یادداشت‌ها و مقالات ِ  سعید کمالی دهقان را خوانده بودم و خوشم آمده بود. دو سه سال پیش یا شاید هم بیش‌تر که تهران بودم هم‌راه دوستی رفتیم دنبال‌اش تا با هم به خانه‌ی دوستی دیگر به مهمانی برویم، داستان گوش بدهیم و گفت‌وگو کنیم. وقتی سوار شد و معرفی شدیم، به او گفتم: «آقای کمالی به شما حسودی‌ام می‌شود.» خندید و پرسید چرا؟ گفتم: «به نظر شما  این قدر جوان و این همه دانش و تسلط بر دو زبان و نوشتن برای روزنامه‌های معتبر دنیا و بی‌ادعایی، رشک برانگیز نیست؟» باز هم خندید. شاید یک سال بعد در یک مهمانی در تهران و در خانه‌ی دوستی هم‌دیگر را دوباره  دیدیم. باز هم به سعید آفرین گفتم و از این در و آن در گفتیم و سعید باز خندید. فهمیدم همیشه یک لب‌خند گوشه‌ی لب‌اش می‌چسباند.
و این گذشت تا روزهای پرشور و شر پس از تقلب‌ات رسید. می‌دیدم در وبلاگ‌اش هیچ اشاره‌ای به آن همه خون و خون‌ریزی که نمی‌کند هیچ، تازه از سفرها و عیش و نوش‌هایش در این طرف و آن طرف ِ دنیا هم گزارش می‌نویسد. حسابی ازش بدم آمد. گفتم «چه بی‌غیرت! مرده شور آن دانش را ببرد که در این واویلا تمام توجه‌اش معطوف به خودش و عشق و حالش است.» حتا به فکرم رسید، برایش نامه بنویسم و چند تا متلک بارش کنم. اما بعد با خودم فکر کردم، چه کارش داری؟ جوان است و خام.
و آدرس وب‌سایت‌اش را در گوگل‌خوان نبستم تا ببینم بالاخره روزی اشاره‌ای می‌کند یا نه. نکرد. آخرین یادداشت‌اش مال شانزدهم اسفند پارسال بود. فکرکردم، به‌روز نمی‌کند، لابد چون می‌بیند، در زمانه‌ی حکومتِ  قلع و قمع و بگیر و ببند کسی برای معرفی ِ جک کرواک یا آخرین رمان ِ دکتروف تره هم خورد نمی‌کند مگر خوش‌خیالان یا بی‌خیالانی مثل خودش.

و این ماند تا چند شب پیش فیلم «برای ندا» را دیدم و شرم کردم از پیش‌داوریم.
سعید بسیار عزیز، من این‌جا و در حضور همه از تو به خاطر پیش‌داوریم عذرخواهی می‌کنم و می‌گویم: «آفرین، آفرین بر تو پسر شجاع. آفرین. درود بر تو. تحسین‌ات می‌کنم با این کارستانی که کردی.»

۳ عشق و ادبیات زیر نظر مأموران سانسور

به تازگی ترجمه‌ی آلمانی رمان شهریار مندنی‌پور «سانسور یک داستان عاشقانه‌ی ایرانی» منتشر شد. این ترجمه از روی ترجمه‌ی انگلیسی رمان که پیش از این در آمریکا انتشار یافته بود، انجام شده است. منتقد روزنامه‌ی «فرانکفورته آلگماینه» در دهم آوریل نقدی بر این کتاب نوشته است که ترجمه‌ی فارسی آن را در زیر می‌خوانید.

ناصر غیاثی

عشق و ادبیات زیر نظر مأموران سانسور: نویسنده‌ی ایرانی شهریار مندنی‌پور تصویری ظریف و زشت از رسم و رسوم دیکتاتوری اسلامی رسم می‌کند.

کبوتر چیره شد بر سینه‌ی باز
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در تهران دارای یک سالن سینمای اختصاصی با صندلی‌های راحت و مدرن‌ترین تکنیک است. کارمندانی که باید تصمیم بگیرند، مردم مجاز به دیدن چه فیلم‌هایی هستند یا نیستند، جلساتشگفت‌آورشان را آن‌جا برگزار می‌کنند. آن‌ها با سرسختی در مورد مرزهای مجاز، اشارات، پیام‌ها و قوانین نانوشته‌ی اداره‌ی سانسوری که بر اساس قانون اساسی ایران نباید وجود داشته باشد، بحث می‌کنند.
در یکی از صحنه‌های درخشان رمان شهریار مندنی‌پور، مأموران سانسور درباره‌ی فیلمی هالیوودی با شرکت آل پاچینو اظهارنظر می‌کنند. نقش‌ها به روشنی تقسیم شده است: یک نگهبان اخلاقی هست که از هر سانتی‌مترمریع پوست برهنه و هر قطره الکل بیزار است، یک مأمور امور ضدآمریکایی، یک کارشناس فیلم که با ناامیدی در حال مبارزه است و نیز یک شیفته‌ی سینما که استدلالات زیبایی‌شناسیک می‌کند. همه‌ی این‌ها مجازند حرف بزنند و بحث کنند، اما تصمیم به تنهایی در اختیار آقای ایکس، بالاترین مرجع سانسور است،. آقای ایکس کور است.

ادامه‌ي مطلب…

۸ و شما؟

گاهی که خودآزاری‌ام گل می‌کند، می‌روم وبلاگ‌هایی را می‌خوانم که خواندن هر کلمه‌شان حالم را به هم می‌زند.
شما چکار می‌کنید؟

۵ به جان خودم

برای این که از زندگی سیر بشوی، کافی است، مجبور باشی، برای نقد، رمانی را دوباره بخوانی که به ظاهر چهارصد صفحه دارد، از یک نویسنده‌ی جنجالی است و با رمان‌های عامه‌پسند پهلو می‌زند. تازه چون کتاب مال خودت نیست، مجاز به حاشیه‌نویسی هم نیستی.
ناگفته نگذارم، این حروف ِ درشت ِ کتاب و تعداد زیاد صفحات ِ سفیداش است که چهارصد صفحه‌اش کرده وگرنه شاید می‌شد حدود دویست صفحه. با این وجود، باور کنید، دوباره خواندن‌اش شکنجه‌ی سخیفی است.